شنبه، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

دیدگاه

وقتی ویرانی رویا می‌شود: کالبدشکافی یک فانتزی سیاسی در میان ایرانیان

محمد صدیقی

محمد صدیقی

نورولوژیست و روانپزشک

در فضای سیاسی و عاطفی ایرانی‌ها، به‌ ویژه در میان بخشی از دیاسپورا، پدیده‌‌ای مشاهده می‌شود که با زبان تحلیل سیاسی متعارف به ‌سختی قابل توضیح است: نوعی استقبال یا آمادگی ذهنی برای پذیرش فشار خارجی، جنگ، یا حتی مداخله نظامی. این در حالی است که پیامدهای عینی و ویرانگر چنین رویدادهایی به‌ خوبی شناخته شده‌ و قابل تصور هستند. این گونه نیست که افراد از واقعیت جنگ بی‌خبر باشند. نکته دقیق‌‌تر در واقع این است که چگونه می‌توان از واقعیت جنگ آگاه بود و در عین حال آن را به‌عنوان افقی برای رهایی تصور کرد.

برای درک این وضعیت، باید از سطح قضاوت‌های ساده فاصله گرفت و آن را در چارچوبی چندلایه بررسی کرد، چارچوبی که در آن سطح روانی، اجتماعی، شناختی و دیاسپوریک به هم گره می‌خورند. این رویکرد نشان می‌‌دهد که آنچه در نگاه نخست به‌ عنوان یک خطای تحلیلی یا موضع سیاسی افراطی دیده می‌شود، در واقع حاصل یک سازمان پیچیده روانی-اجتماعی است.

در سطح نخست، نقطه آغاز اضطراب است. نه اضطراب روزمره، بلکه نوعی تجربه عمیق از ناامنی، بی‌‌پناهی و تهدید. در چنین شرایطی، ذهن بیش از آنکه در پی فهم دقیق واقعیت باشد، به دنبال ساختن صورتی از واقعیت است که قابل تحمل باشد. در این فرآیند، پیچیدگی‌‌ها کاهش می‌‌یابند و جهان به دو قطب «خوب» و «بد» تقسیم می‌شود. این دوگانه‌سازی صرفا یک ساده‌‌سازی فکری نیست، بلکه یک مکانیسم دفاعی است که به فرد اجازه می‌دهد با فشار روانی کنار بیاید.

در این چارچوب، ابژه بد[۱] به محل تمرکز همه تهدیدها، ناکامی‌‌ها و رنج‌‌ها تبدیل می‌‌شود، و در مقابل، ابژه خوب به‌ صورت یک نیروی نجات‌‌بخش آرمان‌سازی می‌شود. این نیروی نجات‌‌بخش باید پاک، قدرتمند و بی‌نقص تصور شود، زیرا هر گونه خدشه به آن، کل ساختار روانی را متزلزل می‌کند. از همین‌ جا می‌توان فهمید که چرا در برخی موقعیت‌ها، یک نیروی خارجی که وعده حذف وضعیت موجود را می‌دهد، می‌تواند به‌ سرعت در جایگاه یک منجی قرار گیرد. در این سطح، هنوز با تحلیل سیاسی به معنای دقیق کلمه روبه‌رو نیستیم، بلکه با سازوکاری روانی مواجه هستیم که در آن بقا بر حقیقت اولویت پیدا می‌کند.

اما این سازوکار در سطح فردی باقی نمی‌ماند. در لایه دوم، این الگوها در بستر اجتماعی تثبیت و بازتولید می‌شوند. واقعیت اجتماعی چیزی نیست که افراد به‌ طور مستقیم و بی‌واسطه با آن مواجه شوند، بلکه از خلال روایت‌ها، نهادها، رسانه‌ها و عادت‌های ادراکی ساخته می‌شود. در جامعه‌ای که تجربه‌ها پراکنده، سانسور شده یا فاقد امکان تصحیح نهادی‌ هستند، مرز میان واقعیت، روایت و فانتزی تضعیف می‌شود.

در چنین شرایطی، روایت‌های ساده مزیت ساختاری پیدا می‌کنند، روایت‌هایی که جهان را به‌ وضوح به خوب و بد تقسیم می‌کنند، رابطه علت و معلول را ساده و تقلیل‌ یافته و پایان را از پیش روشن نشان می‌دهند. این روایت‌ها با اضطراب سازگارترند، سریع‌تر در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌شوند و راحت‌تر احساس معنا و جهت ایجاد می‌کنند. در مقابل، روایت‌های پیچیده که بخواهند همزمان خشونت حکومت، هزینه‌های جنگ، تناقض‌های قدرت‌های خارجی و رنج بدن‌های واقعی را در کنار هم نگه دارند، از نظر عاطفی و شناختی پرهزینه‌ترند و کمتر پذیرفته می‌شوند.

ساختارهای باورپذیری در چنین فضایی تعیین می‌کنند چه چیزی معقول یا بدیهی به نظر برسد. در شرایطی که اعتماد به نهادهای رسمی تضعیف شده و تجربه‌‌ها بیشتر شخصی و پراکنده‌ هستند، افراد به‌راحتی از نمونه‌های محدود به نتایج کلی می‌رسند. همچنین، محدودیت تجربه مستقیم از جهان و اتکا به روایت‌های دست ‌دوم، زمینه را برای شکل‌گیری تصویرهای کلیشه‌ای فراهم می‌کند. در نتیجه، یک نیروی خارجی می‌تواند به‌ سادگی به‌ عنوان «منجی» تصور شود، بدون آنکه پیچیدگی‌های واقعی آن در نظر گرفته شود.

با این حال، پرسش مهم‌تر در لایه سوم مطرح می‌شود: چرا حتی در مواجهه با شواهد ناسازگار، این باورها تغییر نمی‌کنند؟ پاسخ در نوعی سازوکار شناختی نهفته است که می‌توان آن را «انکارِ دانسته» نامید. در این وضعیت، فرد واقعیت را انکار نمی‌کند، بلکه آن را می‌پذیرد، اما اجازه نمی‌دهد این دانستن بر موضع یا قضاوت او اثر بگذارد. این وضعیت را می‌توان در فرمول «می‌دانم، اما با این حال…» خلاصه کرد.

فرد می‌داند که جنگ با کشتار غیرنظامیان، ویرانی زیرساخت‌ها و فروپاشی اجتماعی همراه است، اما این دانستن در تصمیم‌گیری او تعیین‌کننده نیست. در اینجا، فانتزی نقش کلیدی پیدا می‌کند. فانتزی نه به ‌معنای خیال‌پردازی ساده، بلکه به‌عنوان ساختاری که به فرد اجازه می‌دهد واقعیت را به گونه‌ای ببیند که با میل و امید او سازگار باشد. در این چارچوب، خشونت می‌تواند به‌ عنوان ضرورتی برای رهایی باز تفسیر شود.

در این فرآیند، واقعیت به سه شیوه با فانتزی سازگار می‌شود: یا کوچک می‌شود، یا کنار گذاشته می‌شود، یا بازنویسی می‌شود. در کوچک‌ سازی، فرد می‌پذیرد که جنگ هزینه دارد، اما این هزینه‌ها را «ناگزیر» یا «جزیی» می‌داند. در کنار زدن، برخی ابعاد واقعیت اصلا وارد میدان توجه نمی‌شوند. و در بازنویسی، همان واقعیت‌های دردناک معنای جدیدی پیدا می‌کنند، به‌ گونه‌ای که با روایت رهایی‌بخش سازگار شوند.

به همین دلیل، افزایش اطلاعات به ‌تنهایی تغییری ایجاد نمی‌کند. مساله صرفا کمبود داده نیست، بلکه نحوه جای دادن داده‌ها در یک چارچوب معنایی است. وقتی این چارچوب بر پایه فانتزی شکل گرفته باشد، داده‌های جدید یا بی‌اثر می‌شوند یا در همان چارچوب جذب می‌شوند.

در نهایت، لایه چهارم این تحلیل به زمینه‌ای عمیق‌تر اشاره می‌کند: تجربه دیاسپورا، فقدان و انسداد امید. مهاجرت، به‌ ویژه در بستر سرکوب و بن‌بست سیاسی، فقط ترک یک جغرافیا نیست، بلکه جدایی از یک بافت زنده از معنا، زبان و روابط است. در مورد ایران، این وضعیت پیچیده‌تر است، زیرا وطن همزمان موضوع تعلق و موضوع رنج است.

فرد دیاسپوریک در وضعیتی قرار می‌گیرد که در آن نه می‌تواند با وضعیت موجود آشتی کند و نه می‌تواند وطن را به‌طور کامل از دست‌ رفته بپذیرد. این تعلیق، امکان سوگواری کامل را مختل می‌کند. سوگواری زمانی ممکن است که ابژه از دست ‌رفته به‌ طور کامل پذیرفته شود، اما در اینجا وطن همچنان به‌ عنوان موضوع امید باقی مانده است.

در چنین شرایطی، فانتزی مداخله خارجی به ‌عنوان راه‌حلی ظاهر می‌شود که این تعلیق را موقتا حل می‌کند. این فانتزی وعده می‌دهد که می‌توان وضعیت موجود را از بین برد، بدون آنکه وطن به‌ طور کامل از دست برود. به این ترتیب، فرد مجبور نیست میان پذیرش وضعیت موجود و وداع  کامل یکی را انتخاب کند.

این فانتزی همچنین با انسداد امید پیوند دارد. در شرایطی که مسیرهای تغییر داخلی بارها به بن‌بست رسیده‌اند، امید به شکل‌های تدریجی و پیچیده خود تضعیف می‌شود و جای خود را به امیدی می‌دهد که به یک مداخله ناگهانی و قاطع وابسته است. این امید، در واقع، شکل خاصی از سازمان‌ دهی عاطفی در شرایط بن‌بست است.

از این منظر، استقبال از خشونت را نمی‌توان صرفا به جهل یا بی‌اخلاقی فروکاست. این پدیده نتیجه درهم‌ تنیدگی اضطراب، تجربه‌های اجتماعی، ساختارهای روایت، و بحران امید است. خشونت در اینجا فقط ابزار حذف نیست، بلکه حامل وعده بازگرداندن امکان تعلق و معناست.

خلاصه، این تحلیل نشان می‌دهد که فهم این پدیده نیازمند عبور از داوری‌های ساده و توجه به لایه‌های پیچیده‌ای است که در آنها روان، جامعه، شناخت و تاریخ به هم گره می‌خورند. بدون در نظر گرفتن این سطوح، هر گونه تبیین به سطحی ‌نگری فروکاسته می‌شود و امکان درک واقعی این وضعیت از دست می‌رود.

 

پانویس:

[۱] چیزی شبیه: همه بدبختی‌ها از اینجاست

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

جنگ کنونی و تجدیدنظرطلبی در تاریخ: آمریکای خیرخواه و امپریالیسم بشردوست

روشنفکران امروز ما که با نگاهی تجدیدنظرانه به تاریخ ایران می‌نگرند کاشفان لیبرایسم قرن نوزدهم اروپا هستند. از دیدگاه آنان، اگر در کار امپریالیسم غرب اخلال نکنید و تابع منطق تاریخی آن باشید راه سعادت و ترقی باز خواهد شد. می‌توان خواسته‌هایی داشت و بر سر آن چانه‌زنی کرد، ولی جهت حرکت تاریخی را نمی‌توان و نباید به چالش کشید.

صنعتِ براندازی، قطبی‌سازی و بمباران

براندازی اساسا خواسته‌اش بهبود وضعیتِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یک جامعه نیست؛ بلکه براندازی از هر شکست و تضعیفی درونِ یک جامعه، به‌نفعِ رسیدن به برانداختنِ حکومت به هر قیمتی برای «مردم» و «جامعه»، استقبال می‌کند. نیرویِ برانداز از نرخِ شصت‌درصدیِ تورم ناراحت نمی‌شود بلکه آن را یک فرصت می‌داند برای پیش‌بردِ «تغییرِ رژیم». برای نیرویِ برانداز، لحظهٔ دی‌ماه، نه رخ‌دادی برای سوگ و خواستِ تغییر از درونِ جامعه، بلکه لحظه‌ای مناسب برای باز کردنِ پایِ قدرت‌های خارجی به درون کشور است.

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

اگر بپذیریم که تهدید فروپاشی جدی است، و دلایل جدی گرفتنش کم نیستند، آنگاه پرسش اصلی این نیست که آیا باید نگران بود. پرسش این است که این نگرانی چه تکلیفی به دنبال می‌آورد. تاریخ معاصر خاورمیانه نشان داده که فروپاشی حکومت‌ها، از لیبی تا سوریه، نه از طریق نقد داخلی، بلکه از طریق ترکیبی از مداخله خارجی و انسداد مزمن سیاسی رخ داده است.

دیدگاه

وقتی ویرانی رویا می‌شود: کالبدشکافی یک فانتزی سیاسی در میان ایرانیان

برای درک استقبال دیساپورای ایرانی از جنگ، باید از سطح قضاوت‌های ساده فاصله گرفت و آن را در چارچوبی چندلایه بررسی کرد، چارچوبی که در آن سطح روانی، اجتماعی، شناختی و دیاسپوریک به هم گره می‌خورند. این رویکرد نشان می‌‌دهد که آنچه در نگاه نخست به‌ عنوان یک خطای تحلیلی یا موضع سیاسی افراطی دیده می‌شود، در واقع حاصل یک سازمان پیچیده روانی-اجتماعی است.