در چند سال گذشته، بهخصوص پس از آنکه ترامپ در دوران اول ریاست جمهوری از توافق هستهای ایران و آمریکا بیرون رفت، مباحث بسیاری درباره شرایط عادیسازی روابط ایران و آمریکا و اروپا در داخل و خارج کشور مطرح شده است. بسیاری از صاحبنظران سیاسی و اقتصادی در ایران و خارج از کشور دلیل اساسی بحران روابط ایران و غرب را در «لجاجت» حاکمیت ایران در حفظ حق غنیسازی هستهای میدانند. آنها معتقدند که پافشاری بر این حق و تداوم غنیسازی نتایج اسفباری برای اقتصاد ایران به بار آورده، نتایجی که بهای آن را اکثریت مردم با نزول فاحش سطح معیشتی خود داده و میدهند. در همین رابطه، یک ماه پس از حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، خانم نسرین ستوده، وکیل ارجمند مدافع حقوق بشر، در تماسی تلفنی با شبکه «ایرانوایر» گفت: «حکومتی که میخواست نابخردانه از انرژی هستهای برای تولید برق استفاده کند، به دلیل لجاجت احمقانهاش کل برق کشور را در معرض نابودی قرار داده است. حکومتی که نیم قرن شعار مرگ بر این کشور و آن کشور سر داد، ما را در معرض مرگ قرار داده است». (تأکید از من است).(با کمال تاسف خانم ستوده پس از این مصاحبه دستگیر و به مکان نامعلونی برده شدهاند.)
به نظر من استفاده از صفت «لجاجت» در این ادبیات امری اتفاقی نیست. این خصلت، که معنای آن اصرار غیرعقلانی و نابخردانه است، همان وصفی است که خوانش تجدیدنظرطلبانه از تاریخ معاصر ایران درباره محمد مصدق به کار میبرد، گویی که سرچشمه خصومت بین دو کشور همین سیاستهای جاهلانه دولتمردان ایران در برابر ایالات متحده است که با بلندپروازی مصدق آغاز شد و با لجاجت و دشمنپروی جمهوری اسلامی ادامه مییابد. اما این روایت تنها مناقشهای بر سر اسناد و واقعیات تاریخی نیست،بلکه بیان یک فلسفه تاریخ است که غرب را پرچمدار پیشرفت و ترقی میداند که مسئولیت تحول اقصی نقاط جهان بر دوش آن است. در این بیان فلسفی، هر گونه مانع در برابر توسعه جهانی روابط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، و سیاسی غرب سدی در برابر پیشرفت و تجدد قلمداد میشود که دیر یا زود محکوم به شکست است.
همانطور که ای.جی. کالینگوود میگوید، تمامی تاریخ، تاریخ زمان حال است. مباحث تاریخی جدید درباره ملی کردن نفت و کودتای ۲۸ مرداد که مصدق را مسبب کودتا و سیاستهای خام و ماجراجویانه او را علیه مصالح ملی قلمداد میکنند زمانی جان تازهای یافتند که مسئله انرژی هستهای و حق غنیسازی ایران از طرف ایالات متحده به چالش کشیده شد. بسیاری بر این باور بوده و هستند که جمهوری اسلامی به راحتی میتواند از این حق صرفنظر کرده و با پذیرش شرایط آمریکا به بازار اقتصاد جهانی بازگردد. در این تاریخنگاری نو، «لجاجت» زمامداران حکومت، یادآور اشتباهات تاریخی مصدق است که منافع ملی را قربانی خودپرستی و جاهطلبی خود کرد.
یکی از اولین مواردی که در این تاریخنگاری نو بدان برخوردم در مقالهای بود که دکتر عباس میلانی در سال ۲۰۰۳ در نشریه انستیتوی هوور منتشر کرد. در این مقاله، «آیا ایران میتواند دمکراتیک شود؟»، دکتر میلانی میگوید: «در دوران جنگ سرد، شوروی موفق شد با تبلیغات خود تصویری جنگطلبانه و امپریالیست از آمریکا در ذهن مسلمانان جهان ترسیم کند. آمریکایی که تشنه نفت ارزان بود با طمعی بیپایان برای فروش تسلیحات نظامی به حاکمان خودکامه خاورمیانه. در مورد ایران، نقش ایالات متحده در سرنگونی مصدق و بر تخت نشاندن شاه کمک بزرگی بود برای مؤثر واقع شدن پروپاگاندای شوروی. اما در واقعیت، نقش آمریکا در کودتا تنها یک جنبه از سیاست آمریکا در ایران بود…» او در ادامه تأکید میکند که آمریکا تلاش زیادی کرد تا حکومت شاه را به سمت دمکراتیزه شدن سوق دهد ولی شاه از سهیم کردن دیگران در قدرت ابا داشت، تا آنجا که این منش او به انقلاب ۵۷ ختم شد.
نسبت دادن سیاستهای جنگطلبانه و توسعهطلبیهای امپریالیستی آمریکا به پروپاگاندای شوروی را باید شاهکاری در تاریخنگاری معاصر دانست. توجه به این نکته از آن جهت ضروری است که بدون زدودن ماهیت استعماری و جنگطلبانه آمریکا، نمیتوان مصدق را از یک قهرمان ملی به عامل فلاکت ایران تبدیل کرد. موسی غنینژاد، از اقتصاددانان با نفوذ لیبرال ایران، از جمله کسانی است که در چند سال اخیر بر این ایده پا فشردهاند که ناسیونالیسم مصدق چیزی جز یک پوپولیسم عوامفریب نبود و ما تا امروز در حال پرداخت خسارات آن تفکر هستیم. او به صراحت عنوان میکند که: «مشکل دکتر مصدق کلاً این بود که آن چیزی که برایش اولویت داشت “وجیهالمله بودن” خودش بود نه منافع ملی ایران».
آنچه جنگ ایران و عراق درباره جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران به ما میگوید
در اینجا بحث بر سر مشکلات و معضلات شخصیتی مصدق نیست. مهمتر آن است که در این برداشت «منافع ملی» چگونه ترسیم و تکوین میشوند. آیا اصولا حاکمیت ملی و تدوین روابط اجتماعی و اقتصادی کشور مستقل از نیازها و منافع قدرتهای استعماری معنا و مفهومی دارد؟ یا آنکه تمکین به آنچه غرب میخواسته و میخواهد همان تجسد غایی مفاهیم توسعه، پیشرفت، و منافع ملی است. در راستای سخنان دکتر غنینژاد، دکتر محسن رنانی نیز معتقد است: «من همیشه وقتی به یاد جنبش ملی شدن نفت میافتم با خود میگویم ای کاش مصدقی نبود و ای کاش چنین جنبشی رخ نداده بود. پولهایی که با ملی شدن نفت به جیب ملت ایران رفت، بسیار کمتر از خسارتهایی است که جامعه ما در طول هفتاد سال بعد از آن واقعه، از حوادث بعدی مرتبط با آن واقعه دید. ملی شدن نفت و سپس آنچه کودتای ۱۳۳۲ میخوانیم، خیلی فرایند توسعه ما را عقب انداخت (من البته آن حادثه را کودتا نمیدانم، چون بازگشت یک پادشاه به قدرت قانونی خویش بود، البته و متاسفانه با حمایت و کمک خارجی). آن حادثه یک تجربه تلخ تاریخی بود که سپس با رخ دادن تحولات بعدی (تأسیس ساواک، اصلاحات ارضی و جهش قیمت نفت) منجر به انقلاب اسلامی شد.»
تجدیدنظر طلبان روایت کودتای ۲۸ مرداد معتقدند به دلیل مخالفت با قرارداد پیشنهادی انگلیس و آمریکا در سال ۱۳۳۱، مصدق محرک اصلی وقایعی بود که به کودتای ۱۳۳۲ منجر شد. در این دیدگاه مصدق سیاستمدار اهل «رزم» بود و توان سیاستمداری در شرایط «بزم» را نداشت. «بزم» در اینجا به معنای مذاکره و پذیرش پیشنهادات آمریکا و انگلیس است. از این دیدگاه تجدیدنظرطلبانه، آنکه در آن شرایط میتوانست ایران را از سقوط در چاه ملی شدن نفت نجات دهد، قوامالسلطنه بود. اما او هم با تحریک افکار عمومی باعث بازگشت مجدد مصدق به صحنه و تحقق پروژه ملی شدن نفت شد. دکتر غنینژاد و بسیاری دیگر از اقتصاددانان، مورخین، و استادان علوم سیاسی معتقدند که نه تنها ملی کردن نفت اتفاق مثبتی نبود، بلکه این واقعه ضربه مهلکی به منافع ملی ایران وارد کرد. در مصاحبهای با روزنامه دنیای اقتصاد، دکتر غنینژاد میگوید: «ملی کردن باعث شد که اتفاقا سهم ایران از شرکتهای تابعه نفت از بین برود. این سهم حدود ۱۸ تا ۲۰ درصد بود. این از بین رفت و این سهم خیلی بزرگتر از آن دستاوردی بود که ملی کردن نفت برای ما به وجود میآورد. بعد شما نگاه کنید همه کشورهای دنیا، آنهایی که نفتشان را ملی نکردند، مثل عربستان سعودی به مسیر و روش خود به خوبی ادامه دادند.»
ارجاع به «مسیر و روش» عربستان دو نکته مستتر در این گفتار را آشکار میکند. اول آن که پیشرفت تنها پدیدهای است اقتصادی—هرچه درآمد بالاتر، سعادت بیشتر. و دوم، راه توسعه همان است که دنیای استعماری غرب تجویز میکند—یا باید بدان پیوست یا زیر چرخ تاریخ خرد شد. چنین گفتمانی، که میراث لیبرالیسم قرن نوزدهم است، از پیشرفت، ترقی، و تجدد تنها درکی تکنوکراتیک و نخبهگرا دارد. (این موضوعی است که نیاز به موشکافی بیشتری دارد.) مسئله در اینجا این است که چگونه چنین درکی باعث بازنگاری تاریخ معاصر ایران و جهان میگردد، بدان صورت که فروغیها، تقیزادهها، هویداها، و حتی پهلویها به قهرمانان ملی تبدیل میشوند و آنانی که حکومت را به چالش کشیدند و حاکمیت ملی را مقدم بر پیروی از امیال بیگانه دانستند نابکاران خودشیفتهای را مانند که چیزی جز فلاکت و شوربختی برای ملت به ارمغان نیاوردهاند. مصدق، حزب توده، چریکهای فدائی خلق، تمام کمونیستها، انقلاب ۵۷، جمهوری اسلامی، همگی با تمام تمایزات و اختلافات سیاسی و ایدئولوژیکشان آنانی هستند که روند پیشرفت مملکت را یا کُند یا از پایه منحرف کردهاند.
فقط کافی است که نگاهی اجمالی به مباحث روشنفکری دهه اخیر در داخل و خارج از کشور بیاندازید، مباحثی که در آن الفاظی چون امپریالیسم، استعمار، استثمار و سرمایهداری به مفاهیمی منسوخ تبدیل شدهاند و استفاده از آنها تنها بیانگر درکی ایدئولوژیک از تاریخ و سیاست انگاشته میشود، بیماری کودکانهای که جایی در دنیای «پسا-ایدئولوژیک» آنها ندارد. دنیایی که در آن آرمانگرایی تنها سدی در برابر واقعگرایی است. واقعگرایی نه به مفهوم تلاش برای تحقق آرمانها با در نظر داشتن شرایط موجود، بلکه واقعگرایی به معنای پذیرش واقعیات موجود. به قول ارنست بلوخ، نبود آرمانخواهی مرگ یک جامعه است.
این باور که راه سعادت ملتها از تمکین به روابط استعماری و پسا-استعماری میگذرد ایده جدیدی نیست. اینکه راه موجود تنها واقعیت عملی تاریخ است و هر گونه تمایل و امید به تحقق جهانی دیگر توهمی ایدئولوژیک هم بحث تازهای نیست. برای مثال، در اواخر قرن نوزدهم، سید جمال اسدآبادی در متنی در پاسخ به احمدخان، که یکی از مدافعین حضور بریتانیا در هندوستان بود و این رابطه استعماری را عامل پیشرفت و ترقی هندوستان میدانست، مینویسد که بریتانیاییها گردن مسلمانها را میزنند اما برایشان اشک میریزند که این کشتار «فقط از روی شفقت و ترحم است، برای پیشرفتتان و برای آنکه زندگی بهتری داشته باشید.» استعمارگران همواره معتقد بودهاند که بار سنگین متمدن کردن و متحقق کردن پیشرفت و ترقی سایر نقاط جهان بر دوش آنان است. اگر آنها اهداف و برنامههای خود را بر دیگران تحمیل میکنند تنها بهخاطر خیرخواهی و انساندوستی است، این مسئولیتی است که تاریخ بر گردن آنان نهاده است، حتی اگر انجام آن با جنگ و ویرانی همراه باشد.
روشنفکران امروز ما که با نگاهی تجدیدنظرانه به تاریخ ایران مینگرند کاشفان لیبرایسم قرن نوزدهم اروپا هستند. از دیدگاه آنان، اگر در کار امپریالیسم غرب اخلال نکنید و تابع منطق تاریخی آن باشید راه سعادت و ترقی باز خواهد شد. میتوان خواستههایی داشت و بر سر آن چانهزنی کرد، ولی جهت حرکت تاریخی را نمیتوان و نباید به چالش کشید. اگر این نظریه را که مصدق روند پیشرفت اقتصادی و سیاسی ایران را مختل کرد به تاریخ جهان بسط دهیم تصویری دیگرگونه از تحولات قرن بیستم خواهیم داشت.
انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۸ حکومت دیکتاتوری باتیستا را سرنگون کرد. از آن زمان تا امروز، کوبا تحت فشارهای اقتصادی و توطئههای نظامی آمریکا قرار داشته و دارد. در طی هفتاد سال گذشته، آمریکا از هر ترفندی استفاده کرده است تا دولت و ملت کوبا تاوان انقلاب خود را پس دهند. با منطق تجدیدنظرطلبانه امروز، بهتر آن بود که کوبا تحت سلطه باتیستا میماند و خللی در سلطه آمریکا بر منابع و حاکمیتش پدید نمیآمد.
سرنوشت شیلی و سالوادور آلنده هم از همین قرار است. برنامه سوسیالیستی آلنده برای ملی کردن صنایع شیلی چوبی بود در چرخ منافع آمریکا در منطقه. کودتای سازمان سیا در سپتامبر ۱۹۷۳ که دیکتاتوری پینوشه را به ارمغان آورد نتیجه همان سیاست آرمانگرایی بود که روند منطقی پیشرفت اقتصادی وابسته به امپریالیسم را مختل کرد. دهها هزار زندانی و مفقودالاثر و معدوم و قریب به بیست سال دیکتاتوری پینوشه بهایی بود که ملت شیلی برای احقاق حق تعیین سرنوشت خویش پرداختند. آیا «لجاجت» آلنده این فجایع را به بار آورد؟
در سال ۱۹۵۵، اولین کنفرانس کشورهای غیر متعهد در باندونگ اندونزی برگزار شد. بنیانگذاران این جنبش، رؤسای کشورهای اندونزی، مصر و هندوستان (سوکارنو، عبدالناصر، نهرو) امیدوار بودند که ملتهای از بند استعمار رها شده بتوانند استقلال خود را از بلوک شرق و غرب پاس دارند و حاکمیت ملی را به معنای واقعی آن تجربه کنند. سوکارنو به همان سرنوشت مصدق دچار شد. اما کودتای اندونزی که با برنامهریزی سازمان سیا با همکاری نظامیان اندونزی انجام شد بسیار خونینتر و وحشیانهتر از کودتاهای دیگر در کشورها مختلف جهان بود. صدها هزار نفر از مردم اندونزی به ظن کمونیست یا فعال کارگری بودن به دست گروههای مرگ قتلعام شدند.
در افریقا، در آمریکای لاتین و مرکزی دهها سال متمادی امپریالیستها دست به کودتا و جنایت زدند تا حکومتهای خودکامهای را که مدافع منافع آنان بودند بر سر کار آمورند یا حاکمیتشان را ثبات بخشند. ترور پاتریس لومومبا در کنگو از همان منطقی پیروی میکرد که کودتای علیه مصدق را رقم زد. تجدیدنظرطلبان ما باید این واقعیت را بپذیرند که دخالت آمریکا در ایران دقیقا همسوی سیاست آن در سراسر جهان بوده که سه اصل اساسی آن تاراج منابع ملی، ایجاد وابستگی سیاسی، و جلوگیری از نفوذ کمونیسم است.
هرچند مثالهای فوق هر یک در شرایط تاریخی خاص و با تعلقات سیاسی متفاوتی رقم خوردند، ولی تمامی آنها حکایت از مللی دارند که در تلاش تحقق حق تعیین سرنوشت خویش بودند و این تلاش با عکسالعمل خشونتبار استعماری روبرو شد. اصرار بر حق تعیین سرنوشت خود در برابر زورگویی و تمامیتخواهی امپریالیسم غرب یا شرق را «لجاجت» خواندن تنها یک اشتباه ادبی نیست، بلکه بیان یک برداشت خاص از فلسفه تاریخ است، برداشتی که تعیین میکند چه کسانی در سمت حرکت تاریخی یک نسل ایستادهاند و چه کسانی راه بر آن بستهاند. این گونه است که امروزه برای بسیاری انقلاب ۵۷ که یکی از باشکوهترین خیزشهای مردمی نه تنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ جهان بوده است مبدل به لکهای ننگین شده است. مصدق خائن و قوام و فروغی و تقیزاده به قهرمانان ملی تبدیل شدهاند. برای ایران، مثل عربستان یا مصر و شیخنشینان خلیج فارس، بهتر آن میبود که سر بهزیر و مطیع باقی میماند تا از بذل و نواله امپریالیسم فربه شود و خشنود، نه آنکه کمر راست میکرد و سر را بلند تا ملت و میهن را در معرض جنگطلبی و خونخواری استعمارگران قرار دهد. هر چند امپریالیستها و متحدانشان نقض حقوق بشر و تحدید آزادیهای مدنی را به عنوان توجیه خصومتشان با جمهوری اسلامی اعلام میکنند، اما مسئله عدالت اجتماعی، آزادی و دمکراسی هیچ ارتباطی با سیاست آنها در قبال حکومت ایران نداشته و ندارد. اگر داشت، ایالات متحده اول به سراغ متحدان خود میرفت تا سامانی به وضعیت اسفبار دمکراسی در کشورهای همپیمانش بدهد.
فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی هیچ قرابتی با افکار و تعهدات مصدق ندارد. اما سرنوشت هر دو توسط بتی رقم خورده است که تجدیدنظرطلبان آن را میپرستند.







