در میانه جنگ جاری میان ایران از یکسو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر، بهروز قمری تبریزی، جامعهشناس ایرانی-آمریکایی و استاد پیشین دانشگاه پرینستون، در یادداشتی برای الجزیره به بازخوانی تجربه جنگ ایران و عراق میپردازد و استدلال میکند که رهبران امروز آمریکا و اسرائیل، همان خطای محاسباتی صدام حسین در سال ۱۳۵۹ را تکرار میکنند: این تصور که فشار خارجی میتواند مردم ایران را به سرنگونی حکومت وادار کند. ترجمه این یادداشت را در ادامه میخوانید.
***
وقتی ایالات متحده و اسرائیل در ۹ اسفند جنگ خود علیه ایران را آغاز کردند، از مردم ایران خواستند علیه حکومت خود قیام کنند. همزمان، نهتنها اهداف نظامی، بلکه مناطق مسکونی، دانشگاهها، مدارس، بیمارستانها، ساختمانهای تجاری و حتی اماکن تاریخی را هدف حملات خود قرار دادند.
در صدای انفجارهای امروز، بسیاری از ایرانیان پژواک گذشته را میشنوند؛ پژواک جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷.
پاییز ۱۳۵۹، زمانی که عراق به ایران حمله کرد، من دانشجویی ۲۰ ساله در دانشگاه پلیتکنیک تهران و عضو یکی از گروههای مخالف حکومت بودم. نخستین مواجهه مستقیم من با جنگ، در مهر همان سال رخ داد. شبی همراه با دوستی به نام فرهاد، در صف بارگیری دو جعبه اعلامیه ضدحکومتی به اتوبوسی به مقصد اصفهان ایستاده بودیم. به دلیل ایستهای بازرسی و محدودیتهای تردد، این تنها راه امن برای انتقال این مواد بود.
ناگهان صدای مهیب پدافند هوایی زمین را لرزاند و آسمان با نورهای آبی، نارنجی، زرد و قرمز روشن شد. آژیرها به صدا درآمدند. هرگز چنین ترس، درماندگی و سردرگمیای را تجربه نکرده بودم. مردم در وحشت میدویدند، زمین زیر پایمان میلرزید و انفجارهای پیاپی مجال فکر کردن را از ما گرفته بود.
پس از پایان پدافند، با موتور به محلهمان بازگشتیم؛ مادرم یقین کرده بود که من کشته شدهام.
چند هفته بعد، تجربهای دیگر از جنگ داشتم. در پارکی در مرکز تهران نشسته بودیم و درباره چگونگی همزمان مخالفت با جنگ و بسیج علیه حکومت بحث میکردیم. ناگهان یک جنگنده عراقی در ارتفاعی بسیار پایین ظاهر شد، آنچنان که خلبانش دیده میشد. هواپیما بر فراز ما چرخید و اعلامیههایی به زبان فارسی ریخت: «برای پایان جنگ، حکومت خود را سرنگون کنید.»
برای ما روشن بود که صدام حسین در حال مصادره مبارزه ماست. هیچ توهمی نداشتیم که ارتش عراق بتواند به «آزادکننده» ما تبدیل شود.
در آن زمان، در میان گروههای مخالف بحثی جدی جریان داشت: آیا باید در دفاع از کشور در برابر تجاوز عراق مشارکت کنیم یا از شرایط جنگ برای پیشبرد اهداف ضدحکومتی بهره ببریم؟ من به دسته دوم تعلق داشتم.
اما حکومت که تنها یک سال از عمرش میگذشت، از حمایت گسترده مردمی برخوردار بود. این تصور که توقف بمباران شهرها وابسته به قیام مردم علیه حکومت است، توهمی بیش نبود. صدام حسین خیلی زود فهمید که جمهوری اسلامی، با وجود شرایط آشفته پس از انقلاب، قادر است میلیونها نفر را برای دفاع از کشور بسیج کند.
ما نیز این درس را سریع آموختیم. حکومت نهتنها تهاجم را مهار کرد، بلکه با حذف مخالفان، قدرت خود را تثبیت نمود: دهها هزار نفر بازداشت شدند، بسیاری تبعید شدند و هزاران نفر اعدام شدند. حتی مخالفانی که از دفاع در برابر تجاوز حمایت میکردند نیز پاکسازی شدند.
اکنون، ۴۶ سال بعد، به نظر میرسد رهبران آمریکا و اسرائیل دچار همان توهم شدهاند. تفاوت اینجاست که اینبار، برخلاف صدام، جنگ عمدتاً بهصورت حملات هوایی و بدون حضور نیروهای زمینی در جریان است؛ جنگی که عدم قطعیت و اضطراب بیشتری ایجاد میکند، زیرا هرکس در هر زمان ممکن است هدف قرار گیرد.
تفاوت دیگر این است که جمهوری اسلامی در آغاز این جنگ، بخش زیادی از حمایت مردمی خود را از دست داده بود. سالها تحریم، فقر گسترده و فساد ساختاری، همراه با سرکوب شدید، شکافی عمیق میان دولت و جامعه ایجاد کرده است.
اما این به معنای آن نیست که حمله خارجی بتواند بهسادگی به فروپاشی حکومت منجر شود. دولت دونالد ترامپ این واقعیت را بهدرستی درک نکرد و به طرح اسرائیل برای تسریع سقوط جمهوری اسلامی از طریق جنگ اعتماد کرد.
این خطا دو وجه داشت. نخست، عدم درک ساختار قدرت در ایران: جمهوری اسلامی، علیرغم ظاهرش، یک نظام تکمرکزی ساده نیست. هرچند مقام رهبری اختیارات گستردهای دارد، اما شبکهای از مراکز قدرت، کلیت نظام را حفظ میکند. اکنون روشن شده است که حتی ترور علی خامنهای نیز نمیتوانست به فروپاشی نظام منجر شود؛ اقدامی که در عین حال مصداق جنایت جنگی است.
دوم، ناتوانی در درک این نکته که جنگ هواییِ بیتمایز، مرز میان «ملت» و «دولت» را از میان برمیدارد. بسیاری از ایرانیان دریافتند که این جنگ ربطی به مطالبات داخلی آنان ندارد، بلکه حملهای به حاکمیت ملی است.
تبلیغات آمریکا و اسرائیل تلاش کرد مسئولیت جنگ را متوجه سیاستهای جمهوری اسلامی کند. اما مجازات یک ملت بهخاطر عملکرد دولتش، منطقی است که با مقاومت گسترده مواجه شد.
همانند صدام در دهه ۱۳۶۰، اتحاد امروز میان ترامپ و نتانیاهو مدعی است که راه را برای قیام مردم ایران هموار کرده است. اما با بمباران گسترده، عملاً مردم را بهخاطر عدم انجام این کار مجازات میکند.
این منطق فرسوده—تحمیل رنج از طریق جنگ، تحریم و ترور برای وادار کردن مردم به سرنگونی حکومت—پیشتر شکست خورده و اکنون نیز شکست خواهد خورد.
برای مردمی که در سال ۱۳۵۹ در وحشت میدویدند و کسانی که امروز زیر بمباران زندگیشان نابود میشود، تفاوتی وجود ندارد: آنها مسئول را کسانی میدانند که دکمه شلیک را فشار میدهند.
پیامد فوری این حملات، نه «آزادی»، بلکه نظامیتر شدن بیشتر حکومت و تضعیف جامعه مدنی است. جمهوری اسلامی نشان داده که توانایی ادامه یک جنگ فرسایشی را دارد—تجربهای که از جنگ با عراق به ارث برده است. اما چنین جنگی، با تمرکز قدرت و تشدید سرکوب همراه خواهد بود.
این جنگ بر پایه فرضهایی نادرست آغاز شده و در تعارض با اصول بنیادین نظم بینالمللی ادامه دارد. همانگونه که حمله عراق در سال ۱۳۵۹ نقض حاکمیت ملی بود، اقدامات کنونی نیز اصول منشور سازمان ملل را نقض کردهاند.
پیشبینی پایان این جنگ دشوار است. اما یک نکته روشن است: در سوی دیگر این جنگ، جهانی متفاوت در انتظار ماست.







