اخیرا امید مهرگان در یادداشتی در رسانه نیماد، با طرح مسئله دوقطبی «ملت» و «امت» در ایران، بر ضرورت عبور از این شکاف و رسیدن به نوعی همگرایی میان این دو صورتبندی هویتی تأکید کرده است. این متن، با وجود دغدغه قابل توجه برای بازاندیشی در نسبت جامعه و سیاست، پرسشها و تردیدهای جدیتری را نیز پیش میکشد؛ بهویژه در نحوه فهم جامعه، قدرت و امکان کنش در شرایط امروز ایران. از همین رو، آنچه در ادامه میآید تلاشی است برای طرح این پرسشها و ارائه خوانشی انتقادی از مفروضاتی که این نوع صورتبندی بر آنها استوار شده است.
متن مهرگان تلاشی جدی برای بازاندیشی در نسبت «جامعه، دولت و جنگ» است و از حیث دغدغه، قابل اعتناست. اما مشکل اصلی آن نه در نیت، بلکه در افق نظری و تجربه زیستهای است که بر آن تکیه دارد؛ افقی که در آن «جامعه مدنی» بهمثابه یک پروژه نهادمند، تدریجی و تا حدی وابسته به بازپسگیری فضاهای رسمی فهم میشود. این همان پارادایمی است که از ترجمه نظریههای اروپایی، بهویژه هابرماس و سنتهای لیبرال-جمهوریخواه، وارد فضای روشنفکری دهه ۷۰ ایران شد و بر مفاهیمی چون «فضای عمومی»، «نهاد»، و «میانجیگری» تاکید داشت. افقی که بهنظر میرسد همچنان در خاطره روشنفکری دهه هفتاد باقی مانده و تحولات بنیادین جامعه ایران در دهههای اخیر، بهویژه در نسبت با تکنولوژی، شبکه و زیست دیجیتال را بهدرستی درک نکرده است.
در سطح نظری، مهرگان همچنان در چارچوبی میاندیشد که میتوان آن را نوعی «نوستالژی امر سیاسی کلاسیک» نامید؛ بازگشت به ایده جامعه مدنی بهمثابه فضایی میان دولت و مردم، جایی برای چانهزنی، گفتوگو و بازنمایی. اما مسئله این است که جامعه ایران، بهویژه در دهه اخیر، از این پارادایم عبور کرده است. آنچه امروز بهعنوان کنش اجتماعی و حتی امر سیاسی در ایران جریان دارد، نه در چارچوب نهادهای کلاسیک، بلکه در بستر شبکههای افقی، پلتفرمهای دیجیتال و سازوکارهای غیرمتمرکز شکل میگیرد. اگر بخواهیم از زبان نظری استفاده کنیم، باید گفت جامعه از منطق «public sphere» هابرماسی به منطق «networked public» در معنای کاستلزی آن گذار کرده است؛ جایی که کنش جمعی نه در نهاد، بلکه در شبکه، نه در نمایندگی، بلکه در بازتولید مستمر معنا و کنش در بسترهای باز و اوپنسورس شکل میگیرد. و اینجاست که این تصور مهرگان از «جامعه» پیشفرضی دارد که دیگر برقرار نیست: وجود نهادهایی نیمهخودمختار، قابل تصرف، قابل بازسازی و قابل چانهزنی. در چنین شرایطی، دعوت به «بازگشت به نهاد» بدون درک این دگرگونی، نوعی بازگشت به گذشته است، نه تحلیل وضعیت اکنون.
در این چارچوب، ایده مهرگان مبنی بر «بازگشت به نهادها» یا «پذیرفتن مسئولیت حاکمیت» با یک پیشفرض مسئلهدار دیگر نیز همراه است: اینکه گویی جامعه مدنی بهنحوی داوطلبانه یا از سر خطا، از نهادهای امتگرا فاصله گرفته و اکنون باید به آنها بازگردد: اما این روایت، از منظر جامعهشناسی قدرت، مسئله را وارونه میبیند. در واقع، آنچه رخ داده نه فاصلهگیری جامعه از نهاد، بلکه «تصرف نهادها» توسط یک ساختار قدرت مبتنی بر انحصار، ایدئولوژی و خشونت بوده است. به تعبیر نظریههای دولت اقتدارگرا، ما با نوعی «state capture» مواجهیم، نه با خلا نهادی یا کنارهگیری جامعه. این نهادها در فرآیندی که میتوان آن را به زبان فوکویی «انضباطی-امنیتی» یا «وضعیت استثنایی نهادینهشده» نامید، توسط ساختارهایی اشغال شدهاند که امکان کنش آزاد و نزدیک شدن به آها را بهشدت محدود کردهاند.
تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»
در چنین شرایطی، دعوت به نزدیکی با نهادها، بدون تحلیل نسبت قدرت و خشونت درون آنها، به نوعی سادهسازی امر سیاسی میانجامد. حال پرسش اساسی این است: بازگشت به نهاد، تحت چه شرایطی و با چه افق عملی ممکن است؟ اگر نهاد نه عرصه چانهزنی، بلکه ابزار اعمال خشونت باشد، دعوت به نزدیک شدن به آن، بدون ارائه استراتژی مشخص برای تغییر موازنه قدرت، عملا به نوعی «اخلاقگرایی سیاسی» فروکاسته میشود؛ اما این پرسش نه صرفا اخلاقی، بلکه ساختاری است. مهرگان از «پذیرفتن مسئولیت حاکمیت» سخن میگوید، اما این گزاره زمانی معنا دارد که سوژه سیاسی امکان مشارکت واقعی در حاکمیت را داشته باشد. در غیر این صورت، این دعوت میتواند به بازتولید همان وضعیتی منجر شود که نانسی فریزر (در بازتعریف همان چارچوب نظری فوکویی که در بالا ذکر کردم) آن را «بحران بازنمایی» مینامد: جایی که افراد به لحاظ صوری بخشی از ساختار سیاسیاند، اما به لحاظ واقعی از قدرت حذف شدهاند؛ چون قدرت صرفا در نهادها متمرکز نیست، بلکه در شبکهای از روابط انضباطی و کنترلی جاری است که سوژهها را شکل میدهد و محدود میکند.
مهرگان در یادداشتش چپها را عامل اصلی این وضعیت معرفی میکند، حال آنکه در واقعیت، بخش مهمی از جریانهای چپ در ایران، نه از موضع بیمسئولیتی بلکه از موضع امتناع اخلاقی از مشارکت در ساختارهای قدرتِ خشونتمحور فاصله گرفتهاند. این فاصلهگذاری را نمیتوان صرفا بهعنوان «کنارهگیری از امر سیاسی» تفسیر کرد، بلکه باید آن را بهمثابه شکلی از مقاومت سلبی فهم کرد؛ مقاومتی که در شرایط فقدان امکان کنش نهادی، به تنها گزینه ممکن برای حفظ حداقلی از خودمختاری اخلاقی و سیاسی بدل شده است. در این معنا، چپها نه عامل بحران، بلکه نشانه آناند: نشانه وضعیتی که در آن مشارکت در نهاد، مستلزم پذیرش قواعدی است که خود بر پایه حذف و خشونت بنا شدهاند.
از سوی دیگر، اگر بدنه جامعه ایران با نهادهای سیاسی و حاکمیت فاصله گرفته، این فاصله را نمیتوان صرفا محصول انتخاب جامعه دانست. این فاصله، در سطحی عمیقتر، نتیجه فرآیندی ساختاری است که در آن حاکمیت از طریق ابزارهای قهری، امنیتی و ایدئولوژیک، نوعی رابطه مبتنی بر بیاعتمادی، طرد و کنترل را تثبیت کرده است. به بیان دیگر، آنچه امروز بهعنوان «فاصله جامعه از حاکمیت» توصیف میشود، در واقع بخشی از پروژه خود حاکمیت برای بازتعریف نسبت قدرت با جامعه بوده است. در چنین شرایطی، دعوت به همگرایی با ساختاری که خود این فاصله را تولید و تثبیت کرده، بدون بازاندیشی در این منطق، عملا به نادیدهگرفتن سازوکارهای واقعی قدرت میانجامد.
نکته مهمتر، شکاف تجربه زیسته است. برای نسلی که بخش قابل توجهی از آن بهواسطه فشارهای ساختاری، سرکوب یا محدودیتهای شدید، به مهاجرت یا تبعید رانده شده، «نهاد» نه یک امکان، بلکه دقیقا همان عاملی است که زندگیاش را مختل کرده است. این نسل، نه در کلاسهای نظریه انتقادی، بلکه در بسترهای دیجیتال، در تجربه سرکوب، و در مواجهه با اشکال جدید کنش جمعی، امر سیاسی را بازتعریف کرده است. برای این نسل، قدرت و جامعه مدنی نه به معنای نهادهای رسمی، بلکه به معنای توانایی خودسازماندهی، تولید محتوا، بسیج سریع و خلق فضاهای بدیل است. در اینجا، تحلیل مهرگان دچار نوعی «انتزاع از تجربه» میشود. او از نزدیکی به نهاد سخن میگوید، بیآنکه به این واقعیت بپردازد که برای بسیاری از جمله خود او، این نهادها نه عرصه مشارکت، بلکه منبع خشونت مستقیم بودهاند. در چنین وضعیتی، پرسش درست این است: با چه سیاستی باید به ساختاری نزدیک شد که خود عامل حذف و طرد بوده است؟
تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»
در این معنا، نقد مهرگان به «جامعهزدایی از حکمرانی» شاید خود نیازمند بازنگری باشد؛ چون آنچه رخ داده، نه جامعهزدایی، بلکه «بازآرایی امر اجتماعی» در خارج از چارچوبهای نهادی کلاسیک است. جامعه نه ناپدید شده و نه فاصله گرفته، بلکه شکل دیگری به خود گرفته است؛ شکلی که الزاما با نهادهای رسمی قابل انطباق نیست. درست است که بخش مهمی از کنش سیاسی معاصر در ایران، بهسمت «سیاستهای پسادولتی» یا دستکم «فاصلهگذاری رادیکال از دولت» حرکت کرده است؛ اما این فاصلهگذاری، لزوما به معنای نفی سیاست و نهاد سیاسی نیست، بلکه نشانه تغییر میدان سیاست است؛ از نهادهای کلاسیک به نهادهای دیجیتال و اوپن سورس. به بیان لاکلائو و موفه، میدان هژمونیک تغییر کرده، اما نقد مهرگان همچنان در حال بازی در میدان قدیمی است.
در نهایت، شاید مهمترین نقد این باشد که این نوع گفتمان، با وجود نیت آشتیجویانهاش، خطر نوعی «یکدستسازی مفهومی» را در خود دارد. تلاش برای قرار دادن «امت» و «ملت» در یک افق مشترک، بدون توجه به تفاوتهای واقعی در تجربه، قدرت و موقعیت، میتواند به نوعی همسطحسازی بینجامد که در آن خشونت ساختاری نادیده گرفته میشود. در حالی که هر پروژه سیاسی جدی، ناگزیر است ابتدا این عدم تقارنها را به رسمیت بشناسد.
همچنین، در سطح مفهومی، تقابل «ملت» و «امت» که در متن مهرگان و نقد او بر بزرگیان مطرح میشود، همچنان در چارچوبی دوتایی و هویتمحور باقی میماند که خود محصول همان گفتمانهای دهههای گذشته است. در حالی که واقعیت اجتماعی امروز ایران، بسیار پیچیدهتر، سیالتر و چندلایهتر از این دوگانههاست. سوژه امروز ایرانی، همزمان میتواند در چندین شبکه معنایی، فرهنگی و سیاسی حضور داشته باشد، بدون آنکه در یکی از این هویتها تثبیت شود.
در پایانبندی نقد مهرگان، عبارت «همه ستمدیدگیها را غیربراندازانه، غیراستثنائی، بازروایت کنیم» نیز بهنحوی غیرواقعبینانه با روایت رسمی همپوشانی پیدا میکند. ستمدیدگیای که در تجربه معاصر، با خشونت عریان، سرکوب خیابانی و انباشت سوگ جمعی معنا یافته، نمیتواند صرفا در قالب یک بازروایت غیرتقابلی بازتعریف شود، آنهم در شرایطی که ساختار قدرت در طی دههها خشونت حداکثری نهتنها مسئولیتی نپذیرفته، بلکه معترض را نیز بهمثابه تهدید امنیتی و تروریستی بازنمایی کرده است. در چنین بستری، پرسش از امکان «بازروایت غیربراندازانه» ستم، بدون تغییر در توازن قوا، بهسادگی به نوعی انتزاع نظری فروکاسته میشود. مسئله نه صرفا نحوه روایت، بلکه امکان مداخله در ساختاری است که خود، هر گونه روایت بدیل را برای همپوشانی ملت و امت سرکوب میکند.
بهطور خلاصه، مسئله اصلی یادداشت مهرگان این است که هنوز در چارچوب مفهومی و تجربی نسلی میاندیشد که سیاست را از خلال نهاد، روشنفکری و فضای عمومی کلاسیک فهم میکرد. اما جامعه امروز ایران، بهویژه نسل جدید، از این مرحله عبور کرده است. نه به این معنا که سیاست از بین رفته، بلکه به این معنا که شکل، فضا و منطق آن دگرگون شده است. هر تحلیلی که این دگرگونی را نادیده بگیرد، ناگزیر بخشی از واقعیت را از دست خواهد داد.






