شنبه، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

دیدگاه

مسئله‌ زنان، قدرت و «مسئولیت حاکمیت» مردان؛ نقدی بر نوشته امید مهرگان

مَهزاد الیاسی

مَهزاد الیاسی

نویسنده و روزنامه‌نگار

امید مهرگان در یادداشت «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی»، با نقد دوگانه‌سازی‌ ملت/امت یا مردم/رژیم، استدلال می‌کند که این تفکیک‌ها امکان فهم واقعیت پیچیده‌ جامعه را از میان برده و حتی در مواردی باعث توجیه خشونت علیه ایران شده است. از نظر او، جدایی سازمان سیاسی از ساختار اجتماعی در ایران، به نوعی «سیاست‌کُشی» منجر شده و بخشی از روشنفکری معاصر با جدا کردن خود از ساختارهای سیاسی و واگذاری امر دفاع و حاکمیت به «دیگری»، عملا به این سیاست‌کُشی دامن زده است. مهرگان با تاکید بر «پذیرفتن داده‌شدگی جنگ» و «گردن گرفتن جمهوری اسلامی»، معتقد است بدون پذیرشِ پیوند میان بطن جامعه و ساختار سیاسی برآمده از آن‌، حتی در شکل مسئله‌دار و سرکوبگرش، نمی‌توان امر سیاسی را بازسازی کرد و جلوی فروپاشی را گرفت. او در برابر خوانش‌های رایج از وضعیت سیاسی ایران، نوعی بازگشت به پذیرشِ واقعیت‌های جامعه و نظم سیاسیِ برآمده از جنگ را پیشنهاد می‌کند.

مسئله‌ گردن گرفتن حاکمیت و پذیرش مسئولیت در قبال ساختار سیاسیِ برآمده از جامعه‌ ایران مسئله‌ای بسیار مهم است که مهرگان به‌درستی بر آن انگشت می‌گذارد. با این حال، او خودش با وجود اینکه می‌خواهد از دوگانه‌ «ملت/امت» فاصله بگیرد، همان دوگانه را بازتولید می‌کند. از یک طرف می‌گوید این تقسیم‌بندی مشکل‌زاست، از طرف دیگر، عملا «امت» را به‌عنوان طرفی که دفاع کرده و مشروع‌تر است برجسته می‌کند. نقد دوگانه، تبدیل می‌شود به وارونه‌سازی ارزش‌ها در همان دوگانه، نه عبور از آن؛ بدون تاکید بر نقشی که «امت» یا «حامیان حکومت» (به‌مثابه گروهی که در موقعیت قدرت بوده‌اند) در ایجاد این دوگانه‌سازی ایفا کرده‌اند. او با ادامه دادن منطقِ متنی که آن را نقد می‌کند می‌گوید «یک طرف از بیگانه درخواست حمله کرد، یک طرف دفاع کرد» و به این ترتیب یک وضعیت پیچیده را دوباره تبدیل به یک دوگانه می‌کند. طیف‌های میانه‌ دو قطب خارج و داخل در این استدلال حذف می‌شوند؛ یعنی خارج‌نشینانی که مخالف جنگ بودند و ساکنین بعضا «امام‌حسینی» و «چادری» داخل کشور که نه تنها از جنگ دفاع می‌کردند بلکه به آن امیدوار بودند.

اما آنچه مرا واداشت دست به قلم ببرم، بخشی از یادداشت مهرگان است که به یکی از نوشته‌های من در صفحه‌ شخصی‌ام اشاره می‌کند. من در آن یادداشت استدلال کرده بودم که با توجه به نابرابری ساختاری میان زنان و مردان در نظام سیاسی جمهوری اسلامی و محدودیت جدی‌ دسترسی زنان به قدرت، مسئولیت زنان و مردان در این جنگ و ویرانی یکسان نیست. امید مهرگان در پاسخ، به‌طرزی شگفت‌انگیز مدعی می‌شود که چون «مرد» است، نمی‌تواند درباره‌ «شکایت بنیادین» این سخنان قضاوت کند. او در ظاهر دارد احتیاط اخلاقی نشان می‌دهد، اما در عمل خود را (به‌عنوان یکی از مردانی که در هر حال از این توزیع نابرابر قدرت بهره‌مند بوده‌اند) از پذیرش مسئولیتِ این امتیاز کنار می‌کشد؛ در حالی‌که از یک متفکر، پاسخ‌گویی از موضع نظری و سیاسی انتظار می‌رود، نه داوری بر اساس جنسیت. من در آن یادداشت از مردان به‌عنوان گروه یا طبقه‌ «برخوردار» از امتیاز قدرت سیاسی دعوت می‌کنم با به رسمیت شناختن این سلطه‌ سیستماتیک، مسئولیت ناکارآمدی آن را به عهده بگیرند، اما در حالی‌که متن مهرگان عنوان «پذیرش مسئولیت حاکمیت» دارد، خود از پذیرش مسئولیت این نظم مسلط به‌عنوان یک مرد و تحلیل‌گر سر باز می‌زند.

 

مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی

 

مهرگان در ادامه به عنوان نقد این دیدگاه می‌نویسد: «الیاسی جنگ را مال خود،‌ مال زنان، نمی‌بیند. چرا نه؟‌ اگر زنان بیگانه از قدرت نبودند، جلوی این جنگ را می‌گرفتند؟‌ یا آمریکا و اسرائیل به حکومت مستقل زنانه حمله نمی‌کردند؟‌» و به این ترتیب یک استدلال ساختاری را تبدیل به یک فرضیه‌ خلاف‌واقع (counterfactual) می‌کند. بحث اصلی در این‌جا درباره‌ «مسئولیت» است، نه «نتیجه». این واقعیت که ساختارهای تصمیم‌گیری سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک عمدتا در اختیار مردان بوده‌، به این معناست که مسئولیت نیز به‌طور نامتقارن توزیع شده است. این گزاره، هیچ ادعایی درباره‌ اینکه «اگر زنان بودند، جنگ نمی‌شد» ندارد. اما پاسخ مهرگان، بحث را به سطحِ یک فرضیه‌ خلاف واقع درباره‌ پیامدها می‌برد تا از مواجهه با مسئله‌ واقعی، یعنی نابرابری در توزیع قدرت عبور کند. حضور نمایشیِ زنانِ اسلحه‌به‌دست و پرچم‌به‌دست در مقام پرفورمر و اجراگر در گردهمایی‌های حکومتی، دقیقا برای پوشاندن همین واقعیتِ عدم دسترسی ساختاری زنان به سطوح تصمیم‌گیری و قدرت سیاسی رُخ می‌دهد؛ بازنمایی کنترل‌شده‌ای که در نهایت به تثبیت همان ساختاری می‌انجامد که زنان را از عرصه‌ تصمیم‌گیری کنار گذاشته است.

اما نکته اینجاست که این نابرابری توزیع قدرت، نه فقط در ساختار سیاسی رژیم ایران، بلکه در رژیم ترامپ و رژیم اسرائیل هم وجود دارد و در سوی مقابل نیز، ساختار تصمیم‌گیری به همان اندازه مردانه است. به‌طرزی کنایه‌آمیز، در حالی که هر دو سخنگوی دولت ایران و آمریکا زن هستند (نقشی به مثابه دکور صحنه)، حتی یک زن نیز در تیم‌های اصلی مذاکره‌کننده از طرف ایران، آمریکا و پاکستان در نشست اسلام‌آباد درباره‌ سرنوشت جنگ حضور ندارد. البته که مسئله این نیست که صرفا حضور زنان در مناصب سیاسی بتواند به‌طور خودکار کیفیت قدرت را تغییر دهد؛ چنان‌که تجربه‌ معدود زنانی مثل کاندولیزا رایس، مارگارت تاچر یا گلدا مئیر که قدرت سیاسی را در دست داشته‌اند نشان می‌دهد حضور زنان در رأس هرم قدرت لزوماً به معنای فاصله گرفتن از منطق‌ مسلط آن نیست. حتی وقتی زنان به سطوح بالای سیاسی راه پیدا می‌کنند، اغلب در چارچوب همان ساختارهای تثبیت‌شده عمل می‌کنند؛ ساختاری که خود بر پایه‌ سلسله‌مراتب قدرت و منطق مردانه شکل گرفته است. مسئله، بنیادی‌تر از جنسیتِ فردیِ صاحبان قدرت است و به یک «طرف» یا «گفتمان» خاص محدود نمی‌شود. مسئله، به یک نظم گسترده‌‌ جهان‌شمولِ مردمحور و پدرسالار مربوط است که خود را به شکل‌های مختلف دائما بازتولید می‌کند.

اما من می‌خواهم پا را فراتر بگذارم و به صراحت بگویم: بله! اگر زنان در ایران به‌همان اندازه‌ مردان در قدرت سیاسی نقش داشتند و منطق سیاست جمعی از افقی زنانه صورت‌بندی می‌شد، شکل، امکان و پیامدهای این جنگ به‌طور بنیادین متفاوت می‌بود و این ادعا را با استناد به عاملیت سیاسی زنان در سال‌های پس از انقلاب شناختی ژینا مطرح می‌کنم. در مواجهه با مسئله‌ حجاب، زنان شیوه‌ای از کنش جمعی سیاسی را پیش بردند که بر پرهیز از خشونت مستقیم و امتناع از درگیری فیزیکی استوار بود و به‌جای تصرف عمودی قدرت، بر فرسایش تدریجی آن در عرصه‌ زندگی روزمره تکیه داشت. مقاومت گروهی و ریزوماتیک زنان در فضای عمومی صرفا بیان یک مطالبه نبود، بلکه نوعی بازتعریف خودِ سیاست از طریق بدن، صدا، پوشش و حرکت بود. این اجراگریِ بدن‌مند، به تعبیر جودیت باتلریِ کلمه، نه بازنمایی یک هویت از پیش موجود، بلکه تولید سوژه‌ای سیاسی در لحظه‌ عمل بود؛ سوژه‌ای که با نافرمانی روزمره، نظم نمادین را مختل می‌کرد. اما در مقابل، واکنش‌های رایجِ محتاطانه‌ بسیاری از مردان در ماه‌های آغازین جنبش «زن، زندگی، آزادی»، با توصیه‌هایی مثل «من خودم هم با حجاب اجباری مخالفم اما حالا یه چیزی سرت کن که دردسر نشه» یا «اگر اینا بهمون گیر بدهند مجبورم باهاشون درگیر بشم، فعلا بی‌خیال شو یه چیزی بپوش»، نشان‌دهنده‌ درک متفاوت مردان و زنان از کنش سیاسی بود. برای بسیاری از مردان، مقاومت عمدتا در قالب تقابل فیزیکی و رویارویی مستقیم فهم می‌شد، در حالی که برای زنان، حتی نمایش کنترل‌شده‌ آسیب‌پذیری می‌توانست بخشی از راهبرد مقاومت باشد. برای زنان، درگیری فیزیکی اولین و تنها راه‌حل مقاومت در برابر سلطه‌ی ساختار سیاسی نبود و درست به همین دلیل، مسئله‌ حجاب به نتیجه‌ای پایدارتر انجامید که در سطح عمیقِ شناختی‎ اتفاق افتاد. توسل آگاهانه‌ زنان به رفتارهایی که امکان عبورِ نرم‌ از موقعیت‌های تنش‌زا را فراهم می‌کرد، نشان می‌دهد که کنش سیاسی زنانه لزوما بر انکار آسیب‌پذیری و تقابل بنا نشده است. این تفاوت، صرفا تفاوتی در تاکتیک نیست، بلکه به افق‌های متفاوت زنان و مردان از فهم سیاست و امکان‌های آن اشاره دارد.

 

تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»

 

مسئله‌ حذف زنان از قدرت، بنیان نظم سیاسی است نه یک موضوع جانبی. با این حال، نحوه‌ نادیده‌گرفتن یا انکار آن در تحلیل‌های نظری شگفت‌انگیز است. کنار گذاشتن سیستماتیک زنان از موقعیت تصمیم‌گیری در مقام صاحبان قدرت، «فیلی در اتاق» است که آن‌قدر عادی شده که دیگر به‌عنوان مسئله دیده نمی‌شود و حتی مطرح کردن آن «ساده‌انگاری» انگاشته می‌شود. این حذف، به‌واسطه‌ طبیعی‌سازی، نامرئی شده و آنچه نامرئی‌ست به‌ندرت به موضوع تفکر بدل می‌شود. سخن گفتن از «مسئولیت جمعی» بدون در نظر گرفتن این نابرابری، خود به نوعی پاک‌کردن صورت مسئله است. چگونه می‌توان از «گردن گرفتن حاکمیت» گفت، اما یکی از عینی‌ترین وجوه این حاکمیت، یعنی انحصار مردانه‌ آن، را نادیده گرفت یا انکار کرد؟ مسئولیت، زمانی معنا دارد که نسبتِ آن با قدرت روشن شود؛ در غیر این صورت، به مفهومی هموار و یکدست بدل می‌شود که همه را به یک اندازه در بر می‌گیرد و در نتیجه، هیچ‌کس را واقعا پاسخ‌گو نمی‌کند.

من پیش از این در مطلبی با عنوان «غیبت زنان در تخیل سیاسی مردان متفکر ایرانی» به عدم همراهی مردان متفکر و روشنفکر ایرانی با مسئله‌ زنان و نادیده گرفتن شکاف بنیادین نظم مردسالار در تحلیل‌هایشان اشاره کرده بودم. به نظر می‌رسد مسئله‌ زنان به عنوان بزرگ‌ترین گروهِ حذف‌شده از قدرت سیاسی، برای مردان متفکر، موضوعی مربوط به «دیگری» است. گویی زنان در قسمت زنانه مشغول صحبت در مورد مسائل زنان هستند که به مردان ربطی ندارد یا در نهایت اگر هم ربطی داشته باشد در برداشت‌های سطحی مثل «درس گرفتن از جنبش زنان» یا اهمیت «برابری جنسیتی» خلاصه می‌شود. در حالی که ایده‌ تسلط سیستماتیک مردان بر زنان به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین اشکال اِعمال قدرت در تاریخ، مبنای نظری چارچوب فکری عبدالله اوجالان و برخی جریان‌های فکری و سیاسی کورد در منطقه قرار می‌گیرد (که چند دهه بعد الهام‌بخش جنبش مترقی «زن، زندگی، آزادی» می‌شود)، اغلب مردان متفکر مرکزگرای فارسی‌زبان، مسئولیت نظری خود را به عنوان «روشنفکر ارگانیک»، برای روشنگری و تدوین چارچوب نظری متناسب با آن‌چه در بطن تجربه‌ زیسته‌ی جامعه در رابطه با موضوع زنان می‌گذرد به درستی انجام نداده‌اند. طرح سوالات دم‌دستی به عنوان نقد مثل «مگر اگر زنان در قدرت بودند، جنگ رخ نمی‌داد؟»، ‌نوعی مقاومت در برابر به رسمیت‌شناختن ماهیت طبقاتی رابطه‌ی زنان و مردان است و محدودیت افق نظری تحلیل‌گر را نشان می‌دهد. نمونه‌های مشابه این استدلال را می‌توان در بخش نظراتِ شبکه‌های اجتماعی بسیار دید؛ زیر هر پستی که به حاکمیت نظم مردانه اشاره می‌کند، همیشه مردانی پیدا می‌شوند که با برداشت‌های عامیانه و غیر نظری، با «جابه‌جایی مسئله» و انداختن توپ در زمین بازی طرف مقابل، دست به انکار این سلطه می‌زنند.

 

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

 

تا زمانی که زنان، نه به‌عنوان سوژه‌های حاشیه‌ای یا موضوعات خاص، بلکه به‌عنوان یکی از نیروهای اصلی شکل‌دهنده به سیاست معاصر دیده نشوند، هر تلاشی برای بازتعریف «جامعه» ناقص خواهد بود اما بعضا در دستگاه نظری‌ مردان متفکر ایرانی، حتی در برابر به رسمیت شناختن عاملیت سیاسی زنان در مسئله‌ حجاب مقاومت وجود دارد؛ به عنوان مثال اغلب در تحلیل‌ها می‌شنویم که «جامعه» یا «مردم» از حجاب اجباری عبور کرده‌اند؛ بدون نام بردن از «زنان» به عنوان سوژه‌ سیاسی و مهم‌ترین عاملیتی که این عبور را رقم زد. امید و بقیه‌ کسانی که بر یادداشت او نقد نوشتند، اما ترجیح دادند از مسئله‌ زنان که در آن متن طرح شده بود بپَرند یا آن را «ساده‌انگاری» بنامند، سال‌هاست در ایران زندگی نکرده‌اند و شاید درکی دقیق از میزان اهمیت مسئله‌ زنان در عرصه‌ سیاست ایران امروز ندارند. هرچند این بی‌اعتنایی به مسئله‌ زنان و یا برداشت‌های سطحی از آن توسط مردان، محدود به خارج‌نشینان نیست و در میان بیشتر متفکران مرد ساکن داخل کشور هم دیده می‌شود. مطالبی مانند «ایران زنانه» نوشته‌ رضا یعقوبی که رویکرد زنانه در سیاست را مبنای نظری بحث قرار می‌دهد، از معدود استثناها در این زمینه به شمار می‌رود. واقعیتِ تلخ این است که مبنای نظری‌ای که عمدتا توسط مردان تولید یا تأیید می‌شود، به‌مراتب بیش از نوشتار زنان درباره‌ زنان به رسمیت شناخته می‌شود و قدرت اثرگذاری در کلیت فضای فرهنگی می‌یابد. امید مهرگان در این مطلب، با طفره رفتن از پذیرش سلطه‌ نظام مردانه در سیاست، عملا فرصتِ گشودن مسیری را که در آن مردان به‌طور جدی «مسئولیت حاکمیت» خود در درون این نظام مردسالار را بپذیرند و درباره‌ی پیامدهای آن پاسخ‌گو باشند از دست داد.

آنچه در سال‌های اخیر با کنش‌ جمعی سیاسی زنان رخ داده، صرفا یک «مطالبه» یا مسئله‌ای در رابطه با «سبک زندگی» یا «حجاب» نبوده، بلکه تولید شکلی دیگر از سیاست و سیاست‌ورزی بوده است. نادیده‌گرفتن این تجربه، نه فقط حذف یک گروه، بلکه حذف یک امکان نظری است. اگر قرار است از دوگانه‌ها عبور کنیم، شاید نخستین گام این باشد که ببینیم چه چیزی پیش از تمام این دوگانه‌ها حذف شده است. مسئله‌ زنان را نمی‌توان به سطح سیاست‌گذاری تقلیل داد؛ این مسئله به خودِ سازمان‌یافتگی قدرت مربوط است؛ به نحوه‌ توزیع صدا، اعتبار و مرجعیت. جامعه‌ای که در آن نیمی از جمعیت از دسترسی به قدرت سیاسی محرومند و در خوانش‌ها نامرئی می‌شوند، حتی پیش از آنکه به «ملت» یا «امت» تقسیم شود، دچار شکافی بنیادین است. هر تحلیلی که این شکاف را نبیند، آن را انکار کند یا به اَشکال مختلف از پذیرش آن طفره برود، هرقدر هم در پی آشتی و هم‌زیستی باشد، ناگزیر بر زمینی بنا شده که خود بخشی از مشکل اصلی است.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

وقتی ویرانی رویا می‌شود: کالبدشکافی یک فانتزی سیاسی در میان ایرانیان

برای درک استقبال دیساپورای ایرانی از جنگ، باید از سطح قضاوت‌های ساده فاصله گرفت و آن را در چارچوبی چندلایه بررسی کرد، چارچوبی که در آن سطح روانی، اجتماعی، شناختی و دیاسپوریک به هم گره می‌خورند. این رویکرد نشان می‌‌دهد که آنچه در نگاه نخست به‌ عنوان یک خطای تحلیلی یا موضع سیاسی افراطی دیده می‌شود، در واقع حاصل یک سازمان پیچیده روانی-اجتماعی است.

جنگ کنونی و تجدیدنظرطلبی در تاریخ: آمریکای خیرخواه و امپریالیسم بشردوست

روشنفکران امروز ما که با نگاهی تجدیدنظرانه به تاریخ ایران می‌نگرند کاشفان لیبرایسم قرن نوزدهم اروپا هستند. از دیدگاه آنان، اگر در کار امپریالیسم غرب اخلال نکنید و تابع منطق تاریخی آن باشید راه سعادت و ترقی باز خواهد شد. می‌توان خواسته‌هایی داشت و بر سر آن چانه‌زنی کرد، ولی جهت حرکت تاریخی را نمی‌توان و نباید به چالش کشید.

صنعتِ براندازی، قطبی‌سازی و بمباران

براندازی اساسا خواسته‌اش بهبود وضعیتِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یک جامعه نیست؛ بلکه براندازی از هر شکست و تضعیفی درونِ یک جامعه، به‌نفعِ رسیدن به برانداختنِ حکومت به هر قیمتی برای «مردم» و «جامعه»، استقبال می‌کند. نیرویِ برانداز از نرخِ شصت‌درصدیِ تورم ناراحت نمی‌شود بلکه آن را یک فرصت می‌داند برای پیش‌بردِ «تغییرِ رژیم». برای نیرویِ برانداز، لحظهٔ دی‌ماه، نه رخ‌دادی برای سوگ و خواستِ تغییر از درونِ جامعه، بلکه لحظه‌ای مناسب برای باز کردنِ پایِ قدرت‌های خارجی به درون کشور است.

دیدگاه

مسئله‌ زنان، قدرت و «مسئولیت حاکمیت» مردان؛ نقدی بر نوشته امید مهرگان

مسئله‌ زنان را نمی‌توان به سطح سیاست‌گذاری تقلیل داد؛ این مسئله به خودِ سازمان‌یافتگی قدرت مربوط است؛ به نحوه‌ توزیع صدا، اعتبار و مرجعیت. جامعه‌ای که در آن نیمی از جمعیت از دسترسی به قدرت سیاسی محرومند و در خوانش‌ها نامرئی می‌شوند، حتی پیش از آنکه به «ملت» یا «امت» تقسیم شود، دچار شکافی بنیادین است.