بهار گفتوگو در زمستان جنگ
در این روزهای آتشبسِ شکننده و وضع جنگهای بیپایان، ایران همچنان زیر سایه تهدید موجودیتی قرار دارد. در این میان، گفتوگوی انتقادی در باب نسبتِ میان حکومت و جامعه به هنگام تهدید وجودی خارجی اهمیت حیاتی یافته است. امید مهرگان در مقاله «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی» کوشید صورتبندیِ تازهای از این نسبت دشوار به دست دهد. مقاله پرنکته او تنها در حد طرح مسأله بود. مسألهای که او طرح کرد البته اختصاصی به چپ نداشت بلکه روح نوشته مهرگان طوری است که اپوزیسیون میهندوست را به طور کل (راست، چپ، میانه، مذهبی و گیتیانه) به درکِ واقعیتِ درهمتنیده ملت و حکومت در برابر تهدید خارجی فرامیخواند.
امین بزرگیان، بابک مینا و مسعود قدیم فلاح هم در نوشتههایی همدلانه به دفاع از ایده «درهمتنیدگی» و «همسرنوشتی» پرداختند. در واکنش، مهرک کمالی در یادداشتی با عنوان «تسلیم از ترس فروپاشی» این رویکرد را به نقد کشید و آن را نوعی «همراهی خاموش با وضع موجود و تعلیقِ نقد به حاکمیت» خواند. این بحث مبارکی است که شایسته پیگیری از همه طرفهای گفتوگو است. بله، زیر آتش جنگ هم به گفتوگو نیاز داریم، «با اینا زمستونو سر میکنیم».
در این نوشتار میکوشم نشان دهم که چرا خوانش کمالی از متن مهرگان اساسا خطا است، به ظاهر پیشرو است اما در عمل بسا پسروانه است. ادعای من این است که نقد کمالی کاستیِ بنیادی خطرناکی دارد. این کاستی ریشه دارد در نادیده گرفتنِ «درهمتنیدگی» و «همسرنوشتی» حکومت و ملت به هنگام جنگ وجودی علیه کشور. خوانش کمالی از اوضاع با نادیده گرفتنِ «درهمتنیدگی» و «همسرنوشتیِ» ملت و حکومت در زمانه جنگ وجودی راه را بر تحلیلِ همهجانبه و رهاییبخش شرایط کشور در خطر وجودی میبندد.
توهمِ تفکیک
ضعفِ محوریِ نقد مهرک کمالی همانا غیبتِ معنادارِ ایده «همسرنوشتی ملت و حکومت به سبب درهمتنیدگی به هنگام جنگ» است. او در سراسر متن خود فرض ناگفته را بر این میگذارد که در لحظه فرود آمدن بمبها میتوان حسابِ کالبدِ جامعه را از ماشینِ حکومت جدا کرد. این پیشفرض در جهانِ واقعی و زیر آتشِ جنگِ نامتقارنِ وجودی توهمی مهلک بیش نیست. موشکهای متجاوز در آسمانِ ایران، میانِ زیرساختِ حکومت و زیرساختِ ملت تفکیکی قائل نمیشود. تخریبِ نیروگاه برق یا تصفیهخانه آب ضربه به ایدئولوژی حکومت نیست انهدامِ شالوده حیاتِ ملت است. اینکه در تهران تقریبا هیچ کلانتریای سالم نمانده تنها بهترین هدیه به دزدهای تهران است و نه هدیه رهاییبخش به ایران. وقتی نیروی متجاوز خارجی راهبردِ ویرانسازیِ زیستبوم مدنی را پیش میگیرد ملت و حکومت در جغرافیای واحدی محصور میشوند ــــ حتی اگر به هنگام صلح راهشان از هم بیشوکم جدا بوده باشد. نادیده گرفتن این همسرنوشتی همانا تحلیل کمالی را از واقعیتِ انضمامیِ جنگ دور میکند و به تقابلهای انتزاعیای سوق میدهد که خطر بیعاملیتی یا بدعاملیتی در خود دارد.
تسلیم از ترس فروپاشی؛ نقدی بر «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی از امید مهرگان»
سلسلهمراتبِ شرّ
وانگهی، کمالی در نقد خود به هیچ عنوان سلسلهمراتبِ شرّ در سپهرِ سیاست را در نظر نمیگیرد. استبدادِ داخلی بیگمان شر است، شری که بیشک نقشی دارد در آفرینش وضع کنونی، نقشی که البته در حاشیه استثمار خارجی باید بدان نگریست. اما خطرِ موجودیتی، فروپاشیِ سرزمینی و نابودیِ فیزیکیِ ایران شری بهمراتب بزرگتر از حکمرانی بد است. استثمار خارجی، که دیگر حتی صورتک حقوق بشر هم به خود نمیزند، شرِ به مراتب بزرگتری است از حکمرانی بد داخلی. با این حساب، نوشته کمالی هنوز در حالوهوای پیشاجنگ است و دچار نادیدن خطرهای بنیادی علیه کشور است.
میگویم و میآیماش از عهده برون که در جهانِ کنونی، هیچ نیروی رهاییبخشِ خارجیای وجود ندارد. نیروهای خارجیای که با بمبافکنهای خود وعده تغییر میدهند کارنامه تاریک و خونینی دارند به مراتب بدتر از حکمرانی داخلی. آنها کودککش و جنایتکارِ جنگیاند، استثمارگراند، صحنهگردان نسلکشی دائمی و پاکسازی قومیاند و در زمره آزارگرانِ نظاممندِ جنسی کودکان. کارنامه شومشان در غزه جلوی چشممان است و پرونده اپستینشان هنوز گشوده.
انتظارِ رهایی از دلِ چنین ماشینِ کشتار خارجیای داشتن خطای شناختیِ ژرف و راهبردی است. حتی سکوت در مقابل چنین ماشین کشتار بین المللیای تنها خطای اخلاقی نیست بلکه ناتوانی تحلیلی میآورد، چنانکه آورده است. فروریزاندن سقفِ خانه برای رهایی از دستِ صاحبخانه زورگو به آزادی ساکنان خانه نمیانجامد، زیر آوار مدفونشان میکند.
«خرابشده»
نکته حیاتی دیگری که در غبارِ نقدِ کمالی گم میشود چشمپوشی بر داراییهای مادیِ کشور است. ما سالها در چنبره گفتمان قطبیسازی اپوزیسیونی گرفتار آمده بودیم که میتوان آن را «صنعت اپوزیسیون» نامید (این تعبیر از مسعود قدیم فلاح در نوشتهای است که بالا ذکر آن رفت). «صنعت اپوزیسیون» البته شامل اقلیتی از اپوزیسیون میهندوست، ملی و شرافتمند نمیشود. اما از این اقلیت که بگذریم صنعت اپوزیسیون برقرار است. صنعت اپوزیسیون بقای خود را در قطبیسازیِ مطلق و ویرانهنمایی ایران میجوید. تازه در زمانه بمبارانِ زیرساختها بود که پردهها کنار رفت و متوجه شدیم که حاکمیت، علیرغم دههها تحریمِ فلجکننده، چه حجم عظیمی از زیرساختهای حیاتی را ساخته، حفظ کرده و توسعه داده است، آن هم زیرساختهایی مثل فولاد و پلها که معلوم شد در طراز جهانی یا دستکم منطقهای در زمره بهترینها بودهاند. صنعت اپوزیسیون اما در روایتگری خود دیدنِ این قابلیتهای ملی را ممنوع کرده بود تا روایتی یکدست از ویرانیِ مطلقِ داخلی بسازد. ایران باید «خرابشده» جلوه میکرد تا باران «بمبهای رهاییبخش» فروبریزند.
متن مهرگان دعوتی است به عبور از همین نگاه ایرانویرانگر. متن مهرگان از اپوزیسیونِ میهندوست، مطلع، باشرافت و مستقل نمیخواهد که پوزیسیون شود بلکه میخواهد که واقعیت مادی کشور را ببینند، ارزش مقاومت در مقابل استثمار خارجی را دریابند، در دفاع از دموکراسی بنیادگرا نباشند و ایران را برای همه ایرانیان بخواهند، حتی آن جوان سپاهی نشسته پای لانچر که دست و پای خود را در دفاع از میهن از دست داده است. پذیرفتنِ این داراییهای زیرساختی و روح مقاومت البته تأییدِ استبداد نیست بلکه بهرسمیتشناختنِ سرمایههای ملتی است که میخواهد هم به استبداد داخلی نه بگوید و هم به استثمار خارجی؛ و تاریخاش نشان داده که توان مقابله با هر دو را دارد.
«بمب رهاییبخش» یا همان «ویرانیِ خلاق»
کلیشه نیست اگر بگوییم که آمریکا و اسرائیل خیرِ ایران را نمیخواهند. هدفِ راهبردی آنها تبدیل خاورمیانه به پیرامونی سوخته و بیدفاع است تا مرکز خاورمیانه یعنی «اسرائیل بزرگ» برقرار شود. اینکه بخش قابل توجهی از اپوزیسیون ما بازیچه دست اسرائیل شد دیگر واقعیتی پنهان یا «تبلیغات رژیم» نیست. واقعیتی است که در همین دو جنگ دوازدهروزه و چهلروزه خود را آشکارا نشان داد. در برابرِ این دشمنِ خارجیِ ویرانگرِ نسلکشِ استعمارگرِ مستعمرهنشینِ پاکساز قومی، با حاکمیتی داخلی روبهرو هستیم که از یک سو استقلال کشور را بیشوکم حفظ کرده و از دیگر سو در برابر فشارِ افکار عمومیِ مستقل و مقاوم داخلی دائما مجبور به عقبنشینی/بازنگری است. خیزشِ مهسا گواه روشنی بر این مدعا است. مقاومتِ جامعه توانست حاکمیت را به عقب براند و به آزادیِ دوفاکتوی حجاب بکشاند. این پویایی نشان میدهد که تغییر از درونِ مرزها ممکن است و بیشک بسا مطلوب.
کافهنشینی، گسترش شبکههای تلویزیون شبهخصوصی با سریالها و برنامههای سرگرمی متفاوت، شبکههای اجتماعی گفتوگومحور داخلی مانند پلتفورم «آزاد»، که با وجود تمام فشارهای حکومت، از نظر محتوا حتی از «پرگار» بیبیسی هم پرمحتواترند، همگی نشان از آن دارد که پویایی درونی به گستره و ژرفایی بازگشتناپذیر رسیده است. بیشک سرکوب برقرار خواهد بود اما مقاومت پویای داخلی نیز هم. لایههای مختلف حکمرانی هم قابل فروکاست به بخش سرکوبگر آن نیست. لازم نیست ایران را ویران کنیم تا بر ویرانههای آن توهم دموکراسی بر پا شود، چنانکه در عراق، افغانستان، لیبی، سوریه و سودان چنین شد. تغییر درونزا و پویا نیازمندِ محفوظ ماندن بسترِ فیزیکی و کالبد سرزمینی است و همهنگام حفظ و توسعه مادی و فرهنگی کشور. اگر در پیِ حمله خارجی این کالبد متلاشی شود یا ضربه جبرانناپذیر ببیند، میدانی برای مبارزه مدنی و احقاقِ حقوق حقه باقی نخواهد ماند.
دعوتِ مهرگان به پذیرش مسئولیت از سوی اپوزیسیون میهندوست و مستقل، فراخوانی برای تسلیم در برابر حاکمیت نیست – خلاف آنچه کمالی میپندارد. این دعوت، بیدارباشی برای درکِ لحظه خطیرِ ایران است. دفاع از ایده «درهمتنیدگی» و «همسرنوشتی» ملت و حکومت به هنگام جنگ، تنها دفاع از ضرورتِ اخلاقی و سیاسی حفظ میهن در مقابل تهاجم خارجی است.






