بابک امیرخسروی، از رهبران حزب توده ایران که بعدها به منتقد صریح این حزب تبدیل شد و حزب دموکراتیک مردم ایران را بنیان گذشت، هفته گذشته، ۱۳ مهر در پاریس، درگذشت. این یادداشت از اتابک فتحاللهزاده، تاریخنگار جریان چپ ایران، نگاهی به تفکرات، خط مشی او و چرایی جداییاش از حزب توده دارد. متن آقای فتحالله با استفاده از دیدارها و گفتوگوهای شخصی او با بابک امیرخسروی در شوروی نگاشته شده و روایتی دست اول از تنشهای داخلی جریانات چپ و بازنگری شماری از آنان در مبانی فکری خود ارائه میدهد.
***
سرانجام بابک امیرخسروی دوستداشتنی در آستانه صد سالگی از ما خداحافظی کرد. خداحافظی با بابک برای من به همین راحتی نیست. نزدیک به چهل سال بود که بابک آرامآرام در دل و ذهن من ریشه دواند. او با عشق و خرد در گذر از تاریکیها، از همان اولین سالهای مهاجرت لعنتی، برای من و دیگر دوستان چراغ روشنایی به دست گرفت. گرچه خودِ بابک بیش از نیم قرن بیپناه بود، اما او با فروتنی پناهدهندهٔ نسل سرگردان و نشاندهندهٔ افق زندگی و مبارزه بود.
در زندگی همواره بر این باورم که به هیچ وجه نباید کسی را برای خود بت ساخت؛ زیرا جایگاه و اهمیت هر شخص هر چقدر هم بلندمرتبه باشد، قضایا با آن شخص شروع و ختم نمیشود. اما قدردانی از انسانهای فرهیخته، بافرهنگ و فداکار، بخشی از فضیلت انسانی است. بابک هر آنچه داشت و هر آنچه میدانست، بیدریغ و با شکیبایی به من و دوستان آموخت. او پیامآور دوستی و پلِ عدالتخواهی و آزادیخواهی بین نسلها بود. او حق بزرگی بر گردن ما دارد و من خود را وامدار او میدانم.
در آن سالهایی که جریان چپ دچار فقر معرفتی بود، او ما را تنها نگذاشت و با صبر و شکیبایی در میدان مبارزه با نظریهها و کجفهمیهای جنبش چپ جنگید و هر آنچه در توانش بود نگذاشت بار دیگر ما از چاله به چاه پرتاب شویم. او پناهمان داد و خود شد سنگ زیرین آسیاب. آخر چگونه میشود آن روزهای سپریشده را فراموش کرد؟ آری، او در آن روزهای سرد با آتشِ جانسوز خود به ما جان بخشید و به ما یاد داد که با نگاه نقادانه و در برابر آیههای آسمانی، همواره در جستجوی استقلال رأی و اندیشهٔ خود باشیم.
دوران زمامداری چرنینکو بود که به عنوان «فدایی» به شوروی آمدم. من شناختی از بابک نداشتم. اندکاندک سرم در شوروی به سنگ میخورد. اولین بار بود که از یوسف حمزه لو، که از افسران سازمان نظامی حزب توده بود، شنیدم که اگر بابک و آذرنور با صفری و خاوری (که با حمایت شوروی همهکارهٔ حزب توده شدند) مقابله نکنند، باید فاتحهٔ حزب توده را خواند. آوازهٔ بابک که افشاکنندهٔ روابط ناسالم شوروی و حزب تودهٔ ایران بود به گوشم میخورد. رهبری سازمان فدائیان اکثریت هم بدون اینکه شناختی از بابک داشته باشند، متأثر از رهبری حزب تودهٔ ایران (جریان خاوری و صفری)، بابک را کمونیستِ اروپایی و ضد شوروی معرفی میکرد. آنچنان زمانی نگذشته بود که در مواجهه با «سوسیالیسم واقعا موجود» شوکه شده بودم و در ادامهٔ مسیر رسما از عضویت در سازمان استعفا دادم. با این همه، هنوز در چنگال تفکر لنین گرفتار بودم. پس از گذشت چند سال پی بردم که ریشهٔ گرفتاری اصلی ما ناشی از خودِ لنینیسم میباشد.
اولین بار بود که از یوسف حمزه لو، که از افسران سازمان نظامی حزب توده بود، شنیدم که اگر بابک و آذرنور با صفری و خاوری (که با حمایت شوروی همهکارهٔ حزب توده شدند) مقابله نکنند، باید فاتحهٔ حزب توده را خواند. آوازهٔ بابک که افشاکنندهٔ روابط ناسالم شوروی و حزب تودهٔ ایران بود به گوشم میخورد.
در اولین سالی که به شوروی آمدم، برای من بابک با دیگر رهبران حزب تودهٔ ایران فرقی نداشت، ولی با گذشت زمان، هرچه بیشتر دیدگاههای بابک را دنبال کردم، متوجه میشدم که بابک با انسجام و فرمولبندیهای دقیق به گرههای فکری من پاسخ میدهد. به مرور با تعجب به خود گفتم: عجب! پس در رهبری حزب تودهٔ ایران هم چنین آدمهایی پیدا میشوند! در همین روزها بود که دغدغههای فکری خود را با مهدی رستمی، یکی از افسران نظامی حزب تودهٔ ایران که ساکن تاشکند بود، در میان گذاشتم. هر وقت من به یاد و سرنوشت بسیار تکاندهندهٔ این انسان شریف، پاکدامن و عاشق ایران میافتم، منقلب میشوم. باید بگویم مهدی رستمی و کگب چشم دیدن همدیگر را نداشتند. مهدی گفت: «گرچه سالهاست از حزب تودهٔ ایران کناره گرفتم، اما من بابک را میشناسم. او فردی مستقل و انسانی شریف و ایراندوست است و نافش هم برخلاف دیگران به رفقا (شوروی) بند نیست. او هر چه از شوروی میگوید راست میگوید.»
در همین روزها بود که اولین بار اکبر شاندرمنی را در شهر تاشکند در خانهٔ یوسف حمزهلو دیدم. یوسف یکی از افسران سازمان نظامی حزب تودهٔ ایران بود. از بابک حرف به میان آمد. درست در همین سالها بود که بابک و دوستان اندک او علیه رهبری حزب توده (که دستنشاندهٔ شوروی بود) قد علم کرده بودند. گرچه موضع اکبر شاندرمنی با یوسف در رابطه با شوروی فرق داشت، اما آن شب هر دو با احترام از اخلاق، شجاعت و پاکی بابک سخنها گفتند و از موضعگیری بابک در ماجرای مجارستان و چکسلواکی و از پیامدهای آن برای بابک سخن به میان آوردند. هر دو بر این نظر بودند که بابک هیچ دستکمی از فرجالله میزانی (جوانشیر)، دبیر دوم حزب تودهٔ ایران نداشت، بلکه از جوانشیر هم سرتر است. این دو بر این نظر بودند که گرچه بابک بیش از دو سه سال در مسکو زندگی نکرد، اما در این مدت کوتاه او به سبب استقلالمنشی توسط رفقا (شوروی) در تنگنا و فشار قرار گرفت. یادآوری خاطرات خودمانی یوسف و شاندرمنی از موضعگیریهای بابک علیه دخالتهای شوروی در خطمشی سیاسی حزب تودهٔ ایران و همچنین فرقهٔ دمکرات آذربایجان و شخص غلامیحیی برایم آموزنده و تازه بود.
صحبتِ بازِ آن دو شخصیت ازدسترفتهٔ گرامی، بخاطر تحتتأثیر قرار دادن من نبود. من تنها شنوندهای کنجکاو بودم. این دو نفر صاحب شناخت و تجربه بودند؛ یوسف در سن پدر و شاندرمنی در سن بزرگپدر من بود. هیچ یادم نمیرود، انگار آن شب یوسف در یک دادگاه وجدانی شهادت میداد. او رو به شاندرمنی کرد و گفت: «هدف رفقای اعدامشدهٔ من و اعضای حزب این نبود که حزب توده تا خرخره در منجلاب شوروی گرفتار شود و منافع کشور و مردم خود را فدای شوروی بکند.» هر وقت یوسف سخنی از اعدام افسران نظامی حزب تودهٔ ایران یا آهنگ «مرا ببوس» را در جمع مهمانیها میشنید، بیشتر اوقات قادر به جلوگیری از ریختن اشکهای خود نبود. طی ۳۰ سالی که من یوسف را میشناختم، او همواره چنین بود. بیان حرف دل یوسف با آن قد و قیافهٔ خوشتیپش به دل مینشست؛ جوانمردانه و بیباک صحبت میکرد. او راست میگفت: تمام فداکاریهای حزب تودهٔ ایران به سبب وابستگی اعتقادی به شوروی به خاکستر مبدل شد.
بابک و دوستان بابک منتظر روی کار آمدن گورباچف و فروپاشی دیوار برلین نشدند؛ آنان گامبهگام به همراه دوستان با کار مستقلانهٔ خود، با نظریههای متداول «انترناسیونالیسم پرولتری»، «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم و انقلاب اکتبر مرزبندی کردند.
سرانجام در آن شرایط سخت و نابرابر، از درون خاکستر حزب توده به همت بابک، آذرنور، ایرج اسکندری، فرهاد فرجاد و سایر دوستان، جرقهٔ آتش به راه افتاد. در واقع تکیهگاه اصلی این حرکت فکری، متکی بر استقلال اندیشه و عمل بود و به زبان دیگر، واکنشی در مقابل مداخلات گستاخانهٔ دولت شوروی بود. فراموش نشود که در آن سالها هنوز فضای دوران شوروی با قدرت حکمفرمایی میکرد و حزب کمونیست شوروی از اعتبار جهانی برخوردار بود. رهبری حزب تودهٔ ایران با پشتگرمی و حمایت حکومت شوروی و جناح مسلط سازمان اکثریت، با انگ و تهمت راه هرگونه تغییر و تحول را بسته بود.
در این شرایط زمانی، بابک به معنای واقعی سنگِ آسیابِ زیرین بود. بابک و دوستان بابک منتظر روی کار آمدن گورباچف و فروپاشی دیوار برلین نشدند؛ آنان گامبهگام به همراه دوستان با کار مستقلانهٔ خود، با نظریههای متداول «انترناسیونالیسم پرولتری»، «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم و انقلاب اکتبر مرزبندی کردند.
در آن سالها بابک در ساماندهی و سمتدهی به مسیر نو اندیشی و پایبندی به مشی و تفکر دمکراتیک نقش کلیدی داشت. نباید فراموش کرد که این دوستان از درون یک حزب لنینی برخاسته بودیم و هنوز رسوبات تفکرات لنینی همچون ویروسی جانسخت عملکرد داشت. گاهی خودِ ما نیز برای بابک مشکل بودیم، اما او با صبر و حوصله و تلاشی طاقتفرسا به ما آگاهی میبخشید. به شهادت بسیاری از دوستان، او همواره با همهٔ ما رفتار دوستانه و دمکراتمنشانه داشت؛ گرچه گاهی از دست ما عصبانی میشد، اما هرگز با کاراکتر و زبان رهبری آن زمان (که در رفتار رهبران سیاسی احزاب و سازمانهای سیاسی ایران امری متداول بود) صحبت نمیکرد. بابک در پایهٔ اندیشهاش تنها با رهبری حزب تودهٔ ایران درگیر نبود، بلکه نقد او با کل تفکر خانوادهٔ چپ ایران بود. در آن مقطع، خانوادهٔ چپِ معترض به شوروی برای برونرفت از بحران دوباره به لنین متوسل میشد، در صورتی که تفکر لنین منبع اصلی آلودگیها و کجرویها بود. بابک با انواع گرایشهای فدایی، راه کارگر، خط سه و با چپهایی که تفکراتشان آلوده به افکار لنینی بود مرزبندی داشت. در آن زمانه تحمل نقد ریشهای مارکس و لنین، نقد انقلاب اکتبر و کشور شوراها، نقد توتالیتاریسم و اقتدارگرایی شوروی، و پردهبرداری از ماهیت فرقهٔ دمکرات آذربایجان را نداشتند. در واقع روش برخورد آنها نه تنها نقادانه نبود، بلکه دشمنانه بود و با تهمت و توهین با بابک مقابله میکردند.
دیگر نوشتههای اتابک فتحاللهزاده در نیماد:
اسرائیل و جمهوری آذربایجان؛ روایتی از نفوذ موساد در مرزهای ایران با خطای تهران
اسرائیل و جمهوریهای آسیای میانه؛ وقتی تلآویو خلاء مسکو را پر کرد
درست است که بابک با همهٔ تلاش نتوانست در خارج از کشور به یک حزب مدرن چپِ آزادیخواه و عدالتجو سر و سامانی بدهد (که به باور من اصولا باروری و زمینههای عینی و ذهنی آن در خارج از کشور، بدون پشتوانه و پیوند تنگاتنگ با یک جنبش فراگیر داخل کشور ممکن نیست)، اما نمیخواهم وارد این بحث شوم. با این حال، بابک و همراهان او با اندوختههای تجربی و دانش سیاسی که توأم با جسارت و عقل بود، توانستند در یک برش زمانی بر بستر تغییر و تحولات شوروی و ایرانِ پس از انقلاب، اندیشه و نظریههای چپ سنتی را بازخوانی و نوسازی کنند. آری، همین دو کلمهٔ «بازسازی» و «نوسازی» در حوزهٔ اندیشه در درون خانوده چپ از کندن یک کوه هم سختتر بود.
در یک سدهٔ اخیر، در مبارزه علیه حکومتها، بستر قهرمان شدن برای انسانهای مبارز تا حدودی باز بوده است؛ اما شجاعت و سختی کار از آنِ کسانی بود که باورها و تفکرات نادرست ملت خود، حزب یا سازمان خود را به نقد ریشهای و چالش بکشند. اما از آنان نه تنها استقبال نمیشد، بلکه روزگارشان به دست دوستان و سیاستمداران عوامفریب به سیاهی کشانده میشد.
مرور خاطرات بابک در حزب تودهٔ ایران و یادآوری فضای پس از انشعاب از حزب توده تلخ و غمبار بود. بابک با فروتنی میگفت: «شرایط برای ما سخت بود. تنها رهبری حزب توده نبود که با پشتیبانی و حمایت شوروی به ما فشار میآوردند، بلکه سازمانهای چپ نیز هر کدام به سبک و سیاق خود ما را میزدند. پس از گذشت یکی دو سال، تنها حامی ما در آن سالها زنده یاد قاسملو و خانبابا تهرانی بودند.»
اگر نیک بنگریم متوجه میشویم که در درون حزب تودهٔ ایران، بسیاری از انسانهای فرهیخته و وطنپرست بودند که بیسر و صدا حزب توده را رها کردند و دنبال کار و زندگی خود رفتند. اما طبیعت و شخصیت بابک در فراز و فرودهای زمانه به گونهای دیگر شکل و فرم گرفته بود؛ او نمیتوانست به راحتی صحنه را ترک کند. بابک با نگاهی ژرف در کورهٔ زندگی و سیاست پخته شده بود.
بابک یکی از اولین کادرهای چپ ایران بود که بهطور ریشهای به نقد تفکر چپ سنتی در امر دمکراسی پرداخت و نظریههای لنین را به چالش اساسی کشید. من از درون خانوادهٔ چپ سنتی کسی را سراغ ندارم که همانند بابک آیههای آسمانی چپها را به نقد بکشد. او منتظر فروپاشی شوروی نماند و به زبان دیگر با پسگردنیهای روزگار از سر اجبار به جلو گام برنداشت؛
آنگونه که من بابک را میشناسم، او در هر حرکت سیاسی، چشماندازها، نتیجه و عواقب آن را با دقت موشکافی میکرد. او همواره بدون احساسات هیجانی و با فروتنی و اخلاق سیاسی، با فکر و اندیشه در پی ایجاد ظرفیتهای دمکراتیک در درون نیروهای آزادیخواه بود. تمام همّ و غمّ بابک این بود که نیروهای سیاسیِ آزادیخواه و عدالتجو با همکاری مشترک در یک روند دمکراتیک به نفع مردم و کشورشان گام بردارند. پس از پایهگذاری «حزب دمکراتیک مردم ایران»، بابک به سوی یک تشکل چپ آزادیخواه و عدالتخواه از طیفهای گوناگون و شخصیتها برای «اتحاد چپ» گام برداشت، اما به سبب ناهمگونی تفکرات سیاسی ناکام ماند. بابک به موازات اتحاد چپ، با همگامی زندهیاد عبدالرحمان قاسملو برای ایجاد «جبههٔ جمهوریخواهان» به تلاش برخاست که متأسفانه پس از ترور قاسملو تلاش او بر باد رفت. پس از ترور قاسملو، ادامهٔ همکاری با حزب دمکرات بر سر بندِ مسئلهٔ ملی، یعنی بر سر اصل «دفاع از تمامیت ارضی ایران» و «ملت ایران» به ناکامی انجامید و در واقع تلاش برای جبههٔ جمهوریخواهی از هم پاشید. متأسفانه در آن سالها سازمانهای چپ از جمله سازمان اکثریت، با همان نگاه و تفکر لنینی در مسئلهٔ ملی با حزب دمکرات کردستان همنظر بودند و هنوز هم بخشی از چپها گرفتار این نگرش هستند. باری، یأس و ناامیدی بر بابک غلبه نکرد؛ باز برای پایهریزی جبههٔ جمهوریخواهی، بابک به نمایندگی از طرف حزب دمکراتیک مردم ایران با دیدار شاپور بختیار دیدار کرد . مذاکرات این دو شخص امیدوارکننده بود که متأسفانه شاپور بختیار نیز توسط جمهوری اسلامی ترور شد. گرچه بابک در لیست ترور جمهوری اسلامی بود، اما او نه خوفی به دل راه میداد و نه از فعالیت دست برمیداشت و هر کجا روزنهای میدید، با صداقت گوشهای از کار را به دوش میکشید و به نحو احسن کار خود را انجام می داد. آخرین تلاش جبههٔ جمهوریخواهیِ بابک در آستانهٔ ۸۰ سالگی بود؛ او با تمام انرژی در شکلگیری «اتحاد جمهوریخواهان» تلاش کرد که متأسفانه این جریان نیز نتوانست بنا به علل متعدد بر مبنای فلسفهٔ جمهوریخواهیِ رفرمیستی و اصلاحطلبانه دوام و قوام بیاورد. از نظر بابک: «اصلاحطلبی نه تاکتیک است و نه استراتژی، بلکه زندگی ماست.»
یکی از ویژگیهای بابک، احساس مسئولیت نسبت به نسلهای پس از خود بود. او واقعا با همین نیت به فرخ نگهدار که در پلنوم هجدهم حزب توده در مسکو به عنوان مهمان شرکت کرده بود گفت: «ما در لجنزار گیر کردهایم؛ برای چه شما در این شرایط میخواهید با حزب تودهٔ ایران وحدت کنید؟ آیا تنها گوهر نگینبهای شما استقلال سازمان نیست؟» نگرانی بابک این بود که سازمان تمام و کمال به دام ننگین شوروی بیفتد. او به تجربه دریافته بود که ماندن فدائیان اکثریت در شوروی و وحدت با حزب توده به معنای از دست دادن استقلال سازمانی و حزبی است.
بگذریم از اینکه در قبال صداقت بابک چه رفتاری با او شد، اما روش و منش او تا پایان عمر همانند انسانهای با فرهنگ و مدرن بود. گفتمان سیاسی، رفتار سیاسی و نگاه نقادانهٔ او شفاف، روشن و همراه با احترام و ادب بود.
آنگونه که من بابک را شناختم
هر کاری را آغاز و پایانی است. برای شناخت امروزیِ بابک، باید دانست تربیت اولیه و شخصی او از چه مسیری عبور کرده است. زنده یاد آذرنور میگفت: «اکثریت جوانان تبریزی که از خانوادهٔ مشروطهخواهان بودند به حزب تودهٔ ایران گرایش پیدا کردند.» پدر و خانوادهٔ مادری بابک از مشروطهخواهان و آزادیخواهان تبریز بودند؛ بیگمان فضای سیاسی خانواده در گرایش افکار بابک به آزادی، عدالت اجتماعی و ایراندوستی بیتأثیر نبود.
اولین برنامهٔ حزب تودهٔ ایران بر پایه و اساس مبارزهٔ مسالمتآمیز و الهامگرفته از خواستههای اساسی مشروطهخواهان بود. حزب تودهٔ ایران با تمایلات دمکراتیک، ملی و رفرمیستی، با رفتار قانونمدارانه برای احیای مشروطیت به مبارزه برخاست. درست است که حزب تودهٔ ایران پس از پذیرش ایدئولوژی لنینیسم در سال ۱۳۲۷ گامبهگام به رادیکالیسم کشیده شد، اما با این حال هنوز برای بخش قابلتوجهی از تودهایها، فرهنگِ قانونمدارانه امری پذیرفتهشده بود. سببِ تمایل به قانونگرایی این بود که نسل بابک پس از شهریور ۱۳۲۰ تا سال ۱۳۳۲ در یک فضای نسبتا بازِ سیاسی رشد و تربیت یافته بودند، اما نسلهای پس از کودتای ۲۸ مرداد به سبب سرکوب و اختناق، قانونگریز شده و به مبارزهٔ غیرمسالمتآمیز گرایش پیدا کردند.
راهنمای بزرگ بابک، عشق به ایران و ملیگراییاش بود. او نه تنها تناقضی بین چپ بودن و ملیگرایی نمیدید، بلکه هر دو را دو روی یک سکه میدید. او همواره به ما گوشزد میکرد: «هر چپِ واقعیِ ایرانی بیگمان ملی است و هر ایرانی با گرایش ملی که درد ملت دارد، عدالتخواه است. اینها دو وجه جداییناپذیر هر ایرانیِ متجدد، ترقیخواه و انسانگراست.»
راهنمای بزرگ بابک، عشق به ایران و ملیگراییاش بود. او نه تنها تناقضی بین چپ بودن و ملیگرایی نمیدید، بلکه هر دو را دو روی یک سکه میدید. او همواره به ما گوشزد میکرد: «هر چپِ واقعیِ ایرانی بیگمان ملی است و هر ایرانی با گرایش ملی که درد ملت دارد، عدالتخواه است. اینها دو وجه جداییناپذیر هر ایرانیِ متجدد، ترقیخواه و انسانگراست.» عشقِ ایراندوستیِ بابک با دکتر مصدق گره خورده بود و تا آخر عمر دکتر مصدق را قطبنما و وجدان ایرانی و ملی خود میدانست. اعتراض بابک علیه خطمشی سیاسی حزب تودهٔ ایران در قبال دکتر مصدق، باعث محاکمه و تنبیه او توسط حزب تودهٔ ایران شد. او به رهبری حزب توده گفته بود: «چه کسی میگوید تنها ما آزادیخواه واقعی و نمایندهٔ زحمتکشان هستیم؟ همین دکتر مصدق اولین کاری که کرد، چند خبرنگار خارجی را همراه خود کرد و زندگی حاشیهنشینهای تهران را به آنها نشان داد و گفت، ما با پول نفت میخواهیم اندکی از فلاکت این مردم کاسته شود.»
گرچه بابک ۶۷ سال پیش ایران را ترک کرده بود، اما بابک به معنای واقعی دلبستهٔ ایران بود. یکمرتبه میدیدی با دیدن فیلم ویدیویی رقص و آهنگ لری و ترکی اشک در چشمانش جمع میشد. ریشهٔ ایراندوستی بابک تنها از جنس احساس نبود؛ منشأ این حس عمیق او الهامگرفته از آگاهیاش از تاریخ ایران بود. درک معرفتی و تحقیق وسیع و عمیق او از ملت و اقوام ایرانی بینظیر بود.
ساختمان نظری و سیاسی بابک به هم پیوسته و دارای انسجام بود و همچون یک ارکستر سمفونی، تمام اجزای آن هماهنگ و به هم پیوسته بود. بابک یکی از اولین کادرهای چپ ایران بود که بهطور ریشهای به نقد تفکر چپ سنتی در امر دمکراسی پرداخت و نظریههای لنین را به چالش اساسی کشید. من از درون خانوادهٔ چپ سنتی کسی را سراغ ندارم که همانند بابک آیههای آسمانی چپها را به نقد بکشد. او منتظر فروپاشی شوروی نماند و به زبان دیگر با پسگردنیهای روزگار از سر اجبار به جلو گام برنداشت؛ و زیباتر از آن این بود که بابک وقار داشت و همیشه فروتن بود. درک و شناخت پایهای بابک از دمکراسی عمیق و استوار بود. او به کسانی که پس از فروپاشی شوروی اندکاندک به دمکراسی عنایت میکردند، در رابطه با تمامیت ارضی خطاب به آنها میگفت: «سرگذشت پرماجرای تلاش مردم ایران از مرز و بوم میهن ما، تاریخی بهمراتب قدیمیتر و طولانیتر از تاریخ دمکراسی نیمبند و زودگذر در کشور ما دارد. هنوز دمکراسی را به دست نیاوردهایم، به نام دمکراسی از تمامیت ارضی ایران بذل و بخشش نکنیم. سرورانی که به این مسئله از راه دمکراسی و به اتکای تعهد ما به محترم شمردن نظر مردم نزدیک میشوند، در نظر نمیگیرند که ما همانقدر که به رعایت دمکراسی، یعنی حاکمیت مردم بر مردم متعهد هستیم، در برابر استقلال و حاکمیت ملی و به طریق اولی تمامیت ارضی ایران که تبلور خواست و ارادهٔ تمامی ملت ایران است نیز مقیدیم. بیتردید مثل هر ایرانی، حراست از آن را وظیفهٔ خود میدانیم؛ زیرا باید ایرانی باشد تا در چهارچوب آن برای تحقق دمکراسی به تلاش برخیزیم.» در این راستا برای شناخت بابک، خوانندگان این مقاله را به کتاب پربار و ارزندهٔ «نظریهٔ دولت در ایران» که نقدی بر نظریهٔ شیوهٔ تولید آسیایی کارل مارکس است، دعوت میکنم.
بابک در حوزه نظری و سیاسی ، یک شخصیت نقاد، یک چالشگر جسور و بالاتر از همه بااخلاق بود. در نگاه سیاسی او اخلاق و انصاف هیچ وقت غایب نبود. او خود و خودش بود و هرگز فکر نکرد شبیه کسی دیگر شود. به قول خود او، با عقل منفصل مرزبندی داشت و با اعتماد به نفس، صاحب یک منظومهٔ فکری بود؛ همچون عقاب سری در آسمان داشت، ولی از آسمان همانند عقاب تمام توجهش به زمین بود.
یکی از شخصیتهای سیاسی مورد علاقهٔ من، صدراعظم آلمان ویلی برانت میباشد. اگر اشتباه نکنم بر سنگ قبر او از زبان او چنین نوشته شده است که مضمون آن چنین است: «من اندوهگین نیستم، چون هر آنچه از دستم برآمد برای مردم و کشورم انجام دادم.» حالا کلام ویلی برانت برای بابک هم مناسب و زیباست؛ بابک، فرزند ایران ما هم هر آنچه از دستش برآمد برای مردم و کشورش انجام داد.
باری، یاد بابک گرامی باد. او تکهای از جانش را در جان ما کاشت و رفت. ثروت درونی و آرامبخش بابک در دوستیهای صادقانه بسیار دلپذیر بود. او چه خوب میگفت که هیچ پیوندی باارزشتر از دوستی نیست.
من به نوبهٔ خودم وامدار اویم؛ منش، روش و اخلاق او برایم فراموشنشدنی و آموزنده بود. به قول روسها: خاکش گرم و نرم باد.








