مقدمه
طی دهه گذشته و درست پس از سقوط دولت «معمر قذافی» در لیبی که به یاری ارتش ناتو و دول غربی و همراهی برخی متحدان خاورمیانهای آنها صورت گرفت، ترم «دخالت بشردوستانه»* در ادبیات سیاسی پارهای از نیروهای سیاسی ِ ایرانی جایگاه تقویت شدهای پیدا کرد. میتوان در همین چند سطر غرض و مطلوب نوشتار را به این ترتیب خلاصه کرد که هر دخالت به ظاهر بشردوستانهای از سوی غرب و آمریکا، در نهایت چیزی شبیه کودتای ۲۸ مرداد خواهد بود و بر این اساس هدف نوشتار را اعلام کرد. با اینهمه، شایسته است با دقتی در زمینه و بستر کودتای ۲۸ مرداد از موضع آمریکایی ِ واقعه – که ما را از پرداخت مشخص تاریخی به جنبههای داخلی ِکودتا بینیاز میکند – در ایضاح مدعای طعنآمیز عنوان نوشتار کوشش کنیم.
پوشش بشردوستانه میلیتاریزم آمریکایی ِ پس از جنگ
«پیوند دم و دستگاه بزرگ نظامی و صنعت عظیم جنگافزارسازی در تاریخ آمریکا بیسابقه است. نفوذ همه جانبه سیاسی و حتی روانی آن در همه شهرها، مجالس قانونگذاری ِ ایالتها و همهی سازمانهای دولت فدرال احساس میشود.» (خطابه خداحافظی آیزنهاور – ۱۷ ژانویه ۱۹۶۱)
تا پیش از جنگ دوم جهانی و در طی ۱۵۰ سال، ایالات متحده ۶ جنگ بزرگ و نزدیک به ۱۰۴ جنگ کوچک را از سر گذرانده بود. این واقعیت جنگی، شکل و ماهیت دولت آمریکا را به طور خود به خودی به نوعی میلیتاریزم با توجیه دفاع ملی نزدیک میکرد. با اینهمه و بنا بر اسناد، همواره پس از جنگها، ارتش گسترشیافته به تعدیل خود میپرداخت و کوچکتر میشد تا به حدود و اندازه پیش از هر جنگ نزدیک شود، تا جایی که در آستانه جنگ دوم جهانی، این ارتش از حیث شمار نفرات به ۱۳۹ هزار نیروی ارتشی محدود بود. در پی جنگ جهانی دوم اما با وجود پتانسیلهایی که در نهایت از قبل این جنگ برای گسترش امپریالیسم آمریکا فراهم آمد، صنایع آمریکایی نیز به سمت و سوی صنایع نظامی حرکت شتابانی را آغاز کردند. میل به نظامیگری در تمام شئونی که از زبان «آیزنهاور» نیز نقل شد تا به امروز از چنان اشتها و قوتی برخوردار بوده است که امروزه شمار نفرات ارتش آمریکا به ۱۰ برابر شرایط جنگ دوم جهانی رسیده است و بنا بر آمار، یک و نیم میلیون پرسنل نظامی آمریکایی امروزه در ۶۰۰۰ پایگاه نظامی داخلی و ۷۰۲ پایگاه برون مرزی در ۱۳۰ کشور جهان گسترده است و مجتمع نظامی – صنعتی آمریکا با توجه به نقش و تاثیرشان در زمینههای مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، دیپلماتیک و رسانهای به قدرتی دست یافتهاند که به آسانی از سلطه «امپراتوری ِغول نظامی – صنعتی» بر آمریکا سخن میرود. «در بطن و متن مجتمع نظامی – صنعتی خود پنتاگون قرار دارد. ساختار تصمیمگیری این دستگاه نظامی را گاه «مثلث فولادین» خواندهاند. در یک ضلع این مثلت کارگزاران «غیر ِنظامی» قرار دارند که بهطور رسمی سیاست نظامی آمریکا را شکل میبخشند و عبارتاند از دفتر رئیسجمهوری، شورای امنیت ملی، کمیتههای نیروهای مسلحِ دو مجلس سنا و شورا و کارگزارن اطلاعاتی نظیر سیآیای. ضلع دوم این مثلث عبارت است از نهادهای نظامی شامل روسای ستاد مشترک ارتش، ژنرالهای عالیرتبه نیروهای هوایی، زمینی، دریایی و تفنگداران دریایی؛ سرفرماندهی پرقدرت فرماندهان منطقهای که به طور مخفف نیکز(NICS) خوانده میشوند. … و سرانجام در پایه این مثلث، ۸۵۰۰ شرکت خصوصی قرار دارد که سودهای سرشارشان را به واسطه پیمانکاری با وزارت دفاع آمریکا به دست میآورند.»(حسینزاده، صص ۲۱-۲۲)
این جمله جان فاستر دالاس – از معماران سیاست خارجی آمریکا که در متن کودتای ۲۸ مرداد نیز قرار داشت – و دههها بعد با ادبیاتی دیگر از زبان «جورج بوش دوم» نیز بیرون آمد به خوبی گواه تدبیرهای دیپلماتیک و سیاسی ایالات متحد هست که :«از نظر ما مردم دو نوع هستند؛ کسانی که مسیحی و حامی کسب و کار آزاد هستند و بقیه مردم». همان تعبیر معروف «یا با ما یا علیه ما» از جورج بوش دوم
پرواضح است که این حیثیت گسترده نظامی ِدولت ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم، نیازمند توجیه مناسبی است تا ذهن عمومی را بتواند با خود همراه کند. ذهن عمومیای که طی همه سالها به گونهای مهندسیشده، در اغما و بیخبری از مناسبات و واقعیات حیاتی ِ زیست – سیاست آمریکایی، بر اثر و نتیجه هیمنه قدرتمند رسانهای و تلقین روانی – فکری، به همراهی با این سیاستها ادامه میداده است. بر این اساس حاکمان ایالات متحده همواره به دستآویزهای مختلفی متوسل شدهاند که در مرکز همه این دستآویزها «تهدید امنیت ملی» قرار داشته است، تهدیدی ملی که در راستای هماهنگ کردن و به همکاری درآوردن سایر دول، رنگ و لعاب بشر دوستی نیز بدان داده شده است.
از طرفی نیز ایالات متحده بر اساس جمله معروف هری ترومن که چند دهه پیش خاورمیانه را «قلب استراتژیک جهان» نامیده بود سیاستهای بلند مدت خود را تعریف کرده است. در واقع از پی تحقیقات و مطالعات گستردهای که بین سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ زیر نظر شورای سیاست خارجی و وزارت امور خارجه امریکا صورت گرفت، گروه تحقیق «صلح – جنگ» که یکی از گروههای موثر در این تحقیقات بود به نتایجی رسید و اندیشه اصلی و راهبردی سیاست خارجی ایالات متحده را به ویژه در حوزه ژئوپلیتیک تدوین نمود. «اندیشه و طرز تفکری که ایشان پدید آوردند همان است که خودشان به آن نام برنامهریزی برای «ناحیت اعظم»(Grand Area) را دادهاند. …این ناحیه بزرگ آنطور که یکی از برنامهریزان آمریکایی توصیف کرده است حوزه بزرگی است که از لحاظ سوق الجیشی برای کنترل جهان ضروری است.» (چامسکی، ص ۸) با قدری دقت درمییابیم که کودتای ۲۸ مرداد در حقیقت در درون همین استراتژی بلند مدتی صورت گرفته بود که بعدها و در زمان جورج بوش دوم از آن به عنوان «خاورمیانه بزرگ» یاد شد و البته اینهمه بر بنیاد استراتژی بزرگتری بود که پیش از پایان جنگ دوم جهانی توسط امثال «نیکولاس اسپایکمن» در اثری چون «استراتژی آمریکا در سیاست جهان» تدوین شده و بر آن بود که ایالات متحده با تکیه بر ابزارهای چهارگانه قدرت شامل اقناع، خرید، تهاتر و قهر و ترکیب آنها میتواند به هژمونی دست یابد و هژمونی از نظر او عبارت بود از «استقرار در آن نوع موضع قدرت که امکان تسلط بر همه دولتهای در دسترس را فراهم کند» و ترتیب دادن به رویایی که روزولت میخواست: «وحدت تمام جهان تحت سلطهای که مرکزش در آمریکاست.»(اندرسون، صص ۱۸ و ۳۳)
تبلیغات و مهندسی ذهن عمومی
بهانه ترویج ِ تهدید امنیت ملی در تمام سالهای پس از جنگ دوم تا پایان جنگ سرد، تهدید «کمونیسم» و مرکز عملیاتی این تهدید بر پایه معادلسازیهای کذایی دستگاه تبلیغاتی و رسانهای ایالات متحده، کشور شوروی سوسیالیستی بود. این جمله جان فاستر دالاس – از معماران سیاست خارجی آمریکا که در متن کودتای ۲۸ مرداد نیز قرار داشت – و دههها بعد با ادبیاتی دیگر از زبان «جورج بوش دوم» نیز بیرون آمد به خوبی گواه تدبیرهای دیپلماتیک و سیاسی ایالات متحد هست که :«از نظر ما مردم دو نوع هستند؛ کسانی که مسیحی و حامی کسب و کار آزاد هستند و بقیه مردم». همان تعبیر معروف «یا با ما یا علیه ما» از جورج بوش دوم که گواه استمرار سیاستهای ایالات متحده در طول حیات امپریالیستی این دولت است. به عبارتی دیگر «از دهه ۲۰ و رواج «وحشت سرخ» تا «مککارتیسمِ»** دهه ۱۹۵۰ و مبارزه ریگان علیه «امپراتوری اهریمنی» در دهه ۸۰، ذهن مردم همواره در معرض تلقینات و تبلیغات رسانهای گسترده علیه کمونیسم و خطر آن برای آزادی و حفظ حیات بشر قرار داشت» (بلوم، ص۱۳) در حالی که «ترومن» در تشدید وحشت از خطر سرخ کمونیسم نقشی برجسته ایفا میکرد، «سرهنگ ویلیام اچ.نبلت» – رئیس انجمن افسران ذخیره آمریکا چنین ادعا میکرد؛ «استدلال پنتاگون این بود که ما در وضعیت اعلام نشده فوقالعادهای زندگی میکنیم و هر لحظه امکان دارد جنگ با شوروی آغاز شود» (حسینزاده، ص۱۱۳) در اینکه این وضعیت فوقالعاده اعلام نشده بود اما باید شک داشت. چه، بنا بر اسنادی که «گور ویدال» منتشر کرده است «آرتور واندنبرگ – سناتور جمهوریخواه – به هری ترومن رئیس جمهور وقت گفت که اگر بخواهد به اقتصاد ارتشسالارانهی مورد نظر خود دست یابد در وهله نخست باید بگوید روسها دارند میآیند تا مردم آمریکا از ترس دست و پای خود را گم کنند. ترومن به این اصل عمل کرد و جنگ دایمی آغاز شد.»(پیشین) اینهمه در حالی بود که طبق اسناد مختلف و به اعتبار دکترین «امکان ایجاد سوسیالیسم در یک کشور»ِ استالین، شوروی سوسیالیستی پس از جنگ، نه تنها هیچ سیاستی بر مبنای معارضه و مقابله با دول سرمایهداری در برنامه نداشت بلکه از قدرت و نفوذ خود در احزاب کمونیست کشورهای مختلف استفاده میکرد و آنها را به حداقل اصطکاک بل که ایجاد همکاری با دول متبوعشان دعوت میکرد. با این وجود ذهن عمومی مردم آمریکا باید به گونهای مهندسی میشد که میلیتاریزه شدن تمام شئونات جامعه را توجیهپذیر بیابد. سلب آزادی اندیشیدن خارج از بازه تبلیغات مهندسیشده در اوج خود دوران سیاهِ مککارتیسم را میبیند. این محدودیت رسانهای به گونهای بود که در تمام طول حیات شوروی، هرگونه سیاهنمایی علیه کمونیسم و سوسیالیسم از طرف بخش زیادی از مردم آمریکا مورد پذیرش قرار میگرفت. از کریهترین این تبلیغات دروغین، میتوان به «ملی کردن زنها در شوروی» و «خوردن نوزادان» اشاره کرد که عمق «آزادی جریان اطلاعات»! در ایالات متحده را نشان میدهد.
این سیاست کلان ایالات متحده در هر مورد دیگری که منافع این کشور ایجاب میکرد نیز به کار گرفته میشد. عدم اتخاذ سیاست «کسب و کار آزاد» از سوی هر دولتی، آن دولت را به صورت تابعی از وحشت سرخ مینمایاند. بر این اساس بود که نظیر ِ«آربنز» ِگواتمالایی، «سوکارنو»یِ اندونزیایی، «نکرومه»ی غنایی، «جاگان»ِ گینهای، «سیهانوک»ِ کامبوجی، «لومومبا»ی کنگویی، «آلنده»ی شیلیایی و در نخستین گامها و موارد آنها، «مصدق» ایرانی به واسطه سیاستهای ضد بازار آزاد و بالمآل «ضد بشری»ِ خود، میبایست از صحنه خارج شوند. حال این اخراج از صحنه یا با کودتای نظامی چون مورد ایران صورت میپذیرفت، یا با جنگ داخلی و سلاخی رهبر ملی نظیر لومومبا و یا کودتا و ترور رئیس جمهوری محبوب و ملی همچون آلنده شیلیایی.
کودتای ۲۸ مرداد
بر اساس اسناد و مدارکی که ویلیام بلوم در «کشتن امید» گردآوری کرده است، کودتا علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق در ایران نهمین از ۵۴ موردی است که ایالات متحده پس از جنگ دوم جهانی تا ۱۹۹۴ به طرق مختلف اقدام به مداخله در دیگر کشورها نموده است. این کودتا که انجام آن با حمایت آمریکا در سالهای پایانی دولت بیل کلینتون، از سوی مادلین آلبرایت – وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده – به طور رسمی مورد تایید قرار گرفت (گرچه هنوز هم برخی از هممیهنانی که در انکار آمریکایی بودن آن مآل خود میجویند، کمر به قلب و جعل تاریخ بستهاند و نفس کودتا را منکر میشوند) حتی ۲۶ سال بعد از انجام آن نیز توسط «کرمیت روزولت» و در کتاب «ضد کودتا» مورد تایید وی – که عامل اصلی آمریکایی آن بود – قرار گرفت. روزولت در این کتاب به تفصیل عملیات سازمان سیا در این روز را تشریح کرده است.
اما چه شد که دولتی ملی که پشتگرم به حمایت مردمی بود، این چنین مورد نفرت ایالات متحده و انگلستان قرار گرفت؟ گرچه نفرت دولت بریتانیا به واسطه خلع ید آن دولت از صنعت نفت ایران طبیعی به نظر میرسد، اما نگاه و موضع ایالات متحده را باید به گونهای دیگر بررسی کرد.
استقلال مصدق و عدم پایبندی به بازار آزاد؛ چشم اسفندیار مصدق
در حالی که گزارش سری ۹ ژانویه ۱۹۵۳ در آخرین روزهای حکومت «ترومن» که از سوی وزارت خارجه آمریکا ارائه شده بود حکایت از آن میکرد که دولت مصدق در پی اتحاد با حزب توده نیست و اتفاقا مخالفت اصلی با مصدق از سوی حزب توده از سویی و کسانی که در نبود او منافعی دارند از دیگر سو بوده است، اما در بیرون از اسرارخانهی وزارت خارجه، تصمیمسازان و تصمیمگیرانی چون «جان فاستر دالاس» که به ضدیت با کمونیسم و بدبینی اشتهار داشت، مصدق را مظهر همه چیزهایی میدانست که در جهان سوم از آنها نفرت داشت؛ «بیطرفی تزلزلناپذیر در جنگ سرد، تحمل کمونیسم و بیاعتنایی به کسب و کار آزاد، همان گونه که در ملی کردن نفت نشان داد». (بلوم، ص۱۲۳)
بر این اساس بود که در ژوئن ۱۹۵۳، دالاس در جمع بلندپایه ترین سیاستگذاران ایالات متحده گفته بود تنها با یک کودتا «از شر آن مصدق دیوانه خلاص میشویم». بر پایه چنین تصمیمسازیهایی بود که کانون اصلی کودتا در تهران فعال شد. مرکز کانونی کودتای ۲۸مرداد به تصریح غالب منابع، سفارت آمریکا و رهبری مستقیم آن با لوی هندرسون – سفیر کبیر آمریکا – و کرمیت روزولت – مامور سیآیای در کودتا – بود. پیش از هر چیز تبلیغات گسترده در داخل آمریکا و سپس در درون ایران به راه افتاد. تبلیغاتی از این دست که؛
«تهدید شوروی از طریق ایران خطرناک و قریب الوقوع است»، مصدق با شوروی«متفق شده بود تا شاه را بیرون کند»، «خطر واقعی سلطه شوروی بر ایران وجود دارد»، «همگرایی بین مصدق و حزب توده زیر کنترل شوروی شکلی تهدیدآمیز گرفته است»، «دست حزب توده و در ورای آن دست شوروی هر روز نمایانتر میشود»، «اتحاد شوروی بیش از پیش در ایران فعال شده، کنترل آنها بر رهبری حزب توده به طور دایم افزایش مییابد» و دهها مورد دیگر با چنین مضامینی که بر خلاف اسناد سری وزارت خارجهی آمریکا (دال بر محبوبیت مردمی مصدق و حتی خوشبینی مصدق نسبت به آمریکاییها) در ذهن عموم مردم پراکنده میشد تا زمینههای لازم برای دخالتی دیگر در کشوری خارجی، بین مردم و مقامات دونپایه سیاسی در درون دستگاه اداره دولت آمریکا فراهم آید.
این رویکرد تبلیغاتی البته در درون مرزهای ایران نیز به گونهای دیگر عمل میکرد. بنا بر نوشته «ریچارد کاتم» که در زمان کودتا علیه دولت مصدق کارمند سازمان سیآیای در تهران بود، سفارت آمریکا «اشخاصی را به خیابانها میفرستاد تا خودشان را تودهای وانمود کنند. کار این عده صرفِ تحریک مردم نبود. اینها نیروهای آشوبافکنی بودند که خود را در قالب تودهای جا میزدند و به مساجد و ملاها سنگ پرتاب میکردند که هدف از آن زدن مهر ضد دین به حزب توده و به طور تلویحی مصدق بود».(کاتم، ص۵۸) در پی چنین زمینهچینیهایی بود که مراحل نهایی کودتا کلید خورد. کرمیت روزولت متکی به منابع مالی که در گاوصندوقی درون سفارت آمریکا در تهران قرار داشت، به خرید سیاهی لشکر از طرفی و مقامات دولتی از دیگر سو اقدام میکرد تا به تعبیر وی «سازماندهندگان حرفهای ِ فوقالعاه لایق» را با پرداخت مبلغی ناچیز گرد آورد. «برآوردهای گوناگون از نقش سیایای در ایران، مخارج این سازمان برای کودتا را بین۱۰۰هزار تا ۱۹میلیون دلار تخمین زدهاند. مبالغ بالاتر بر این اساس استوار است که سیایای به منظور جلب حمایت نمایندگان مجلس و ایرانیان متنفذ ِدیگر علیه نخست وزیر، رشوههای هنگفتی پرداخته بود.»(بلوم، ص ۱۲۹) از طرفی دو هفتهای پس از انجام همه پرسی ِانحلال مجلس، کودتا آغاز شد و در این میان کودتاگران «چهار پنجم مطبوعات پایتخت را در کنترل گرفتند و تبلیغات سراپا کذب و مقالات ضد دولتی را در این مطبوعات به چاپ رساندند و منتشر کردند. بیشتر این مطالب را کارشناسان سیایای آمریکا مینوشتند.»(کاتوزیان،ص ۳۴۲) آلن دالاس آمریکایی در این میان اشرف پهلوی را مامور تقویت روحیه محمدرضا پهلوی و فضل الله زاهدی نموده بود تا «رستاخیز ملی!» به سائقهی خواست بشردوستانه ایالات متحده به مقصود نزدیک شود.
یاران دیروز و ناهمراهان روز کودتا؟
غالب اسناد حکایت از آن دارد که ناهمراهی برخی یاران دیروز دکتر مصدق با وی در روز کودتا نیز، ناشی از هزینههای بالای مالی از سوی سفارت آمریکا بود. از برجستهترین این یاران دیروز، «آیتالله ابوالقاسم کاشانی» بود که به خواست وی شعبان جعفری(شعبان بیمخ) از زندان آزاد و سر دسته اوباش کودتاگر شد.
«یک تکه از این فیلمها مربوط به آیت الله کاشانی بود که رفتم خانهاش ازش فیلمبرداری کردم. رفت سر حوض وضو بگیرد، آب را تو دهنش کرد، مزمزه کرد، تف کرد، وضو گرفت و آمد نماز خواند و من فیلم گرفتم. بعد گفت: خوب شد آقا؟ گفتم خوب شد اما ای کاش این غروب آفتاب و این برگها که خیلی قشنگاند توی عکس میافتاد. گفت چه کار باید بکنی که توی عکس بیفتد؟ گفتم آخه نمیشه، برای اینکه شما رو به قبله دارید نماز میخوانید. گفت پد رجان تو به من بگو کدام سمت نماز بخوانم، من میخوانم. تو چه کار به قبله داری؟ بعد ایستاد پشت به قبله و نماز خواند»(ابراهیم گلستان، گفت و گو با پرویز جاهد، ص ۱۱۱)
غالب اسناد حکایت از آن دارد که ناهمراهی برخی یاران دیروز دکتر مصدق با وی در روز کودتا نیز، ناشی از هزینههای بالای مالی از سوی سفارت آمریکا بود. از برجستهترین این یاران دیروز، «آیتالله ابوالقاسم کاشانی» بود که به خواست وی شعبان جعفری(شعبان بیمخ) از زندان آزاد و سر دسته اوباش کودتاگر شد. منابع مختلف احتمال میدهند کاشانی در آستانه کودتا «از طریق احمد آرامش از آمریکاییها پولی گرفته باشد تا فعالیتهای ضد دولتی را سازمان دهد.»(کاتوزیان، ص ۳۴۳) خواست آزادی شعبان جعفری و تامین مالی وی در همین راستا دیده میشود. اما جز کاشانی، دیگرانی چون مظفر بقایی که بسیار پیشتر با «فضلالله زاهدی» همکاری خود را آغاز کرده بود و حائریزاده که از موثران و فعالین در کودتای نهایی بود در کنار «آیتالله بهبهانی» که دشمنی دیرپاتری نسبت به مصدق داشت نیز در همین بعد تامین مالی سفارت آمریکا قابل توضیح می باشد.
باری چنانچه در آغاز گفته شد، قصد این نوشتار تفصیل در رویدادهای منجر به کودتا نخواهد بود، بلکه صرف تشریح زمینهها و انگیزههای ایالات متحده در سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق و دولتهای مشابه دیگر (به بیان استیفن کینزر در کتاب «براندازی»، ایالات متحده سابقه دخالت در سقوط ۱۲ دولت ملی را در پرونده دارد) بوده است.
درنگی کوتاه در دستآوردهای ایالات متحده از این کودتای سیاه علیه دولت ملی و ملت ایران بیش از پیش گویای منویات و واقعیات درونی دولت امپریالیستی آمریکا خواهد بود.
نتایج دخالت بشردوستانه آمریکا علیه مصدق
نتایج دخالت ایالات متحده در سقوط دولت مصدق برای این کشور را به صورت مختصر و تیتروار میتوان این گونه برشمرد؛
۱– طی بیست و پنج سال بعد از کودتا، رژیم پهلوی به عنوان معتمدترین متحد ایالات متحده در خاورمیانه ایفای نقش نمود. «شاه عملا کشور را در اختیار ارتش و سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده قرار داد تا از آن به عنوان حربهای در جنگ سرد و نیز دریچه و دروازهای به سوی شوروی استفاده شود – نزدیک مرز شوروی ایستگاههای رادار شنود الکترونیک نصب شد؛ هواپیماهای آمریکایی از ایران به عنوان پایگاهی برای پروازهای شناسایی بر فراز شوروی استفاده میکردند؛ عوامل جاسوسی از مرز عبور داده میشدند و …».
۲– یک سال بعد از کودتا دولت ایران با کنسرسیومی بینالمللی از شرکتهای بزرگ نفتی قراردادی منعقد کرد. ۴۰ درصد از این قرارداد سهم شرکتهای آمریکایی نظیر «گلف اویل» و «استاندارد اویل» شد که در راس خود مقامات بلندپایه و دخیل در کودتا چون کرمیت روزولت، جان و آلن دالس را میدیدند.
۳– در فوریه ۱۹۵۵، ایران عضو پیمان بغداد شد که به تعبیر دالس، ایالات متحده «به منظور ایجاد سد محکمی در مقابل اتحاد شوروی ایجاد کرده بود.»
۴– روزنامهنگاری کاردان به نام جک اندرسون سالها بعد گزارش داد؛ خانواده راکفلر که استاندارد اویل و «چیس منهتن بانک» را در اختیار داشتند در انجام کودتا علیه مصدق فعال بودند. بر این اساس، اندرسون لیستی از ابراز حقشناسی شاه به این خاندان را ارائه میدهد که از آن جمله است سپردن بخش گستردهای از داراییهای شاه در بانک تابعه خاندان راکفلر و نیز اعطای امتیاز اجرای طرحهای خانهسازی در ایران به یکی از شرکتهای این خانواده.
۵– تشکیل ساواک با کارگردانی سیآیای و اسرائیل از دیگر نتایج این دخالت بشردوستانه آمریکا در ایران بود. بنا بر گفته یک بررسی کننده امور ایران در سیآیای، این سازمان ساواک را در زمینه فنون شکنجه آموزش میداد. جهت اطلاع علاقهمندان به مداخله بشردوستانه از نوع آمریکایی آن و مدافعان استبداد پهلوی از جمله «فرح دیبا» و «رضا پهلوی» باید اشاره شود که بنا بر گزارش عفو بینالملل در سال ۱۹۷۹، «ایران دارای بالاترین میزان مجازات اعدام در دنیا و فاقد سیستم معتبر دادگاههای غیرنظامی و واجد سابقه شکنجههای باور نکردنی بود بهگونهای که هیچ کشوری در دنیا از لحاظ حقوق بشر پیشینهای بدتر از ایران نداشت»(بلوم، ص ۱۳۵)
بیتردید بر این لیست میتوان بسیار بیشتر افزود اما شاید خوشبینی صرف نباشد اگر بگوییم عاقلان را همین مختصرْ اشارت کفایت میکند.
درسی برای امروز
«دنیای آزاد فقط زمانی میتواند به حیات خود ادامه دهد که قوی باشد و غربیها فقط زمانی میتوانند قوی باشند که درک کنند سلاح اتمی ودیعهای است از طرف خداوند که باید توسط آن از روش آمریکایی زندگی دفاع کرد…»(جان مک کُن، رئیس سازمان سیآیای در زمان کندی)
هر نوع نظم دموکراتیکی در خاورمیانه در جهت مخالف منافع اقتصادی و سیاستهای ژئواستراتژیک / ژئوپولیتیک ایالات متحده قرار دارد و این مهم بیش و پیش از همه بر دولتمردان و گردانندگان آمریکای بزرگ روشن است. دست شستن از نگاه به جامعه و پتانسیلهای مردمی خود و توسل ِ توام با امید به توسعهطلبیهای ایالات متحده چیزی جز همپیمان شدن در جنایات بیشمار قدرتهای امپریالیست و سرمایهسالار نخواهد بود
شاید بسیاری از خوانندگان ِ این مطلب تصویر «رونالد ریگان» – رئیس جمهور ایالات متحده در واپسین سالهای به اصطلاح جنگ سرد – را در میان مجاهدین اسلامگرا و افراطی ِ افغان دیده و به یاد داشته باشند که دم و دستگاه نظامی/امنیتی آمریکا و غرب جهت مقابله با دولت «دکتر نجیب الله» در افغانستان آنها را پرورش میدادند. آن مجاهدین کسانی بودند که بعدها هستههای اصلی طالبان و القاعده را سامان دادند. افراطیونی مذهبی که در دامن ایالات متحده تربیت شدند و بعدها به عنوان چاشنی انفجاری جنگهای بعد از پایان جنگ سرد و این بار در قلب خاورمیانه برای آمریکا عمل کردند. ایالات متحده با اتخاذ «سیاست هر کسی با ما نیست بر ماست» چنانچه پیشتر ذکر شد از دهه ۱۹۵۰ تا دوران اخیر که نئوکانسرواتیزم و نئولیبرالیزم استراتژی پایدار آن بوده است، با دستاویز قرار دادن «تهدید امنیت ملی» و «تهدید حیات بشر» توجیهگر دخالتهای خود در سایر کشورها بوده است و با پایان جنگ سرد و از دور خارج شدن مستمسک «وحشت سرخ»، در طی دو دهه اخیر، دستآویزهای جدیدی را جهت مداخلات خود وضع کردهاست. «دولتهای خودسر»، «بنیادگرایی مذهبی»، «تروریسم جهانی»، «محور شرارت»، «گسترش دموکراسی» و «تهدید هستهای» از این قبیل دستآویزها بوده است و در حالی که همه موارد مورد اشاره از بیشترین درجه انطباق با ماهیت و موجودیت رژیم اسرائیل برخوردار بوده، دولت آمریکا همه سیاستهای خود را در راستای حفظ موجودیت و منافع اسرائیل به عنوان بزرگترین متحد خود در خاورمیانه (اگر نگوییم بزرگترین پادگان خود) قرار داده است. در حقیقت پرورش بنیادگرایی برای تضمین وجود دستآویزی در آینده، از نگاه یک سیاستورز آمریکایی کاری عاقلانه بود که در دوران ریگان به خوبی اجرایی شد.
چنانچه بیان شد، حذف دکتر مصدق در راستای سیاستهای راهبردی ِبلند مدتی قرار داشت که به تفصیل بدان پرداختیم، حال نیز بوی شوم دخالتی آنچنان از رفتارهای ایالات متحده آمریکا به مشام میرسد. بویی که به ظاهر به مشام برخی هممیهنان بوی کباب قدرت را نشانده است، غافل از اینکه اگر اینچنین هممیهنانی اندیشه خیانت در جهت منافع شخصی خویش نداشته بلکه صرفا اشتیاق دموکراسی از معبر خوشبختیآور آمریکایی به چنین خوشخیالیشان کشانده باشد، بو بوی کباب نیست؛ بلکه … .
آگاهان خوب میتوانند درک کنند که هر نوع نظم دموکراتیکی در خاورمیانه در جهت مخالف منافع اقتصادی و سیاستهای ژئواستراتژیک / ژئوپولیتیک ایالات متحده قرار دارد و این مهم بیش و پیش از همه بر دولتمردان و گردانندگان آمریکای بزرگ روشن است. دست شستن از نگاه به جامعه و پتانسیلهای مردمی خود و توسل ِ توام با امید به توسعهطلبیهای ایالات متحده چیزی جز همپیمان شدن در جنایات بیشمار قدرتهای امپریالیست و سرمایهسالار نخواهد بود. سقوط دکتر مصدق با کودتای آمریکایی ۲۸مرداد باید همواره برای ما معیاری جهت تحلیل سیاستها و برنامههای دول غربی به ویژه ایالات متحده باشد. چنانچه در آغاز این بند و در ادامه آمد، دستیازیدن به موضوعاتی چون «بنیاد گرایی ِ خودساخته دینی»، «مقابله با تهدید هستهای» و حتی «دفاع از حقوق بشر»، ابزارهای ظاهر فریبی هستند که در پسِ پشت آنها، منافع حیاتی و درازمدت استعماری – استثماری ِ امپریالیسم آمریکا قرار دارد. باشد که عموم مردم ما با درک چنین دقایقی، از در غلطیدن خود به موج ویرانگری که رسانههای مختلف آن را تشدید میکنند و همانا ناجیگون بودن حضور و حمایت ایالات متحده است، جلوگیری نمایند.
*یادداشتهای منتشرشده در بخش دیدگاهها، الزاما بازتابدهنده نظرات رسانه نیماد نیست
اشارات
* در این باره پیشتر مطلبی از همین قلم با عنوان «در دفاع از مداخلهی بشردوستانه» منتشر شده است که از این لینک قابل دسترسی است؛
** «مک کارتی» سناتوری آمریکایی بود که در دههی ۱۹۵۰ با بهانهی خطر کمونیسم طرحی را به تصویب رساند که بر اساس آن نه تنها با احزاب و شخصیتهای چپ و کمونیست شدیدترین برخوردهای توام با محرومیت اجتماعی صورت میگرفت، بل که افرادی که ظن همکاری یا همدلی با کمونیستها نسبت به آنها ایجاد میشد نیز مشمول این سختگیری دولتی میشدند. «چارلی چاپلین» یکی از بزرگترین مصادیق این سرکوب آزادی در آمریکا بود و آن طرح و آن سیاست به اعتبار طراح آن «مککارتیسم» نام گرفت.
منابع
۱ – اندرسون، پری. فرمان و دیوان(سیاست خارجی آمریکا و نظریهپردازان آن)، ترجمه شاپور اعتماد، نشر فرهنگ معاصر،تهران ۱۳۹۵
۲ – بلوم، ویلیام. کشتن امید؛ مداخلات ارتش آمریکا و سازمان سیا پس از جنگ دوم جهانی، ترجمه منوچهر بیگدلی خمسه، انتشارات موسسهی اطلاعات، چاپ اول، تهران ۱۳۸۶
۳ – حسین زاده، اسماعیل. اقتصاد سیاسی نظامیگری آمریکا، ترجمه پرویز امیدوار، نشر نی، چاپ اول، تهران ۱۳۸۹
۴ – جاهد، پرویز. نوشتن با دوربین؛ رو در رو با ابراهیم گلستان، انتشارات اختران، چاپ اول، تهران ۱۳۸۴
۵ – چامسکی، نوام. آمریکای بزرگ و حقوق بشر، ترجمه بهزاد باشی، موسسهی انتشارات آگاه، چاپ اول، تهران ۱۳۶۴
۶ – کاتم، ریچارد. ناسیونالیسم ایرانی، ترجمه احمد تدین، انتشارات کویر، تهران ۱۳۸۵
۷ – کاتوزیان، همایون. مصدق و نبرد قدرت، ترجمه احمد تدین، موسسهی خدمات فرهنگی رسا، چاپ اول، تهران ۱۳۷۱
۸ – کینزر، استیون. براندازی (یک قرن تغییر حکومتها به دست آمریکا از هاوایی تا عراق) ترجمه دکتر فیضالله توحیدی، انتشارات صمدیه، چاپ اول، تهران تابستان ۱۳۸۷
۹ – مک کارتنی، لیتون. دوستان بلند پایه، ترجمه محسن اشرفی، انتشارات موسسهی اطلاعات، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۷
لازم به توضیح است که این مقاله (جز چند جملهای که به کتاب «پری اندرسون» ارجاع دارد و بعدها اضافه شد) حدود ۱۴ سال پیش از این نگاشته شده و بیتردید اکنون میتواند کاملتر و با دقت بیشتری بازنویسی شود.








