فرانتس کافکا هرگز پا به آمریکا نگذاشت. سفرهایش هرگز از اروپا بیرون نرفت. با این حال رمانی نوشت که ماکس برود در سال ۱۹۲۷ با نام «آمریکا» منتشرش کرد. در همان صفحههای نخست، کارل روسمانِ شانزدهساله از عرشهٔ کشتی به بندر نیویورک نگاه میکند و مجسمهٔ آزادی را میبیند که بهجای مشعل، شمشیر در دست دارد. کافکا آمریکا را ندیده بود و لازم هم نبود ببیند. آمریکا پیش از آنکه جایی بر نقشه باشد، چیزی در ذهن بود.
آمریکا فقط یک کشور نیست؛ یک ایده است[۱]، همانطور که یونان هم فقط یک کشور نیست. وقتی میگوییم «یونان باستان»، فقط از یک منطقهٔ جغرافیایی حرف نمیزنیم؛ از یک ایده حرف میزنیم. آمریکا امروز همین جایگاه را دارد. از همین روست که اینقدر از آن سخن گفتهاند: روشنفکران، فیلسوفان، و حتی کسی مثل کافکا که هیچوقت آنجا نبوده است. پرسش این است که این ایده چیست.
دولتملتی که دولتملت نیست
پایهٔ این ایده آن است که آمریکا دولتملتی مثل دیگر دولتملتهای مدرن نیست. دولتملت را با «مرز و بوم» و «دولت سرزمینی» میشناسیم: سرزمینی که تاریخ دارد، نژاد و تبار دارد، و همسانیها و اشتراکاتی دارد که در گذشته ریشه دواندهاند. آثار باستانی دارد، و زبانی که در طول تاریخ تکامل یافته و دگرگون شده است.
آمریکا این نیست. سرزمینی است که تقریباً همهٔ ساکنانش، به تعبیر هانا آرنت، از جای دیگری آمدهاند. آرنت که خود مهاجر بود، در گفتوگویی تلویزیونی در سال ۱۹۷۳ گفت این کشور نه با میراث به هم پیوسته است، نه با حافظه، نه با خاک، نه با زبان و نه با تباری یکسان. آمریکا، جز برای بومیانش، سرزمین پدری کسی نیست؛ مردمانی از هر گوشهٔ جهان ذیل یک قانون اساسی جمع شدهاند.
همین وضعیت ملیگرایی آمریکایی را نیز از ملیگرایی در دیگر کشورها متمایز کرده است. این ملیگرایی به وضعیتِ خودِ آمریکا تکیه دارد، نه به گذشتهای مشترک. آمریکا حاصل پیوند خوردن نژادها، اقوام و گروههای گوناگون نیست. اینطور نیست که اقوام مختلف با حفظ هویتشان، خود را ذیل کلیتی به نام آمریکا تعریف کنند؛ ماجرا برعکس است: آمریکا کلیتی است که همهٔ افراد خود را ذیل قانون اساسیاش تعریف میکنند.
آمریکا فقط یک کشور نیست؛ یک ایده است، همانطور که یونان هم فقط یک کشور نیست. وقتی میگوییم «یونان باستان»، فقط از یک منطقهٔ جغرافیایی حرف نمیزنیم؛ از یک ایده حرف میزنیم. آمریکا امروز همین جایگاه را دارد. از همین روست که اینقدر از آن سخن گفتهاند: روشنفکران، فیلسوفان، و حتی کسی مثل کافکا که هیچوقت آنجا نبوده است.
در این کشور نمیتوان روح، جوهر یا ماهیتی جز قانون اساسی یافت که این مردمان را به هم پیوند دهد. این تفاوت پیامدی جدی دارد. در آمریکا همهٔ رفتارها، همهٔ اخلاقیات و همهٔ مناسبات سیاسی باید خود را ذیل قانون اساسی ببینند. در بسیاری از کشورها میتوان چیزی ورای قانون پیدا کرد تا بتوان قانون اساسی را از بیرونِ آن نقد کرد. مثلا ادعا کرد جاهایی از قانون با اخلاق در تضاد است، یا با انسانیت، و بعد خواستار تغییر یا برچیدنش شد. در آمریکا چنین امر بیرونی وجود ندارد. اصل، خودِ قانون است.
به همین دلیل است که کارغیرقانونی، یا مخالفت با قانون، براندازیِ آن و انقلاب در افکار عمومی آمریکا اموری بهغایت منفیاند؛ چیزی که در فرانسه نمیبینیم. کشوری که جز این توافق چیزی ندارد که مردمانش را به هم پیوند دهد، اختلال یا برچیدن آن را نمیتواند پیشرفت بداند. لینکلن پس از انقلاب آمریکا و در سال ۱۸۳۸ میخواست احترام به قوانین «دین سیاسی ملت» شود. بیراه نیست که جدیترین تلاش برای گسست، یعنی جدایی ایالتهای جنوبی، در اسناد رسمی «شورش» نام گرفت. حتی بردهداری هم نه با قانون اساسی تازه، بلکه با یک متمم برچیده شد.
ایران را در نظر بگیرید. همواره در تاریخ سیاسی آن پیشرو بودن اتفاقا یعنی رویارویی با همین امر کلی و توافقی، یعنی با خودِ قانون اساسی. یا در فرانسه، از سال ۱۷۹۱ تا ۱۹۵۸ بیش از ده بار قانون اساسیاش را عوض کرده است. در ایران هم هر دو قانون اساسی ما، مشروطه و جمهوری اسلامی، زادهٔ انقلاب بودند. قانون اساسی آمریکا اما از ۱۷۸۹ تا امروز پابرجاست و کهنترین قانون اساسی مکتوب ملیای است که هنوز اجرا میشود. تفاوت کوچکی نیست: آنچه در جایی نشانهٔ پیشرو بودن است، در جای دیگر موجودیت کشور را تهدید میکند.
برخی از نوشتههای امین بزرگیان در نیماد:
از خوشبینی اراده تا وظیفه ادامه دادن؛ تأملی بر نامه سعید مدنی به آصف بیات
نزاع حسینها: کربلا به مثابه مخزن رپرتوار کنش سیاسی
اما حیات جامعه مدنی در تاریخ آمریکا را نباید نادیده گرفت. این سوال به ذهن میآید که تاریخ آمریکا لحظات مهمی چون جنبش حقوق مدنی سیاهان دارد. اما با دقت در همین جنبش، ما مثالی برای تأیید پیدا میکنیم تا نقض. مارتین لوتر کینگ در سخنرانی مشهورش در ۱۹۶۳ گفت، آمریکا به شهروندان سیاهش چکی بیمحل داده است. منظور او وعدهای بود که قانون اساسی و اعلامیهٔ استقلال داده بودند و در حق آنان ادا نشده بود. او نیامده بود این چک را پاره کند؛ آمده بود وصولش کند. جنبش با قوانین ایالتهای جنوبی درافتاد، اما به نام قانون اساسی؛ و توانست پیروزیهایش را در دیوان عالی و در قوانین ۱۹۶۴ و ۱۹۶۵ به دست آورد. نافرمانی جنبش با ارجاع به خود قانون و بیخشونت بود؛ حتی مجازاتش را میپذیرفت. کینگ در نامهاش از زندان بیرمنگام صریحا به قانون اخلاقی و به آگوستین و آکویناس استناد میکند. این نکته نشان میدهد، امر بیرونی در آمریکا از همان آغاز به درون توافق آورده شده است، چون اعلامیهٔ استقلال حقوق سلبناشدنی را موهبت آفریدگار میداند. برای همین کینگ نیز، با وجود ارجاعش به آکویناس، نامه را با این ادعا تمام میکند که معترضان، ملت را به سرچشمههایی برمیگردانند که بنیانگذاران با قانون اساسی و اعلامیهٔ استقلال کنده بودند. آرنت، که نافرمانی مدنی را پدیدهای اساسا آمریکایی میدانست، فرق نافرمانی و انقلاب را درست در همین لحظه میدید: نافرمان چارچوب اقتدار مستقر و مشروعیت نظام قوانین را میپذیرد و انقلابی نه. با این همه، افکار عمومی آن سالها روی خوشی به جنبش نشان نداد. در سال ۱۹۶۴ سهچهارم آمریکاییها تظاهرات گستردهٔ سیاهان را به زیان آرمان برابری میدانستند و در سال ۱۹۶۶ تنها یکسومشان به کینگ نظر مساعد داشتند. جنبش وقتی «پیشرفت» نام گرفت که به قانون ترجمه شد؛ یعنی وقتی دیگر نه گسست از توافق، که بخشی از «شدنِ» آن به شمار آمد: همان «اتحادِ کاملتری» که دیباچهٔ قانون اساسی وعدهاش را داده است. در آمریکا میشود به نام قانون اساسی با قانون درافتاد، اما نمیشود با خودِ قانون اساسی درافتاد و پیشرو ماند.
سرزمینی که مرز و بوم کسی نیست و حول یک قانون اساسی شکل گرفته، با جهان هم به شیوهٔ دیگری روبهرو میشود. شاید مهمترین ویژگی آمریکا این باشد که مجموعهای همیشه در حال تکامل است؛ همیشه در حال شدن. آمریکا یک «بود» نیست، یک «شد» است. بودگی ندارد، همیشه در حال شدن است. پس عجیب نیست که آمریکا، بهویژه در دوران معاصر، تا این حد فعال بوده است: در اقتصاد، و در آنچه معمولا «مداخله در امور جهان» نامیده میشود. دولتملتی که بر تاریخ و خاک و زبان تکیه دارد، میتواند فقط باشد. آمریکا نمیتواند. برای اثبات خود، و برای آنکه این شدن تحقق پیدا کند، باید مدام حاضر باشد: در اذهان، در روابط، در ساختارهای کشورهای دیگر و در مناسبات جهانی.
این حضور دائمی صرفا انتخابی سیاسی نیست؛ از وضعیت خودِ آمریکا برمیآید. چیزی که فقط در حال شدن است، اگر دیده نشود، نیست. و آمریکا بیش از هر جای دیگر، در رؤیاهای ما دیده میشود.
آمریکا جایی است که همه میخواهند به آن مهاجرت کنند. و با این همه، آمریکا وجود ندارد. آنچه وجود دارد رؤیای آمریکایی است. اگر زندگی رؤیا باشد، و اگر رؤیاهای امروز ما چهلتکهای یا مونتاژی از فیلمهایی باشد که از آمریکا میآیند، آیا نمیتوان گفت آمریکا همان ناخودآگاه ماست؟ خیابانهای نیویورک، جادههای بیانتهای غرب و غذاخوریهای بینراهی را بیشترمان هرگز ندیدهایم، اما میشناسیمشان.
سرزمینی در رؤیا
فیلم «پرواز بر فراز آشیانهٔ فاخته» ساختهٔ میلوش فورمن (۱۹۷۵) اقتباسی است از رمانی که پیشتر به صحنه هم رفته بود: دیل واسرمن رمان کن کیسی (۱۹۶۲) را برای تئاتر بازنویسی کرد و نمایشش در ۱۹۶۳ در برادوی اجرا شد. رمانی آمریکایی که یک بار برای تئاتر اقتباس شد و سپس برای سینما اقتباسی از روی نمایش شد. ما در این فیلم سرگذشتِ آمریکا را میبینیم از زبان یک آمریکایی که محصول دو بار اقتباس است.
اما آمریکا، بیرون از این روایتها، چیست؟ میتوان گفت اتوپیایی است که پیشاپیش تحقق یافته است. ژان بودریار در کتاب «آمریکا» (۱۹۸۶) یکی از فصلها را «اتوپیای تحققیافته» نامیده است. آمریکا جایی است که همه میخواهند به آن مهاجرت کنند. و با این همه، آمریکا وجود ندارد. آنچه وجود دارد رؤیای آمریکایی است. اگر زندگی رؤیا باشد، و اگر رؤیاهای امروز ما چهلتکهای یا مونتاژی از فیلمهایی باشد که از آمریکا میآیند، آیا نمیتوان گفت آمریکا همان ناخودآگاه ماست؟ خیابانهای نیویورک، جادههای بیانتهای غرب و غذاخوریهای بینراهی را بیشترمان هرگز ندیدهایم، اما میشناسیمشان. ما آمریکا را ندیده، خوابش را دیدهایم؛ درست مثل کافکا.
بودریار از این هم فراتر میرفت. او نوشت، آمریکا «نه رؤیاست و نه واقعیت؛ فراواقعیت است»، و در آنجا سینما حقیقی است، چون کل فضا و کل شیوهٔ زندگی سینمایی است. به تعبیر او، بیابانی که از آن میگذریم به صحنهٔ یک وسترن میماند و شهر به پردهای از نشانهها و فرمولها تبدیل میشود. او آمریکا را وانموده میدانست. پیشتر، در «وانمودهها و وانمود» (۱۹۸۱)، گفته بود دیزنیلند را «خیالی» جلوه میدهند تا باور کنیم بیرونِ آن «واقعی» است، حال آنکه لسآنجلس و آمریکای پیرامونش دیگر واقعی نیستند و از جنس فراواقعیت و وانماییاند.
قدرت وانموده قدرتی اهریمنی است: چیزی که نیست، جای آنچه هست را میگیرد و از آن واقعیتر میشود. مدام اقتباس میشود. شاید از همینجا بتوان تعبیر آشنای «شیطان بزرگ» را -نه در درک رایجش بین سیاستمداران حکومتی در ایران- از نو خواند. آمریکا اهریمنی کبیر است، اما نه چون جایی دور نشسته و نقشه میکشد، بلکه چون وجود ندارد و با این حال همهجا هست: در اقتصاد، در سیاست، در مناسبات جهانی، و پیش از هر چیز در رؤیاهای ما. کشوری که بودگی ندارد و فقط شدگی دارد، بودنش چیزی جز همین حضور در جهان زیسته همه ما نیست. نه فقط در جهان زیسته حامیان توافق بلکه به همان میزان در بین حامیان دو آتشه جنگ با آمریکا در ایران امروز.
شاید کافکا، بیآنکه بداند، درست دیده بود. آن مجسمهٔ آزادی که بهجای مشعل، شمشیر در دست دارد، تصویر کشوری است که برای بودن باید مدام حاضر باشد: در رؤیاها با فیلمها و تکنولوژی و کالاهایش، و در جهان، در صورت لزوم، با زور.
پانوشت:
[۱] در گفتوگو با پادکست خاکستری به طور مفصل این نکته شرح داده شده است. ازینجا میتوانید ببینید: https://youtu.be/N58VHJCQjn4
*یادداشتهای منتشرشده در بخش دیدگاهها، الزاما بازتابدهنده نظرات رسانه نیماد نیست.








