جمعه، ۱۶ مرداد ۱۴۰۵

دیدگاه

از خوش‌بینی اراده تا وظیفه‌ ادامه‌ دادن؛ تأملی بر نامه سعید مدنی به آصف بیات

امین بزرگیان

امین بزرگیان

جامعه‌شناس

اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ در تهران

سعید مدنی نامه‌ اخیرش به آصف بیات را با عنوانی منتشر کرده که خودش برای آن برگزیده است: «تو باید جرأت ادامه‌ دادن داشته باشی، نه امید رسیدن». این نکته اهمیت دارد، چون نشان می‌دهد آنچه در ادامه‌ این یادداشت بررسی می‌شود، برداشتی از یک جمله‌ حاشیه‌ای نیست؛ تزی است که نویسنده، آگاهانه آن را چونان دروازه‌ ورود به کل نامه‌اش انتخاب کرده است. همین انتخاب، به گمان من، بیش از هر جمله‌ منفرد در بدنه‌ متن، نشانه‌ای جامعه‌شناختی در خود دارد: تضعیف تدریجی چشم‌اندازهای تغییر.

 

پرسش بیات: وقتی شکست جنبش‌ها امید را می‌فرساید

آصف بیات در نامه‌ خود این هشدار را مطرح کرده بود که تجربه‌ اخیر جنبش‌های اجتماعی در ایران، به‌جای تقویت امید، آن را فرسوده است. استدلال او این است: جنبش‌هایی که هدف خود را صرفا سرنگونی نظام حاکم می‌گذارند -بی‌آنکه پروژه‌ای روشن برای نظم آینده داشته باشند- وقتی شکست می‌خورند، نه‌فقط به نتیجه نمی‌رسند، بلکه چیزی فراتر از یک شکست مقطعی به‌جا می‌گذارند: ناامیدی. به بیان دیگر، بیات میان دو چیز تمایز می‌گذارد که در نگاه نخست شبیه‌اند اما پیامدهای متفاوتی دارند: سیاستی که افق دموکراتیک را حفظ می‌کند، هر چند شکست بخورد، باز هم امکان بازتولید امید را نگه می‌دارد؛ اما سیاستی که تنها بر نفی وضع موجود بنا شده و از افق نظم آینده تهی است، در صورت شکست، چیزی جز خلأ به‌جا نمی‌گذارد. پرسش اصلی بیات از همین‌جا برمی‌خیزد: اگر افق آینده -یعنی امید- از سیاست حذف شود، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟

 

پاسخ مدنی: جرأت ادامه دادن

پاسخ، در سطح تحلیلِ اجتماعی، به‌روشنی امیدوارانه است و مستقیما هشدار بیات را رد می‌کند. اما نکته‌ درخور تأمل جای دیگری است: خود نویسنده اما وقتی برای نامه‌اش عنوان انتخاب می‌کند -یعنی وقتی زبانِ خطاب به کنشگر سیاسی را برمی‌گزیند، نه زبانِ تحلیلِ جامعه‌شناختی را- امید را کنار می‌گذارد و به‌جای آن «جرأتِ ادامه‌دادن» را می‌نشاند.

پاسخ مدنی، در سراسر بدنه‌ نامه، دفاعی مستدل و مستند از استمرار کنش مدنی است. او با تحلیلی از سه موج اعتراضی در تاریخ معاصر ایران، ترکیب طبقاتی بازداشت‌شدگان دی‌ماه، و ساختار آنچه سیدنی تارو «جامعه‌ جنبشی» می‌نامد، نشان می‌دهد که جامعه‌ ایران همچنان در حال کنش است، نه در حال تسلیم. در بخشی از نامه با عنوان «جامعه‌ مدنی؛ زنده و امیدوار»، او مستقیما به پرسش بیات پاسخ می‌دهد و می‌نویسد که کاربرد مفهوم ناامیدی برای گروه‌ها و جوامع را نادرست می‌داند: افراد ممکن است در برابرِ سختی‌ها افسرده و ناامید شوند، اما دینامیسم جمعی به جامعه اجازه نمی‌دهد به نقطه‌ ناامیدی برسد. به‌گفته‌ خود او، واکنش جامعه در برابر شکست، ناامیدی نیست، بلکه تغییرِ سویه‌ امید است: جامعه، پس از هر شکست، بر پایه‌ خرد جمعی، تصور تازه‌ای از وضعیت مطلوب و راه رسیدن به آن می‌سازد.

این پاسخ، در سطح تحلیلِ اجتماعی، به‌روشنی امیدوارانه است و مستقیما هشدار بیات را رد می‌کند. اما نکته‌ درخور تأمل جای دیگری است: خود نویسنده اما وقتی برای نامه‌اش عنوان انتخاب می‌کند -یعنی وقتی زبانِ خطاب به کنشگر سیاسی را برمی‌گزیند، نه زبانِ تحلیلِ جامعه‌شناختی را- امید را کنار می‌گذارد و به‌جای آن «جرأتِ ادامه‌ دادن» را می‌نشاند. به بیانِ دیگر، در نامه‌ مدنی دو ثبت متفاوت در کنار هم زندگی می‌کنند: تحلیلی که با شاهد تجربی از امید دفاع می‌کند، و عنوانی که امید را از بنیان کنش بیرون می‌کشد. این هم‌زیستی، به‌جای آنکه پاسخ بیات را نقض کند، آن را از مسیری غیرمنتظره تأیید می‌کند: حتی نویسنده‌ای که استدلال برای زنده‌بودن امید در جامعه دارد، بنیان کنش را بر امید نمی‌گذارد. گویی امید، در این نامه، هنوز واقعیتی جامعه‌شناختی است، اما دیگر ابزارِ لازم برای بسیجِ اراده‌ فردی نیست.

 

جنگ و مشروعیت‌یابی حکومت: مروری بر مناظره‌ بزرگیان و مهرگان

 

دو نامه از دلِ زندان: مدنی و گرامشی

این تنش مرا به یاد فرمول مشهور آنتونیو گرامشی در نامه‌های زندانش انداخت؛ متونی نگاشته‌شده در سال‌های حبس و زیر فشار فاشیسم ایتالیا و شکست سیاسی جنبش کارگری؛ جایی که گرامشی استراتژی عمل نیروها را فرمول‌بندی کرد: «بدبینیِ عقل، خوش‌بینیِ اراده». این یادآوری تصادفی نیست. نامه‌ مدنی، نامه‌ای که آن هم از دلِ زندان بیرون می‌آید و در همان سطرهای آغازین از دشواریِ بازگشت به زندگیِ عادی، از خاطره‌ هم‌بندانی که هنوز در زندان‌اند، و از فضای اجتماعی‌ای سخن می‌گوید که آن را به داستانِ «آلیس در سرزمینِ عجایب» تشبیه می‌کند، هر دو به مسئله‌ رابطه‌ میانِ اراده و امکانِ تغییر بازمی‌گردند. زندان، چه واقعی و چه استعاری، دقیقا همان وضعیتی است که رابطه‌ میانِ واقعیتِ سخت و امکانِ کنش را به بحران می‌کشد و از نویسنده می‌خواهد نسبتِ خود را با امید از نو تعریف کند.

گرامشی از «خوش‌بینیِ اراده» سخن می‌گفت -یعنی از اراده‌ای که همچنان امید را در خود حمل می‌کند و از آن نیرو می‌گیرد. مدنی فرمول «جرأت ادامه‌دادن بدون امید رسیدن» را جایگزینِ آن می‌کند. در فرمولِ گرامشی، اراده هنوز به امید نیاز دارد تا حرکت کند؛ در فرمول مدنی، اراده باید بتواند حتی بدون امید نیز حرکت کند. این یعنی منبعِ تغذیه‌ اراده عوض شده است: نه امید به نتیجه، بلکه تعهد به استمرار.

گرامشی در فرمول خود برای مبارزه، میانِ عقل و اراده تمایز می‌گذارد. عقل باید بی‌رحمانه واقعیت را ببیند: شکست‌ها، موانع، نسبتِ قوای واقعی و قدرتِ رقیب را انکار نکند. اما اراده نباید اسیرِ همان بدبینی شود. اگر عقل وظیفه‌ شناختِ واقعیت را بر عهده دارد، اراده وظیفه‌ حفظِ امکانِ دگرگونی را بر دوش می‌کشد. به‌بیانِ دیگر، در فرمول گرامشی، دیدنِ واقعیت تلخ و باورداشتن به امکان تغییر دو کار متفاوت‌اند که باید هم‌زمان انجام شوند؛ سیاست تنها زمانی ممکن است که این دو کار با هم پیش بروند.

مدنی همواره در تحلیل‌های خود، «بدبینیِ عقل» را کامل رعایت می‌کند: از محدودیت‌های جامعه مدنی، دشواریِ وضعیت، سرکوب و موانع سخن می‌گوید و نسبت قوای موجود را نادیده نمی‌گیرد. اما در نامه اخیر، آنچه تغییر می‌کند نسبتِ میانِ اراده و امید است. گرامشی از «خوش‌بینیِ اراده» سخن می‌گفت -یعنی از اراده‌ای که همچنان امید را در خود حمل می‌کند و از آن نیرو می‌گیرد. مدنی، دست‌کم در سطح عنوان و خطابه سیاسی، فرمول «جرأت ادامه‌دادن بدون امید رسیدن» را جایگزینِ آن می‌کند. تفاوت این دو فرمول صرفا لفظی نیست: در فرمولِ گرامشی، اراده هنوز به امید نیاز دارد تا حرکت کند؛ در فرمول مدنی، اراده باید بتواند حتی بدون امید نیز حرکت کند. این یعنی منبعِ تغذیه‌ اراده عوض شده است: نه امید به نتیجه، بلکه تعهد به استمرار. چرا؟ چون به تعبیر کافکا: «بی‌نهایت امید هست اما نه برای ما».

 

آیا اراده‌ بدونِ امید، همچنان همان اراده است؟

از همین‌جا پرسشی نظری پدید می‌آید که به گمانم می‌تواند مبنای جامعه‌شناسیِ معرفتِ این لحظه از اندیشه‌ مدنی باشد: آیا اراده‌ای که دیگر از امید تغذیه نمی‌شود، هنوز همان چیزی است که گرامشی از آن دفاع می‌کرد، یا با چیزِ دیگری روبه‌روییم؟ برای روشن‌شدن این پرسش باید تفاوت دو نوع اخلاق سیاسی کنش را بررسی کرد. در اخلاقی که کنش را بر امید بنا می‌کند، یعنی ارزش عمل تا حدِ زیادی به نتیجه‌ی احتمالیِ آن گره خورده است: کنشگر تلاش می‌کند چون معتقد است این تلاش، دیر یا زود، به وضعیت بهتری می‌انجامد. و در دیگر سو، در اخلاقی که کنش را بر وظیفه بنا می‌کند -آنچه در سنتِ کانتی به «اخلاقِ وظیفه» شهرت دارد- ارزش عمل مستقل از نتیجه است: کنشگر وظیفه دارد ادامه دهد، صرف‌نظر از اینکه این ادامه‌دادن به نتیجه‌ مطلوب برسد یا نه. عنوانِ نامه‌ مدنی دقیقا بر مرزِ این دو اخلاق ایستاده است: «جرأت ادامه ‌دادن» دیگر وعده رسیدن نمی‌دهد؛ فقط وظیفه‌ ماندن در میدان را یادآوری می‌کند.

اگر این خوانش درست باشد، آنچه در انتخاب این عنوان می‌بینیم صرفا یک ترجیح سبکی یا شخصی نیست. این انتخاب بازتاب وضعیتی تاریخی است: وضعیتی که در آن تجربه‌ شکست‌های مکرر و تصلب در شرایط سیاسی، افق امید را چنان تضعیف کرده که حتی کنشگری امیدوار، برای خطاب به کنشگرِ امروز، ترجیح می‌دهد به‌جای وعده‌ رسیدن، فقط از جرأتِ ماندن سخن بگوید. از منظرِ جامعه‌شناسیِ معرفت، شاید مهم‌ترین اهمیت این عنوان دقیقا در همین نکته باشد: فرسایشِ امید در شرایط کنونی.

 

وظیفه‌گرایی سیاسی

در سنت سیاسی ایران هرگاه سیاست از افق امید فاصله گرفته و به زبان وظیفه ترجمه شده نوعی جابجایی از سیاست به اخلاق رخ داده است. البته پیش‌کشیده ‌شدن وظیفه، به‌جای امید، محصولِ تجربه‌ شکست‌های انباشته و تضعیفِ افق‌های آینده است -همان فرآیندی که بیات در نامه‌اش نسبت به آن هشدار داده بود.

تاریخ معاصر ایران نمونه‌ای تکان‌دهنده از پیامدهای تبدیل سیاست به وظیفه‌گرایی را در وضعیت بن‌بست سیاسی برای ما به یادگار گذاشته که برای شناخت شرایط بسیار راهگشاست.

در سالِ ۱۳۵۴، پس از تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق از اسلام به مارکسیسم، اختلاف میان تقی شهرام و مجید شریف واقفی به بحرانی درون‌سازمانی بدل شد. شریف واقفی حاضر نشد از باورهای دینیِ خود دست بکشد و رهبریِ جدیدِ سازمان، به مسئولیت تقی شهرام، او را «مانع» مسیر سازمان دانست، و سرانجام ربود و به قتل رساند. این واقعه علاوه بر سویه‌های به غایت تراژیک در حافظه جمعی چپ، مفهومی را پیش می‌کشد: سیاست وظیفه‌گرا؛ یعنی نوعی سیاست که متکی بر انجام تکلیف سازمانی یا نوعی تعهد اخلاقی است که می‌باید فراسوی هر چیزی «استمرار» یابد.

نکته‌ مهم این‌جاست: آنچه در تراژدی سال ۱۳۵۴ رخ داد، صرفِ وظیفه‌گرایی نبود؛ وظیفه‌گرایی به‌علاوه‌ یقین به یک غایت تاریخی معین بود. روشن است که وظیفه‌گراییِ ضمنی در نامه‌ی مدنی صورتی کاملا متفاوت دارد: نه یقینی ایدئولوژیک دارد و نه به خشونت مجال می‌دهد. با این‌همه، از نظر مفهومی  پرسش همچنان پابرجاست: زبان سیاست چگونه در برابر تصلب شرایط، به مرور و ناخواسته، به زبان وظیفه و تعهد تبدیل می‌شود؟ به بیان دیگر، سیاست در جهان‌بینی وظیفه‌گرایی، یعنی لحظه‌ای که اراده دیگر نمی‌تواند از امید تغذیه کند و لاجرم بر «ادامه دادن» اصرار می‌کند، چه شکلی پیدا می‌کند؟

 

پرسشِ نهایی

شاید مهم‌ترین پرسشی که این انتخابِ عنوان پیشِ رویِ ما می‌گذارد، نه درباره‌ امکانِ ادامه‌ دادن، بلکه درباره‌ ماهیتِ خودِ کنشِ سیاسی باشد. اگر اراده دیگر به امید نیاز نداشته باشد، افق تغییر نداشته باشد، بدون چشم‌اندازی از دموکراسی هیچ هدفی جز سرنگونی حکومت نداشته باشد و تنها بر وظیفه‌ استمرار استوار شود، آیا هنوز در همان سنتی قرار داریم که گرامشی از آن دفاع می‌کرد؟ آیا حذفِ امید از اراده -ولو فقط در سطحِ خطاب به کنشگر، نه در سطحِ تحلیلِ اجتماعی- سیاست را به‌تدریج به قلمروِ وظیفه منتقل نمی‌کند؟

در سنت سیاسی ایران هرگاه سیاست از افق امید فاصله گرفته و به زبان وظیفه ترجمه شده نوعی جابجایی از سیاست به اخلاق رخ داده است. البته پیش‌کشیده ‌شدن وظیفه، به‌جای امید، محصولِ تجربه‌ شکست‌های انباشته و تضعیفِ افق‌های آینده است -همان فرآیندی که بیات در نامه‌اش نسبت به آن هشدار داده بود. مدنی، در پاسخ، این هشدار را در سطحِ تحلیل رد می‌کند؛ اما در سطحی دیگر، بی‌آنکه شاید خود بخواهد، آن را تأیید می‌کند. به گمانِ من، ارزشِ نظریِ این نامه -علاوه بر تمام نکات روشنگری که دارد- دقیقا در همین دوگانگی نهفته است. آن را می‌توان نه فقط پاسخی به آصف بیات، بلکه سندی برای فهم وضعیت دانست؛ دگرگونی‌ای که در آن، «امید به رسیدن» آرام‌آرام، حتی در ذهنِ کسی که از آن دفاع می‌کند، جای خود را به «وظیفه‌ ادامه ‌دادن» می‌دهد. این، شاید مهم‌ترین نشانه‌ی وضعیتی باشد که در آن زندگی می‌کنیم.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

 

برخی از نوشته‌های امین بزرگیان در نیماد:

نزاع حسین‌ها: کربلا به مثابه مخزن رپرتوار کنش سیاسی

کارخانه لیبل در جنگ

جشن برنج؛ شامگاه یک جنبش

 

جامعه ایران پس از تجربه جنگ دوازده‌روزه چه ویژگی دارد؟

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

نزاع حسین‌ها: کربلا به مثابه مخزن رپرتوار کنش سیاسی

سیاست در ایران معاصر، درون همان افقی جریان دارد که کربلا مرزهای اخلاقی آن را ترسیم کرده است؛ میدانی که در آن، نیروهای مختلف و گاه متخاصم از جنگ اخیر تا دی ماه همگی از یک ذخیره استراتژیک مشترک تغذیه می‌کنند. از این رو، سیاست ایران را می‌توان نه میدان نبرد میان حسین و یزید، بلکه عرصه نزاع میان حسین‌های رقیب دانست.

جا دادن قابلمه در کشوی قاشق‌چنگالِ کابینت؛ پاسخی به نقد امید مهرگان

ضعف اصلی در صورت‌بندی مهرگان بی‌توجهی انتزاعی او به «تجربه» است. افراد تجربه‌ای در حیات‌شان از نهاد حاکمیت دارند؛ تجربه‌ای زیسته از فقیر شدن، سرکوب شدن، کشته شدن، نفی شدن، مضطرب شدن، ترسیدن، مستأصل شدن و احساس عمیق شکست که نمی‌توان از آنان انتظار داشت آن را به سبب جنگ، رها سازند یا در گنجه پنهان کنند. تجربه قوی‌ترین و ماندگارترین شکلِ آگاهی است.

مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی

 فروختن جنگ علیه ایران به افکار جهانی و ایرانی ممکن نمی‌بود اگر جدایی «رژیم» از «مردم» اجرا نمی‌شد. جدایی سازمان سیاسی از ساختار اجتماعی. جدایی حامیان حکومت از شهروندان آزاد. یا، به زبان خیزش‌های بهار عربی، جدایی قاطع «دینی» از «مدنی». این‌که متجاوزان در آغاز کار گفتند مکان‌های رژیم را می‌زنیم ولی بعد رسیدند به زیرساخت‌های مردم، این حرکت بنیادین «قطع سر»، بدون تفکیک بالا میسر نبود. نام این پدیده را «سیاست‌کُشی» می‌گذارم.

دیدگاه

از خوش‌بینی اراده تا وظیفه‌ ادامه‌ دادن؛ تأملی بر نامه سعید مدنی به آصف بیات

سعید مدنی نامه‌ اخیرش به آصف بیات را با عنوانی منتشر کرده که خودش برای آن برگزیده است: «تو باید جرأت ادامه‌ دادن داشته باشی، نه امید رسیدن». این انتخاب، به گمان من، بیش از هر جمله‌ منفرد در بدنه‌ متن، نشانه‌ای جامعه‌شناختی در خود دارد: تضعیف تدریجی چشم‌اندازهای تغییر.