دیدم بعضی اهل قلم نوشتهاند که شریعتی مساله روز ما نیست و وقتی جنگ و تحریم و تورم هست جای بحث از شریعتی نیست البته یک ولی و اما هم آوردهاند که خب نقد خوب است ولی اولویت جای دیگری است و اصلا ساختار و فضای اجتماعی مهم است و نمیشود کار یک دوره را بر دوش یک نفر گذاشت و او را به نمایندگی از آن دوران نفی و طرد کرد. برخلاف این دوستانِ دیده و نادیده، من معتقدم شریعتی از زمانی که مطرح شد مساله روز و روزگار ما بوده و هنوز هم هست. آن ساختاری هم که میگویند -و درست هم هست- زاده و پرورده کسانی مثل شریعتی بوده است و شریعتیها را همزمان میدان بخشیده و برایشان مخاطب فراهم کرده است. فهم ساختار یک دوره فکری به معنی فهم اوصیا و اولیای آن دوره است. و شریعتی قطعا از اوصیا و اولیای نه تنها دوره خود که دوره معاصر ماست و هنوز هم مطرح است و الهامبخش است. و گرنه امثال آقای غنینژاد لازم نمیدید به او حمله کند. همین داستان در مورد آل احمد و مصدق هم جاری است. اگر این چهرهها مورد بحث و جدل قرار میگیرند یعنی هنوز مطرح هستند. منتها عدهای میخواهند با هو و جنجال فضای بایکوت بسازند و تقویت کنند تا کسی از در دفاع در نیاید و سری را که درد نمیکند دستمال نبندد و بگذارد به عهده زمان یا دیگران. اما این رفع مسئولیت است. اگر از چهرههای فکر و فرهنگ خود به انصاف سخن نگوییم سنگ روی سنگ بند نمیشود. به نفع همان آقای غنینژاد هم نیست که برچسب زدن و ناسزا گفتن به جای نقد و بحث منصفانه و خردمندانه بنشیند. زیرا این روش اگر خدشهای بر اعتبار شریعتی فرض شود قطعا برای ایشان و امثال ایشان هم جای سالمی باقی نمیگذارد!
خوشبختانه مقالات و یادداشتهای متعددی پس از حمله غنینژاد به شریعتی نوشته شده که خود نشانه زنده بودن شریعتی است. من نیز به سهم خود چند نکتهای را که به نظرم اهمیت دارد به اشاره یادآور میشوم:
اول: نخبه کشی. به نظرم ما با یک بیماری عمومی در میان مخالفان و منتقدان انقلاب روبرو هستیم که از امثال غنینژاد شروع میشود و تا نوپهلویها و دیگران میرسد و آن این تصور باطل است که با نفی و طرد و بدنامسازی چهرههای صاحب اعتبار لابد جایی برای ما باز میشود و ما با نفی اعتبار آنها برای خود حساب اعتباری باز میکنیم!
ما با یک بیماری عمومی در میان مخالفان و منتقدان انقلاب روبرو هستیم که از امثال غنینژاد شروع میشود و تا نوپهلویها و دیگران میرسد و آن این تصور باطل است که با نفی و طرد و بدنامسازی چهرههای صاحب اعتبار لابد جایی برای ما باز میشود و ما با نفی اعتبار آنها برای خود حساب اعتباری باز میکنیم! بدنامسازی نشانه روشن پروپاگانداست.
بدنامسازی نشانه روشن پروپاگانداست. مهم نیست گوینده دکترا دارد یا استاد دانشگاه است یا کتاب مینویسد یا مصاحبهشونده در این و آن رسانه و روزنامه و مجله است و در محافل بروبیا دارد و الخ. پروپاگاند زبان درشتی دارد. برچسب میزند. فریبکار و سادهانگار است. و در گفتار اخیر غنینژاد حتی به تکفیر میانجامد -طرد کامل به شیوه فقهای حاکم!
آل احمد اخ است. شریعتی شیاد است. بنی صدر هیچمدان است. بازرگان مرتجع است از دید چپ؛ یا لیبرال و غربزده است از دید راست. مصدق نوکر انگلیس و آمریکا بود. عوامفریب بود. منافع شخصیاش را بر منافع ملی ترجیح میداد. و از این شمار بسیار. هر کسی و چهرهای که گروهی از مردم ما به او علاقهمند باشند از این تکاپوی بدنامسازی در امان نیست. و هر چه پرآوازهتر حملات بیشتر. حتی اگر آدم بیآزار و سیاستگریزی مثل استاد زرینکوب باشی باز یک عده برایت کتاب مینویسند و مقاله در میآورند و تو را محل پرخاش قرار میدهند که چرا این گفتی و آن نگفتی و چه و چهها. حساب باقی از معاملهای که با امثال زرینکوب و این اواخر شفیعی کدکنی میشود پیداست.
این بخش از تکاپوی جمعی در میان گروهی از اهل تریبون ادامه پدیدهای است که زمانی مجله فردوسی زمان شاه و دنبالهروهای آن در مجلات دیگر باب کرده بودند: عیبجویی و بدگویی و طعن و نفی و طرد به جای نقد و بحث جدی و دلسوزانه و منصفانه و انسانی. چرا؟ چون جنجال میفروخت! یادم میآید وقتی با استاد ذبیحالله صفا مصاحبه میکردم پرسیدم چرا کار انتشار مجلهاش را ادامه نداد. پاسخاش این بود که برای فروش مجله باید جنجال درست میکردیم و من اینکاره نبودم!
از آن همه بد و بیراه و جنجالهای مطبوعاتی دهه ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ چیزی نمانده است مگر خاطرهای دور و مبهم برای خوانندگان آن مجلات. اما اثر بزرگ تاریخ ادبیات صفا باقی است و سالهای سال مرجع بوده و خواهد بود. صفا به خوبی درک کرده بود که جنجالها کف روی آب است. آنچه نفع خلق در آن است میماند. زرینکوب هم گوش به این حرفها نمیداد. خانلری هم. آل احمد هم. شریعتی در این میان شاید هدف بیشترین فشارها و ناسزاها و تندگوییها و بدگوییها بوده است. هم در زمان حیاتش و هم پس از مرگ تا زمان ما که امثال غنینژاد کشف کردهاند که او شخصیتی آینه خود ساخته بوده به نام شمع (اول نامهای شریعتی مزینانی علی) یا شاندل به فرانسه. و به همین سبب -و نه هیچ دلیل دیگری- پس شیاد بوده است!
این علاقه فردوسیخوانها و فردوسینویسهای قدیم و موجنویسهای توئیتری و اینستایی جدید به بدگویی و کسی را در یک جمله و یک کلمه خلاصه کردن سنت سیئهای است که هر چه صدایش بلندتر باشد و فحشاش آبدارتر میزان اعتبارش کمتر و کاستهتر است. ولی مشتری دارد. لایک میگیرد. دست به دست میشود. برخی دلشان به همین شهرتهای چندروزه خوش است.
دوم: کتابسوزی. سخن من در اینجا با این گروه نیست که اصولا اهل خواندن و بحث و نقد نیستند. مقلدند و طوطیوار سخن این و آن را تکرار میکنند و به نظرشان دارند مبارزه سیاسی میکنند؛ چون از قرار شریعتی موجب انقلاب شده است پس ناسزا گفتن به او رواست و صواب دارد و باعث قربت است. به چه حقی ما را از دوران طلایی شاه جدا کرد؟!
اما اگر واقعا شریعتی موجب انقلاب بود و آل احمد و طالقانی و بازرگان و مسلمانان مبارز و امثال آنان، چرا برای فهم انقلاب نباید به خواندن جدی آثار آنان دعوت کرد؟ این چه جور ترویج فکر و فرهنگ است که با نوعی کتابسوزی و کتابنخوانی همراه است؟
سخن من با جوانانی است که محضر شریعتی یا زمان او را درک نکردهاند. اما میخواهند تاریخ فکر و فرهنگ معاصر خود را به انصاف بازخوانی کنند و بشناسند و اصلا پرهیز دارند که از موجهای بدنامسازی پیروی کنند و سواد خود را از این جماعت بگیرند. زمانی بحث ما درباره شاهین نجفی بود و امثال او که فکر میکردند با توهین به اسلام و قرآن و ائمه مبارزه سیاسی میفرمایند و حال بحث ما درباره امثال آقای غنینژاد است که به همان سبک سعی دارند ذهن جامعه را از آموزههای شریعتی پاکسازی کنند و دور آثار او میدان مین درست کنند که مبادا کسی بخواند و بیاموزد و تحسین کند. پروپاگاند ضد شریعتی و آل احمد و بازرگان و امثال ایشان دعوت به بایکوت آثار این افراد و مشوق بیاعتنایی به ایشان است.
اما اگر واقعا شریعتی موجب انقلاب بود و آل احمد و طالقانی و بازرگان و مسلمانان مبارز و امثال آنان، چرا برای فهم انقلاب نباید به خواندن جدی آثار آنان دعوت کرد؟ این چه جور ترویج فکر و فرهنگ است که با نوعی کتابسوزی و کتابنخوانی همراه است؟
البته در دوران معاصر کتابسوزی هم داشتهایم. روش تغییر نکرده است. موضوعات عوض شدهاند. غنینژادها ادامه راهی را میروند که روزگاری احمد کسروی میرفت. منتها کسروی گریبان حافظ را چسبیده بود و دعوت به نفی و طرد و تقبیح حافظ میکرد و دیوان حافظ را در مراسمی آیینی میسوزاند حالا نوبت رسیده است به شریعتی و اگر نیک بنگریم شماری دیگر از مهمترین چهرههای تاثیرگذار معاصر. کسروی متعصبی سادهدل بود. دانشمند بود در کار خود ولی در کار اجتماعی سخت عوام بود. گرایشهای فاشیستی دوران هم او را تشویق میکرد. چنانکه در اروپا هم فاشیستها کتابهای «ضاله» را میسوزاندند. اصولا در دوره معاصر خیلیها تیغ و تبر و چکش دست گرفتهاند و به نظرشان میرسد هر چیزی را که با فکر و مرام آنها و سطح سواد و بینش آنها نمیخورد باید کوبید و کوتاه کرد و قطع کرد و ریخت بیرون. یک عده میخواهند یهودیان را به دریا بریزند یک عده هم دنبال ریختن آثار این و آن به دریا و به کوره آتشسوزیاند. هر دو یک مرام است. و دوره هم که دوره مردمسالاری است. پس هر چه «مردم» را برانگیزد و خوش آید و در ایشان عواطف له و علیه را به جوش آورد لابد نشانه سالاری مردم است!
کسروی صادق بود. بیراه میرفت. ولی واقعا فکر میکرد راه همین است و خدمت به خلق از همین مسیر میگذرد. اما در میان انبوه متعصبان و مستان تیغ به دست کمتر میتوان صداقتی در سطح کسروی نشان داد. زبان ایشان از استدلال خالی است. استدلال هم که میکنند کبری و صغرایش به هم ریخته است. تحریف شده است. مغالطه است. عوامپسند است. اینها رهبران عواماند. کاری به کار آکادمی و اهل تحقیق ندارند. بحثهاشان دعوای کافهای است. فیلمفارسی تمام عیار!
سوم: گول می خوریم! ادعای اصلی غنینژاد و امثال او که در میان سلطنتطلبان و ضدمصدقیها شایع است و حرف اول و آخرشان، این است که ما گول خوردیم انقلاب کردیم! مفهوم این ادعا که شریعتی شیاد بود این است که ما ملت هم که دنبال او رفتیم گول این شیاد را خوردیم و انقلابی کردیم که نباید میکردیم و شد آنچه شد و گرفتار آخوند و جنگ و تحریم و دولت اجبارهای دینی شدیم. به عبارت دیگر، اگر گول شریعتی را نمیخوردیم انقلاب هم نمیکردیم!
سادهانگاری این فهم از تاریخ و تحولات اجتماعی آشکارتر از آن است که در آن غور بیشتر ضرورت داشته باشد. اما بیشتر از آنکه درباره شریعتی و انقلاب باشد افشاگر گوینده و گویندگان آن است. ما با جماعتی روبرو هستیم که تصور میکنند اگر شریعتی همه ما را گول زد حالا لابد نوبت آنها ست که همه ما را گول بزنند منتها در مسیر عکس!
کسی و کسانی که تصور و سقف تحلیل و تفکرشان این است که مردم گول میخورند و گول خوردند و باید گولشان زد، مرشدان و منادیان پوپولیسماند. از نظر آنها عنصری به نام «آگاهی» معنی ندارد. چیزی به نام «تجربه اجتماعی» وجود ندارد. نیازی به تحول و تغییر نیست چون ممکن است گول خورده باشیم و تغییر کردن با خطرهای بزرگ همراه است. این جوهر پوپولیسم است. از نظر آنها جامعه وقتی به یک وضعی رسید که از نظر آنها مطلوب است دیگر نباید تغییر کند. و حالا که تغییر کرده باید جامعه را هدایت کرد که برگردد به دورانی که از دید آنها بهترین بوده است: دلار هفت تومن بوده و تحریم وجود نداشته و پاسپورت ایرانی برای سفر به اروپا معتبر بوده و همه میتوانستند بورس تحصیلی بگیرند و به فنارسه و انگریز و بهشت دلها آمریکا بروند و دولت هم کاری به کار دین و دینداری مردم نداشته است.
درک پوپولیستی از تاریخ معاصر هنوز به صورت جدی مطالعه نشده است. اما خود را در صورتهای مختلفی بروز داده که همه آنها را باید زیر عنوان «ایرانستیزی» مطالعه کرد. یکبار دیگر به همین سه نکته برگردیم: گرایشی که نخبهکشی و بدنامسازی نخبگان وطن را اساس تکاپوی اجتماعی خود قرار داده و سیاست حذف انقلابی را در قالب ضدانقلابی ادامه میدهد و معتقد است مردم موجوداتی ناآگاه هستند که گول میخورند، چگونه میتواند به سود ایران و مردم ایران کار کند؟ گرایشی که نخبگان را موجودات اضافهای میداند که مردم را گول میزنند و خودش هم آرزومند است به جای آن نخبگان مردم را گول بزند و برای مردم شعور و قدرت انتخاب و نیاز به تحول و تغییر قائل نیست چگونه میتواند اصلا راهی باز کند که به دهی ختم شود؟ این ادامه همین نظام استصوابی ولایی است. نیست؟
کسی و کسانی که تصور و سقف تحلیل و تفکرشان این است که مردم گول میخورند و گول خوردند و باید گولشان زد، مرشدان و منادیان پوپولیسماند. از نظر آنها عنصری به نام «آگاهی» معنی ندارد. چیزی به نام «تجربه اجتماعی» وجود ندارد. نیازی به تحول و تغییر نیست چون ممکن است گول خورده باشیم و تغییر کردن با خطرهای بزرگ همراه است. این جوهر پوپولیسم است.
چهارم: غلبه پهلوانپنبهها. این روزها کسی با الهام از استاد فن آقای غنینژاد مطلبی نوشته با عنوان طعنه آمیز «آیا شریعتی شیاد نبود؟». دست به دست شدن مطالب سبک و سخیفی مثل این مطلب به وارد شدن پهلوانپنبههای دیگری در نقد شریعتی اشاره دارد که یک معضل دیگر را هم برجسته میکند: جامعهای که با متفکران و پیشگامان و روشنفکران خود چنین برخورد کند که مبادا دوباره به «چاه» افتد عاقبتی بهتر از افتادن در چاه ویل دیگری نخواهد داشت!
خطر بزرگ فعلی در جامعه ایران غلبه هوچیگری و غوغاسالاری و موجسازی غیررسمی در کنار عملیات رسمی رسانههای بزرگ است در تلاش برای پر کردن جای کسی که بتواند شیادی کند و مردم را به جوش و خروش آورد و به خیابان بکشد و یک «انقلاب ضدانقلابی» راه بیندازد! شیاد نامیدن شریعتی در واقع تمنای برآمدن کسی است که به اندازه شریعتی بتواند نفوذ کلام پیدا کند تا در جهت منویات گوینده و گویندگان این سخن مردم را بسیج کند. و پیدا نمیشود. پوپولیستها و عوامفریبان نمیفهمند که انگیزش اجتماعی نیروی دیگری نیاز دارد که اصل و جوهر آن ایمان است به سخن خود نه کارگزاری برای اهوای سیاسی خودی یا بیگانه. شریعتی هر که بود و هر چه بود ایمان داشت. عوامفریبان تهی از ایماناند و سرشار از محاسبه. و اساسا مقلد نه نوآور. آنها تاجران بازار افکارند نه تولیدکنندگان و آفرینندگان و نوآوران. از این منظر، آنها درکی ابتدایی و مبتذل از جامعه ایرانی دارند. به اندازه ابتذالی که در کلام و زبان و منطق و بیان این تاجران میبینیم. هیچ انگیزش اجتماعی بدون سرافرازی و سرکشی ممکن نیست. و اصلا این جماعت ضدانقلابی دنبال این حرفها نیستند. ته ماجرا برای ایشان همان گول زدن است و بس. ولی همه تحولات سی ساله در جنبش مدنی ایران نشان میدهد که مردم ایران در اکثریت خود گول نمیخورند. کودک نیستند. رعیت نیستند. به دهان این و آن نگاه نمیکنند. جنبشی را ادامه دادهاند و خواهند داد که با ایمان ساخته شده است. ایمان به حاکمیت ملی. ایمان به خادمان خلق و وطن.
پنجم: تغییر بدون خطا ناممکن است. پوپولیستها و عوامفریبان ما را سرزنش میکنند که چرا انقلاب کردید و این همه بلا برای خود و ما خریدید. چه کم داشتید که شاه را برداشتید و نظام ولایت فقیه جایش گذاشتید؟ من در این لحظه و در این مقام دنبال تحلیل انقلاب نیستم که کاری دیگر است و وقتی دیگر میطلبد و در این زمینه کم ننوشتهام و باز هم خواهم نوشت. اما انقلاب هر چه بود نه خطا بود نه گول خوردن بود نه به سبب شیادی شریعتی و دیگر پیشگامان رشید انقلاب بود. انقلاب یک نیاز بود. یک ضرورت بود. بدون انقلاب ما به رشدی که امروز رسیدهایم نمیرسیدیم. بدون انقلاب «قدرت شهروندی» که امروز در ایران جلوه دارد پدید نمیآمد. ما همچنان رعیتهایی میبودیم که باید شاه در مقام پدر ملت دستی بر سر ما میکشید. آمریکا سیاست و صنعت و فرهنگ ما را تعیین و تحدید میکرد. اما ما با انقلاب ننگ کودتای ۲۸ مرداد را از خود زدودیم. با دشمنی که حکومت ملی ما را برانداخته بود سرشاخ شدیم و شاخاش را شکستیم. ضربه خوردیم؟ البته. جنگ و حمله نظامی دیدیم. البته. سیاست خود انقلاب بسیاری از ما را آسیب زد یا خانهنشین کرد یا مهاجراند؟ بر منکرش لعنت! اما راه دیگری نبود. نه برای شاه. حتی وقتی صدای انقلاب را شنید. نه برای روشنفکران که ناچار از اندیشه چپ الگو میگرفتند. نه برای مردم که مذهب ملجا و ستون فکر و فرهنگ آنها بود. نه برای شریعتی که ایمانی انقلابی داشت و اسلام متجدد را بهترین راه حل برای اداره جامعه میدید. نه برای جهان در دوره جنگ سرد که نمیخواست و دیگر نمیتوانست از شاه حمایت کند. همه چیز دست به دست هم داد تا انقلاب باشکوه بهمن شکل گرفت. در تحول عظیمی که اتفاق افتاد خطا هم بود. اما جامعه معصوم نیست. آن هم جامعهای که میخواهد رشد کند. ناچار خطا میکند. ما از خطا مبرا نبودیم. اما رشد همیشه دردناک است. با آزمون و خطا روبروست. و هر چه هست بیشتر و جدیتر و عمیقتر و فراتر از میزان فهم پوپولیستهایی است که تصور میکنند میشود به گذشته بازگشت. اگر آن گذشته خوب بود نمیگذشت. ادامه مییافت. و نیافت. با رای و نظر اکثریت قاطع ملت.
ششم. عوامفریبی آینده ندارد. پوپولیسم در دنیا غالب شده است. مظهر آن ترامپ است و ترامپیسم. اصل آن بر نخبهستیزی است. دشمن طبقه متوسط است از همه جهت خاصه از نظر ارزشهای لیبرال و روادار. پوپولیسم مظهر ستیز و حذف و تبعیض است. صورت سکولاری از همین ولایت فقیه استصوابی است. اما در ایران آینده ندارد! و در یک سال اخیر در جریان جنگهای عزرائیلی و میگائیلی با وطن ما دیدیم که خرد حاکم بر عموم ایرانیان مسیر دیگری را میرود که پوپولیستها و سلبریتیهای رسانهای شان درک نمیکنند. درست برعکس تصورات پوپولیستهای وطنی چه در داخل یا خارج از کشور، ایران به سوی مخالف پوپولیسم میرود. زیرا طبقه متوسط ایران بیش از چهل سال است زیر ضرب پوپولیسم دینی بوده است. جایی برای پوپولیسم سکولار ندارد. پوپولیسم غنینژادی زیادی آمریکایی و ضدملی است. و از بخت بد آقای غنینژاد ایران در حال احیای اندیشه ملی است!
در این آیندهای که در حال ظهور است شریعتی همچنان معتبر خواهد ماند. زیرا در آیندهای که من میبینم هیچ چهرهای که خدمتی به شناخت هویت و خرد ایرانی کرده باشد طرد نمیشود و طعن نمیشنود. آل احمد باشد یا شریعتی. دهخدا باشد یا خانلری. زرین کوب باشد یا زریاب خویی. ایرج افشار باشد یا محمد قزوینی. فروغ فرخزاد باشد یا سپهری. مصدق باشد یا فروغی.
بنابرین به دو بال تحولات آتی ایران که نظر کنیم میبینیم طبقه متوسط در حال رشد روزافزون و بی مهار است، شهروندیاش را هر روز بیش از روز پیش عیان میکند و قدرت خود را به رخ میکشد که در جنبش زنان جلوه آشکار دارد. و همزمان اندیشه ملی را به جای اسلامگرایی مینشاند. و این هر دو بر خلاف منویات آقای غنینژاد عمل میکند. آقای غنینژاد آرزو دارد یک شیاد پوپولیست باشد که مثل شریعتی (در تصور او) سخناش به برانگیختن خلق منجر شود در جهتی که او میخواهد. اما اگر جهان تازه گرفتار پوپولیسم شده است ایران تجربهای نزدیک به نیم قرنی با این جماعت دارد. بنابرین قانون تحول میگوید هرگز در آینده نزدیک به پوپولیسم دیگری میدان نخواهد داد. برای همین هم شازده و اذناب او شانسی نداشتند و ندارند. ایران میان پوپولیسم آخوندی و پوپولیسم سلطنتی راه سومی را خواهد رفت که اگر نیک بنگریم نشانههایش را عیان خواهیم دید. نشانههایی که من تلاش کردهام به صورت فشرده در فصل آخر کتاب ایرانستیزی بیاورم. پوپولیسم در ایران هیچ شانسی نخواهد داشت. ایران هیچ چیز دور ریختنی ندارد. و هر چه بوده و هر چه کرده در مسیر رشد خود او بوده و در جای خود ضرورت داشته است. هیچ اندیشه بازگشتی هر قدر هم بزک شده باشد به کار نمیآید. آینده ما دنباله جنبش سی ساله مدنی در ایران است.
هفتم: آینده شریعتی. در این آیندهای که در حال ظهور است شریعتی همچنان معتبر خواهد ماند. زیرا در آیندهای که من میبینم هیچ چهرهای که خدمتی به شناخت هویت و خرد ایرانی کرده باشد طرد نمیشود و طعن نمیشنود. آل احمد باشد یا شریعتی. دهخدا باشد یا خانلری. زرین کوب باشد یا زریاب خویی. ایرج افشار باشد یا محمد قزوینی. فروغ فرخزاد باشد یا سپهری. مصدق باشد یا فروغی. آینده ایران در گرو معرفت به همه بزرگانی است که صمیمانه و صادقانه برای ایران و سربلندی آن کار کردند و زبان و ادب و فرهنگ وطن را رشد دادند و عمر خود را به پای باغبانی حیات سرزنده ایران صرف کردند. آنچه در مکتب شریعتی آموختهایم با این موجها و جنجالها از بین نمیرود. شریعتی احیاگر بود و این گوهری است که از دست او به ما رسیده است. در مقام و مکتب شریعتی همه چیز زنده است. همان طور که او به هر چه فکر میکرد بیانی نو پیدا میکرد ما نیز به هر چه از داراییهای وطن میرسیم از مشی او پیروی میکنیم. ایران با این نگاه منبع لایزال نو شدن مدام است. و همین است که تا امروز پایدار مانده و خواهد ماند. این راه بی پایان است. زیرا جستجو در حقیقت ایران گسترشپذیر و پایانناپذیر است.
دیگر یادداشتهای مهدی جامی در نیماد:
کامران فانی؛ نظم بخشیدن به حافظه قومی
ایران گروگان سیاست خارجی انزواطلب








