از وقتی ترامپ به قدرت رسیده است شاهد چرخشی در فضای افکار عمومی هستیم که او شاخص آن است. او و ویتکاف رفیقاش و دامادش. آنها به کسی گوش نمیکنند. به دورانی رسیدهایم که شاهد فروپاشی رهبری کارشناسانه هستیم. این آفت هنوز در اروپا گسترش نیافته است. اپیدمی آمریکایی است. اما شواهد نشان میدهد که به زودی ممکن است جهانگیر شود؛ نوعی کرونای سیاسی.
به دلیل تقابل آشکار ترامپ و ایران دست کم از سال ۲۰۱۸ که او به برجام پشت پا زد، فضای ایرانی هم به این بلیه دچار شده است. چگونگیاش محل بحث است ولی دست کم میدانیم که رسانهای ترامپی به زبان فارسی در همان دوره اول ترامپ شکل گرفت که به گسترش این اپیدمی کمک کرده است.
در فضای جنگ اولِ ترامپ و نتانیاهو با ایران در خرداد ۱۴۰۴ این فضا هنوز تنظیم نهایی نشده بود. بنابراین، جنگ سریع جمع شد. از آن زمان همه قدرت رسانهای و لشکر سایبری پشتیبان آن بسیج شدند تا فضا را برای جنگ دوم آماده کنند. بازی متعارف قدرت از طریق دیپلماسی مذاکره پیش رفت اما جریان دوم مثل آب زیر کاه ادامه یافت تا در دی ماه به مظهریت رسید و اینک در جریان جنگ دوم به اوج خود رسیده است.
آنچه به اختصار آوردم حاصل درگیری ذهنی با یک سوال پرتکرار این روزهاست: چرا گروههایی از ایرانیان از جنگ شادی میکنند. و از آن دردناکتر چرا همفکران آنها که در ایران زندگی میکنند و در معرض مستقیم خطر هستند از بمبارانها خوشحال اند؟ چرا به کسی گوش نمیکنند و اطمینان دارند که همه چیز همانطور پیش میرود که آنها میخواهند؟
پلهای شکسته
روشن است که همه ایرانیان چنین نیستند. نه تنها از جنگ استقبال نمیکنند بلکه شمار عظیمی از آنها به نحوی تحسین برانگیز با دشمنان متجاوز به مقابله برخاستهاند. ایام ماه رمضان هم کمک کرده است که تمام معنویت دینی به یاری عواطف میهنی بیاید. آنها خیابانها را پر میکنند. دیدبانی میکنند. به یاری آسیبدیدگان از بمبارانها میشتابند. در شبکههای اجتماعی از اینستاگرام و فیسبوک و توئیتر و کلابهاوس مشغول تقویت جبهه خودی و روشنگری درباره گفتمان دفاع در مقابل دشمن هستند. مغالطات را برملا میکنند. به عواطف ملی تکیه دارند. با تاریخ آشنایی دارند. متوجه روشهای استعماری هستند. همه قابل ستایش و افتخار. بخصوص رویکرد و گفتار و فعالیت کسانی که به خاطر مخالفت با نظام و رفتارها و سیاستهایش هزینه دادهاند، زندان رفتهاند، تبعید شدهاند، و خود و خانوادهشان در معرض تهدید و حذف و قتل قرار گرفتهاند. طیفی از پرستو فروهر تا علی افشاری. اما حتی همین کسان نمیتوانند با کسانی که شادی میکنند و ویرانی کشور را توجیه میکنند و به دشمن امید بستهاند ارتباط برقرار کنند. بین این دو گروه پلهای ارتباطی شکسته است.
وقتی پرستو فروهر هم، با وجود موضع آشکار انتقادیاش به نظام جمهوری اسلامی و بیداد و ستم آن، نتواند با جوانان و پیران دشمنکام ارتباط برقرار کند و ایشان را به دفاع از کشور متوجه سازد و به مقابله با دشمن برانگیزد یا آنها را به تامل وادارد، مشکلی اساسی پیدا شده است.
فروپاشی رهبری
زمانی نه چندان دور جنبش سبز را تجربه کردیم که همه دور چهرههای برجسته سیاسی داخلی گرد آمده بودند و شاخص آنها میرحسین موسوی بود. امروز هیچ چهره سیاسی داخلی دیگر در جایگاه وحدتبخش میرحسین قرار ندارد. حتی بعید میدانم که اگر میرحسین از حصر ظالمانه آزاد شود بتواند جایگاه پیشین خود را احراز کند و به رهبر داخلی منتقدان حاکمیت تبدیل شود و راه مسالمتآمیز و خشونتپرهیزی را برود که بتواند به تغییرات ساختاری در کشور ختم شود.
از جنبش سبز تا امروز دو اتفاق دیگر نیز به فروپاشی رهبری داخلی یاری رسانده است. نخستین آنها شورش مردمی و آرامی بود که بعد از مرگ مهسا امینی آغاز شد. جنبشی به معنای واقعی بیرهبر که در آن هر دختری که حجاب را تحمیل بر خواست خود میدید در آن شرکت داشت. هر زنی که حجاب ناخواسته و تحمیلی را تحقیر خود میدید در آن به فعالیت برخاست. هر خانوادهای و پدر و برادری که از خواهر و دختر و همسر خود دفاع میکرد و حق انتخاب پوشش را از حقوق طبیعی شهروندی خود میدید به حمایت از جنبش پیوست. آن جنبش والاترین دستاورد جنبش مدنی و مدرن ایران بود. و در بزنگاه جنگ اول ترامپ و نتانیاهو با ایران تعیینکننده از کار در آمد. دعوت به اعتراضهای براندازانه از طرف دشمن را نادیده گرفت و در کنار وطن و ایران ایستاد.
تمام این مسیر تحول به خوبی نشان میداد که سیاست حاکم دستکم برای حفظ همبستگی ملی در برابر دشمن باید تغییر کند. بسیارانی هم با پایان جنگ ۱۲ روزه بر آن تاکید کردند. اما حاکمیت آن را نادیده گرفت و به تدریج به همان رویکرد همیشگیاش بازگشت. اگر حاکمیت سرانجام با مردمی که کنار وطن ایستاده بودند از در آشتی در آمده بود، هرگز به حوادث تلخ و تکاندهنده دی ماه نمیرسیدیم.
دی ماه ۱۴۰۴ نقطه عطف فروپاشی رهبری داخلی بود. چه از سوی منتقدان و رهبران ایشان که بیشترینه در حصر و زندان بودند یا منزوی و مطرود، چه از سوی حاکمیت که دیگر حنایش هیچ رنگی نداشت. از اینجاست که بازیگری سیاست به دست رهبر خارجی افتاد. به تمام معنا. کسی پیدا شد که از خارج کشور فراخوان داد و مردم را که تازه یک حرکت اعتراضی دیگر را آغاز کرده بودند به خیابان دعوت کرد و بهانه سرکوبی را فراهم ساخت که در تاریخ معاصر ایران نمونه و سابقه نداشت.
نفوذ رسانهای و رهبرسازی
در این میانه، لشکر رسانهای بیگانه میدان را از آن خود کرد. کاری را که از دوره اول ریاست جمهوری ترامپ آغاز کرده بود، در دوره جنبش مهسا تست کرده بود و ناکام ماند، سرانجام به نتیجه رساند و آتش تهیهای را بر سر مردم ریخت که ورود به جنگ را برای متجاوزان آسان ساخت. حال برای اولین بار گروههایی از مردم طرفدار جنگ و مداخله بیگانه شده بودند. رسانه همچون عضوی از لشکر بیگانه مقدمهچینی کرد و سرانجام آنچه نباید میشد، شد. سهمگینترین حملات به تهران و جنوب کشور و مرزهای ایران و داراییهای نظامی و صنعتی ایران آغاز شد و اینک در هفته چهارم این جنگ بیدلیل هستیم که همه دنیا میگوید خلاف حقوق بین الملل است اما کسی هم حاضر نیست برای جلوگیری از آن قدمی بردارد سهل است شورای امنیت -بدون اشاره به حمله آمریکا و اسرائیل به ایران با استفاده از قلمرو کشورهای عربی- ایران را به خاطر مقابله به مثل و حمله به پایگاهها و داراییهای آمریکا در کشورهای عرب خلیج فارس محکوم میکند (قطعنامه ۲۸۱۷ مصوب ۱۱ مارس ۲۰۲۶).
صحنه عجیبی شکل گرفته است. گروههای میهنپرست به همراه مدافعان نظام حاکم به دفاع از ایران برخاستهاند و گروههایی که از نظام ناامید شدهاند میهن را زیر پا گذاشته و دل به بیگانه سپردهاند. این مقدمه فکری و روانی و عاطفی آن شادیهاست که ما را متحیر کرده است.
شادیکنندگان جنگ اینک رهبری پیدا کردهاند در سطح جهان. رهبری که قدرت دارد. قلدر است. با هر کس که مخالف اوست درمیافتد. به اروپا و ناتو طعنه میزند. عزم خود را جزم کرده که نظام را نابود کند. و در این میانه دست در دست کسی دارد که کارنامهاش در غزه و کرانه باختری و لبنان نشان میدهد حاضر است دست به هر جنایتی بزند اما هدف خود را پیش ببرد.
شادیکنندگان جنگ امیدوارند. دیگر به هیچ رهبر داخلی اعتنایی ندارند. ایران امروز را ویران میخواهند. میگویند آن را دوباره خواهند ساخت. وقتی که ایران را به قول خودشان پس گرفته باشند. آنها بهترین یاریگران دشمن اند. برای خود رسانه دارند. دفتر و دستک فراهم کردهاند. یک رهبر ایرانیتبار هم دارند که گوش به فرمان او هستند. شماری از نخبگان قدیمی هم با این رهبر اعلام بیعت کردهاند -که خود موضوع تحلیل جداگانهای است.
همه متحدان با دشمن در جهت شکستن نظام حاکم بسیج شدهاند بیاعتنا به سرنوشت ایران و مردمی که زیر بمباران سوگوار از دست دادن عزیزان خود میشوند یا خود و خانه و کاشانهشان تکه پاره میشود و سرمایه و آیندهشان از بین میرود. آنها ابزارانگاران جدیدند. به هر قیمتی که شده میخواهند به هدف برسند: آزادی از نظام ظالمی که به آنها گوش نکرده است و حال باید به قیمت ویرانی ایران آن را از مسند قدرت به زیر کشید.
لشکر نومیدان
جنگ ایرانیان را دوپاره کرده است. گروهی مدافع وطن در مقابل دشمن. گروهی مدافع دشمن در مقابل نظام حاکم. این گروه اخیر دیگر به هیچ چیز باور ندارند. نه خدا و نه دین و قرآن و نه شیعه و فطر و نوروز و نه میهن و ملیت و نه حتی جان مردمان. آنها دشمن را دوست گرفتهاند. و هر چه از دوستداری وطن داشتهاند به باد دادهاند. با این همه تصور دارند که ایران بعدی از آن ایشان است و به اتکای جنگِ تجاوزکارانه میتوانند آیندهای برای ایران بسازند که هم میل ایشان را برآورده کند هم دشمن را راضی سازد. اگر از ایرانیان کنونی در آن ایران آتی نشانی نباشد، نباشد! منطق آنها اشغال ایران است. و همسو با منطق دشمن. آنها اعتنایی به نیات پنهان دشمن ندارند. به کارنامه او کاری ندارند. پرستشگران بت قدرت اند. و از همین حالا به شلتاق کردن پرداختهاند و حکم صادر میکنند و فراخوان میدهند و فرمان صادر مینمایند. آنها خود را پیروز این نبرد میدانند. شادیشان از اینجاست.
ما میدانیم که داستان این نیست. میدانیم که اینسان که تصور دارند نخواهد شد. میدانیم که پایشان روی زمین نیست. میدانیم که به یاری دشمن نمیتوان وطن را آزاد و آباد کرد. طبعا این بحثها با ایشان به جایی نمیرسد. اما ما را از درک چرایی پیدا شدن این رویکرد مسموم هم معاف نمیکند.
برآمدن ترامپ که مشی آشوبگری دارد، نیازمند تربیت و تقویت نیروهایی است که آمادگی آشوب دارند. و نیروهای خود را از میان نومیدان پیدا میکند و کرده است. رسانه ترامپ به فارسی به او کمک کرده است. و گویندگان ترامپی در شبکههای اجتماعی آن را تقویت کردهاند. آنها به کمک هم معانی بیان خاص این آشوب را هم یافتهاند. زبانی که مظهر آشوبگری است. زبان فحاشی. زبان تحقیر و تهدید هر کس که مخالف آنها باشد. با رویکردی برای اکثریتنمایی خاصه در دنیای مجازی. دنیایی که به اهوای ایشان نزدیک است و از واقعیت فرسنگها فاصله دارد.
ترامپستان
در جهانی که ترامپ امام آن است و پیشوای آن، ملتها یا به رهبران داخلی خود اعتماد دارند و از ایشان پشتیبانی میکنند و به ترامپ و ترامپیسم و اهدافش مشکوک و مظنون اند همچون ایرلند و اسپانیا و نروژ و سوئیس، یا از رهبران داخلی خود دل بریدهاند و آماده پیروی از پیشوای اعظم دنیای جدیدی هستند که در اساس نالیبرال است. بیقاعده است. بر مبنای قلدری بنا شده است. پیمانشکن است. برایش آمریکا اول است و هژمونی آن و امنیت شرکایش اولویت دارد. ایرانیان جنگطلب به دلیل مرکزیتی که ایران در سیاست خاورمیانهای ترامپ دارد نمونه گروه دوم اند. بریده از داخل و پیوسته به بیگانه. ایرانیانی که بیگانه برای آنها خویشاوند است و آشناتر از چهرههای داخلی. به عبارت دیگر، آنها نتیجه فروپاشی رهبری داخلی اند. ظهور این گروه نتیجه موانع بسیاری است که بر سر راه جنبش مدنی گذشته شد. نتیجه پشت کردن حاکمیت به ملت بعد از جنگ اول میگائیلی-عزرائیلی در خرداد ۱۴۰۴ است.
من بی گمان ام که جنگ دوم هم به نتیجه نخواهد رسید. اگر به نتیجه برسد از ایرانی که میشناسیم چیزی باقی نخواهد ماند. ترامپستانی میشود بدتر از عراق دوران جورج بوش. و ما استقلال خود را برای دههها از دست خواهیم داد تا انقلابی دیگر شاید. غزه میشویم. لبنان میشویم. سوریه. یکی از این مدلهای دور-و-برمان که «نتیجه» مداخلههای بیپایان آمریکا با همدستی اروپا و شرکای عرب آنها در منطقه بوده است. ولی اگر بینتیجه بماند و ترامپ عقبنشینی کند، ما ناچاریم با ایرانیانی که دشمنشادکن بودند روبرو شویم. بسیاری از آنها پشیمان خواهند شد. و برای سرطان بیگانهپرستی خود نیازمند درمان خواهند بود.
کانونیسازیِ گفتمان ملی
وقتی جنگ تمام شود نقشه سیاسی و جناحبندی داخلی تغییر خواهد کرد. در آن زمان، و برای آن زمان، نیازمند رهبران جدیدی هستیم که بتوانند دوباره ایران را به مرکز همه معیارها تبدیل کنند و این یعنی به گفتمان تازهای نیاز داریم. دو جنگ اخیر شاهد آن است که رهبرانی که میشناختیم در کار رهبری خود ناکام ماندهاند. یا دستشان نرسید و در حصر و زندان بودند یا عقلشان نرسید و به بیگانه پیوستند. یا میدانستند چه باید کرد ولی از حمایت برخوردار نبودند. زمانه با ایشان یار نبود. صدا نداشتند. نتوانستند جمعیتی و تشکلی ایجاد کنند و به بسیج عمومی بپردازند. در مقابل حاکمیت بعد از جنگ اول دست بسته ماندند. میدان را واگذار کردند. حتی دولت و حامیان آن نتوانستند در رسانه فراگیر داخلی تحولی ایجاد کنند. جنگ جاری نشانه شکست رهبران ما ست. رهبرانی که اگر چه به ملت و وطن خود دلبسته بودند اما دست و زبانشان بسته بود. ما این جنگ و جان هموطنان خود را به رسانه باختیم. به فقدان رهبری موثر باختیم. و اگر از این جنگ سربلند بیرون آمدیم و کشور به دشمن ندادیم اولویت نخست ما باید براندازی رسانهای باشد که ما را به این روز کشاند. صداسیما را میگویم!
اگر رسانه داخلی ملی شود، رهبران داخلی هم پیدا خواهند شد. چه بسا برخی از آنها از همین مدافعان امروز باشند که به خاطر حفظ کشور آبرو یافتهاند و در ارتقای موقعیت اجتماعی خود به جایگاه رهبری هم برسند. ما به رهبران و نخبگان ملی نیاز داریم که با وطن تعریف شوند. یعنی گفتمان تازهای باید سیاست را هدایت کند. اگر ایران را بخواهیم راه دیگری نداریم. بازسازی موثر مادی و معنوی و عاطفی جامعه ما نیازمند رسانهای است که بازتاب حقیقی ما باشد بی روی-و-ریا و جناحبازی. آینهای برای همه صداهایی که سربلندی وطن را میخواهند. یعنی بتواند به کانونی ساختن گفتمان ملی بپردازد. گفتمانی که به صورت انوار پراکنده وجود دارد اما باید صورت کانونی پیدا کند. و این جز با رسانه ممکن نیست. با طناب بیگانه و رهبران و رسانه بیگانهپسند از این چاه که در آن افتادهایم بیرون نتوانیم آمد.
این آخرین فرصت است برای حفظ ایران و استقلال و سربلندی آن. و این ظرفیت در ایران هست. اندیشه ملی از سالها پیش در حال شکل گرفتن بوده است اما هنوز صدای رسا و مستقل خود را ندارد. پیروزی در میدان کافی نیست. پیروزی در گفتمان نیاز داریم. آبادی و آزادی و بازسازی ایران عزیز نیازمند گفتمانی است که دیگر هرگز کسی از جنگ و تجاوز بیگانه شاد نشود و به خاطر مبارزه با استبداد و استصواب، استقلال وطن را قربانی نکند و آزادی را از دشمن نخواهد. ما برای دفاع از ایران ناگزیریم به نظام سیاسی مشروعیتی ببخشیم که دیگر نتوان به بهانه مخالفت با آن خیانت به وطن را توجیه کرد. و این کار رهبرانی است با سیاست جدید -و رسانهای که حامی آن سیاست باشد. رسانه و سیاستی که ایرانیان را از رسانههای بیگانه بینیاز کند.







