شنبه، ۲۳ اسفند ۱۴۰۴

دیدگاه

جنبش زبان باختگان

فحاشی به پدیده‌ای در اعتراضات اخیر تبدیل شده است. بیشتر در خارج کشور و تا حدی هم در داخل. چرا؟ از قرار زبان مشترکی بین صاحبان قدرت و معترضان باقی نمانده است. بنابرین ابراز نفرت مانده که آن هم در قوی‌ترین صورت زبانی خود همین فحش و بدوبیراه گفتن است.

فحش البته برای خودش درجات دارد! گاهی آزرده می‌شویم. گاهی خشمگین. گاهی اظهار بیزاری می‌کنیم و گاه فحش را به جای اسلحه به کار می‌بریم. ابزاری برای ابراز دشمنی. مادری می‌تواند به فرزندش ناسزایی بگوید یا زنی به مردی یا مشتری به فروشنده‌ای یا راننده‌ای به راننده دیگر در جاده‌ای. آنچه اینجا مورد نظر من است فحش همچون بیان سیاسی است. زمانی به «ازهاری گوساله» ختم می‌شد. امروز هر مخالفی ازهاری است.

یک منظر برای فهم سیاسی مساله آن است که بگوییم همه ادعاهای ارزش و اخلاق و رشد انقلابی و خودسازی که در نیم قرن اخیر در دستگاه رسمی فرهنگ تبلیغ می‌شد بیهوده و پوچ بود و به نتیجه نرسید. کف جامعه همین است که می‌بینیم. به قول محسن نامجو -در سخنان اعتراضی اخیرش در کلابهاوس- عریانی خودمان را در آینه ببینیم و بفهمیم پُخی نیستیم! یعنی رشد نکرده‌ایم و با زبان رشدنایافته سخن می‌گوییم. اما به نظرم مساله زوایای دیگر دارد و اصولا قابل تعمیم به هویت کلی و جمعی نیست. حوزه خاص خود را دارد و معانی و بیان خود را. زیادی تعمیم دادن مساله آن را از جای خود خارج می‌کند و لاینحل می‌سازد.

 

فحش فروپاشی است

فحش عریان شدن زبان احساسات است. بی هیچ پرده‌پوشی. پرده‌هایی که به خاطر حرمت و رعایت مخاطب بر زبان می‌افتد و ظرافت و بلاغت می‌سازد و همزمان میزان هنر و ادب گوینده را هم آشکار می‌کند. این پرده‌پوشی در یک نظام معنایی و دلالتی خاص خود صورت می‌گیرد. بنابرین پرده برانداختن به معنای فروپاشی آن نظام معنایی هم هست. این فروپاشی هم به نوبه خود نشانگر از بین رفتن توافقی زبانی و گفتمانی برای انواع مخاطبه است. فحش هم نشان فروریختن نظام معنایی و ادبی و اجتماعی است و هم نشانه بیرون آمدن از آن توافق نانوشته زبانی و ذهنی. با این حساب فحش سیاسی شورش است!

اما چطور به اینجا رسیدیم؟ این خود داستانی است به درازای داستان انقلاب. انقلابی که می‌خواست به سبک خاص خود به تربیت انسان طراز نوین دست یابد. فحش نشانه ناکامی تلاش برای ساختن جوان مومن انقلابی است که نظر کند به وجه‌الله و چهره‌اش آدم را یاد خدا بیندازد. آن مومن انقلابی که در عمل ساخته شد، مدلی از اوباش بود که مثلا کارش به ایجاد مزاحمت برای فائزه هاشمی خلاصه می‌شد و یا شرکت در عمل ولایت‌پسند مبارزه با بدحجابی و حمله به خوابگاه دانشجویان یا به هم زدن گردهمایی‌ها و بالا رفتن از دیوار سفارت‌ها یا فریاد کشیدن در مجلس نمایندگان بر سر این وزیر و آن وزیر. نشانه ناکامی مدیران ولایی برای ارتباط با مکتب خود از سویی و انتقال آموزه‌ها و ارزش‌های آن به جوانان از سوی دیگر. نشانه فاصله عظیم نظر و عمل. و یعنی مهم‌تر از همه نشانه ناممکن بودن تصوراتی که انقلابیون از جامعه و جوانان و تربیت عرفی و مکتبی داشتند اما در عمل به خاک و خاکستر نشست. نشانه شکست آنان در عملی ساختن ایده‌هایی است که درباره مدرسه و رسانه و خانواده داشتند. و نشانه تصلبی است که در نادیده گرفتن همه نشانه‌های شکست خود به خرج دادند تا نهایتا همه پیوندهای آنان با واقعیت اجتماعی بریده شد. جوان مومن انقلابی تکثیر شد منتها به شیوه سکولار. فحش که تا امروز در انحصار آن طرف بود به ابزار اعتراض در این طرف تبدیل شد. دو سویه نزاع مثل هم شدند. زورآوری خصلت مشترک‌شان شد.

از منظری دیگر فحش نشانه پرده‌دری است. کشف حجاب زبان است. نشانه عصیان در برابر فرهنگ ریاکاری است. اگر من حجاب را دوست ندارم و آن را تحمیلی بر انتخاب سبک زندگی خود می‌دانم چرا باید تحملش کنم؟ جنبش مهسا جنبش آزادی انتخاب بود. پایان ریاکاری «روسری تحمیلی» بود حتی اگر به اندازه شال باشد و اصلا موها را هم نپوشاند. نه. من شال هم نمی‌اندازم. چون نمی‌خواهم به چیزی تظاهر کنم که به آن اعتقاد ندارم. فحش هم عصیانی است بر رتوریک رسمی و اعلام بیزاری از ریاکاری و زبان بازی آن است. اگر من در زبان روزمره‌ام از فحش استفاده می‌کنم چرا در زبان اعتراض عمومی خود باید از آن پرهیز کنم؟ فحش را ساخته‌اند که به کار ببریم و می‌بریم. چرا در اعتراضات باید از زبان بهداشتی استفاده کرد و فحش را کنار گذاشت؟

فحش بنابراین نزدیک شدن به زبان روزمره است. روی آوردن به واقعیت است. پشت کردن به ریاکاری زبان حاکمیت است. بعد هم چرا باید با کسانی که زندگی ما را به فلاکت کشیده‌اند مودبانه حرف زد؟ فحش آن سیلی زدن به صورت پدر است که به سینما هم راه یافت. ما را شوکه می‌کند اما لایق آن پدری است که زندگی خانواده را به تباهی کشانده است.

 

تحول طبیعی جامعه ایران و دشمنان آن

 

نهضت ناسزاگویی به اتوریته

فحش لگد زدن به کرسی پدرسالاری است. چپه کردن صندلی آقایی و منبر موعظه ریایی است. جوانان نسل جدید بی‌پدر شده‌اند. از پدر گذشته‌اند. یا به صورت پدر سیلی می‌زنند. و برای این رفتار و رویکرد زبانی وجود ندارد مگر در چارچوب فحش. قبلا جوانان مومن انقلابی به نیابت از پدر فحاشی می‌کردند که فرزندان و خواهران و برادران ناخلف پدر را به راه بیاورند. حالا جوانان نامومن انقلابی با خود پدر بدزبانی می کنند. ادبیات و نظریه‌های ضدپدر هنوز تولید نشده است. اما عواطفش پدید آمده. اصولا آلترناتیو پدر هنوز در پرده غیبت است و زبان خاصش دچار تاخیر است. بنابرین از زبانی استفاده می‌کند که همین پدران برای تحکیم سلطه خود از آن بهره می‌برده‌اند. زبانی که به شدت مردسالار است. از این جهت، دست‌وپازدنی نومیدانه است. با «زبان پدر» به پدر فحاشی می‌کند. زبان خودش را ندارد. زبانش را گم کرده است. از چیزی سخن می‌گوید که زبان ندارد. سنت ندارد. ناچار به همان سنتی آویزان می‌شود که از دست آن کلافه است.

می‌گویند این خصلت نسل جدید است. همین که به آن نسل زد می‌گویند. نسل هزاره. نسل انقلاب ندیده. نسلی که نخوانده ملا شده است. اصولا ضد کتاب است. سرش در دنیای مجازی است. معتقد است همه چیز در کتاب پیدا نمی‌شود. شورشی است. اما ایده ندارد. ایدئولوژی ندارد. حزب و دفتر و مانیفست ندارد. نخبه‌ستیز است. نسل ضد ایده و ضد ایدئولوژی است. پدرکشی مرام اوست. سرکشی می‌کند که در بند هیچکس نیستم.

اما نیک که می‌نگری می‌بینی دل به پدری تازه داده است. به حزبی اعلام‌نشده تن داده است. ایمانی بی‌دلیل پیدا کرده است. تکرار نسل انقلاب است به شیوه‌ای برعکس. پدرانش هم تقلید و تکرار پدران انقلاب‌اند به شیوه پدرسالاری نوین. نسل ضداتوریته یک اتوریته را به زباله‌دان انداخته است تا برای اتوریته‌ای دیگر آغوش باز کند. فحش زبان این نسل است. زبان درماندگی آن است.

 

فحش؛ آینده در گذشته 

فحش زبان تحقیر و تخریب است. زبان آبادی نیست. هیچ ایده‌ای برای آینده ندارد. قادر به تصور آینده نیست. تنها می‌خواهد به گذشته‌ای برگردد که در آن احساس بهتری داشته یا امنیت داشته است. از اینکه آن گذشته از دست رفته دلتنگ و افسرده است. می‌خواهد حال را نابود کند تا بتواند به آن گذشته برگردد. مانع خود را حال می‌بیند. آینده‌اش در گذشته است. وقتی پدر مهربان بود. دستگیر بود. حمایت می‌کرد. خانواده برایش محترم بود.

فحش زبان زور است و جنگ. آمادگی برای درگیری است. درگیر هم می‌شود. تهاجمی است. زدن به سیم آخر است. آخر خط است. پشت پا زدن به همه تلاش‌ها برای آشتی و صلح و صفاست. اعلام بی‌باوری به هر پادرمیانی است. احساس عجز است از ناتوانی‌های خود، از ناکامی‌های خود. فحش علامت بی‌چارگی است. راه چاره‌ای ندارد. پس از هر راه حل تخریبی استقبال می‌کند. هر چه خشم را ارضا کند. بنابرین مقدمه جنگ است اگر بزرگترها مداخله نکنند. مقدمه جنگ است اگر بزرگترها اصلا میدان را برایش باز کرده باشند. درگیری پیش از درگیری است. پروپاگاند پیش از نبرد است.

فحش براندازی است. اعلام بن‌بست همه راه‌ها و راهکارها ست. چاره در قطع رابطه است به صورت همیشگی. طلاق دایمی است. قهر تا قیامت. بازگشت است به زمانی که این رابطه که ما را عاصی کرده وجود نداشت. آغوش باز کردن به روی زمان‌های از دست رفته است.

فحش گم کردن زبان است. پس زدنِ زبانی است که دیگر حوصله آن زبان را نداریم. بیرون جهیدن از چنبره گفتاری است که از آن خسته‌ایم. استدلال‌هایی که قانع نمی‌کنند. کلیشه‌هایی که ریاکارانه تکرار می‌شوند. سخنانی که گویندگان مثل نقاب پشت آن پنهان شده‌اند یا سنگر گرفته‌اند تا تیری بیندازند اما نخورند. گفتاری است که از چشم فحاشان، نخ‌نما و پوسیده شده باشد. پس تقاضای زبانی «تازه» است.

 

فر ایران کجاست؟ راه نجات آنجاست

 

فحش شاه کلید است

کدام زبان فحاشان را آرام خواهد کرد؟ این زبان «کمک‌ها»ی ترامپ است؟ این زبان «گذار» رضا پهلوی و دفترچه اضطرار او خواهد بود؟ این زبان انحصارطلب و زورگو و مردسالار و زن‌ستیز و عوامفریب همان زبان جدیدی است که می‌خواهند؟ زبان استبداد و استیلای خارجی و استعمارطلبی است؟ یا زبان نسل جدید جوانان و زنان خواهد بود که از دور به گوش می‌رسد؟

بعید است از زبان فحاشی خلاقیت و بدعتی ظهور کند. بعید است زبان خلاقه‌ای فحاشان را آرام کند. پس این زبان «تازه» به کدام زبان نزدیک‌تر است؟ زبان انقلاب بهمن به صورت معکوس؟ از مرگ بر شاه به جاوید شاه؟ یا زبان حزب رستاخیز است؟ زبان کودتای ۲۸ مرداد است؟ زبان آزادی است از قرار و بنا به ادعا. آزادی از هر قید و بندی. این رقص‌ها که در خیابان‌ها می‌کنند رقص همان آزادی است! توهم است؟ درست. ولی تا این حباب توهم بترکد می‌توان خوش بود. زبان ندارد اما بدن دارد. مشت گره‌کرده دارد. سیلی دارد.

فحاشان زبان گم کرده‌اند و آن را پیدا نمی‌کنند. کلمات معدودی دارند و همه حرفشان را در آن خلاصه می‌کنند. زبانشان کارآمد نیست. برای همین به عمل و عملیات بیشتر توجه دارند. به بلند کردن پرچم و تحمیل پرچم شاهی به این و آن گرایش دارند. به حمله به این و آن و جنگ‌طلبی گرایش دارند. به پیروزی از هر راهی و به هر قیمتی دل بسته‌اند. راه‌حلی ندارند. فحشی که می‌دهند نشانه بن‌بستی است که در آن گرفتارند. آنها آماده آینده نیستند. آدم آینده نیستند. زبانی برای آینده ندارند. اگر بخواهند وارد آینده شوند باید جامه ذهن و زبان خود را دیگر کنند. باور کنند که راهی برای بازگشت به گذشته وجود ندارد حتی اگر تمام وجودشان در آتش این عشقِ از دست رفته بسوزد و زبانشان خود را به هر دری بزند که شاید گشایشی پیدا شود.

فحش برای ایشان شاه کلید است! همه جا به کار می‌رود و گرچه هیچ مساله‌ای با آن حل نمی‌شود اما انگار به شکلی جادویی همه درها را باز می‌کند. همه حریفان را مغلوب می‌سازد. پس همه مشکلات با آن حل می‌شود خاصه اگر مشکل مخالفان و منتقدان و دگراندیشان باشند! فحش برهان قاطع است. دهان‌ها را می بندد. تا وقتی دهان‌ها بسته است کارکرد دارد. فحش مهر سکوت است. «ساکت باشِ» پدرسالاران جدید است و نوچه‌های آنان!

فحش به تاخیر انداختن زمان حل مسائل است به زمانی که «این زمان» نباشد. «این رژیم» رفته باشد. «این آخوند» نباشد. «این اسلام» برچیده شده باشد. هر کس مخالف است یا گریخته باشد یا به گوشه‌ای خزیده باشد یا به درختی و تیر چراغ برقی آویزان شده باشد. در آن زمانِ موهوم اما فحاشان دیگر خسته اند. جز فحش و دعوا و درگیری کاری نکرده‌اند. هنری ندارند. هنر آنها شکستن سدی بوده که اکنون همه زیر آوار آن‌اند و یا در سیلاب آن غرقه‌اند. اصلا همین را می‌خواسته‌اند. مثل آنها که جنگ را طالب‌اند حتی وقتی بمب‌ها دارد بر سرشان می‌ریزد. انتحاری‌اند.

فحش همه مرزها را شکسته است. اصلا هست تا مرزی نماند. تابویی نماند. اما با وجود اینکه خیلی دور رفته و همه قدرت خود را خرج کرده هیچ سوالی را جواب نداده است. هیچ مساله‌ای را حل نکرده است. اگر امروز روز بعد از براندازی باشد فحش دیگر کاربردی ندارد. برای زدن و بستن خوب است. از آن که گذشت در گل می‌ماند.

فحاش مثل پانک است. در نفی خلاصه شده است. هیچ ارتباطی با هیچ مدلی که بشناسیم ندارد. آزادی است بدون آنکه خواهان آزادی برای دیگران باشد.

 

ایران گروگان سیاست خارجی انزواطلب

 

برج بابل بی‌زبانی

فحش بی‌زبانی است. اما صورت لفظی آن یکی از صورت‌های بی‌زبانی است. با گسترش فرهنگ فحاشی دیوارهای ارتباطی مختلفی ظهور پیدا کرده است. انگار همه حرف‌ها گفته شده و شنیده شده و به کوچک‌ترین بهانه‌ای ارتباط و تلاش برای فهمیدن و حفظ پیوندها گسسته می‌شود. چون می‌دانم چه می‌خواهد بگوید. گفت‌وشنودها در میان گروه‌های مردم در شبکه‌های اجتماعی پر از عصبیت و پرخاشگری و برچسب زدن است و این ادعای مکرر که شمای مخاطب حرف مرا نمی‌فهمید یا من گوینده دیگر نمی‌فهمم شما چه می‌گویید و چرا. همه در حال انگشت‌نما کردن یکدیگرند که تو طرفدار رژیمی یا خائنی یا خون مردمان را نادیده می‌گیری یا جنگ را توجیه می‌کنی یا اصلا دشمنی و صدای دشمنی و چه و چه ها در همین شمار. فحش زبان سوءظن است.

فحش ناممکن کردن ارتباط است. ارتباط آنقدر فرسوده شده و آنقدر تازه نشده و آنقدر از کار افتاده که زبان زور شده است. زبان طرد و حذف شده است. زبان به هم خوردن دوستی‌ها و همراهی‌ها. سویه‌های ارتباط هم را نمی‌فهمند. عقل مشترکشان گم شده است. وقتی جماعتی از مخالفان نظام ولایی میانه جنگ آمریکا و اسرائیل فریاد سپاس ترامپ و سپاس بی بی (نتانیاهو) سر می‌دهند بسیاری از ما آنها را نمی‌فهمیم. از شادی و دست‌افشانی‌شان برای بمباران وطن هم سر درنمی‌آوریم. آنها هم نمی‌فهمند چرا ما آنها را قبول نداریم و با تجاوز نظامی مخالفیم. حتی برای نامیدن جنگ و تجاوز هم دیگر واژگان مشترکی نداریم. آنها تصور می‌کنند آنچه با دخالت آمریکا و اسرائیل در ایران شاهد آن هستیم در واقع «کمک» به مردم ایران است تا آزاد شوند و نوعی دخالت بشردوستانه است در حق مردمی که ما باشیم و از دست حکومت خود عاصی هستیم. حتی حاضرند میراث فرهنگی ایران نابود شود اما این رژیم برود. ما دو سوی یک خندق عمیق ایستاده‌ایم و این میانه تمساح‌ها در لجن غوطه می‌خورند.

عقل مشترک غایب است. ارزش‌های مشترک غایب است. منطق مشترک وجود ندارد. ناچار هم را نمی‌فهمیم و گفتگوها به طعنه و برچسب زدن و فحاشی ختم می‌شود و قطع ارتباط. نه معیار جنگ و صلح روشن است نه معیار مبارزه و مداخله بیگانه. آشوب محض حاکم است. فحاشی آن را عریان می‌کند. این است که استدلال‌های هم را درک نمی‌کنیم. نقطه عزیمت صغری کبری چیدن‌مان محل اعتراض است. به سوال‌های هم جواب‌های نامربوط می‌دهیم. ظاهرا به زبان فارسی حرف می‌زنیم اما واقعا زبان‌مان یکی نیست. ذهن و منطق و تربیت و معیارهای مشترک به زلزله‌ای درهم ریخته و زیر آوار آن مانده‌ایم.

 

فحش و فدایی و فراوا‌ن‌نمایی

فحش امروز به کلمه وحدت تبدیل شده است! فحاشان از این راه یکدیگر را پیدا می‌کنند. مثل کارت عضویت باشگاه است یا نشان باشگاه روی یقه. روی زبان. توی مشت. فحش جماعت می‌سازد. جماعت فرمانبران. جماعتی که با فحش به یک پیکره واحد تبدیل می‌شوند. به قول آن انقلابی قدیمی در همایش مونیخ: یک پرچم، یک میهن، یک رهبر! کسی از این خط نباید خارج شود. جماعت اصل است. جماعت اصالت دارد. رهبر ولایت بلامنازع دارد. همه او را صدا می‌زنند. ولایتش مطلقه است. تبعیت مطلق هم می‌طلبد.

از اینجا فحش مسیر هیپنوتیزم سیاسی را طی می‌کند. وقتی رابطه‌ها قطع شد و ارتباط‌ها به خودمانی‌های همزبان‌مان منحصر شد و دیگر به جایی رسید که جز فحش بر زبان ندارد و فحش را درمان همه دردها می‌بیند آماده است تا دست به هر عملی بزند. با هر کاری موافقت کند. لینچ کند. حرمت‌ها را بشکند. ارزش‌ها را مثل دسته مقابل «عرزش» کند. دیگر برایش مهم نیست چند نفر در جنگ کشته می‌شوند. با مرگ دختربچه‌هایی که در میناب قتل عام شدند هم مشکلی ندارد. به نظرش این بخشی از هزینه‌های «آزادی» است. حاضر است کل میدان نقش جهان اصفهان هم با خاک یکسان شود. ترمیم شدنی است. حاضر است نشانی هر مدرسه و بیمارستانی را بدهد که بمباران شود تا نیروی سرکوب نابود شود. می‌تواند به هر مسجد و درمانگاهی آتش بیندازد. با نابودی پل‌ها و پالایشگاه‌ها هم کنار می‌آید. بعدا بهترش را می‌سازیم. الان فقط باید نابود کرد. باید چشم بست به روی هر حادثه‌ای که در زبان متعارف فاجعه نامیده می‌شود. حال او مظهر عدم تعلق است. درویشی است که جهان را به عشوه‌ یار فروخته است. به یک چیز دل بسته و از همه چیز دل کنده است. نومیدانه می‌کوشد آنچه می‌خواهد «بشود» و برای آن هر قیمتی را حاضر است قبول کند. هر کسی را تشویق کند. دوست را دشمن کند. دشمن را دوست کند. فحش قبله او شده است. جز همان چیزی نمی‌بیند. مفهوم دقیق ذوب در رهبر و ولایت او ست. فدایی است و فحش سلاح اوست. راه ساده قهرمان سیاسی شدن در انقلاب ملی است. نسخه برعکس «یا روسری یا توسری» در انقلاب اسلامی.

فحش آغاز نابودی است؛ و دل دادن به جنگ و تجاوز بیگانه پایان آن است. این علاقه فحاشان به اینکه با آلت جنسی خود همه را بی‌سیرت کنند زبان نظریِ همان تجاوز عملی است که قرار است وظیفه او به آن ختم شود. فحاشان سربازان جنگ آخرالزمان‌اند. مثل ربات‌هایی که فقط برای یک کار تنظیم شده‌اند. مثل پهپادهایی که اوج کارکردشان آن است که به هدف بخورند. آنگاه کودتا باشد یا انقلاب یا جنگ به نتیجه رسیده است. آنها سربازان گمنام این جنگ‌اند. برای همین همه نقاب دارند؛ هیچکس هویت ندارد صورت ندارد اسم ندارد. یا سیاهی لشکر سلطانی‌اند که باید بر تخت بنشیند -اگر بنشیند- برای همین شمار آنها مهم است. تعدادی که پای یک اظهارنظر ردیف می‌شوند تا انبوهه‌ای بسازند که چشم‌انداز را پر کند، لانگ شات را از سیاهی سرهای فدایی پر کند. کارشان پر کردن فضا از صدایی است که دیگر صداها را دفن کند. جاویدشا!

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

پیامد این جنگ جز نابودی ایران نیست

نتیجه این جنگ جز ویرانی، کشتار و سیاهی نیست. فردا در تاریخ خواهند نوشت ‌که روزگاری در ایران مردمی بودند که از حاکمان خود زخم خورده بودند اما به‌جای ساختن نیرویی درونی و همبستگی مدنی، به قدرت‌های خارجی متوسل شدند و نه تنها از آنها کمک خواستند بلکه حتی در خیابان‌ها و فضای مجازی برای بمباران کشورشان شادی کردند و رقصیدند.

وقتی واژه‌ها جنگ را توجیه می‌کنند؛ تأملی درباره تفاوت جنگ و اعتراض و مسئولیت واژه‌ها

در جهانی که واژه‌ها می‌توانند جنگ‌ها را توجیه کنند، دقت به تفاوت‌های آنها اهمیت دارد، اعتراضات داخلی، حتی اگر با سرکوب شدید مواجه شوند، از نظر ماهیت، مقیاس ویرانی و چارچوب حقوقی با جنگ یا درگیری مسلحانه متفاوت هستند. فهم این تفاوت‌ها بیش از آنکه یک بحث واژگانی باشد، بخشی از فهم مسئولانه خشونت در جهان امروز است.

دفترچه اضطرار هانا آرنت در زیر بمباران

مسأله اصلی حامی جنگ اینست که به سبب وضعیت ناگوارش در زندگی -زیر سایه فقر و استبداد و استیصال-، از نظر آرنت فکر کردن را واگذار می‌کند (کاری که آیشمن تحت سلطه هیتلر دچارش شده بود) به این معنا که پیامد واقعی جنگ را در ذهن تصور نمی‌کند. آرنت، مشکل اصلی را در اینجا فقدان تخیل سیاسی می‌داند.

دیدگاه

جنبش زبان باختگان

فحاشی به پدیده‌ای در اعتراضات اخیر تبدیل شده است. بیشتر در خارج کشور و تا حدی هم در داخل. چرا؟ از قرار زبان مشترکی بین صاحبان قدرت و معترضان باقی نمانده است. بنابرین ابراز نفرت مانده که آن هم در قوی‌ترین صورت زبانی خود همین فحش و بدوبیراه گفتن است. اما چطور به اینجا رسیدیم؟ این خود داستانی است به درازای داستان انقلاب. انقلابی که می‌خواست به سبک خاص خود به تربیت انسان طراز نوین دست یابد.