رحیم فاضلپور که از چپگرایان ایرانی بازمانده اردوگاههای کار اجباری حکومت استالین بود، بهتازگی در ایران درگذشت. روایت زندگی او، که به قلم اتابک فتحاللهزاده ثبت شده، بازگوکنندهٔ سرنوشت تلخ مهاجران ایرانی، مهاجرتهای اجباری و پیامدهای حاکمیت استالین در زندگی هزاران خانواده در شوروی سابق است. فتحاللهزاده شرح میدهد که چگونه فاضلپور و همراهانش از زندان کا.گ.ب عشقآباد سردرآورد، اما نقطه عطف روایت جایی است فاضلپور در همان زندان و اردوگاه پدرش را که سالها مفقود شده بود به شکل تصادفی میبیند.
***
چند روز پیش باخبر شدم رحیم فاضلپور، آخرین بازماندهٔ ایرانی که از زندانها و اردوگاههای استالینی جان سالم به در برده بود، در سن ۹۵ سالگی در شهر مشهد درگذشت.
رحیم متولد عشقآباد بود. پدرش پیش از انقلاب اکتبر، در دورهٔ قاجار، مانند هزاران ایرانی دیگر برای کسب و کار راهی ترکمنستان شد. آن سالها در عشقآباد کنسولگری ایران وجود داشت و خانوادهٔ رحیم نیز همانند بسیاری دیگر، با هویت ایرانی در آن دیار زندگی میکردند.
پس از انقلاب اکتبر، رفتوآمد ایرانیها میان ایران و شوروی همچنان ادامه داشت، اما کمکم ابرهای تیره و سنگین بر کشور شوراها سایه انداخت. بخشی از ایرانیان با دیدن اوضاع، بر سر دو راهیِ ماندن در کشور نوپای شوروی یا بازگشت به ایران قرار گرفتند، انتخابی که آسان نبود؛ چرا که بسیاری از آنان به دلیل ظلم حاکمان و نبود قانون، زادگاه خود را ترک کرده و پس از سالها مشقت و تحقیر، در غربت خانه و زندگی ساخته بودند.
با این همه، گروهی تصمیم گرفتند با دلی پردرد به ایران بازگردند. اما ناگهان مرز ایران و شوروی بسته شد و آنانی که تنها یک «برگهٔ هویت» (معادل پاسپورت ایرانی) داشتند، ناچار شدند در شوروی بمانند. این اتفاق نهفقط برای ایرانیها، بلکه برای اتباع بسیاری از کشورهای دیگر نیز رخ داد.
بسیاری از ایرانیان با تشویق مقامات، تابعیت شوروی را پذیرفتند؛ اما پس از آن اموالشان مصادره و خودشان با اتهامات بیاساس روانهٔ زندان و اردوگاه شدند. آنانی هم که تابعیت شوروی را قبول نکرده بودند، تنها یک تا دو هفته فرصت داشتند خانه و داراییهایشان را بفروشند و به ایران بازگردند. د
هرچه زمان میگذشت، ایرانیان مهاجر بیشتر درمییافتند که با تداوم حکومت شوروی، حوادث شومی در انتظارشان است و راه بازگشت بسته شده. درست در همین دوره، پس از انقلاب مشروطیت، گروهی از ایرانیان آرمانخواه با الهام از انقلاب اکتبر در رؤیای سفر به شوروی بودند؛ اما سرنوشت بسیاری از آنان، مرگ در زندانها و اردوگاههای کار اجباری بود و آنان که زنده ماندند، سالها با آوارگی و جفا روزگار گذراندند.
در سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸، موج اخراج مهاجران ایرانی از شوروی آغاز شد؛ موضوعی که با سرنوشت رحیم فاضلپور نیز پیوند داشت. در دههٔ ۱۹۳۰، دولت شوروی دربارهٔ تکلیف اتباع خارجی و اموالشان تصمیم گرفت. تا آن زمان، به دلایل سیاسی، اموال خارجیان را مصادره نکرده بود، اما در نهایت دو راه پیش پای آنان گذاشت: یا به کشور خود بازگردید، یا تابعیت شوروی را بپذیرید.
بسیاری از ایرانیان با تشویق مقامات، تابعیت شوروی را پذیرفتند؛ اما پس از آن اموالشان مصادره و خودشان با اتهامات بیاساس روانهٔ زندان و اردوگاه شدند. آنانی هم که تابعیت شوروی را قبول نکرده بودند، تنها یک تا دو هفته فرصت داشتند خانه و داراییهایشان را بفروشند و به ایران بازگردند. در واقع فرصتی برای این کار نبود و عملا حاصل سالها کار و تلاششان بر باد میرفت.
در این فضای رعب و وحشت، یعنی اوج دیکتاتوری استالین، حدود ۲۰ هزار ایرانی به ایران بازگشتند، اما بازگشتشان با فقر، فشار و برخوردهای امنیتی همراه بود.
رحیم ششساله بود که در سال ۱۹۳۸ پدرش ابراهیم او را نزد مادربزرگ در کاکان گذاشت. بعدها، چهارده سال بعد، وقتی رحیم از ایران به شوروی مهاجرت کرد، به شکلی کاملا تصادفی و غمانگیز، پدرش را در اردوگاههای استالینی دید. پدرش آن زمان گفت: «پیش از دستگیری من، حکومت ترس و وحشت به خشنترین شکل در جریان بود. ایرانیان شبها با ماشینهای سیاه کمیتهٔ امنیت دستگیر میشدند. این ماشین که تاجیکها به آن زاغ سیاه میگفتند، پیامآور خبر شوم بود. ایرانیها هر شب با خوف و وحشت در انتظار دستگیری بودند؛ همین انتظار و خوف از دستگیری، از خودِ دستگیری بدتر بود.»
پدر ادامه داده بود: «اگر یادت باشد بچه که بودی، تو را به کاکان بردم تا ردمان را گم کنند، اما مادربزرگت گفت: شوهرم را دیشب بردند، بهتر است برگردی و همانجا، یعنی در خانهٔ خودت در عشقآباد دستگیر شوی.»

رحیم به یاد میآورد: «یک شب پاییزی، مأموران امنیتیِ ان.ک.و.ده خانهمان را زیر و رو کردند. مادرم با عجله و بدون توجه به مأموران، آذوقه و لباس گرم برای پدرم آماده میکرد، اما مأموران میگفتند لازم نیست، فردا برمیگردد. این جمله را شاید میلیونها کودک در شوروی شنیدند، اما عزیزانشان هرگز بازنگشتند و هرگز ندانستند محل دفنشان در کدام لعنتآباد است.»
یک ماه بعد از دستگیری پدر، ادارهٔ گذرنامه به مادر رحیم که تبعهٔ ایران بود دستور داد ظرف ۴۸ ساعت خاک شوروی را ترک کند. آنها به همراه دیگر مهاجران به ایران آمدند و دولت ایران آنان را در کاروانسرایی در خیابان ارک مشهد اسکان داد.
رحیم میگفت: «هفت هشت بچهٔ مهاجر را میشناختم که پدرانشان را هم مثل پدر من، مأموران امنیتی شوروی برده بودند. مادران ما سرنوشت مشترکی داشتند و برای دفاع از خود و بچههایشان متحد شده بودند.»
مدتی بعد، مادر و برادرش غفار (که سه سال بزرگتر از او بود) در کارخانهٔ نخریسی خسروی مشغول کار شدند. رحیم که هفتساله بود میگفت: «مادر با شوق، لباس و کیف مدرسه برایم گرفت و با هم برای ثبتنام به مدرسه مراجعه کردیم، اما معلوم نشد چرا مرا نپذیرفتند. آخر سر به جای مدرسه، سر از همان کارخانهٔ نخریسی درآوردم.»
او هنوز تصویر آن روزها را به یاد داشت: «من و غفار با مادر زیبا و دردمندمان، صبحها در کوچهپسکوچههای مشهد راهی کارخانه میشدیم.» هشت سال کنار مادر و برادرش کار کرد تا اینکه یک شب، حین شیفت شبانه، از خستگیِ طاقتفرسا خوابش برد. بدبختانه آن شب افسر کشیک آلمانی به نام یوهان، همراه سگش آمد. رحیم بیش از نه یا ده سال نداشت و از همه کوچکتر بود و همه او را میشناختند. افسر آلمانی رحیم را نمیبیند و از کارگران میپرسد پسربچه کجاست؛ آخر سر متوجه میشود که در گوشهای دور از چشم خوابیده است. افسر آلمانی با لگدی محکم او را بیدار میکند و رحیم از شدت ضربات لگد یوهان از حال میرود.
چند سال بعد، پس از شهریور ۱۳۲۰، رحیم و غفار عضو فعال «سازمان جوانان حزب تودهٔ ایران» شدند. رحیم میگفت: «اگر به جای حزب توده، جریان دیگری ــ چه ناسیونالیستی و چه مذهبی ــ همان شعارهای عدالتخواهانهٔ حزب توده را میداد، باز به همان سمت میرفتیم.» سالهای جنگ جهانی دوم بود و مشهد در اشغال ارتش سرخ؛ همین فضای نسبیِ آزادی، به حزب توده مجال فعالیت میداد.
رادیو مسکو دو بار نام رحیم را برده بود و حتی روزنامهٔ «پراودا» مطلبی دربارهٔ او نوشته بود. رحیم با غرور به خانه برگشت و به مادرش گفت: «مادر جان! رادیو مسکو اسمم رو برده!» مادر با تلخی جواب داد: «آیا رادیو مسکو این را هم گفت که پدرت را بیگناه به سیبری بردند؟» اما رحیم عمق حرفهای مادر را نمیفهمید و با شک و تردید به حرفهای او گوش میکرد.
دیگر نوشتههای اتابک فتحاللهزاده در نیماد:
اسرائیل و جمهوری آذربایجان؛ روایتی از نفوذ موساد در مرزهای ایران با خطای تهران
اسرائیل و جمهوریهای آسیای میانه؛ وقتی تلآویو خلاء مسکو را پر کرد
عشق از جانی به جان دیگر میرود؛ زندگی و مرگ بابک امیرخسروی
روزی برادر بزرگترش غفار، از پروین گنابادی (مسئول کمیتهٔ ایالتی حزب توده در مشهد که شخصی ادیب و شناختهشده بود) پرسید: «چرا مأموران شوروی پدرم را بیگناه گرفتند؟» گنابادی گفت: «پسرم، در شوروی کسی بیگناه دستگیر نمیشود. لابد پدرت خطا یا اشتباهی کرده.» گنابادی قصد دفاع از ددمنشی ها نداشت؛ صادقانه باور داشت که سیستم شوروی عادل است.
با شکست فرقهٔ دموکرات آذربایجان، فضای اختناق در شمال ایران بیشتر شد. رحیم و غفار به این نتیجه رسیدند که باید به شوروی بروند. ستار، برادر میانیشان، بیخبر همراه دوستانش راهی شوروی شد. همین که مادر فهمید پسرش راهی شوروی شده، بهشدت منقلب شد. او با آه و ناله و چشمان گریان میگفت: «دیگر ستار را از دست دادیم.» رحیم و غفار به مادر میگفتند: «مادر جان! این چه حرفی است که میزنی؟ شوروی آنطور که میگویی نیست. ما میرویم پدرمان را پیدا کنیم.» سرانجام رحیم، غفار، مادرشان زلیخا، پسرِ ستار (که از همسرش جدا شده بود) و دو خانوادهٔ دیگر ــ نورعلی و معصومه با دخترشان و میرفتاح و کلثوم با دو دختر خردسالشان ــ همگی آمادهٔ رفتن به شوروی شدند.
اما مادرشان بهشدت مخالفت میکرد. او سالهای سیاه استالینی را دیده بود و شاهد بازداشت شوهر، پدر و بسیاری از اقوامش بود. به گفتهٔ رحیم: «وقتی فهمید قصد رفتن داریم، خودش را به آب و آتش زد تا مانع ما شود. میگفت: “شما فکر میکنید فرشتهها در شوروی منتظر شما هستند؟ اگر در ایران زندانی شوید هزار بار بهتر از زندانهای شوروی است. اگر به خودتان رحم نمیکنید، به این بچهها رحم کنید.”»
مخالفتش تا لحظهٔ عبور از مرز ادامه داشت. سرانجام ناامید شد، رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا، چرا مرا مادر کردی؟» و سپس سکوتی مرگبار…
رحیم هنگام شرح ماجرا اشک از چشمانش جاری شد. وقتی خودش را جمعوجور کرد، گفت: «هنوز صدای مادر در گوشم است که میگفت: بیایید از همینجا برگردیم، اجاق شوروی سالهاست خاکستر شده.»
رحیم هنگام شرح ماجرا اشک از چشمانش جاری شد. وقتی خودش را جمعوجور کرد، گفت: «هنوز صدای مادر در گوشم است که میگفت: بیایید از همینجا برگردیم، اجاق شوروی سالهاست خاکستر شده. شصتوهشت سال است این صدا مثل پتکی بر سرم فرود میآید و هرگز نتوانستم از دست این زخم روحی رها شوم.»
مادر هرگز راضی به مهاجرت نشد و هر آنچه به فکرش میرسید انجام داد تا مانع ما شود، اما عاقبت از سر عواطف مادری، با دلی پردرد به دنبال راهی که پسرانش انتخاب کرده بودند همراه آنان شد. مادر میدانست سرنوشت تلخی در انتظار ماست، و همانطور هم شد.
پس از عبور از مرز، همه را برای بازجویی به زندان عشقآباد آوردند. با دیدن بازداشتگاه، غذا و برخورد مأموران زندان، همگی ما ــ به جز مادر ــ شوکه شدیم. رحیم میگفت: «دیگر جرأت نگاه کردن به روی مادر را نداشتم.» در همان ساعت اول، چهار بچه را از آنان جدا میکنند. وای که دو خواهر، یعنی معصومه و کلثوم، به چه حالی افتادند! آنان با عجز و ناله فقط زمین را چنگ میزدند. مادر برای خداحافظی، نوهٔ خود (پسر ستار) را بغل میکرد و میبوسید؛ آخر سر دو دست خود را روی گونههای نوهاش گذاشت، انگار به او الهام شده بود که دیگر نوهاش را نخواهد دید. او دوباره نوهاش را بغل کرد و بوسید تا اینکه مأموران بچه را از مادربزرگ جدا کردند. مادر گریه میکرد و سگهای «افچارکا» (گرگی) همچنان پارس میکردند.
مادر زلیخا، با شناختی که از ددمنشی شورویها داشت، به این دو مادر جوان گفت: «بیخود التماس نکنید، فایده ندارد.» کلثوم و معصومه دیوانهوار بچههای خود را میبوسیدند، میبوییدند و به قلبشان میفشردند. مأموران به زور بچهها را از مادران جدا کردند.
آری، با همین جدا کردن بود که دیگر کسی از دو دختر کلثوم (به نامهای مهین و فاطمه) و پسر ستار نشان و سراغی نیافت. فقط دختر معصومه که اسمش گلی بود، به طرز معجزهآسایی از دست دستگاه امنیتی شوروی نجات یافت.
رحیم میگوید: «ما برای پیدا کردن بچهها بهطور فعال بیش از سه دهه به ارگانهای مربوطه مراجعه و نامهنگاری میکردیم. اوایل فکر میکردیم شاید بچهها در زلزلهٔ معروف و مخوف عشقآباد جان خود را از دست دادهاند. عاقبت، با جانکندن، سرنخی موثق از سرپرست بچهها گیر آوردیم که نشان میداد بچهها شبِ زلزله در حیاط یتیمخانه خوابیده بودند و هر سه زنده ماندهاند. در این سی سال ما خود را به آب و آتش زدیم، اما مقامات مربوطه خبر مرگ یا سلامتی بچهها را به ما ندادند. ما یقین داشتیم که دولت حقیقت را به ما نمیگوید.»
کسانی که اندک آگاهی و شناختی از سیستم و روال اداری تزاریسم و بهخصوص حکومت شوروی دارند، به تجربه میدانند که آنان حتی کماهمیتترین مدارک را بایگانی میکردند. غیرممکن است جابهجایی یا مرگ احتمالی بچهها بدون سند و مدرک باشد. بچهها در یتیمخانه دارای هویت خانوادگی بودند و پدران و مادرانشان در مدارک مشخص شده بودند. غیرممکن است جابهجایی بچهها به اشخاص یا نهادی دیگر، یا مرگ احتمالیشان بدون سند و مدرک باشد.

واقعیت این است که دستگاه امنیتی شوروی برای رسیدن به اهدافش، هر کار کثیفی را برای خود مشروع میدانست. نشانههایی از این دست وجود داشت: کا.گ.ب بخش ویژهای داشت که چنین بچههایی را برای مقاصد خاص امنیتی در اختیار میگرفت و آنان را طی پروسهای با تربیت امنیتی و شستوشوی مغزی، برای مأموریتهای کاملا سری در خارج از کشور یا خدمت در پستهای خاص به کار میگرفت.
باری، از آنچه بر سر رحیم و همراهانش در زندان کا.گ.ب عشقآباد به اتهام جاسوسی، شکنجهٔ جسمی و روحی و گذراندن روزگار با ۲۵۰ گرم نان آمد میگذرم و به شرح دیدار تصادفی پدر و فرزند در اردوگاه میپردازم.
پس از زلزلهٔ معروف عشقآباد، همگی زنده به گور میشوند و سرانجام توسط سربازان نجات پیدا میکنند. در واقع، زلزله به دادشان میرسد و دولت شوروی از سرِ ناچاری آنان را به اردوگاههای کار میفرستد.
رحیم شرح میدهد: «سرانجام ما را به اردوگاه کار مرو در ترکمنستان فرستادند. با دیدن اوضاع شوروی، هیچکدام از ما فکر نمیکردیم پدرمان زنده مانده باشد. وقتی وارد محوطهٔ اردوگاه شدم، زندانیان طبق روال به سراغ تازه واردان میآمدند تا شاید آشنا، فامیل یا همولایتی خود را پیدا کنند. در همین روزها بود که پیرمردی با لباس زندان به سمت من آمد و پرسید:
پیرمرد: شما را از کجا آوردهاند؟
رحیم: ما را از زندان مرو آوردند.
پیرمرد: آیا در بین شما کسی ایرانی هست؟
رحیم: شما از کدام ایرانیها سخن میگویید؟ من از آن ایرانیانی هستم که تازه از ایران آمدهام.
پیرمرد: آهان، من هم به دنبال همین ایرانیها هستم.
رحیم: شما خودتان کی هستید؟ از من چه میخواهید؟
پیرمرد: از من به شما هیچ آسیبی نخواهد رسید. بگو اسمت چیست؟
رحیم: اسم مرا چه کار دارید؟
پیرمرد با حالت عجز و ناتوانی پاسخ داد: از من نترسید، قصد من کمک است.
رحیم: اسم من رحیم است.
همین که اسم مرا شنید، انگار خنجر زهرآلودی بر دلش فرو رفت. همزمان غم و شادی در صورتش هویدا شد.
پیرمرد: شما برادرانی هم دارید؟ اسمشان چیست؟
رحیم: اسم برادران من غفار و ستار است.
پیرمرد: اسم مادرتان چیست؟
رحیم: اسمش زلیخا است. با ما به شوروی آمده است.
احساس کردم از شدت هیجان میخواهد دو دستی بر سرش بکوبد. دستم را گرفت و گفت:
پیرمرد: بیا برویم. رحیم: کجا برویم؟!
رحیم: من حق ندارم اینجا را ترک کنم، هنوز کارم در اردوگاه مشخص نشده است.
پیرمرد: تو نترس، من درست میکنم.
رحیم میگفت: «این مرد خودش زندانی بود و من هنوز به او اعتماد نکرده بودم. در اردوگاهها قتل و کتکزدن امری عادی بود. هرچه اصرار کرد که بیا برویم، من قبول نکردم. آخر سر اختیار از دستش رفت و گفت:
پیرمرد: بیا برویم پیش پدرت.
رحیم: مرد حسابی! تو چه میگویی؟ پدر من در سال ۱۹۳۸ دستگیر شده است و با این اوضاعی که من میبینم، باید سالها پیش در سیبری مرده باشد.
پیرمرد: تو اشتباه میکنی، پدرت زنده است. پدرت در همین اردوگاه است.
رحیم: پدرم زنده است؟! ای آقا، تو چه میگویی؟ خلتر از من کسی را پیدا نکردی؟
پیرمرد بیچاره خود را به آب و آتش میزد و هرچه التماس و اصرار کرد که راست میگوید، من باور نکردم. او که با هیجان حرف میزد، یکمرتبه خاموش شد و بدون اینکه کلامی بر زبان آورد، یکراست به طرف مقصد دوید. من همینطور هاج و واج ماندم. همین که پیرمرد از من فاصله گرفت، کمی به شک افتادم که نکند حرفش درست باشد. مدتی گذشت؛ دیدم همان مرد با پیرمرد دیگری که عصا به دست (در واقع چوب به دست) داشت، شتابان به سوی من میآیند. پیرمرد اولی مرا به پیرمرد عصابهدست نشان داد.
پیرمرد عصا به دست جلو آمد و به زبان ترکی از من پرسید:
پدر: اوغلوم، آدون نهدیر؟ (پسرم! اسمت چیست؟)
رحیم: اسم من رحیم است. پدر: اسم برادرهای تو غفار و ستار است؟
رحیم: از کجا برادرهای مرا میشناسید؟ شما خودتان کیستید؟
پیرمرد: اسم مادرتان زلیخا و اسم خواهر کوچک شما پاکیزه است؟
اسم پدرتان ابراهیم است؟
رحیم: زمانی که ششهفتساله بودم پدرم را دستگیر کردند. دولت شوروی پس از دو هفته، اعضای خانوادهٔ ما را روانهٔ ایران کرد. من از آن زمان پدرم را ندیدم، خدا میداند که او زنده است یا مرده.
پدرم ابراهیم میلرزید. سپس با صدای نالان، بیاختیار دستان خود را به گردن من انداخت:
پدر: من پدرت هستم! پدرت هنوز زنده است! شما هم عاقبت به این خرابه آمدید؟ وای که همین یکی کمرم را شکست…
انکار خواب می دیدم پدر پیوسته مرا میبوسید و در آغوش میفشرد. دور و بر ما ترکمنها، روسها و ایرانیها جمع شده بودند. هنگامهای برپا بود. پدرم از همهٔ زندانیان پیرتر بود و همه به او احترام میگذاشتند. ترکمنها غوغایی به پا کرده بودند و با خوشحالی به زبان ترکمنی به هم خبر میدادند: «پسر ابراهیمآقا از ایران آمده است.»
من خشکم زده بود ، انکار خواب می دیدم پدر پیوسته مرا میبوسید و در آغوش میفشرد. دور و بر ما ترکمنها، روسها و ایرانیها جمع شده بودند. هنگامهای برپا بود. عدهای از ایرانیها از غم و شادی گریه میکردند. پدرم از همهٔ زندانیان پیرتر بود و همه به او احترام میگذاشتند. ترکمنها غوغایی به پا کرده بودند و با خوشحالی به زبان ترکمنی به هم خبر میدادند: «پسر ابراهیمآقا از ایران آمده است.»
باری، چنان جاروجنجالی شد که مأموران ابتدا فکر کردند در اردوگاه شورشی شده است. وقتی مسئول اردوگاه با نگهبانان رسید، با خشم پرسید: «چه خبر است؟ چرا شلوغ میکنید؟» حالا اشک پیوسته از چشمان من روان بود. مأموران با تعجب دیدند که همهٔ زندانیان، پنهان و آشکار، گریه میکنند. آنها دریافتند که سبب این سر و صدا چیست. جوّ احساسی چنان قوی بود که حتی زندانیانی که به راحتی آدم میکشتند یا نان و لباس دیگران را میدزدیدند، تحت تأثیر قرار گرفته بودند.
تا اینکه یکی از زندانیان به افسر مسئول گفت: «آقای رئیس، اجازه دهید چند روزی ابراهیم آقا با پسرش باشد.» افسر آقایی کرد و اجازه داد ده روز با پدرم باشم. با اینکه پدر تمام نشانیها را برای اثبات پدریاش به من داد، هنوز برایم باورکردنی نبود که او واقعا پدرم است.
پدر مرا به باراک (به اصطلاح آسایشگاه) برد. همین که گفت: «پسرم، یادت هست که تو را با قطار به کاکان بردم؟ آیا میدانی برای چه بردمت؟» این یکی دیگر از نشانههایی بود که باعث شد باور کنم او پدرم است. در این ده روز، پدر پیوسته از سرنوشت غمبارش میگفت و شرح میداد که چه بر سرش آمده است. آخر سر گلایهاش را چنین شروع کرد:
«من در تمام این سالهای سیاه به عشق اینکه همسر و فرزندانم در ایران هستند زنده ماندم. ایرانیان عشقآباد که پس از من دستگیر شدند، خبر رفتن شما به ایران را در اردوگاههای سیبری به من دادند. برگشت شما به این جهنم، روح و روانم را دگرگون کرده است. آخه شما چرا برگشتید؟ آیا مادرتان مخالفت نکرد؟»
رحیم: چرا پدر جان! مادر بدبخت خود را به آب و آتش زد که ما به شوروی نیاییم، اما حرفش را گوش نکردیم. پدر جان، دلم خون است.
پدر درمانده و پریشان بود، اما همین که متوجه ناراحتی عمیق من شد، شروع به روحیه دادن کرد: «تو مرد هستی. برای مرد از این اتفاقها میافتد. تو هنوز جوان هستی؛ باید به آینده امیدوار بود.»
معلوم بود که پدر و مادر در عشقآباد با گذشت زمان دلبسته و عاشق هم شده بودند. درست در شیرینترین دورهٔ زندگیشان بود که پدر توسط مأموران امنیتی شوروی دستگیر شد و از اردوگاههای سیبری سر درآورد. حال، پس از گذشت ۱۴ سال، ببین این دو دلداده در کجا و با چه وضعی به دیدار هم میشتابند.
گرچه او از آیندهٔ ما بیمناک بود، نمیخواست ترس و واهمهٔ خود را نشان دهد. من هنوز اتهام جاسوسی، شکنجه و خودکشیِ ستار را از پدر پنهان کرده بودم. پس از چند روز، غفار و ستار را هم به اردوگاه ما آوردند. با هر جانکندنی بود به دو برادرم گفتم: «پدر زنده است. پدرمان در این اردوگاه است.» هر دو خشکشان زد. ستار دو سه دقیقه زبانش بند آمد. هنوز آثار شکنجههای روحی و جسمی در تن رنجور و رنگ و رخسارش هویدا بود. همین که به خود آمد گفت: «این چه شوخیای است که با آدم مرده میکنید؟ مگر کسی میتواند این همه سال در اردوگاهها دوام بیاورد؟»
باری، ما سه برادر به همراه جمعی از ایرانیان به طرف باراک روانه شدیم. پیشاپیش، یکی از بچهها به پدر خبر داده بود که «پسر بزرگتان آمده است.» همین که رسیدیم، ستار و پدر همدیگر را سریع شناختند. آن دو یکدیگر را به آغوش کشیدند و پدر با احساسی دردناک گفت: «آخ نور چشمم، تو را کجا میبینم…» بعد از ستار، نوبت آغوش غفار رسید. جمعی از ایرانیان با چشمان گریان به این ملاقات نگاه میکردند؛ در واقع آنان برای خود نیز گریه میکردند. یکی از فرقهچیها گفت: «ما جویندگان بخت، به هوای کباب به شوروی آمدیم، اما اینجا خر داغ میکنند.»
حالا پدر بود و ما و درد و دلهای وصفناپذیر و پایانناپذیرش. وقتی پدر فهمید که بر سر ستار در زندان کا.گ.ب چه آمده، بسیار منقلب شد. او گفت: «با آمدن شما به شوروی، تنها دلخوشی من در این ماتمکده از دست رفت.» چند روز بعد، مادر نگونبختم را به اردوگاه «چارجو» آوردند. دیدن قامت مادر زیبارویم با لباس زندان، برای ما کشنده و برای پدر دیوانهکننده بود. آری، پسر نادانش که من باشم او را به این روز سیاه نشانده بود. در همین روزها بود که پدر با دیدن این اوضاع و دیدار مادر، حالش رفتهرفته بد شد. موقعی که در ایران بودیم، مادر از مهربانی پدر بسیار میگفت. معلوم بود که پدر و مادر در عشقآباد با گذشت زمان دلبسته و عاشق هم شده بودند. درست در شیرینترین دورهٔ زندگیشان بود که پدر توسط مأموران امنیتی شوروی دستگیر شد و از اردوگاههای سیبری سر درآورد. حال، پس از گذشت ۱۴ سال، ببین این دو دلداده در کجا و با چه وضعی به دیدار هم میشتابند. صحنهٔ دیدار پدر و مادر غمانگیز بود. هر دو آرام گریه میکردند و به رنگ و رخسار هم مینگریستند. برای پدر بسیار سخت و دقآور بود که مادر را پس از این همه سال در اردوگاه ببیند. آن دو از گذشتههای تلخ و شیرین روزگار خود سخن میگفتند. مادر از پدر سراغ ایرانیان آشنای عشقآباد را میگرفت که بر سرشان چه آمد. پدر جواب میداد: «میخواستی چه بشود؟! پس از رفتن تو به ایران، باقیماندهٔ ایرانیان را هم دستگیر و به اردوگاهها فرستادند. فلانی در فلان اردوگاه مرد، آن یکی دخترش دیوانه شد، خانوادهها پاشیدند، بچهها را به یتیمخانهها فرستادند.» گاهی پدر و مادر، بیآنکه کلمهای رد و بدل کنند، اشکریزان به هم نگاه میکردند.
باری، دو هفتهای همهٔ ما در یک جا به سر بردیم. مادرم با دیدن ستار منقلب شد. توجه اصلی مادر به ستار بود. او بیاختیار به سمت ستار میرفت، دستانش را بر سر او میکشید و با نگاهی سوزناک میگفت: «گولبالام (پسر گلم)، آخر با تو چه کردند که به این حال و روز افتادی؟» ستار: «هیچی نیست مادر، نگران نباش. من جوان هستم و به زودی خوب می شوم.»
پس از دو هفته، مادر و زنان دیگر را به اردوگاه زنان که در دو کیلومتری اردوگاه ما بود منتقل کردند. پدر که در اردوگاهها استخوان خرد کرده بود، فهمید که مادر با اتهام سنگینتری روبهروست و احتمالا به سیبری تبعید خواهد شد. افزون بر آن، ستار در اردوگاه دچار سل هم شده بود.
حالا سالهاست که من با صدای مادر تنها ماندهام. این زخم عمیق رهایم نکرده است و هنوز هم برای هزارمین بار، هشدار و ندای او به هنگام عبور از مرز ایران به شوروی در گوشم میپیچد: بیایید از همینجا برگردیم. با دستان خود، اجاق کمسوی خود را خاموش نکنید
عاقبت، پدرم در همان اردوگاه، در مقابل چشمان مادر و برادرم ستار، به معنای واقعی کلمه دق کرد و مرد. گرچه فاصلهٔ اردوگاه آنان با اردوگاه ما دو کیلومتر بیشتر نبود، به من و غفار اجازه ندادند بر سر جنازهٔ پدر حاضر شویم. مادر و ستار نمیدانستند با جنازهٔ نحیف پدر چه کنند. سرانجام جنازهٔ پدر را در لعنتآبادی بینامونشان به خاک سپردند.
پس از یک هفته از دقمرگ شدن پدر، مادر پریشانحالم را همراه با زنان زندانی دیگر با کامیونهای سربسته به راهآهن چارجو بردند و در آنجا سوار قطار مخصوص زندانیان کردند. سرانجام، پس از ده روز راهِ عذابآور، سر از «کراسنایارسک» سیبری درآوردند.
گرچه مادر سعی میکرد از آنچه در اردوگاههای زنان بر سر او و زنان و دختران آمده بود کم سخن بگوید و بیشتر سکوت میکرد، اما همان روایت اندکش برایم تکاندهنده بود. متأسفانه مادران از رنج و درد خود در اردوگاههای استالینی کم سخن گفتند؛ در واقع میدانی برای بیان درد و رنج و احساس مادران فراهم نبود.
باری، مادر در سن ۶۳ سالگی در شهر دوشنبه درگذشت. پس از آن، چراغ دلم برای همیشه کمنور شد. ستار، سه ماه پس از مرگ مادر درگذشت. مادر و برادرم ستار هر دو سالم به زندانهای شوروی رفتند، اما علیل و بیمار از زندان بیرون آمدند.
از دو دختر کلثوم و پسر برادرم که از زلزلهٔ معروف عشقآباد جان سالم به در برده بودند، دولت شوروی هرگز پاسخی به ما نداد. تنها دختر معصومه، در واقع خواهرزادهٔ کلثوم، زنده ماند. دختر معصومه بزرگ شد و مادر شد؛ او مرا «دایی» صدا میکرد. طفلک از نظر احساسی در رنج و عذاب بود. روزی به من گفت: «دایی جان، وقتی خاله کلثوم را میبینم دلم کباب میشود. دخترخالههای من کجا هستند؟ نمیدانم برای زنده ماندن خدا را ناسزا بگویم یا شکرگزار باشم. اگر خدا قادر و تواناست، چرا ناسزایش نگویم؟»
خانم کلثوم در پنجاهسالگی از غصه دق کرد و مرد. کا.گ.ب دو دختر کلثوم را از او گرفت، اما هرگز پس نداد. رحیم میگوید: «هنوز هم آن صحنه همچون پردهٔ سینما در مقابلم مجسم است که چگونه مأموران کا.گ.ب چهار بچه را از دست دو خواهر و نوهٔ مادرم جدا کردند. کلثوم از خشم و ناتوانی زمین را چنگ میزد. روزی که خبر مرگ کلثوم را شنیدم، غم تمام وجودم را فرا گرفت و پاهایم به زمین چسبید. دو سه روز گیج و منگ بودم و از ناراحتی نمیتوانستم غذا بخورم. مدام به یاد کلثومِ بختسیاه بودم. او وقتی حالش بد میشد به مادرم پناه میبرد و همچون بچههای کوچک، سر خود را بر پاهای علیل مادر میگذاشت و سپس هر دو اشک میریختند.»
حالا سالهاست که من با صدای مادر تنها ماندهام. این زخم عمیق رهایم نکرده است و هنوز هم برای هزارمین بار، هشدار و ندای او به هنگام عبور از مرز ایران به شوروی در گوشم میپیچد: «بیایید از همینجا برگردیم. با دستان خود، اجاق کمسوی خود را خاموش نکنید. اجاق شوروی سالهاست که به خاکستر تبدیل شده است.»
آری، بیش از شش دهه است که گریبان من از ندای پرابهت مادر خلاصی ندارد. صدا و هشدار پرابهت او همواره در اردوگاهها و زندانهای استالینی و در تمام این سالها چون پتک بر سرم فرود میآید.








