وقتی کسی در اتاق درمان میگوید «دیگر از پس هزینهاش برنمیآیم»، درمانگر چه باید بشنود؟ معنایی پنهان که باید فهمید، یا واقعیتی که باید باور کرد؟ در ایرانِ امروز، جواب درست اغلب «هر دو» است. حرف این نوشته این است که در اقتصادی که مدام میلرزد، بازشناختن این دو از یکدیگر، یعنی معنای پول و واقعیت پول، دیگر کاری حاشیهای نیست؛ خودش بخشی از تکنیک درمان شده است.
روانکاوی از ابتدا پول را جدی گرفته است. فروید در ۱۹۱۳، در مقالهٔ «دربارهٔ آغاز درمان»، نوشت که دربارهٔ پول باید با همان صراحتی حرف زد که دربارهٔ مسائل جنسی. دیوید کروگر، که پول را «آخرین تابو» نامید، یادآوری کرد که دستمزد درمان دو چهره دارد: هم نماد است و هم واقعیت. خوزه بلگر، روانکاو آرژانتینی، برای قاب درمان، یعنی ساعت و مکان و تکرار جلسهها و دستمزد، اصطلاحی دارد که به فارسی میتوان آن را «نافرایند» نامید. منظورش پسزمینهای ثابت است که کارش را با دیده نشدن انجام میدهد. تا وقتی سر جایش است، کسی به آن فکر نمیکند. فقط وقتی میلرزد به چشم میآید، و همان لرزش چیزی برای فهمیدن میشود.
بیشتر این ادبیات، اما، بر فرضی تکیه دارد که کمتر به زبان میآید: پولی که ارزشش ماهبهماه آب نمیشود، بیمهای که بخشی از هزینه را میپردازد، و راهی برای درمانگر شدن که هزینهاش را بتوان تحمل کرد. روانکاوان در جاهای دیگر هم با فروریختن این فرض روبهرو شدهاند. دوبکوفسکی در ۱۹۸۲ از کار روانکاوانه زیر تورم آرژانتین نوشت و هانا سلام عبدالملک در ۲۰۲۲ از لبنانِ پس از فروپاشی اقتصادی؛ از قابی که، به تعبیر عنوان مقالهاش، «منفجر شده بود».
پرسشی که ایران پیش میگذارد کمی فرق دارد: وقتی لرزش قاب نه یک دوره، بلکه وضع عادی باشد، کار درمانی چه شکلی پیدا میکند؟
روانکاوی از ابتدا پول را جدی گرفته است. فروید در ۱۹۱۳، در مقالهٔ «دربارهٔ آغاز درمان»، نوشت که دربارهٔ پول باید با همان صراحتی حرف زد که دربارهٔ مسائل جنسی. دیوید کروگر، که پول را «آخرین تابو» نامید، یادآوری کرد که دستمزد درمان دو چهره دارد: هم نماد است و هم واقعیت.
دستکم یک چیز روشن است. اگر نافرایند بلگر هر سال، و گاهی هر چند ماه، دوباره به فرایند تبدیل شود، دیگر نمیشود هر لرزش قاب را رویداد خواند. در اقتصادی باثبات، وقتی بیماری میخواهد تعداد جلسههایش را کم کند، میشود آن را تغییری در قاب دید و دربارهاش فکر کرد، حتی اگر دلیلش ساده باشد. در اقتصادی که قیمتها مدام عوض میشوند، همین خواست ممکن است فقط پیامد ماه گذشته باشد. «شکستن قاب» وقتی معنا دارد که قابی باشد که معمولا نمیشکند. ریشهٔ ماجرا هم از رفتار بیمار و درمانگر عمیقتر است: دستمزد فقط وقتی میتواند جزئی ثابت از قاب باشد که خود پول ثابت باشد. قاب درمان روی واحد پولی بنا شده که خودش دیگر قاب نیست.
عددها نشان میدهند این لرزش چقدر واقعی است. در ۱۴۰۰، تعرفهٔ رسمی یک جلسهٔ ۴۵ دقیقهای با روانشناس دکتری ۱۸۷ هزار تومان بود. رئیس وقت سازمان نظام روانشناسی و مشاوره همان زمان گفت بیش از ۹۰ درصد مردم توان پرداخت آن را ندارند. طبق مصوبهٔ هیئت وزیران برای ۱۴۰۵، تعرفهٔ بخش خصوصی برای همان جلسه ۹۵۰ هزار تومان است؛ یعنی حدود پنج برابر در پنج سال و، برای یک جلسهٔ هفتگی، ماهی نزدیک چهار میلیون تومان. بازار خصوصی هم به این عدد محدود نمیماند: هممیهن در ۱۴۰۴ گزارش داد که قیمت جلسه در مطبهای خصوصی تهران از یک تا پنج میلیون تومان است. از طرف دیگر، رئیس همان سازمان در بهمن ۱۴۰۴ گفت روانشناسی که با تعرفهٔ رسمی کار کند، پس از کسر هزینههای مطب، درآمدی کمابیش هماندازهٔ حداقل دستمزد دارد. یعنی یک عدد، همزمان، برای بیمار زیاد است و برای درمانگر کم. و چون این عدد هر سال اعلام میشود، اقتصاد با تقویمی معلوم وارد اتاق میشود. بیمار و درمانگر هر دو خبرش را خواندهاند، پیش از آنکه دربارهاش حرف بزنند.
خطر بالینی اینجاست. روانکاوی یاد گرفته پشت رفتارها معنا ببیند. دیر پرداختن ممکن است خشم باشد و چانهزدن ممکن است رقابت باشد. اما اگر واقعیت اقتصادی را فقط پوششی برای حقیقتی درونی بدانیم، فقر را روانشناختی کردهایم. خطای مقابل هم وجود دارد: اگر هر گفتوگو دربارهٔ پول را فقط مسئلهٔ بودجه ببینیم، رابطهای را که از راه پول حرف میزند نمیشنویم. یک تمایز ساده اینجا کمک میکند: «نتوانستن» با «نخواستن» یکی نیست. کسی ممکن است بتواند بپردازد و همچنان بپرسد چرا باید این سهم از درآمدش را به درمان بدهد. این پرسش فقر نیست؛ لزوما مقاومت هم نیست. پرسشی مشروع است دربارهٔ اولویتها، در اقتصادی که همهچیز را اولویتبندیپذیر کرده است.
در ۱۴۰۰، تعرفهٔ رسمی یک جلسهٔ ۴۵ دقیقهای با روانشناس دکتری ۱۸۷ هزار تومان بود. رئیس وقت سازمان نظام روانشناسی و مشاوره همان زمان گفت بیش از ۹۰ درصد مردم توان پرداخت آن را ندارند. طبق مصوبهٔ هیئت وزیران برای ۱۴۰۵، تعرفهٔ بخش خصوصی برای همان جلسه ۹۵۰ هزار تومان است؛ یعنی حدود پنج برابر در پنج سال.
درمانگر هم بیرون از این معادله نمیایستد. وقتی اجارهٔ مطب بالا میرود و درآمد به ادامهٔ هر درمان بسته است، ترس از رفتن یک بیمار هم ترسی روانی است و هم حسابوکتاب. بیطرفی درمانگر نمیتواند به این معنا باشد که وانمود کنیم درمانگر نیاز اقتصادی ندارد. اتفاقا وقتی این وابستگی واقعی است، فکر کردن به آن لازمتر میشود.
از کنار هم گذاشتن این دو خطا، تصویری از کار درمانی در چنین وضعی به دست میآید. واقعیت مالی پیش از تفسیر به رسمیت شناخته میشود، نه بهجای آن. تغییر دستمزد به قراری تبدیل میشود که زمان و منطقش از پیش روشن است، نه واکنشی به یک جلسهٔ دشوار یا خبری تازه. و پرسیدن از معنای پول ادامه پیدا میکند، حتی وقتی دلیل مادی مسئله روشن است. تفسیر جای گفتوگو را نمیگیرد و گفتوگو هم راه تفسیر را نمیبندد.
همان تناقضِ «برای بیمار زیاد، برای درمانگر کم» در سطح خود حرفه هم تکرار میشود و آنجا به پرسش دیگری میرسد: چه کسی میتواند درمانگر شود؟ درمانگر شدن در ایران پرهزینه است: دورههای خصوصی، سوپرویژن ــ که گاهی به ارز و نزد سوپروایزری بیرون از کشور پرداخت میشودــ درمان شخصی و سالهایی با درآمد کم. هر نوسان ارز هزینهٔ همین مسیر را در میانهٔ راه تغییر میدهد. جوانا رایان در کتاب «طبقه و روانکاوی» نشان داده که طبقه در خود روانکاوی کمتر دیده شده، هرچند در آموزش و رابطهٔ درمانی حاضر است. اگر فقط کسانی بتوانند درمانگر شوند که از پس این هزینهها برمیآیند، این حرفه کمکم از چه کسانی دور میشود؟ این پرسش به عدالت برمیگردد، اما به شنیدن هم مربوط است. درمانگری که سالها هزینهٔ سنگین آموزش داده، ممکن است آسانتر انتظار داشته باشد که بیمار هم درمان را سرمایهگذاریای ضروری بداند و دشواری او در پرداخت را از جایی بفهمد که خودش ایستاده است. هزینهٔ درمانگر شدن، بیآنکه درمانگر بداند، در گوشش هم مینشیند.
پرسش «رواندرمانی برای چه کسی؟» دو رو دارد. یک رو، بیماری است که نمیداند ماه بعد هم میتواند بیاید یا نه. روی دیگر، حرفهای است که هزینههایش آن را از همان بیمار دورتر میکند. هر دو در قابی نشستهاند که روی پولی ناپایدار بنا شده است و هیچکدام بهتنهایی نمیتوانند آن را ثابت نگه دارند.
وقتی بیمه و بودجهٔ عمومی بار زیادی از هزینهٔ درمان را برنمیدارند، تصمیم دربارهٔ اینکه چه کسی درمان بگیرد به مطبهای خصوصی منتقل میشود. درمانگری که چند جای کمهزینه یا رایگان در برنامهاش نگه میدارد، هزینهٔ آن را در اقتصاد کلی مطبش جذب میکند: گاهی از درآمد خودش و گاهی از دستمزد کامل بیماران دیگر. یعنی ممکن است بعضی بیماران، بیآنکه کسی به آنها گفته باشد، بخشی از هزینهٔ درمان دیگران را بپردازند. این شاید منصفانهترین کاری باشد که از یک درمانگر تنها برمیآید. اما معنایش این است که تصمیمی که جایش در سیاست سلامت است، در هزاران رابطهٔ دونفره و بیصدا گرفته میشود. الیزابت دانتو در تاریخچهٔ درمانگاههای رایگان روانکاوی بین دو جنگ نشان داده که حتی درمان رایگان هم اقتصاد را از درمان بیرون نمیبرد؛ فقط پرداخت را جور دیگری سازمان میدهد.
پس پرسش «رواندرمانی برای چه کسی؟» دو رو دارد. یک رو، بیماری است که نمیداند ماه بعد هم میتواند بیاید یا نه. روی دیگر، حرفهای است که هزینههایش آن را از همان بیمار دورتر میکند. هر دو در قابی نشستهاند که روی پولی ناپایدار بنا شده است و هیچکدام بهتنهایی نمیتوانند آن را ثابت نگه دارند. شاید کار درمان در چنین وضعی ثابت نگه داشتن قاب نباشد ــ که از دستش برنمیآید ــ بلکه فکر کردن به لرزش آن باشد. و شاید پرسش اصلی اصلا عدد نباشد. پرسش این است که وقتی قاب خودش میلرزد، چه کسی هنوز میتواند شنیده شود و چه کسی هنوز میتواند بشنود.







