این نوشتار ادامهایست بر «زمزمههای مخملینِ تابستانی» که نیماد تیرماه امسال از سروش دباغ، فیلسوف و رواندرمانگر منتشر کرد، تاملاتی که در قالب نجواهای اگزیستانسیال نگاشته شده است. آن متن پیشین شامل «زمزمههای» ۱ تا ۵ بود که بر مفاهیم همدردی و مهربانی با خود، شرم اگزیستانسیل، مرگآگاهی، نیایش و سلوک مدرن، و پیوند شعر و فلسفه درنگ میکرد. متن کنونی «زمزمههای» ۶ تا ۱۰ را دربرمیگیرد و اینبار نویسنده به مفاهیم سکوت، عشق، آزادی و مسئولیت انسان، معنای زندگی، و سپاسگزاری پرداخته است.
توضیح آنکه «پنج زمزمه» دیگر، شامل «زمزمههای» ۱۱ تا ۱۵ نیز در راه است که نیماد به زودی آن را منتشر میکند.
***
زمزمهٔ ۶. «از بیست سال پیش، روزگاری که جستار فلسفیِ «سکوت در تراکتاتوس» را مینگاشتم، تا به امروز دلمشغولِ مقولهٔ خاموشی بوده و دربارهٔ چندوچون مفهوم «سکوت» اندیشیدهام. در یکی از زمزمههای چهلگانهٔ جلد اولِ «زمزمههای مخملین» نوشتم: «میتوان سه نوع سکوت را از یکدیگر تفکیک کرد: “سکوتی که آگاهانه اختیار میشود”، “سکوتی که غیراختیاری و در کام کشنده است” و “سکوتی که با تماشاگری درمیرسد و میتوان به استقبال آن رفت”. اولی را “سکوت اخلاقی” بخوانیم، که در آن سالک، زبان را مهار میکند و به قدر وسع دیگران را با زبان خویش و دروغ گفتن و بهتان بستن و بدگویی و پروندهسازی نمیآزارد. دومی را میتوان “سکوت عرفانی” انگاشت، سکوتی که در آن فرد بیاختیار “دچار آبیِ دریای بیکران” میشود و به سبب مواجههٔ با مهابت هستی احوال غریبی را تجربه میکند. سومی را “سکوت معنوی” بنامیم. در این اوقات، سالک به سراغ سکوت میرود و آن را در آغوش میکشد و تماشاگری پیشه میکند؛ تماشاگریای که با فرونشاندن قیلوقالهای ذهنی و مشاهدهٔ بیطرفانهٔ جهان و خویشتن درمیرسد. ذهن و ضمیری که به استقبال سکوت میرود، بهتدریج یاد میگیرد که جریان بیوقفهٔ افکار و احساساتِ خود را ببیند و بشناسد و بگذارد و بگذرد، نه اینکه از درِ سرکوب آنها در آید.»»
سکوت سرشار از ناگفتههاست. «سکوت حکیمانه»، اوقاتی غریب را برای سالک مدرن رقم میزند، «هجوم خالی اطراف» را به او مینمایاند و «بار هستیِ» بیشتری بر دوشش مینهد و در عین حال از میزان «رنج امحاناپذیرش» نمیکاهد.
با واکاویِ بیشتر حلقهٔ هزارتوی زبان و رصد کردنِ تجربهٔ زیستهٔ رنگارنگ، به نزد من میتوان از سه نوع سکوت دیگر که در عوالم انسانی یافت میشود، سخن به میان آورد و از شقوقِ ششگانهٔ این مقولهٔ اگزیستانسیل سراغ گرفت: «سکوت حکیمانه»، «سکوت فکورانه» و «سکوت مصلحتاندیشانه». «سکوت حکیمانه» با شگفتزدگی و حیرانی در برابر پیچیدگی و توبرتویی هستی، و مواجهه با «راز دهر» و «معمای هستی» درمیرسد؛ اوقاتی که رمق و توش و توانِ پی گرفتن بحث و گفتوگوی الاهیاتی-فلسفی-دینی را نداری و ترجیح میدهی در سکوت، به تماشای آنچه در تو و پیرامونت میگذرد، بنشینی و دم برنیاوری. سکوتی که ویتگنشتاین جوان دلمشغولش بود و آن را در «تراکتاتوس» به تصویر کشید، از این جنس است. «سکوت فکورانه» پس از آن درمیرسد و با خواندن، اندیشیدن و نوشتنِ در خلوت عجین میگردد. دانشمندی که در دانشگاه یا موسسهٔ تحقیقاتی، در حال تحلیل نتایج آزمایشهای علمی خود است؛ متفکری که دلمشغول یکی از کارکهای فکری خود در گوشهٔ دنجی است و در حال اندیشیدن؛ پژوهشگری که در کار نوشتنِ مقاله و کتاب تحقیقی خود است؛ نویسندهای که در حال نوشتن قصه، رمان یا دغدغههای اگزیستانسیل خویش است؛ شاعری که در کار سرایش شعر است؛ آهنگسازی که درگیر ساختنِ آهنگ جدید خود است، … جملگی سکوت فکورانه را مزهمزه میکنند.
«سکوت مصلحتاندیشانه»، در دل یک نظام واژگانی و معناشناختی رخ میدهد؛ هنگامی که یک کاربر زبان، عالما عامدا سکوت میکند و بنا بر مصلحتی و ملاحظهای پرسشی را بیپاسخ میگذارد یا دربارهٔ امری سخن نمیگوید و سکوت پیشه میکند: خواه در حوزهٔ سیاست، خواه در قلمروی دیانت و معرفت. مولوی که میگفت: «نکتهها چون تیغ پولادست تیز/ گر نداری تو سپر واپس گریز» و به خود نهیب میزد: «لب ببند ار چه فصاحت دست داد»، از این نوع سکوت سراغ میگرفت. فلان سیاستپیشه و بهمان روشنفکر هم که مطابق با محاسباتی، دربارهٔ امری سکوت میکنند و سخن نمیگویند؛ چنین سکوتی اختیار کردهاند.
سکوت سرشار از ناگفتههاست. «سکوت حکیمانه»، اوقاتی غریب را برای سالک مدرن رقم میزند، «هجوم خالی اطراف» را به او مینمایاند و «بار هستیِ» بیشتری بر دوشش مینهد و در عین حال از میزان «رنج امحاناپذیرش» نمیکاهد. «سکوت عرفانی»، او را تماما در کام میکشد و دچار بیتعینی و بیکرانگی هستی میکند، به نحوی که خود را فراموش میکند و در میان نمیبیند. «سکوت معنوی» و «سکوت فکورانه» از حجم تجربهٔ ملالش کم میکنند و خرسندی و خوشوقتی و غرقگی را به سمت او میوزانند. «سکوت اخلاقی» نیز بر میزان رضایت درون و یکپارچگی شخصیتیاش میافزاید.
زمزمهٔ ۷. «زندگی یعنی: یک سار پرید/ از چه دلتنگ شدی؟/ دلخوشیها کم نیست: مثلا این خورشید/ کودک پسفردا/ کفتر آن هفته/ یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب میریزد پایین اسبها مینوشند/ قطرهها در جریان/ برف بر دوش سکوت.»
روزگاری که مشغول درس و مشق فلسفی بودم و رسالهٔ دکتری خود در حوزهٔ فلسفهٔ اخلاق و فلسفهٔ زبان را مینوشتم، روی آرای دیوید راس، فیلسوف انگلیسی معاصر، و مکتبِ «اخلاق در نظر اولِ» او و بصیرتهایی که در آن موج میزد، کار میکردم. به روایت او «سپاسگزاری»، یکی از وظایف اخلاقیِ در نظر اول (prima facie) من و توست؛ که اگر مانع و رادعی در میان نباشد و با وظیفهٔ اخلاقی در نظر اولِ دیگری تعارض نداشته باشد، بدل به «وظیفهٔ واقعی» (actual duties) میگردد و قوامبخش داوری و کنش اخلاقیِ موجه است.
«سکوت عرفانی» سالک مدرن را تماما در کام میکشد و دچار بیتعینی و بیکرانگی هستی میکند، به نحوی که خود را فراموش میکند و در میان نمیبیند. «سکوت معنوی» و «سکوت فکورانه» از حجم تجربهٔ ملالش کم میکنند و خرسندی و خوشوقتی و غرقگی را به سمت او میوزانند. .
دو دهه گذشت و مجددا با مفهوم سپاسگزاری (gratitude) مواجه گشتم، اما این بار در حوزهٔ رواندرمانی و سلامت روان. «سپاسگزاری از خود»، «سپاسگزاری از دیگران» و «سپاسگزاری از هستی»، بهرغم همهٔ کژیها، کمبودها و کاستیهایی که من و تو در زندگی داریم و بهرغم تمام بادهای ناموافق و تلخی که در پیرامون میوزد، بر حجم سلامت روان ما میافزاید. ثبت کردن و نگاشتنِ آنها برای خود، در قالب نامهٔ سپاسگزاری (gratitude journal)، چنانکه رواندرمانگران توصیه میکنند، در جای خود روحنواز است و بر میزان هیجانات مثبت میافزاید؛ سپاسگزاریهای واقعبینانهای که داشتهها و برخورداریهای خرد و درشت را در خود، دیگران و هستی میبیند، برجسته میکند و فرایاد میآورد.
سهراب، در فقراتی از شعرِ «پاکی خوشهٔ زیست» که در پیشانیِ این زمزمه قرار گرفته، با یاد کردن از خورشید، کودک پسفردا، کفتر آن هفته، نان گندمِ خوب، آب نوشیدنِ اسبان، «سپاسگزاری از هستی» را به تصویر کشیده؛ همچنان که در دفترهای «صدای پای آب» و «حجم سبز»، «سپاسگزاری از خود» را با خویش زمزمه کرده و بر صفحهٔ کاغذ آورده؛ سپاسگزاریهایی که بر میزان سلامت روان و «آرمیدگی» او البته افزوده:
«روزگارم بد نیست/ تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی/ مادری دارم، بهتر از برگ درخت» و «من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی سر رسد از پس کوه…»
روزگاری که دلمشغول مفهوم «سپاسگزاری» در حوزهٔ اخلاق بودم؛ هیچ تصور نمیکردم که دفتر روزگار ورق آشکاری میخورد و در حوزهٔ روانپژوهی و رواندرمانی، مجددا با مقولهٔ «سپاسگزاری» مواجه میشوم و سروکار پیدا میکنم. زندگی و تجربهٔ زیستهٔ آدمیان، بسان طوماری است که رفتهرفته باز میشود و متضمنِ نادیدهها، ناشنیدهها، ناخواندهها، ناگفتهها و شگفتیهای فراوانی است؛ ناشنیدهها و ناخواندههایی که گاه من و تو را غافلگیر میکند، در کام میکشد و لبخندی بر لبانمان مینشاند.
زمزمهٔ ۸. پیشتر در سه نوشتار و جستار «نوبت عاشقی»، «هبوط در هیچستان» و «از “شاهد” سعدی تا “دچار” سپهری»، دربارهٔ مفهوم «عشق» و انواع پنجگانهٔ آن به روایت خویش، بهعنوان یکی از ستونهای «سلوک اگزیستانسیل در روزگار کنونی» نوشتهام: «عشق رمانتیک-اروتیک»، «عشق افلاطونی»، «عشق عرفانی»، «عشق نوعدوستانه» و «عشقِ اگزیستانسیل». همچنین، در جستار «برخورد انگشتان با اوج»، شقوق هشتگانهٔ مفهوم «تنهایی» را به تصویر کشیدهام: «تنهایی بینفردی»، «تنهایی درونفردی»، «تنهایی اگزیستانسیل»، «تنهایی مخملین»، «تنهایی تلخ»، «تنهایی خویشاوندی»، «تنهایی عرفانی» و «تنهایی میانجمعی».
عمیقترین و عافیتسوزترین نوع تنهایی، «تنهایی اگزیستانسیل» است؛ تنهاییای که ناظر به «سرشت سوگناک هستی» است و با بودوباش من و تو سخت گره خورده و از میان رخت بربستنی نیست، که «آدم اینجا تنهاست/ و در این تنهایی سایهٔ نارونی تا ابدیت جاریست». هر چند تنهایی اگزیستانسیل از بین نمیرود و از بین رفتنی نیست؛ در عین حال میتوان از حجم آن کاست و بر میزان «تابآوری» خود افزود. در این میان، «عشق رمانتیک-اروتیک»، «عشق افلاطونی» و «عشق نوعدوستانه»، ابزارهای سهگانهایاند که در مناسبات و روابط انسانی یافت میشوند و میتوانند از میزان و شدتِ تنهایی اگزیستانسیل کم کنند. فصل مشترک عشقهای سهگانهٔ یادشده، عبارت است از از خود بدر آمدن و متوجه و معطوف به دیگری شدن؛ «دیگریِ» گوشتوپوستوخونداری که در حوالی من و تو زندگی میکند و نفس میکشد.
عمیقترین و عافیتسوزترین نوع تنهایی، «تنهایی اگزیستانسیل» است؛ تنهاییای که ناظر به «سرشت سوگناک هستی» است و با بودوباش من و تو سخت گره خورده و از میان رخت بربستنی نیست، که «آدم اینجا تنهاست/ و در این تنهایی سایهٔ نارونی تا ابدیت جاریست».
عشق رمانتیک-اروتیک از جنس رابطهٔ عاطفی-بدنیِ میان دو نفر است که سخت یکدیگر را دوست دارند و از بودن با هم و سپری کردن ساعات به اتفاق، اوقاتشان سخت خوش میشود. عشق افلاطونی، از سنخ رابطهٔ اگزیستانسیل و عاطفیِ عمیق میان دو نفر است که همدل، همدرد و همنوایند، محرم دل یکدیگرند، زیست-جهانشان به یکدیگر نزدیک است و از پشت یک پنجره به دنیا مینگرند؛ که «ما هیچ، ما نگاه». رابطهٔ میان شمس و مولانا از این دست بود.
عشق نوعدوستانه که در فلسفهٔ یونان از آن به «آگاپه» تعبیر میشود؛ از سنخ محبتورزیدنِ بیعلت، بیرشوت و بدون چشمداشت در حقِّ دیگر انسانهای پیرامونی است و «سر هر دیواری میخکی کاشتن» و «پای هر پنجرهای شعری خواندن» و «گره زدن چشمان با خورشید، سایهها با آب و شاخهها با باد» و «آشتی دادن و نور خوردن و دوست داشتن».
به میزانی که ساغر وجود من و تو از «عشق رمانتیک-اروتیک»، «عشق افلاطونی» و «عشق نوعدوستانه» پر شود و از آن بنوشیم و بنوشانیم؛ از حجم و بسامدِ «تنهایی اگزیستانسیل» کاسته میشود.
برخی از دیگر نوشتههای سروش دباغ در نیماد:
اعدام، خودکشی و روانِ رنجور جامعه؛ هزینههای حکمرانی امنیتی
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
زمزمهٔ ۹. «راهحل مسئلهٔ زندگی را در محو شدن این مسئله میتوان دید. آیا این امر دلیل آن نیست که چرا کسانی که پس از شکی طولانی، معنای زندگی برایشان آشکار شده است، نتوانستهاند بگویند این معنا چیست؟ براستی چیزهایی هست که نمیتوان آنها را به قالب کلمات درآورد. آنها خود را مینمایانند. آنها همان امر رازآلودند.»
فقرات فوق متعلق به اثر دورانسازِ «رسالهٔ منطقی-فلسفی» است؛ روزگاری که ویتگنشتاین در ارتش اتریش میجنگید و همزمان روی نسخهٔ نهایی کتاب کار میکرد و آن را در کولهپشتیِ خود حمل میکرد. بدون تردید، مواجههٔ با مرگ در خط مقدم جبهه، تاثیر شگرفی در نگارش فقرات پایانیِ «رسالهٔ منطقی-فلسفی» داشته، فقراتی که سویههای اگزیستانسیل پررنگی داشته و با بودوباشِ لودویگ جوان سخت گره خوردهاند.
گریز گریز و گزیری از پرداختن به «معنای زندگی» نیست که، انسان حیوان معناکاو و حیوان معنایاب است. بصیرت نابی در روایتِ ویتگنشتاین از معنای زندگی موج میزند؛ سیالیت و فراریتی در آن دیده میشود؛ که نه میتوان بدان نپرداخت و آن را به فراموشی سپرد و رها کرد، و نه میتوان در زبان و به مدد واژگان و گزارهها و عبارات، به نحو شستهرفتهای آن را صورتبندی کرد و حقّش را ادا کرد. همان که مولوی در «دیوان شمس» با خود زمزمه میکرد: «بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد/ ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد.»
لحن و شیوهٔ عبارتپردازی ویتگنشتاین در فقرات فوق، تداعیکنندهٔ لحن و عباراتِ «کتاب مقدس» است. گویی، چنانکه یونگ و کازانتزاکیس آوردهاند، لودویگ جوان آفرینندهٔ ثانی جهان است و در پی تکمیل کار نیمهتمام آفرینش. در واقع، او به مددِ تولید آثار خلّاقهٔ اصیل و به ودیعت نهادن اکسیری در آنها به زندگی خویش معنا بخشیده؛ همانطور که فروغ و سهراب با خلق اشعارِ «آیههای زمینی» و «سورهٔ تماشا» در دفاتر «تولدی دیگر» و «حجم سبز» چنین کردهاند.
زمزمهٔ ۱۰. «در یک روز ظهر آفتابی، تنها در آبهای گرم و شفاف دریای استوایی زیرآبی میرفتم و لذت و آسودگی عمیقی را تجربه میکردم… حس کردم در خانهام. گرمای آب، زیبایی مرجانهای کف دریاچه، ریزهماهیهای نقرهای… همه و همه در کنار هم بهشتی زیردریایی آفریده بودند. و بعد به دلیلی که هرگز درکش نکردم، ناگهان چشماندازم عوض شد. ناگهان متوجه شدم هیچ یک از دوستان دریاییام در این تجربهٔ دوستانه شریک نیستند. شاهفرشتهماهی نمیدانست زیباست، ریزهماهیها نمیدانستند چه تلالویی دارند… این من بودم که تمامی این تجربه را آفریده بودم!… انتخاب و آفرینش در عمیقترین لایه از آنِ من بود»
«نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهای نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهای/ من به هیأتِ (ما) زاده شدم/ به هیأتِ پُرشکوهِ انسان/ تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم/ غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم/ تا شریطهٔ خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم/ که کارستانی از ایندست/ از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار/ بیرون است/ انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود/ … انسان/ دشواری وظیفه است»
انسان زاده شدن مجسمهٔ وظیفه است و وظیفهٔ مجسم. به دوش کشیدن بار آزادیِ اگزیستانسیل و مواجه شدن با مسئولیتِ انسان بودن، تنها و تنها در ما موجودات دوپای پیرامونی یافت میشود و بس. سارتر از هراسانگیز بودنِ لحظهٔ کشف مسئولیت سخن میگفت؛ مسئولیتی که ریشه در محکوم بودن انسان به آزادی دارد
فقرهٔ اول متعلق به کتاب «رواندرمانیِ اگزیستانسیلِ» یالوم است و دومی بخشهاییست از شعر «در آستانه» شاملو. یالوم قریب به ۵۵ سال پیش این اثر درخشان را نوشته و شاملو، حدودا ۳۰ سال پیش این شعر ماندگار را سروده. بدون اینکه این نویسنده و شاعر بزرگ یکدیگر را بشناسند و آثار یکدیگر را خوانده باشند؛ به یکی از ژرفترین مقولات اگزیستانسیل که با بودوباش ما انسانهای گوشتوپوستوخوندار سخت گره خورده، پرداختهاند: آزادی و مسئولیت انسان.
من و تو به هیئت انسان زاده شدیم و توان انجام کارهایی را داریم که تنها از انسان برمیآید و بس؛ که از توان درخت و صخره و حشره و آبشار و کوه و دریا بیرون است. انسان زاده شدن مجسمهٔ وظیفه است و وظیفهٔ مجسم. به دوش کشیدن بار آزادیِ اگزیستانسیل و مواجه شدن با مسئولیتِ انسان بودن، تنها و تنها در ما موجودات دوپای پیرامونی یافت میشود و بس. سارتر از هراسانگیز بودنِ لحظهٔ کشف مسئولیت سخن میگفت؛ مسئولیتی که ریشه در محکوم بودن انسان به آزادی دارد؛ همین وضعیتِ انسانی را برجسته میکرد. سپهری هم که در دفتر «آوار آفتاب» با خود زمزمه میکرد: «دوست من هستی ترسانگیز است» و «و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم/ برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم»، همین امر مهیبِ اگزیستانسیل را به تصویر میکشید.
بهخاطر میآورم بیستوپنج سال پیش، در میانهٔ یک مهمانی، بدون مقدمه و پیشزمینهٔ قبلی، به قدر وسعِ خُرد خود، تجربهای شبیه یالوم را از سر گذراندم و با دیدن بچههای ۷-۸ سالهای که فارغدلانه و سرخوشانه مشغول بازی بودند، ناگهان چشماندازم تغییر کرد. تو گویی ویژگی منحصر به فرد انسان که او را از سایر حیوانات و جنبندگان متمایز میکند، به رأیالعین دیدم و چشیدم: ویژگیِ مسئولیتپذیری و آزادی اگزیستانسیلِ انسانی. یادم هست غرابت، دلهرهزا و هراسانگیز بودن این امر، برای لحظاتی مرا در کام کشید و در خود فرو برد. وقتی آن تجربه سرد شد، تا مدتها طعم خاکسترش را در ذهن و روانم مزهمزه میکردم. آن روزگار، اروین یالوم را نمیشناختم و با رواندرمانی اگزیستانسیل آشنایی نداشتم.
اگر بخواهم از منظر آموختهها، تأملات و یافتههای امروزم، تجربهٔ ربع قرن پیش خود را بفهمم و صورتبندیِ زبانی کنم، کموبیش شبیه احوالی میشود که یالوم هنگام زیرآبی رفتن در آبهای گرم دریای استوایی تجربه کرده بود.








