چهارشنبه، ۳۱ تیر ۱۴۰۵

دیدگاه

میراثِ مارادونا و مسی

سروش دباغ

سروش دباغ

فیلسوف و روان‌شناس

«مهم این است که من و تو چگونه نقش خود را در سراچۀ هستی بازی کنیم؛ نغمۀ خود را چه‌سان بخوانیم و به چه نحو صحنه را ترک کنیم. ما بسان مسافرانی هستیم که به داخلِ قطار زندگی پرتاب شده و ایام را سپری می‌کنیم. هر یک از ما، روایت‌گرِ روزها، ماه‌ها و سال‌هایی است که در قطار زیسته، زیر و زبر گشته، واگن‌های گوناگون قطار را تجربه کرده و نقشی یکتایی از خود بر جای نهاده است. هر از گاهی، یکی از مسافران، بلیطی را که هنگام پرتاب‌ شدن به قطار دریافت کرده، پس می‌دهد و از قطار زندگی پیاده می‌شود. قطار خم به ابرو نمی‌آورد و بی‌تفاوت، بسانِ برفی که سر باز ایستادن ندارد، پیش می‌رود و پیش می‌رود.»[۱]

 

هشت ساله بودم که ازطریق جعبۀ جادوی سفید و سیاهی که در منزل داشتیم، به دنیای فوتبال پرتاب شدم. جام جهانی ۱۹۸۲ بود و با دیدن دو بازی برزیل- ایتالیا و آلمان- ایتالیا و توان گلزنیِ خیره کنندۀ پائولو روسی، مهرلاجوردی پوشان به دلم افتاد و طرفدار تیم ایتالیا شدم. آن علاقۀ دیرین همچنان با من هست، که « مهر اول کی ز دل بیرون شود؟».

چهار سال بعد، در جام جهانی ۱۹۸۶، با پدیدۀ نوظهوری مواجه شدیم که کثیری چون من را غافلگیر کرد: دیگو آرماندو مارادونا. هوش سرشار و سرعت ذهن بالا، خلاقیت شگفت‌انگیز در دریبل کردنِ بازیکنان تیم مقابل، پاس دادن، بازی سازی، شمّ بالای پاس گل دادن و گل زنی، از او بازیکنی جادویی ساخته بود که میلیون‌ها ببیننده را در سراسر جهان افسون می‌کرد و لحظات زیبا و کمیابی را برایشان رقم می‌زد. آرژانتین در آن دورۀ جام جهانی قهرمان شد و مارادونا توپ طلا را با خود به خانه برد. هر چند، در آن روزگار درگیر جنگ هشت سالۀ ایران و عراق بودیم؛ جادوی فوتبال در دوران کودکی و نوجوانیِ نسل ما، مرهمی بود بر زخم‌های روانی و قدری از حجم نگرانی‌ها، ترس‌ها و رنج‌های بی‌امان‌مان می‌کاست.

 

«بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین». بیش از سه دهه بعد، در جام جهانی ۲۰۲۲، آن خاطرات شیرینِ دوران نوجوانی برای من میانسال زنده شد. روزگار اوج لیونل مسی بود، فوق ستارۀ آرژانتینی که از پی مارادونا سربرآورده و به نحو خیره کننده‌ای بازی می‌کرد. نبوغ فوتبالی در او موج میزد؛ با خونسردی مثال‌زدنی‌اش هم بازی‌سازی میکرد، هم دریبل می‌زد، هم پاس گل م‌ داد، هم گل می‌زد. افزون بر این، ضربات پنالتی، ایستگاهی و کورنرِ تماشایی می‌زد. آن جام طلایی را هم تیم آرژانتین بالای سر برد و برای سومین بار قهرمان جام جهانی شد و مسی توپ طلا را تصاحب کرد.

 

«ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را، هنوز را». تکرار برخی حوادث در گذر زمان، در جای خود جالب و تامل برانگیز است. دو روز از اتمامِ جام جهانی ۲۰۲۶ با قهرمانی تیم اسپانیا می‌گذرد؛ قهرمانی‌ای که سزاوارش بود و کثیری را در سراسر دنیا خوشحال کرد. اقدامات زننده و نابالغانۀ رئیس‌جمهور هشتاد ساله‌ای که شبیه بچۀ هشت ساله رفتار می‌کند هم بر طنز ماجرا افزوده بود. از حملاتی که به کشور اسپانیا تا پیش از برگزاری بازی فینال می‌کرد؛ تا بی‌اعتنایی آشکار تنی چند از بازیکنان تیم اسپانیا در مراسم اهدای مدال به رئیس‌جمهور آمریکا تا اصرار بی‌وجه و بچه‌گانۀ او برای قرار گرفتن در عکس و فیلم شادیِ قهرمانی تیم اسپانیا که هیچ نسبتی با او نداشت و جای او نبود.

در عین حال، اذعان می‌ کنم که دیدن و تحمل کردن تصویرِموجود خودشیفته‌ای که طی یکسال گذشته دو بار به خاک کشورت حمله کرده و هزاران هموطن بی‌گناهت را به خاک و خون کشیده، و اکنون هم در حال جنگیدن با کشورت است- در قاب مراسم پایانیِ جام جهانی- کاری به غایت دردناک و محنت زاست و اوقاتت را تلخ می‌کند.

 

زمزمه‌های مخملینِ تابستانی

 

وضع و حالِ دو اسطورۀ فوتبال پس از قهرمانیِ در جام جهانی و به دست آوردنِ توپ طلا ، بی‌شباهت با هم نیست. هر دو در جام‌های جهانی بعدی (۱۹۹۰ و ۲۰۲۶) تیم آرژانتین را هدایت کردند و به مرحلۀ فینال رساندند. تیم آرژانتین در هر دو بازی فینال، یک بر صفر شکست خورد و از رسیدن به مقام قهرمانی باز ماند. هر چند مسی در قیاس با مارادونا در جام جهانی اخیر، به غیر از بازی فینال، در مجموع فوق‌العاده ظاهر شد، هشت گل زد و یک تنه تیم را به مرحلۀ فینال رساند؛ در عین حال، مارادونا و مسی در جام‌های بعدی از توپ طلا و کفش طلا بی‌نصیب بودند و دست خالی صحنۀ جام جهانی را ترک کردند. جز این، بر خلاف مارادونا که دو بار در بازی فینال جام جهانی بازی کرد، مسی سه بار در فینال مهمترین تورنمنت بین المللی فوتبال حضور یافت و توپ زد.

 

«زندگی حسّ غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد». فوتبال چه نسبتی با منی دارد که سه دهه ازعمر خود را در دنیای فلسفه، نواندیشی دینی، ادبیات و روانشناسی سپری کرده و اکثر اوقاتش صرف خواندن، نوشتن، تدریس و تراپی شده است؟ یکی از ستون‌های «معنای زندگی» به روایت ویکتور فرانکل، عبارتست از: « ارزش‌های تجربی»[۲]؛ آنچه من و تو به مدد حواس پنجگانه از جهان پیرامون دریافت می‌کنیم و از دیدن، شنیدن، خواندن، فهمیدن و گفت‌وگو کردن دربارۀ آنها حظّ وافر می‌بریم و به زندگی خود معنا می‌بخشیم. خواه شنیدن شعری از حافظ شیرازی با نغمۀ آسمانی استاد شجریان باشد،خواه نشستن به تماشای فیلمی از سینمای اصغر فرهادی باشد، خواه چشیدنِ نسیمی که در لابلای شاخه‌های درختی می‌وزد، پوست بدنت را می‌نوازد و تو را سرشار و سیراب می‌کند، خواه…

به نزد من، به تماشای یک فوتبال هنرمندانه و خلاقانه نشستن نیز از همین سنخ است؛ روانت را جلا می‌بخشد و اوقاتت را خوش می‌کند. خصوصا وقتی با گزارشگریِ فرد با پرنسیب و کاربلدی چون عادل فردوسی‌پور عزیز همراه باشد؛ فردی که قدرت روایت‌گری[۳] بالایی دارد و با ساختن برنامۀ جذاب و موفق «نود» برای قریب به دو دهه در «صدا و سیما» در این حوزه فرهنگ‌سازی کرد. تبریک گفتن به اصغر فرهادی پس از دریافت جایزۀ معتبر اسکاربه خاطر ساختن فیلم «جدایی نادراز سیمین» در سازمان صدا و سیما تنها از او بر می‌آمد و بس؛ که، « قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری». به سبب اصالت، حرّیت، توانمندی و محبوبیتی که داشت، محسود دیگران گشت، حضورش تحمل نشد و برنامه «نودِ» او را تعطیل کردند و میلیون‌ها بیننده را معترض و مغموم.

در ایام کودکی، نوجوانی و ابتدای جوانی زیاد فوتبال بازی می‌کردم و نشریات ورزشی می‌خواندم. به همین سبب، به قدر وسع خُرد خود، از خلاقیت‌های فردی و تاکتیک‌های تیمی سر در می‌آورم و فوتبال را می‌شناسم و می‌فهمم. همین امر لذتِ تماشای یک بازی زیبا را برایم دو چندان کرده است.

ناگفته نگذارم که پدیدۀ فوتبال آیینه‌ای است که در آن می‌توان تلاطم‌های زندگی پر پیچ و خم آدمیان پیرامونی را نظاره کرد. هم مشحون از هیجان و رقابت و حسادت و برد و باخت است، هم فرصت آن محدود است، تمدید نمی‌شود و بعد از اتمام وقت فرصتی برای جبران نداری؛ هم در لحظات حساس بازی برای اتخاد یک تصمیم مهم و حیاتی، کسری از ثانیه بیشتر فرصت نداری؛ هم بخت و اقبال در آن سهم دارد و همه چیز به جدّ و جهد بازیکنان و تدبیر مربیان گره نخورده؛ هم پیش‌بینی‌ناپذیر است و امور غیرمترقبه در آن کم رخ نمی‌دهد؛ هم ناداوری و تبعیض در آن کم نیست؛ هم قرار نیست تیمی که بهتر بازی می‌کند،  قوی‌تر و سزاوارتراست، لزوما برندۀ بازی باشد؛ هم…

 

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

 

« هر دم از عمر می رود نفسی/ چون نگه می کنم نمانده بسی

هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت»

 

اکنون که این سطور را می‌نویسم، بیش از چهل سال از روزگاری که مارادونا چشمان جهانی را متوجه خود کرد می‌ گذرد؛ همچنین قریب به دو دهه از حضور تحسین‌برانگیز مسی در مستطیل سبز رنگ فوتبال. مارادونا روی در نقاب خاک کشید و به احتمال قوی، دیگر شاهد حضور مسی در عرصۀ جام جهانی نخواهیم بود. در عین حال، این دو اسطورۀ فوتبالِ آرژانتینی، صحنه‌های هنرمندانه و به یادماندنی بسیاری برای علاقه‌مندان به ورزش فوتبال خلق کردند، عمارتی نو ساختند، میراث ماندگاری از خود بر جای نهادند، صحنه را ترک کردند و منزل به دیگران پرداختند؛ به آیندگانی که از پس می‌آیند و در دنیای سحرانگیز فوتبال جای خود را باز می‌کنند. از این بابت از مارادونا و مسی سپاسگزاریم و کلاه خود را به نشانۀ احترام برمی‌داریم.

 

————

پانوشت‌ها:

[۱] نقل از: سروش دباغ، زمزمه های مخملین: نجواهای اگزیستانسیل، تورنتو، نشر سهروردی، ۱۴۰۴، جلد اول.

[۲] experiential values

[۳] narration

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

زمزمه‌های مخملینِ تابستانی

چهل زمزمه/ نجوا/ نیایشی را که قوام بخش جلد اولِ « زمزمه‌های مخملین»اند، در بازۀ زمانیِ یک ساله نگاشتم. کتاب آخر پاییز سال گذشته منتشر شد. پس از شش ماه وقفه و سکوت و نظاره‌گری، بر آن شده‌ام تا نوشتنِ این سنخ زمزمه‌ها را پی بگیرم و ما حصل این گفت‌وگوهای تنهاییِ تکمیلی و از پیش خود راه افتادن و به پیش خود رسیدن‌ها را که از جنس «سلوک افقی» است، با مخاطبان در میان نهم.

به استقبال تیم ملی در جام جهانی برویم؛ «بچه‌ها متشکریم!»

ماه آینده تیم ملی فوتبال ایران در لس آنجلس و سیاتل سه بازی در مقابل رقبای خود، نیوزیلند، بلژیک، و مصر خواهد داشت. در جام جهانی گذشته که در قطر برگزار شد، کارزار وسیعی برای بایکوت این تیم براه افتاد. گروهی از ایرانیان خواهان حذف تیم ملی از این بازی‌ها شدند و تیم ملی را «تیم ملا» نامیدند. حتی زمانی که ایران در مقابل آمریکا شکست خورد، و از بازیها حذف شد، جشن و پایکوبی براه انداختند.

جنگ، روایت‌سازی و انسداد امر سیاسی

آنچه در این جستار مدّ نظر است، بررسیِ سویۀ مشروعیت‌بخشی جنگ و مشخصا « تحلیل گفتمانِ» روایت‌هایی است که در کار موجه‌سازیِ جنگ متجاوزانه‌ دوازده روزه و چهل روزۀ آمریکا و اسرائیل علیه ‌ایران، در فضای فارسی زبان طی یازده ماه گذشته تولید شده‌اند. روایت‌هایی که با معناسازی و خلق شبکه‌های معنایی جدید، در کار مشروعیت بخشیدنِ به جنگ گام‌های محسوس و موفقی برداشته و در این راستا، شماری از هموطنان را در داخل و خارج کشور با خود همراه و همداستان کرده‌اند.

دیدگاه

میراثِ مارادونا و مسی

مهم این است که من و تو چگونه نقش خود را در سراچۀ هستی بازی کنیم؛ نغمۀ خود را چه‌سان بخوانیم و به چه نحو صحنه را ترک کنیم. ما بسان مسافرانی هستیم که به داخلِ قطار زندگی پرتاب شده و ایام را سپری می‌کنیم. هر یک از ما، روایت‌گرِ روزها، ماه‌ها و سال‌هایی است که در قطار زیسته، زیر و زبر گشته، واگن‌های گوناگون قطار را تجربه کرده و نقشی یکتایی از خود بر جای نهاده است.