شبکه خبری الجزیره در گزارشی به سرنوشت یکی از شهروندان ایران پرداخته که در حمله ایالات متحده و اسرائیل به تهران تمام اعضای خانوادهاش را از دست داده است.
این گزارش که به قلم فاطمه کریمخان نوشته شده، روایت فقدانیست که حامد میرزایی پس از حمله روز ۱۸ اسفند ایالات متحده و اسرائیل به منطقه رسالت در تهران تجربه میکند، حملهای که به ویرانی ساختمانی مسکونی و محل زندگی او منجر شد.
الجزیره مینویسد که حامد میرزایی در این حمله ۱۲ نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داد و تنها بازمانده خانواده شد. در میان کشتهها همسرش محدثه بود؛ زن ۲۶ سالهای که تازه یک سال از ازدواجشان میگذشت و خود را برای آمدن فرزندشان آماده میشدند.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت اول شخص اوست از آن روز و هفت ماهی که پس از آن گذشته است:
***
«هفت ماه از بمباران گذشته است. هنوز هم، بسیاری از روزها، وقتی به خودم میآیم، میبینم برگشتهام به خانه ویرانشدهام و دنبال عزیزانم میگردم.»
«خانهای را که هدف قرار گرفت پدربزرگم و عموی پدرم ساخته بودند و آپارتمانهایش را میان فرزندانشان تقسیم کرده بودند. یک سال پیش، وقتی ازدواج کردم، من و همسرم به یکی از آپارتمانهای همان ساختمان رفتیم. تازه داشتیم برای آمدن فرزندمان آماده میشدیم. جوان بودیم و همه زندگی پیش رویمان بود. بعد بمباران شد.»
روزی که شش موشک به خانه خورد
«۱۸ اسفند، دوشنبه بود. حدود ساعت یک بعدازظهر، برای سر زدن به محل کارم از خانه بیرون رفتم. ساعت ۲:۳۰ همسرم پیام داد که در راه بازگشت برایش داروی سردرد بخرم. زنگ زدم بپرسم کدام دارو را میخواهد، اما تلفنش مشغول بود. آن روز مهمان داشتیم؛ به تلفن مهمانمان زنگ زدم. آن خط هم مشغول بود. قطع کردم تا دوباره به همسرم زنگ بزنم.»
«پنج دقیقه مانده به خانه، ناگهان صدای سوت شنیدم. نخستین موشک تازه خورده بود.»
«زمین از شدت انفجار زیر پایم لرزید. تلفن هنوز دستم بود؛ دوباره به همسرم زنگ زدم، اما تلفنش در دسترس نبود. شروع کردم به زنگ زدن به اعضای خانوادهام؛ پدربزرگم، پدرم، مادرم. تلفن همه آنها در دسترس نبود.»
«با این همه، فکر میکردم خانه ما را نزدهاند. مدام به خودم میگفتم امکان ندارد خانه ما را زده باشند. فکر میکردم شاید موشک جایی دیگر در محله ما خورده است. در آن لحظهها، تنها چیزی که میخواستم این بود که برسم خانه و ببینم خانه سر جایش است.»
«در همان دقیقهها، پنج موشک دیگر به خانه ما خورد.»
«وقتی رسیدم، دیدم همه اهل محله از خانههایشان بیرون آمدهاند، اما هنوز نمیتوانستم قدم به خیابان بگذارم. اصلا به ذهنم نمیرسید که آن موشکها خانه ما را زده باشند. اما زده بودند. از همان دور هم معلوم بود که از خانه فقط اسکلتش مانده است.»
«وقتی نزدیک شدم، همه چیز در آتش میسوخت. تنها فکرم این بود که برسم به طبقه دوم و همسرم را پیدا کنم، اما راهپلهای نمانده بود. چند همسایه طبقه اول زیر آوار گیر کرده بودند. هلال احمر آنها را نجات داد.»
«فکر میکردم اگر به جستجو ادامه بدهند، شاید خانوادهام را هم جایی زیر آوار زنده پیدا کنند. اما پیدا نکردند. آن ساعت هیچکس پیدا نشد. ساعتهای بعد هم پیدا نشد. تا شب، هیچکس دیگری در ساختمان پیدا نشده بود. ۱۲ نفر از خانوادهام مفقود بودند و من هنوز نمیتوانستم آنجا را ترک کنم.»
«آن شب، روز بعد، روز بعدش و هر روز پس از حمله، به خانهام برگشتم. ۲۰ روز، در میان آوار و بقایای موشکها و انفجارها دنبال عزیزانم گشتم. هیچ چیز باقی نمانده بود.»
«همسرم کشته شد. خواهر همسرم که آن روز مهمان خانه ما بود، کشته شد. پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگم، شوهر عمهام و دختر او، عمویم، پسرعموی پدرم و همسر و فرزند او، همه کشته شدند. ۱۲ نفر از خانوادهام در آن حمله مردند و مردم از من میپرسند حالم چطور است.»
دلم برایشان تنگ شده است
«دلم برایشان تنگ شده است. هر روز که میگذرد، بیشتر دلم برایشان تنگ میشود. اول فکر میکردم شاید با گذشت زمان، اندوهمان کمتر شود و آرامشی پیدا کنیم. اما نشد. هر روز که میگذرد، حالم بدتر میشود.»
«من تکفرزند بودم و همیشه فکر میکردم با اینکه خواهر و برادری ندارم، خانواده بزرگی دارم که با آنها پیر میشوم. همه عمرم، اعضای خانواده گسترده ما کنار هم زندگی کرده بودند. حالا همه آن آدمها و همه محبتی که در خانواده ما جاری بود، از میان رفته است.»
«من تنها کسی هستم که ماندهام؛ هیچکس دیگر از خانوادهام نمانده است. کاملا تنها هستم.»
«من سند زندهای هستم برای هر کس که هنوز باور دارد جنگ میتواند به نتیجه خوبی برسد. هر کس فکر میکند جنگ خوب است، به آنچه بر سر من آمده نگاه کند و از خودش بپرسد: در این همه، چه چیزی خوب است؟»
«ساختمانی که من در آن به دنیا آمدم، ساختمانی که پدرم در آن به دنیا آمد، ساختمانی که امیدوار بودم فرزندم در آن به دنیا بیاید؛ همهاش در کسری از ثانیه ویران شد. خانهام و خانوادهام با هم از میان رفتند. و وقتی دلم برایشان تنگ میشود، واقعا نمیدانم به کجا پناه ببرم یا به چه نگاه کنم.»
«هفت ماه از روزی که خانه ما را ویران کردند گذشته است و هر روز، وقتی بیدار میشوم، به اینجا میآیم تا به ویرانهها نگاه کنم. نمیتوانم اینجا را ترک کنم. احساس میکنم زندگیام اینجا دفن شده است و هر روز برمیگردم، به امید اینکه تکهای از آن را پیدا کنم. اما هیچ چیز باقی نمانده است.»
«وقتی کسی از من میپرسد به چه فکر میکنم یا چه احساسی دارم، نمیتوانم جواب بدهم. هر کاری در زندگیام کردهام برای خوشحالی خانوادهام بوده است. حالا دیگر خانوادهای ندارم که برایش کاری بکنم.»
«هر روز از خودم میپرسم: چرا ادامه میدهم؟ جوابی ندارم.»
«فرق من با خانوادهام که کشته شدند این است که آنها زیر آوار دفن شدند و من هنوز راه میروم. جز این، من هم مثل آنها مردهام؛ تنها فرق این است که نامم در میان کشتهها نیست.»








