این نوشتار بخش پایانی «زمزمههای مخملینی» است که طی دو شماره در نیماد منتشر شده بود، تاملاتی که در قالب نجواهای اگزیستانسیال نگاشته شده است. متن نخست عنوان «زمزمههای مخملینِ تابستانی» را بر خود داشت، شامل «زمزمههای» ۱ تا ۵ که بر مفاهیم همدردی و مهربانی با خود، شرم اگزیستانسیل، مرگآگاهی، نیایش و سلوک مدرن، و پیوند شعر و فلسفه درنگ میکرد. متن دوم بخش «زمزمههای مخملینِ پاییزی» بود که «زمزمههای» ۶ تا ۱۰ را دربرمیگرفت و نویسنده به مفاهیم سکوت، عشق، آزادی و مسئولیت انسان، معنای زندگی، و سپاسگزاری میپرداخت.
متن کنونی نیز عنوان «زمزمههای مخملینِ پاییزی (بخش دوم)» را بر خود دارد که شامل «زمزمههای» ۱۱ تا ۱۵ میشود.
***
زمزمهٔ ۱۱. خوش دارم درباره تجربهٔ در کام کشنده و زیر و زبرکنندهای که بیست و پنج سال پیش از سر گذراندم و در زمزمهٔ قبلی بدان اشارتی رفت، بیشتر بنویسم.
چه شد که ناگهان و بدون زمینه قبلی چشماندازم عوض شد و با تماشای بچههایی که سرخوشانه و غافلانه سرگرم بازی بودند، احوال اگزیستانسیل غریبی را تجربه کردم و به زبان اروین یالوم، «آزادی و مسئولیت انسان» را به رأیالعین دیدم؟ چه شد که به تعبیر ویتگنشتاین، در یک آن، تحول گشتالتی را تجربه کردم، ادراک از منظر (aspect perception) من تغییر کرد، همان تصویری را که اقتضای خرگوشوارگی/اردکوارگی داشت و تاکنون تنها تحت عنوان خرگوش درک کرده بودم، تحت عنوان اردک هم دیدم و تجربه کردم؟ تو گویی کل دنیایی را که تحت عنوان خرگوش میدیدم، یکدفعه و بدون واسطه رنگ باخت و آن را تحت عنوان اردک دیدم و فهمیدم. چه تجربهٔ دربگیرندهای بود که سویههای روانتنی محسوسی داشت و برای لحظاتی تپش قلب گرفتم و صدای محیط اطراف را نمیشنیدم؟ همچنین نوک انگشتان دستانم سرد شده بود…
از منظر اینجا و اکنون، اگر بخواهم آن تجربه را صورتبندی زبانی و تبیین کنم، از این قرار میشود: به تعبیر چارلز تیلور، انسان حیوان زبانی و حیوان روایتگر است؛ موجودی که تختبند زبان است و به مدد آواها و اصوات گوناگون تولید معنا میکند، با دیگر همنوعان وارد تعامل زبانی میشود و روایت میسازد. هر چند سایر موجودات، خصوصا پستاندارانی چون دلفین و شامپانزه میتوانند از طریق صداها و آواهای خود، پیامهایی را مخابره کنند؛ پیامهایی که معنای بسیط و ارزش ابقایی (survival value) دارند و میتوانند دیگر موجودات را از خطرهای پیش رو آگاه سازند؛ اما توان معناسازی پیچیده و روایتگری به سبک انسانها را ندارند.
در این مواجههٔ دیالکتیکی با متن، باورها، ارزشها، نگرشها و «جان» و «جهان» من و تو که در طول زمان دیگرگون گشته ریزش میکند، در «فرایند» مخاطبهٔ با متن نقش مهمی ایفا میکند و «فراورده»های بدیعی را خلق میکند و پیش روی دیگران میگذارد.
بچههای دهسالهای که در آن مهمانی مشغول بازی «قایمباشک» بودند؛ با حرف زدن، تبعیت کردن، جر زدن و عدم تبعیت از قوانین دویدن و پنهان شدن و پیدا کردن، در یک «بازی ـ زبانی» غوطه میخوردند؛ بازی ـ زبانیای که تولید معنا میکرد، بخشی از یک روایت را میساخت و کودکان دهساله را در کام میکشید و سرگرم میکرد. روایتی که بعدها از طریق بازگویی خاطرات توسط بچهها و خانوادههایشان تقویت میشد و در ذهن و ضمیر و زبان دیگر انسانها ریشه میدواند. و سایر موجودات و جنبندگان از عهدهٔ این کار بر نمیآیند.
انسانی که در کسوت یک حیوان زبانی، با روایتهایی که در حوزههای گوناگون بر میسازد، آزادی اگزیستانسیلاش را بر آفتاب میافکند و اعمال میکند؛ آزادیای که مسئولیتزا و هراسانگیز است و با بود و باش من و تو سخت گره خورده.
کارستانی از این دست البته از توش و توان درخت و دریا و صخره و حشره و خزنده و پرنده بیرون است؛ که جمله حیوان زبانی نیستند و بیبهره از قدرت معناسازی پیچیده و روایتگری.
زمزمهٔ ۱۲. فصل پاییز از راه رسیده؛ خزانی که با وزش بادهایش و گراییدن رنگ برگهای درختانش از سبزی به زردی میدمد. مهرماه با نام و یاد سه ستارهٔ فروزان آسمان فرهنگ و هنر ایرانزمین گره خورده؛ نازنینانی که از نشست و برخاست درازدامن با آنها طی سه دههٔ گذشته، جانم جلا یافته و اوقاتم خوش شده: حافظ شیرازی، سهراب سپهری و محمدرضا شجریان. شجریان و سپهری متولد ماه مهرند. سالروز بزرگداشت رند رواقیاندیش شیرازنشین هم در این ماه واقع گشته.
خرسندم که درسگفتار «در محضر حافظ» از مهرماه آغاز شده. بناست در این درسگفتار، به بازخوانی و بازآفرینی خویش از سی غزل دیوان حافظ بپردازم و انس و آشنایی حدودا چهلسالهٔ خود با زیستجهان حافظ را در اینجا و اکنون روایت کنم.
مطلع اولین غزلی که برای بازخوانی و روایتسازی انتخاب کردهام، از این قرار است: «صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ ورنه اندیشهٔ این کار فراموشش باد». ابیات نغز دیگری نیز در این غزل یافت میشود: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!» و «شاه ترکان سخن مدعیان میشنود/ شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشش باد!». به کرات ابیات این اثر هنری خیرهکنندهٔ حافظ را طی دهههای گذشته خوانده و در آن زل زدهام. در این روند و آیندههای درازدامن، تو گویی هم من غزل را میخواندم و هم غزل مرا. به همین سبب، درک و فهم امروزم از «نظر پاک خطاپوش» و «شرمی از مظلمهٔ خون سیاووش»، به نحو محسوسی تغییر کرده است.
میتوان این تطور معرفتی را به زبان هرمنوتیک گادامری و با وام کردن آموزهٔ «آمیزش افقها» نیز توضیح داد.
بدیهی است خواجه شمسالدین محمد حافظ، غزلیاتش را هفتصد سال پیش سروده و قصهٔ خویش را به گوش تاریخ خوانده. من و تویی که امروز مخاطب این اشعاریم، متعلق به زمینه و زمانه و افق تاریخی دیگری هستیم. اما این امر مانع از این مهم نمیشود که به قدر وسع بکوشیم در پرتوی تجربهٔ زیستهٔ خود در اینجا و اکنون، «مخاطب» این اشعار قرار گیریم و آنها را بفهمیم؛ مخاطبهای که در افق امروزین صورت میگیرد و محصول مواجههٔ خلاقانه و روشمند ما با متن است.
البته در این نوع مواجههٔ دیالکتیکی با متن، باورها، ارزشها، نگرشها و «جان» و «جهان» من و تو که در طول زمان دیگرگون گشته ریزش میکند، در «فرایند» مخاطبهٔ با متن نقش مهمی ایفا میکند و «فراورده»های بدیعی را خلق میکند و پیش روی دیگران میگذارد.
زمزمهٔ ۱۳. سپهری در جایی از دفتر «مسافر» با خود زمزمه میکند: «سفر مرا به زمینهای استوایی برد/ و زیر سایهٔ آن «بانیان» سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت».
سهراب در سفر انفس درازدامن خود که از جنس «سلوک افقی» و از پیش خود راه افتادن و به پیش خود رسیدن است، از تجربهٔ زیسته و بارقههای ناب خود پرده میگیرد؛ تجربهای که زیر درخت تنومندی رخ داده، او را غافلگیر نموده، در کام کشیده و بسان بودا منور کرده و روشنایی بخشیده است. تجربهای که به سمت او وزیده و بندبند بدن و روان او را آکنده، «تولدی دیگر» را برایش رقم زده و بر حجم «تجارب کبوترانه»اش افزوده…
وسعت مشرب و هاضمهٔ فراخ داشتن، من و تو را اهل مدارا و مدنیت میکند و بر میزان «رواداری»، «رعایت کردن انسان» و «دگرپذیری»مان به نحو محسوسی میافزاید. همچنین، «تنهایی اگزیستانسیل» را که با بود و باش من و تو گره خورده، در آغوش کشیدن و به مدد «تنهایی مخملین» از حجم آن کاستن، سبکباری و سرخوشی را به سمت ما میکوچاند.
«سر به زیری و سختی» با «عزت نفس» و «خودارزشمندی» بالا در میرسند و از مولفههای سلامت روان مکفیاند. «سر به زیری» با «فروتنی واقعبینانه» در میرسد، نه «فروتنی متکلفانه».
سالک مدرن، نه خود را فروتر از آنچه که هست میشناسد و میشناساند، نه فراتر از آنچه هست میانگارد و مینمایاند. خود را صادقانه و واقعبینانه، چنانکه هست و با پیش چشم داشتن برخورداریها، توانمندیها، کامیابیها، ضعفها، نامرادیها و ناکامیهای خود عمیقا دوست دارد و شب و روز را در جستجوی تایید دیگران سپری نمیکند؛ بلکه به تعبیر شاملو، ساکن «ارتفاع شکوهناک فروتنی» است و ریه را از هوای پاک آنجا پر و خالی میکند. اما، در «فروتنی متکلفانه» که با عزت نفس پایین عجین شده، فرد به آنچه دربارهٔ خود ابراز میکند و آنگونه که رفتار میکند، باور ندارد و با تکلف و تصنعی که در گفتار و رفتارش ریزش میکند، زیرکانه در پی به دست آوردن تایید دیگران است.
به میزانی که من و تو، «وسیع و تنها و سر به زیر و سخت» باشیم؛ حال خوبی داریم و مناسبات و روابط بالغانهای را با انسانهای پیرامونی تجربه میکنیم؛ که ساغر وجودیمان پر شده و از پی رند رواقیاندیش شیرازی، روان میشویم و مینوشیم و مینوشانیم.
سهراب در سفر انفس درازدامن خود که از جنس «سلوک افقی» و از پیش خود راه افتادن و به پیش خود رسیدن است، از تجربهٔ زیسته و بارقههای ناب خود پرده میگیرد؛ تجربهای که زیر درخت تنومندی رخ داده، او را غافلگیر نموده، در کام کشیده و بسان بودا منور کرده و روشنایی بخشیده است.
زمزمهٔ ۱۴. سهراب در دفتر «مسافر» و «حجم سبز» با خود زمزمه میکند: «همیشه عاشق تنهاست/ و دست عاشق در دست ترد ثانیههاست/… او و ثانیهها روی نور میخوابند/ و او و ثانیهها بهترین کتاب جهان را/ به آب میبخشند/ و خوب میدانند/ که هیچ ماهی هرگز/ هزار و یک گرهٔ رودخانه را نگشود/ و نیمهشبها با زورق قدیمی اشراق/ در آبهای هدایت روانه میگردند/ و تا تجلی اعجاب پیش میرانند.»
و:
«یک نفر آمد کتابهای مرا برد/ روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید/ عصر مرا با دریچههای مکرر وسیع کرد/ میز مرا زیر معنویت باران نهاد».
رند رواقیاندیش شیرازی نیز با خود نجوا میکند:
«غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفتهٔ دیگر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد»
و:
«حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»
و:
«چیست این سقف بلند سادهٔ بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست»
طرفه موجودی است آدمیزاد! مرغ مهاجر دوپایی که غریبانه در این هستی توبرتو و پیچدرپیچ شب و روز را سپری میکند. از سویی میداند کسب دانش و معرفت به تعبیر ارسطو در زمرهٔ «فضایل»ی است که قوامبخش انسان بودن من و توست؛ دانشی که در کتاب و دفتر یافت میشود و خردمندان را از پی خود میکشاند.
از سوی دیگر، میبینند سالکانی نظیر حافظ و سپهری که دانشور و فاضل بودند، در مرحلهای از سلوک اگزیستانسیل خود سپر انداخته، به معماگون و رازناک بودن هستی اذعان کرده، از گشودن گرهها دست شسته، اوراق درس و مشق و دفتر و کتاب را فرو شسته و به آب روان سپرده، «بار دانش را از دوش پرستو به زمین» گذاشته؛ و «ترسی شفاف»، «سکوتی حکیمانه» و حیرتی غریب و در کام کشنده را چشیده و مزهمزه کردهاند.
با اذعان کردن به اینکه دنیا پر از بدی و تلخی است، میتوان به تماشای شقایق نشست؛ تماشایی که ابعاد تازهای پیدا میکند و از جنس کشیدن سرمهای بر چشم است و خلافآمد عادت عمل کردن. تماشایی که از جنس «تراوش بیواسطهٔ نگاه» است.
زمزمهٔ ۱۵. سپهری در یادداشتهای خواندنیاش که در کتاب «هنوز در سفرم» به تصویر کشیده شده، نوشته: «دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا میکنم. روی زمین، میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر میکند. و تماشای من، ابعاد تازهای به خود میگیرد… در تاریکی، آنقدر ماندهام که از روشنی حرف بزنم.»
سالک مدرن شرقی ما در دفتر «حجم سبز» نیز با خود زمزمه کرده: «من در این تاریکی/ فکر یک بره روشن هستم/ که بیاید علف خستگیام را بچرد/… من در این تاریکی/ در گشودم به چمنهای قدیم/… من در این تاریکی/ ریشهها را دیدم/ و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم».
بصیرت ژرفی در فقرات فوق موج میزند. با اذعان کردن به اینکه دنیا پر از بدی و تلخی است، میتوان به تماشای شقایق نشست؛ تماشایی که ابعاد تازهای پیدا میکند و از جنس کشیدن سرمهای بر چشم است و خلافآمد عادت عمل کردن. تماشایی که از جنس «تراوش بیواسطهٔ نگاه» است، با تازگی و طراوت در میرسد و در کنار تلخیها و ترشیهای موجود مینشیند. وقتی روزها و شبهایی متمادی را در تاریکی و سردی سپری کرده باشی، میتوانی از روشنایی و نسیم سخن بگویی و آن را به تصویر بکشی؛ که شنیدنیتر، محسوستر و پذیرفتنیتر مینماید.
دنیا مملو از امور متضاد است: بدی/خوبی، زشتی/زیبایی، فقر/غنا، ظلم/عدل، جنگ/صلح، بیماری/سلامتی، دشمنی/دوستی، روشنی/تاریکی… نمیتوان در این میان تمنای محال کرد و خواهان محو بدیها، زشتیها، جنگها، ظلمها، بیماریها، دشمنیها از روی این کرهٔ خاکی و عالم انسانی شد؛ که «حکمت این اضداد را بر هم ببست» و «قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد». در عین حال، میتوان دو کار انجام داد. اولا، آنقدر که از من و تو بر میآید، از حجم بدیها، زشتیها، بیماریها، دشمنیها… بکاهیم.
دوما، بدون انکار و نادیده انگاشتن این امور ناخواستنی و ناتراشیده، چشمها را بشوییم، جور دیگر ببینیم، دلمشغول روشنیها هم باشیم و در آنها نیز نظر کنیم. آن وقت است که میتوان در میانهٔ دلنگرانیها و تلاطمها و تاریکیها، در روزهایی که بوی جنگ و باروت و موشک و دغدغهٔ معیشتی و ناامنی روانی فضا را آکنده؛ به قدر وسع به فکر علف و چمن و ریشه و نور و آب هم بود و قدری از حجم پریشانیها و پاشانیهایی که ما را در کام کشیده و در چنبرهٔ خود گرفتار کرده، کاست.








