پنجشنبه، ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

دیدگاه

خشم، یأس و امید: مسیر دردناک بلوغ پس از خشونت‌های دی ماه

فروغ بختیاری

فروغ بختیاری درمانگر تحلیلی است

این یادداشت به قلم فروغ بختیاری تلاشی است برای فهم لایه‌های پنهان روانی جامعه ایرانی پس از خشونت‌های گسترده دی‌ماه؛ خشونتی که نه‌تنها جان‌ها را گرفت، بلکه بنیان‌های خویشتن جمعی را لرزاند. نویسنده که خود درمانگر تحلیلی است، برای تحلیل این وضعیت، از چارچوب نظری روان‌شناسی پساکوهاتی بهره می‌گیرد؛ رویکردی که هاینتس کوهات، روان‌پزشک اتریشی-آمریکایی، در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ آن را پایه گذاشت و در فارسی با عنوان «روان‌شناسی خود» یا «روان‌شناسی خویشتن» شناخته می‌شود. این نظریه بر نیازهای بنیادین روان برای حفظ انسجام و امنیت تأکید دارد و نشان می‌دهد چگونه شکست این نیازها می‌تواند به فروپاشی روانی فرد یا جامعه منجر شود. یادداشت حاضر، مسیر دردناک عبور از خشم و یأس تا امکان بازسازی امید را در بستر این خشونت‌ها بررسی می‌کند.

 

***

کشتار ۱۸ و ۱۹ دی و مواجهه با خشونت‌های گسترده در ایران، فراتر از یک بحران اجتماعی، لایه‌های بنیادین روانی جامعه را تحت تأثیر قرار داده است. برای درک عمق این آسیب می‌توان از چارچوب نظری روان‌شناسی «پساکوهاتی» بهره برد تا مشخص شود چگونه خویشتنِ جمعی ایرانیان دچار تروما شده است.

روان جمعی برای حفظ بقا و سرزندگی خود نیازهایی طبیعی‌ دارد؛ نیازهایی چون اعتباربخشی، تأیید شدن و دیده شدن، حفظ امنیت و ثبات، و همبستگی. آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی بر جامعه ایرانی تحمیل شد این بود که نیازهایی که روان جمعی برای حفظ بقا و سرزندگی به آنها احتیاج دارد مورد هجمه حکومت قرار گرفت و این امر ترومای جمعی سنگینی بر بدنه روانی جامعه وارد کرد.

آنچه جامعه ایرانی پس از آتش‌بس جنگ دوازده‌روزه به آن نیاز داشت، تأمین ثبات و امنیت حداقلی بود؛ جامعه‌ای که با وجود همه اختلافات با بدنه حکمرانی، در برابر دشمن خارجی ایستاد. اما آنچه پس از این آتش‌بس تجربه کرد، ناکامی مجدد و بازگشت به عقب بود. جایی که ناامیدی دوباره رخ داد، لحظه تجربه بی‌ثباتی و در نتیجه از دست رفتن امنیت و پیش‌بینی‌پذیری زندگی آینده بود. ثبات، حداقلی‌ترین نیاز زیستی و اجتماعی برای حفظ بقاست. جامعه‌ای که مدام در آستانه فروپاشی بایستد و هراس از دست رفتن داشته باشد، ناگزیر برای حفظ بقا و زندگی خود عمل خواهد کرد؛ بار دیگر به میدان می‌آید و تمامیت حضورش را ابراز می‌کند.

اما آنچه در این ابراز وجود و اعتراض، جامعه ایرانی تجربه کرد، کشتار و حذف حداکثری بود. جامعه نیاز دارد که رنج، خشم و موجودیتش را ساختار قدرت به رسمیت بشناسد. وقتی حکومت نه‌تنها از تأمین ثبات و امنیت سر باز می‌زند، بلکه با انکار واقعیت یا مقصر جلوه دادن قربانیان، از «اعتباربخشی» به تجربه زیسته مردم خودداری می‌کند، یک «شکست در همدلی» عظیم رخ می‌دهد. این پیام می‌تواند هسته مرکزی خویشتن جمعی را به سمت فروپاشی و احساس پوچی عمیق سوق دهد؛ وضعیتی که در آن افراد نه دیده و شنیده می‌شوند و نه حتی از حذف مصون می‌مانند.

 

همبستگی: پیوند در زمانه‌ تحمیل گسست

 

از سوی دیگر، روان جمعی و فردی نیازمند حس انسان بودن، یعنی «انسان بودن در میان سایر انسان‌ها»، و داشتن زبانی مشترک است. ترومای جمعی اخیر این پیوندها را دوگانه کرده است: از یک سو میان مردم پیوندهای همسان مبتنی بر سوگ مشترک ایجاد شده، اما از سوی دیگر رابطه میان ملت و حاکمیت به کلی از این پیوند تهی شده است؛ چرا که حکومت با این کشتار عظیم، انسان را از انسانیت بری کرده است.

حاکمیتی که باید بخشی از فضا و بستر برای خلاقیت و امنیت باشد، به فضایی تهدیدآمیز تبدیل شده است. وقتی فضای عمومی (خیابان) که باید محل تلاقی خویشتن فرد با جهان بیرون باشد، به مسلخ مرگ تبدیل می‌شود، این فضا از میان می‌رود. در غیاب چنین فضای امنی، افراد به درون لاک دفاعی خود عقب‌نشینی می‌کنند؛ امری که منجر به انزوای روانی و از دست رفتن روزافزون حس تعلق به ابژه قدرت می‌شود.

جامعه به طور ناهشیار انتظار دارد حکومت نقش «ابژه خویشتن آرمانی» را ایفا کند تا در پناه قدرت و ثبات آن به آرامش برسد. کشتار صورت‌گرفته این تصویر را به کلی ویران کرده است. حکومت به جای آنکه منبع «تنظیم» و تأمین‌کننده ثبات و امنیت باشد، خود به منبع اصلی اضطراب و فروپاشی جمعی تبدیل شده است. این سقوط ابژه آرمانی، جامعه را با نوعی بی‌پناهی مطلق مواجه کرده و خشم، یأس، نفرت، یخ‌زدگی و بهت به بار آورده است.

در نهایت، ترومای جمعی کنونی نه‌تنها واکنشی عاطفی به مرگ جسمی و روانی، بلکه آسیبی ساختاری به سازمان‌بندی خویشتن جمعی ایرانیان است که به دلیل فقدان اعتباربخشی و امنیت، در وضعیت «اضطراب متلاشی‌شدن» باقی مانده است. در این وضعیت، اعتراض‌های بعدی نه صرفاً یک انتخاب سیاسی، بلکه تلاشی برای بقای روانی و بازپس‌گیری عاملیت است.

اینکه بخشی از جامعه در بهت و ابهام فرو رفته باشد و احساسات متناقضی از شرمِ بازماندن، پرداختن به زندگی روزمره، ترس از فراموشی، تا خشم و نفرت را تجربه کند، امری است که در پی تروماهای بزرگ بر روان فردی و جمعی ایجاد می‌شود. حتی ممکن است بخشی از جامعه یخ‌زدگی را تجربه کرده و سعی در نادیده‌گرفتن تروما داشته باشد، چرا که ترومای واردشده بزرگ‌تر از ظرفیت تحمل فردی و جمعی است. این در حالی است که برگزاری سوگ جمعی از سوی حکومت منع می‌شود و تهدید به مرگ و تحمیل ترومایی دیگر، وضعیت موجود را تشدید می‌کند.

تحلیل وضعیت روانی جامعه پس از تروما از منظر «پساکوهاتی»، نشان‌دهنده فرآیندی پیچیده از فروپاشی تا بازسازی خویشتن است.

 

خشم: از تخریب تا سازندگی

هسته محرک این اعتراض و اعتراضات بعدی، خشم عمیق بر پیکره اصلی ساختار روانی جامعه است. این خشم زمانی شعله‌ور می‌شود که خویشتن جمعی با «شکست در همدلی» فاحش از سوی قدرت مواجه شده و رنج‌هایش انکار یا تحقیر می‌شود. برای تبدیل این خشم از نیرویی ویرانگر به قدرتی سازنده، جامعه باید فرآیند «تغییر شکل» را طی کند. در این مسیر، خشم کور به «جسارت اجتماعی» تبدیل شده و به جای تخریب محض، به سوختی برای اثبات وجود و کرامت بدل می‌شود. این تحول زمانی رخ می‌دهد که خشم با آرمان‌های والای انسانی پیوند بخورد.

 

افق‌های مسدود جامعه ایران؛ چگونه فساد، سرکوب و نوستالژی امید به مداخله خارجی می‌آفریند؟

 

نقش سازمان یا نهاد سیاسی و مدنی همدل در هدایت خشم

حضور سازمان یا نهاد سیاسی و مدنی به صورت همدلانه در این بافتار، نقش یک «ابژه-خویشتن» ترمیم‌کننده را ایفا می‌کند. این حضور با اعتباربخشی به رنج مردم، از غلیان لجام‌گسیخته خشم می‌کاهد و به آن معنا می‌دهد. چنین نهادی با تجسم بخشیدن به یک «ابژه آرمانی» جدید (مانند عدالت یا آزادی)، به خویشتن جمعی تکه‌تکه‌شده انسجام می‌بخشد و با تنظیم هیجانات جمعی، مانع رفتارهای انتحاری شده و خشم را به سمت پایداری هدفمند و استراتژیک هدایت می‌کند.

در غیاب چنین حضوری، جامعه به شکلی غریزی به «تأمین خودکفای ابژه-خویشتن» روی می‌آورد. در این حالت، پیوند همسان میان آحاد مردم تقویت می‌شود. افراد دردهای خود را در چشمان یکدیگر می‌بینند و با تأیید تجربه‌های هم، به رنج یکدیگر اعتبار می‌بخشند. در این فضا، نمادسازی جمعی از کشته‌شدگان و شعارها جایگزین ابژه‌های آرمانیِ غایب می‌شود. مردم با مستندسازی وقایع، مانع از گسست در پیوستگی خویشتن جمعی شده و جامعه به طور خودجوش وظیفه «تنظیم هیجان» را بر عهده می‌گیرد و از فروپاشی مطلق اعضای خود جلوگیری می‌کند.

 

نتیجه

از دیدگاه «پساکوهاتی»، ترومای جمعی ایرانیان می‌تواند به شکلی از «بلوغ دردناک» منجر شود. خشم حاصل از این تجربه، پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به نیرویی تمدن‌ساز دارد؛ چه با حضور سازمان یا نهاد سیاسی و مدنی، و چه از طریق پیوندهای افقی و عمودی همسان و بدون حضور چنین نهادهایی. خویشتن جمعی می‌تواند خود را بر ویرانه‌های ابژه آرمانی سابق بازسازی کند؛ فرآیندی که هدف نهایی آن عبور از عجز و رسیدن به اقتدار ملی است.

 

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

 

در برابر وسوسه جنگ؛ ایران را نمی‌توان با بمباران نجات داد

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

پیام‌های احتمالی ایران و آمریکا در مسقط؛ هشدار پنتاگون هم‌زمان با سفر لاریجانی

با اوج‌گیری تنش‌ها میان تهران و واشینگتن، سفر علی لاریجانی به مسقط و پیام‌های احتمالی رد و بدل‌شده میان ایران و ایالات متحده از طریق عمان در کانون توجهات رسانه‌ها قرار گرفته، رخدادی که همزمان با هشدار صریح وزیر جنگ آمریکا بوده که از تهران خواسته است پیشنهاد توافق را بپذیرد.

سیزدهمین روز اعتراضات؛ قطع گسترده اینترنت و تاکید خامنه‌ای بر عدم عقب‌نشینی

ایران در سیزدهمین روز اعتراضاتی که به سراسر کشور گسترش یافته است، وارد مرحله‌ای تازه شده که قطع کامل اینترنت و ارتباط جهانی از مشخصه‌های اصلی آن است. از سویی آیت‌الله علی خامنه‌ای، تاکید کرد که جمهوری اسلامی «عقب نخواهد نشست».

از مکزیک و گرین‌لند تا ایران؛ دامنه تهدیدهای ترامپ گسترده‌تر می‌شود

دونالد ترامپ و اعضای دولت او از لحظه‌ای که نیروهای آمریکایی نیکلاس مادورو، را ربودند چندین کشور دیگر را تهدید کرده‌اند که دامنه این کشورها  از کلمبیا، کوبا و مکزیک در قاره آمریکا گرفته تا گرینلند و ایران را شامل می‌شود.

دیدگاه

خشم، یأس و امید: مسیر دردناک بلوغ پس از خشونت‌های دی ماه

این یادداشت تلاشی است برای فهم لایه‌های پنهان روانی جامعه ایرانی پس از خشونت‌های گسترده دی‌ماه؛ خشونتی که بنیان‌های خویشتن جمعی را لرزاند. نویسنده که درمانگر تحلیلی است مسیر دردناک عبور از خشم و یأس تا امکان بازسازی امید را در بستر این خشونت‌ها بررسی می‌کند.