ایران امروز در نقطهای ایستاده که چندین تضاد ساختاری بهطور همزمان بر یکدیگر انباشته شدهاند: اقتصادی رانتی و فاسد که ثروت را در حلقههای محدود متمرکز میکند، سیاستی که مسیرهای مشارکت و اصلاح را تنگ کرده، و جامعهای که زیر فشار معیشت، محدودیت و ناامنی آینده فرسوده شده است.
این تضادها جدا از هم عمل نمیکنند؛ یکدیگر را تشدید میکنند و وضعیتی میآفرینند که در آن بحران به حالت عادی زندگی اجتماعی بدل میشود. تورم مزمن، سقوط قدرت خرید و بیثباتی شغلی تنها پیامدهای اقتصادی نیستند، بلکه تجربهای از بیعدالتی و بیافقی میسازند که به سطح آگاهی جمعی راه مییابد. هنگامی که مردم میبینند منابع عمومی در چرخههای رانتی و غیرپاسخگو گردش میکند و هزینههای بحران بر دوش اکثریت میافتد، نارضایتی از سطح فردی به سطح ساختاری ارتقا پیدا میکند و به بخشی از حافظه مشترک جامعه بدل میشود.
اما این آگاهی در فضایی شکل میگیرد که امکان بیان و سازمانیابی آن محدود است. انسداد سیاسی و اجتماعی، امکان تبدیل مطالبات به اصلاحات پایدار را کاهش داده و تضادها را در وضعیتی فشرده انباشته کرده است. جامعهای که نه مسیر مؤثری برای بهبود معیشت میبیند و نه امکان مشارکت واقعی در تصمیمگیریها دارد، بهتدریج وارد مرحلهای از انباشت خشم و بیاعتمادی میشود. اعتراضات اخیر را باید در همین چارچوب فهمید: نه رخدادی ناگهانی، بلکه نقطهای از تراکم سالها فشار.
گستره اجتماعی و جغرافیایی این اعتراضات نشان داد که بحران از مرزهای گروهی خاص فراتر رفته و به تجربهای عمومی بدل شده است. با این حال، پاسخ حکومت نه اصلاح اقتصادی بود و نه گشودگی سیاسی، بلکه سرکوبی خشن و کشتاری کمسابقه که شکاف میان حاکمیت و جامعه را عمیقتر کرد و لایهای تازه از بیاعتمادی به حافظه جمعی افزود.
در چنین شرایطی، میدان رسانهای نیز به بخشی از سازوکار بحران تبدیل میشود. رسانههای سلطنتطلب با تکیه بر فرسایش امید و بیافقی اجتماعی، روایتی نوستالژیک از گذشته عرضه کردهاند که بر تصویر نظم، ثبات و رفاه تأکید دارد و تناقضها و نابرابریهای تاریخی را به حاشیه میراند. این روایتها تاریخ را به مجموعهای از تصاویر گزینشی تقلیل میدهند و آن را به بدیلی ساده برای حالِ بحرانزده بدل میکنند. نوستالژی در اینجا نه صرفاً یادآوری گذشته، بلکه واکنشی به بیثباتی اکنون است. هرچه فشار اقتصادی و سرکوب سیاسی ادامه مییابد، میل به روایتهایی که وعده پایان سریع این وضعیت را میدهند بیشتر میشود. به همین دلیل، گرایشهای سلطنتطلبانه و دیگر روایتهای اقتدارگرا توانستهاند در سطح گفتمانی برجسته شوند: آنها قطعیت و نظم فوری وعده میدهند، حتی اگر این وعدهها الزاما به حل ریشههای ساختاری بحران منجر نشود.
با این حال، جنبهای دیگر نیز در این میان عمل میکند که کمتر به آن توجه میشود: فرسایش تدریجی پیوندهای اجتماعی و نهادهای میانی. سالها فشار اقتصادی، مهاجرت گسترده، بیثباتی شغلی و محدودیتهای سیاسی، شبکههای همبستگی اجتماعی – از تشکلهای صنفی تا اشکال خودجوش همیاری – را تضعیف کرده است. در نبود این نهادها، جامعه همزمان فردیتر و آسیبپذیرتر میشود. افراد خشم و نارضایتی را تجربه میکنند، اما ابزارهای جمعی برای تبدیل آن به کنش پایدار و سازمانیافته محدود میماند. این خلأ، میدان را برای روایتهای ساده و میانبر بازتر میکند؛ روایتهایی که وعده میدهند بدون طی مسیرهای دشوار و زمانبر، وضع موجود را یکباره دگرگون کنند.
در همین بستر است که پدیدهای نگرانکننده شکل میگیرد: بخشی از مردمی که از هر امکان گشایش درونی ناامید شدهاند، به این نتیجه میرسند که شاید تنها عامل بیرونی بتواند این بنبست را بشکند. این میل به «نجات از بیرون» بیش از آنکه ناشی از محاسبهی واقعبینانه باشد، محصول فرسایش امید درونی و انباشت بیافقی است. وقتی جامعه بارها با وعدههای بینتیجه، اصلاحات ناکام و سرکوب خشونتآمیز مواجه میشود، تصور مداخله خارجی میتواند برای برخی به صورت راهی برای پایان فوری وضعیت موجود جلوه کند. اما این تصور اغلب بدون در نظر گرفتن پیامدهای پیچیده و بلندمدت چنین رخدادهایی شکل میگیرد: از ویرانی زیرساختها و گسترش ناامنی گرفته تا تداوم چرخههای وابستگی و بیثباتی.
این گرایش را باید بخشی از دیالکتیک بحران دانست. ساختاری که از یک سو با فساد و ناکارآمدی اقتصادی عمل میکند و از سوی دیگر با سرکوب سیاسی، ناخواسته جامعه را به نقطهای میرساند که برخی از افراد حتی راهحلهای پرهزینه و پرخطر را نیز قابل تصور میبینند.
در غیاب افقهای واقعی و درونی برای تغییر، تخیل سیاسی میتواند به سوی گزینههایی برود که بیش از آنکه راهحل باشند، بیان شدت بنبستاند. از این منظر، میل به مداخله خارجی نه نشانه قدرت، بلکه نشانه عمق ناامیدی اجتماعی است؛ نشانهای از جامعهای که راههای اصلاح درونی را مسدود میبیند و به همین دلیل به سناریوهایی میاندیشد که خود میتوانند تضادها و رنجها را تشدید کنند.
آنچه امروز در ایران جریان دارد، صرفا مجموعهای از نارضایتیهای مقطعی نیست، بلکه بیان انباشته تضادهایی است که سالها بیپاسخ ماندهاند: اقتصاد رانتی و فاسد، انسداد سیاسی، سرکوب خشونتآمیز، میدان رسانهای نوستالژیک و فرسایش همبستگی اجتماعی. این عوامل در رابطهای متقابل عمل میکنند و یکدیگر را بازتولید میکنند. تا زمانی که بازسازی اقتصادی عادلانه، گشودگی سیاسی واقعی و احیای نهادهای اجتماعی بهطور همزمان در دستور کار قرار نگیرد، چرخه انباشت و انفجار ادامه خواهد یافت و تخیل جمعی همچنان میان نوستالژی گذشته و امید به مداخله بیرونی در نوسان خواهد بود. فهم این درهمتنیدگی، شرط نخست برای گشودن افقی است که از تکرار پیوسته بحران و جستوجوی راهحلهای پرهزینه جلوگیری کند.
مخالفت با حمله به ایران فقط موضع چپها نیست؛ محاسبه سرد رئالیستها







