استبداد را معمولا با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی. این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربه زیستهیاستبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالبا روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود. عاملیت در اینجا صرفا به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربه انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفا تماشاگر نیستم. آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربه درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچ کارهاید». اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هر کدام در جزیره خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی. در چنین وضعیتی، مسئله حیاتی این است که چه چیزی میتواند امکان کنش را به جامعه بازگرداند، یا دستکم از مرگ تدریجی آن جلوگیری کند.
اجازه دهید در اینجا به ایده رایجی که در روزهای اخیر رایج و مورد پسند بسیاری قرار گرفته است اشاره کنیم. ایدهای که با لحنی کم و بیش قاطع میگوید: «در دوران بحران، حقیقت از هر چیز مهمتر است؛ اگر به خاطر حقیقت، دوستیها و رابطهها هم از دست برود، باکی نیست. انقلابها همیناند: باید مرزبندی کرد، می توان برید و تکلیف را روشن کرد». این تز در نگاه اول پرشور و حتی اخلاقی به نظر میرسد، چون بر شجاعت ایستادن پای باورها تکیه میکند. اما اگر آن را بهمثابه یک راهنمای زیست جمعی بپذیریم، بهای پنهانش را نیز باید ببینیم: این ایده، ناخواسته میتواند همان کاری را تکمیل کند که استبداد از ابتدا دنبال کرده است، یعنی تسریع فروپاشی پیوندها و فرسایش امکان کنش جمعی. ما در این نوشتار در حال پاسخ دادن به این باور هستیم. سخن ما این نیست که حقیقت بیاهمیت است یا باید به دروغ و فریب تن داد؛ بلکه سخن اینجاست که در وضعیتی که پیوندها و رابطهها هدف حملهاند، پیوند صرفا یک احساس لطیف نیست؛ شرط امکان سیاست، شرط امکان گفتوگو، و شرط امکان آینده است. و اگر راهی وجود دارد که همزمان مسئولیت اخلاقی را حفظ کند و از فروپاشی اجتماعی جلوگیری کند، آن راه نامش «همبستگی» است.
همبستگی به مثابه کنشی سیاسی
از همینجا میتوان راه دیگری گشود: اگر شکل دیگری از کنش را جدی بگیریم که هم در دسترس باشد و هم سرمایه اجتماعی تولید کند، شاید بتوان عاملیت را، ولو در سطح اجتماعی، دوباره احیا کرد. همبستگی در نگاه اول ممکن است کنشی اجتماعی یا حتی اخلاقی به نظر برسد؛ امری شبیه همدلی، همراهی، یا خیرخواهی. اما در بافت دیکتاتوری، همین کنش اجتماعی میتواند سیاسی شود، هرچند غیرمستقیم. دلیلش به سادگی می تواند این باشد که در جوامعی که قدرت از انزوا و بیاعتمادی تغذیه میکند، پیوند ساختن و پیوند نگه داشتن، در عمل سیاست بنیانی مقاومت است. معنای این سخن آن نیست که همبستگی جایگزین همه اشکال کنش سیاسی میشود، بلکه این است که همبستگی بخشی از زیرساخت سیاست است؛ شرطی که بدون آن، حتی کنشهای پرهزینه یا فرصتی سیاسی هم ممکن است به نتیجه پایدار نرسد.
در این چارچوب، همبستگی دو کار همزمان انجام میدهد. نخست، عاملیت را به فرد بازمیگرداند، به این معنا که کسی که نمیتواند کنش پرهزینه داشته باشد، راهی معتبر برای اثرگذاری مییابد و از وضعیت «تماشاگر بیقدرت» بیرون میآید. دوم، قدرت اجتماعی را بازسازی میکند، یعنی قدرتی که از «با هم بودن» و «قابل اتکا بودن» زاده میشود و همان سرمایهای است که هر تحول سیاسی پایدار دیر یا زود به آن نیاز خواهد داشت. اگر سیاست را تنها در سطح رخدادهای بزرگ و لحظههای انفجاری ببینیم، این سرمایه آرام و تدریجی را نادیده میگیریم. اما تاریخ گذارهای سیاسی نشان میدهد که فروپاشی یک نظم، به خودی خود، به ساختن نظم بهتر نمیانجامد؛ آنچه ساختن را ممکن میکند شبکههای انسانی، توان همکاری، و ظرفیت تحمل اختلاف در چارچوب رابطه است. همبستگی، دقیقا به این معنا، سیاستی زیرساختی است.
بگذارید دوباره به ایده رایجی که ابتدا ذکر کردیم باز گردیم، همان ایدهای که حقیقت را یگانه ارزش میداند و حاضر است برای آن پیوندها را قربانی کند. این باور بر یک پیشفرض تکیه دارد، اینکه حقیقت روشن و در دسترس است و ما میدانیم «حقیقت» کجاست و «خطا» کجا. اما در میدان سیاست، بهویژه در وضعیتهای بحرانی، چنین اطمینانی اغلب یک توهم خطرناک است. نه فقط به این دلیل که دستگاههای تبلیغ و قدرت واقعیت را تحریف میکنند، بلکه به این دلیل سادهتر که حقیقت سیاسی، بر خلاف بسیاری از گزارههای ساده، معمولا تکقطبی و یکدست نیست. حقیقت در تجربه جمعی پراکنده است؛ تکههایی از آن نزد افراد مختلف است؛ و راه نزدیک شدن به آن، بیش از هر چیز، به امکان گفتوگو و شنیدن وابسته است. اگر پیوند را از دست بدهیم، در عمل امکان کشف و نزدیک شدن به حقیقت را هم از دست دادهایم. حقیقت اجتماعی و سیاسی نه در خلأ، که در رابطه شکل میگیرد، در معرض نقد قرار میگیرد و از خلال مقایسه تجربهها روشنتر میشود.
اما نکته حتی از این هم فراتر است. فرض کنیم حقیقت را میدانیم یا دستکم گمان قوی داریم. آیا در زندگی اجتماعی تنها ارزش، حقیقت است؟ پاسخ فلسفی و روانشناسانه ما منفی است. زیست جمعی صرفا مسابقه صدق و کذب نیست. ارزشهای دیگری هم در آن دخیلاند: اعتماد، همزیستی، مراقبت، امکان ساختن آینده، و نفس امکانِ با هم ماندن. گاهی در لحظات اضطرار، ما با تعارض ارزشها روبهرو میشویم؛ یعنی باید میان دو خیر، میان دو ارزش، انتخاب کنیم یا دستکم نسبت آن دو را از نو تنظیم کنیم. در چنین لحظاتی ممکن است لازم باشد حقیقت را، نه به معنای انکار آن، بلکه به معنای تعلیق باور قطعی درباره آن، در «براکت» بگذاریم تا پیوند حفظ شود. این در «براکت گذاشتن»، همان سازوکار اخلاقی شناختی فروتنی است، یعنی پذیرفتن اینکه شاید من همه چیز را ندانم؛ پذیرفتن اینکه دیگری ممکن است تکهای از حقیقت را داشته باشد؛ و مهمتر از همه، پذیرفتن اینکه بدون رابطه، اصلا امکانی برای پیشروی مشترک باقی نمیماند.
از همینجا میتوان دفاعی صریحتر را صورتبندی کرد: در بسیاری از موقعیتهای بحرانی، «پیوند» از «حقیقت ادعایی» مهمتر است؛ نه به این معنا که حقیقت بیارزش است، بلکه به این معنا که پیوند شرط امکان حقیقت مشترک است و نیز شرط امکان آیندهای که در آن حقیقت بتواند معنا داشته باشد. فلسفه اخلاق سالهاست با چنین تعارضهایی سر و کار دارد: آیا همیشه باید حقیقت را گفت اگر به قیمت از دست رفتن دوستی، خانواده، یا اعتماد باشد؟ پاسخ یکدست نیست، اما همین تکثر پاسخها نشان میدهد که در اخلاق زیستجهان، حقیقت تنها ارزش نیست. ما در سیاست نیز دقیقا در چنین میدان چندارزشی زندگی میکنیم. اگر این را بپذیریم، آنگاه همبستگی دیگر «سازشکاری» یا «آرامکردن وجدان» نیست؛ بلکه تصمیمی آگاهانه در برابر یک اخلاق تکارزشی است: اخلاقی که با قطع رابطهها، گمان میکند به حقیقت خدمت میکند، در حالی که ممکن است راه حقیقت و امکان آینده را با هم ببندد.
آیا تلاش برای همبستگی صرفا راهی برای آرام کردن وجدان است؟
اما وقتی رنج بزرگ است، پاسخهای کوچک بیکفایت به نظر میرسند. در بحرانهای عمیق، کنشهای کمهزینه به چشم بسیاری محض «آرامکردن وجدان» تلقی میشوند. این نقد را البته باید جدی گرفت، اما همزمان باید تمایز مهمی را روشن کرد. کوچک بودن ظاهر کنش، لزوما به معنای کوچک بودن اثر آن نیست، بهویژه در شرایطی که ساختار، به صورت سیستماتیک پیوندها را میشکند. هرچه بحران شدیدتر شود، به دلایل گوناگون احتمال انزوا، بدگمانی به دیگری و نا امیدی و بریدن از او افزایش مییابد و درست به همین نسبت، نیاز به شبکههای انسانی، حلقههای حمایتی و ظرفیت جمعی برای زنده ماندن بیشتر میشود. از این رو، اگر شرایط حادتر شده است، اتفاقا اهمیت همبستگی نه تنها کمتر نشده، بلکه بیشتر هم شده است. نه به این دلیل که جایگزین کنش پرهزینه است، بلکه چون پیششرط هر بازسازی بعدی است. جامعهای که پیوندهایش فروپاشیده باشد، حتی اگر روزی فرصت سیاسی پیدا کند، توان سامان دادن به آینده را نخواهد داشت.
پیوند میتواند و باید در عین اختلافنظر حفظ شود!
این نکته ما را به بعد هنجاری همبستگی میرساند. در شرایط بحران باید از کنشهایی که پیوند را نابود میکنند پرهیز کرد، حتی اگر اختلافها واقعی و جدی باشند. این پرهیز به معنای حذف اختلاف نیست، بلکه برعکس، به رسمیت شناختن اختلاف بخشی از همبستگی است. همبستگی بالغ، اتحاد مصنوعی و یکدست نمیخواهد؛ بالعکس در پی این است که افراد بتوانند در عین تفاوت کنار هم بمانند. اگر اختلافِ نظری به ابزار فروپاشی تبدیل شود، جامعه دقیقا به سوی همان وضعی میرود که استبداد از آن تغذیه میکند. همبستگی در این معنا، نه دعوت به همرنگی، بلکه دعوت به «پایداری رابطه» است؛ پایداریای که امکان گفتوگو را حفظ میکند و از فروغلتیدن اختلاف به خصومت جلوگیری میکند.
در اینجا توضیحی روانکاوانه نیز میتواند عمق مسئله را روشنتر کند. وقتی روان با تجربهای فراتر از توان تحملاش مواجه میشود، گاهی به جای حل مسئله که شاید ممکن نباشد به خودِ فرایند پیوند دادن حمله میکند: پیوند میان احساس و معنا، میان فکرها، و میان خود و دیگری. معنا و ترجمه اجتماعی این ایده روشن است؛ وقتی درد و خشم و ناتوانی جمعی زیاد میشود، افراد ممکن است به نزدیکترین رابطهها حمله کنند، نه چون آن رابطهها عامل دردند، بلکه چون یادآور دردند یا درد را آنچنان که ما تجربه میکنیم بازنمایی نمیکنند. آنوقت اختلافهای کوچک بزرگ میشوند و جملاتی از این دست رواج مییابد: «تو به اندازه من خشمگین نیستی»، «تو به اندازه من رنج نکشیدی»، «تو زیادی تندرو هستی»، «تو زیادی محافظهکاری». این جدالها پیوندها و حلقهها را سست میکند و جامعه را بیشتر در وضعیت انزوا و یخزدگی فرو میبرند. اگر این تحلیل را بپذیریم، همبستگی فقط یک توصیه اخلاقی نیست؛ پاسخی درمانگرانه هم هست که به ما میگوید به حفظ و بازسازی پیوندها بپردازیم و در برابر حمله به پیوندها مقاومت کنیم. یعنی مراقبت از روابط، به مثابه کنشی که ما را زنده نگه میدارد تا تکتک یخ نزنیم، گرم بمانیم، و برای آینده جان داشته باشیم.
با این حال حفظ همبستگی در عین اختلافنظر سیاسی اصلا کار آسانی نیست و با توصیه و تجویز ممکن نمیشود. غلبه بر موانع همبستگی در این معنا به دو چیز نیاز دارد: یکی تمرکز هرچه بیشتر بر اهداف و ارزشهای مشترک و دیگری توجه به محدودیتهای اجتماعی و روانشناختیِ بودن با دیگری در عین تفاوت. ما بهحق انباشته از خشمیم و این خشم در موارد فراوانی به سختی راهی برای پردازش و ابراز پیدا کرده است. چندان غریب نیست که این خشم انباشتهشده علیه پیوند عمل کند. خشم انباشته شده، در سطحی جهان ما را دوپاره (ما و آنها) میکند. در این حالت دیگری نه فردی متفاوت که از قبیله بانیان این خشم یا عاملان استمرار آن در شکلی دیگر دانسته میشود. پذیرش خشم، گفتوگو درباره خشم و یافتن راههایی برای جلوگیری از تبدیل خشم به خشونت و پرخاشگری، یکی از لوازم اصلی تلاش برای همبستگی در عین اختلافنظر سیاسی است. در غیر این صورت، همبستگی دعوتی صرف باقی میماند یا به ابزاری برای برتریجویی اخلاقی عدهای بر دیگران تبدیل میشود.
و اینجا یک ابزار اخلاقی ظریف اهمیت پیدا میکند: «تعلیق موقت» یا «سکوت معنادار». گاهی برای حفظ پیوند، لازم است گفتوگو را نه با تحقیر و قطع رابطه، بلکه با نوعی سکوت محترمانه در حالت تعلیق نگه داریم؛ سکوتی که معنایش این است که اکنون نمیتوانیم همدیگر را بشنویم، پس فعلا از آسیب زدن به رابطه پرهیز میکنیم تا زمانهای برسد که دوباره امکان شنیدن فراهم شود. این سکوت، بیاعتنایی نیست؛ مراقبت است. تعلیق حکمهای قطعی، همیشه به معنای تسلیم نیست؛ گاهی به معنای پاسداری از امکان بازگشت به گفتوگوست.
افقهای مسدود جامعه ایران؛ چگونه فساد، سرکوب و نوستالژی امید به مداخله خارجی میآفریند؟
همبستگی چه نیست؟
برای اینکه همبستگی به سوءفهم دچار نشود، باید مرز آن با شفقت یک سویه روشن شود. شفقت یکسویه میتواند رابطهای عمودی بسازد، وقتی من خودم را در سطحی بالاتر ببینم و از آنجا به دیگری کمک میکنم. اما همبستگی رابطهای افقی است؛ ما برابر ایستادهایم چون مسئله ما مشترک و سرنوشت ما بهم گره خورده است. همبستگی یعنی کنار دیگری بودن، نه بالای سر؛ یعنی با هم مراقبت کردن، نه نجات دادن یکطرفه؛ یعنی شریک بودن، نه تقسیم شدن به قربانی و ناجی. این تمایز تعیینکننده است، چون همبستگی اگر به شفقت عمودی تقلیل یابد، پیوند برابر را تضعیف میکند و میتواند خود به نوعی بازتولید سلطه تبدیل شود.
همچنین همبستگی به معنای تأیید کامل دیگری هم نیست. میتوان با کسی اختلافنظر جدی داشت، اما همچنان به این نتیجه رسید که حفظ پیوند، بهویژه در شرایطی که جامعه در معرض فروپاشی است، یک ضرورت اخلاقی و عملی است. در اینجا همبستگی شبیه نوعی فضیلت سیاسی میشود؛ فضیلت نگه داشتن رابطه در لحظهای که شکستن رابطه آسانترین واکنش است. این فضیلت با تمرین صبوری، تحمل و گفتوگوی مداوم شکل میگیرد، نه با یکدست کردن صداها و نه با مطالبه همفکری کامل. جامعهای که تنها در صورت توافق کامل کنار هم میماند، در نخستین اختلاف فرو میپاشد؛ اما جامعهای که ظرفیت ماندن در کنار تفاوت را پرورش داده، امکان آینده را حفظ میکند.
در عین حال، در اینجا باید یک پرسش دشوار را نیز صادقانه طرح کرد؛ پرسشی از جنس اخلاق سیاسی. آیا واقعاً همه پیوندها را باید نگه داشت؟ مرز همبستگی کجاست؟ اگر همبستگی را سیاست پیوند بدانیم، آیا این سیاست شامل کسانی هم میشود که درون ساختار سرکوب جا دارند، یا از آن نفع میبرند، یا در استمرار آن نقش دارند؟ این پرسش را نمیتوان به سادگی حل و فصل کرد. در حقیقت، دو نگرانی حقیقی در اینجا وجود دارد. از یک سو، واقعیت این است که جامعه آینده ناگزیر با میلیونها انسانی روبهروست که به هر نحوی با ساختار موجود نسبت داشتهاند؛ حذف همه این افراد، نه ممکن است و نه لزوما عادلانه، و مهمتر از همه، میتواند به چرخهای تازه از خشونت و انتقام بیانجامد. از سوی دیگر، اگر همبستگی به معنای «بیتفاوتی اخلاقی» یا «پاک کردن مرز مسئولیت» فهم شود، خود به بیعدالتی تبدیل میشود و رنج قربانیان را دوباره خفته میکند. شاید در این جا معقول تر آن است که این تنش را به عنوان پرسشی باز نگه داریم: همبستگی چگونه میتواند همزمان به «امکان همزیستی آینده» وفادار بماند و به «ضرورت پاسخگویی و عدالت» پشت نکند؟ طرح این پرسش، خود بخشی از بلوغ اخلاقیِ پروژه همبستگی است.
همبستگی در عمل
اگر این تصویر فلسفی را به سطح زندگی روزمره بیاوریم، با مصادیق گوناگونی از تلاش برای ساختن و حفظ همبستگی روبرو میشویم. همبستگی در عمل روزمره به معنای حفظ حلقههای کوچک، بیرون کشیدن افراد از تنهایی (البته بدون تحمیلِ حضور خود به دیگری)، پیوند با خانوادههای داغدار و آسیبدیده در حد توان، تسهیلگری پیوند میان انسانها، پرهیز از تخریب رابطه در اوج خشم، و مراقبت از «گرما»ی جمعی است. این امور ممکن است کنشهای کوچکی به نظر برسند، اما اثرشان در بلندمدت ساختن همان چیزی است که جامعه بدون آن زمینگیر میشود، یعنی اعتماد، شبکه، همراهی، و ظرفیت همکاری. به همین دلیل است که همبستگی نه نسخه ساده برای بحران پیچیده است و نه جایگزین همه اشکال کنش، اما حقیقتی بنیادی را یادآوری میکند که باید آن را تلقین و تکرار کرد: استبداد فقط با سرکوب پیش نمیرود؛ با بریدن رابطهها و پیوندها هم پیش میرود. پس هر جا که ما رابطهای را حفظ میکنیم، حلقهای را زنده نگه میداریم، کسی را از تنهایی بیرون میکشیم، یا از حمله به پیوندها خودداری میکنیم، در حال ساختن مقاومتی هستیم آرام، بیادعا و کمصدا، اما بنیادین؛ مقاومتی که شاید در لحظه دیده نشود، اما در بلندمدت خصوصا در زمان گذار، تعیینکننده خواهد بود.







