آیا آنچه در حال فرسایش است، صرفا قدرت آمریکا است، یا خودِ نظم امپریالیستی؟
بعد از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده نه فقط بهعنوان یک قدرت برتر، بلکه بهمثابه مرکز یک نظم جهانی عمل میکرد؛ نظمی که در آن سلطه، چه بهصورت عریان و چه در قالب نهادها، ائتلافها و قواعد بهظاهر «بیطرف» اعمال میشد. سازمان ملل متحد، پیمانهای نظامی و شبکههای اقتصادی جهانی، نه صرفا ابزارهای همکاری، بلکه سازوکارهای تثبیت این برتری بودند. در این سازوکار، نیروهای متحد آمریکا نمیتوانستند بهسادگی به خواستههای این کشور «نه» بگویند. این وضعیت، چه در دوران جنگ سرد و چه پس از فروپاشی نظام شوروی، کموبیش برقرار بود. پاسخ «نه» به خواستههای ایالات متحده، میتوانست به انزوا، تنهایی ژئوپلیتیک و گسست از نظمی منجر شود که گویی نمیشد از آن فراتر رفت.
در چنین نظمی، قانون نانوشتهای وجود داشت که بهمثابه یک «ضرورت»، همه نظمها یا حتی قوانین داخلی کشورها را بازتعریف میکرد. جهان بهگونهای سامان یافته بود که گویی بدیلی برای این مرکزیت وجود ندارد.
حتی رویدادهایی مانند جنگ ایالات متحده علیه ویتنام، با همه هزینههای انسانی و سیاسی، نتوانست این منطق را بهطور کامل متزلزل کند. چرا که مسئله صرفا اعمال قدرت نبود، بلکه «پذیرش قدرت» بود. در جنگ ویتنام، کره جنوبی، استرالیا، تایلند، نیوزیلند، فیلیپین و حتی ایران حضور نظامی داشتند.
اما امروز، آنچه در حال فرسایش است، دقیقا همین پذیرش است. در تنشها و رویارویی اخیر ایالات متحده با ایران، بهجز اسرائیل که نقشی محوری داشت، کشورهای دیگر به آمریکا «نه» گفتند. انگلستان به آمریکا اجازهای محدود داد تا از پایگاههایش برای مقاصد دفاعی استفاده کند، اما دیگر کشورها حتی در این حد هم نزدیک نشدند. اسپانیا نهتنها مجوز استفاده از پایگاههایش را صادر نکرد، بلکه اجازه تردد هواپیماهای آمریکایی از حریم هواییاش را نیز نداد؛ نکتهای که باعث عصبانیت رئیسجمهوری ایالات متحده شد، چنانکه حتی خبرهایی درباره درخواست حذف اسپانیا از ناتو مطرح شد. با این حال، سایر کشورهای ناتو نیز از همکاری با دولت ترامپ سرباز زدند. این اتفاق آنقدر برای دولت آمریکا مهم بود که ناوهای انگلیسی را «اسباببازی» خواند و گفت به آنها نیازی ندارد. ترامپ که پیشتر نیز گفته بود میخواهد از ناتو جدا شود، بار دیگر این موضع را تکرار کرد.
در ادامه همین فاصلهگذاری، نشانههای شکاف در سطح گفتار سیاسی نیز آشکار شده است. اظهارات فریدریش مرتس درباره «تحقیر ایالات متحده» از سوی ایران و نبود یک استراتژی منسجم برای خروج از این وضعیت، بیش از آنکه صرفا متوجه ایران باشد، بیانگر نوعی تردید در درون اروپا نسبت به کارآمدی و انسجام راهبردی واشینگتن است. وقتی یکی از بازیگران اصلی اروپا، نه از موضع همراهی، بلکه با لحنی انتقادی و همراه با نگرانی سخن میگوید، این نشان میدهد که شکاف در سطحی عمیقتر از اختلافات تاکتیکی شکل گرفته است.
این واگرایی حتی به حوزههای ارزشی و سیاسی نیز کشیده شده است. واکنش جورجیا ملونی به حملات لفظی دونالد ترامپ به پاپ، و دفاع او از حق رهبران مذهبی برای موضعگیری درباره صلح، نشانهای از آن است که اختلافات، دیگر صرفا بر سر منافع یا محاسبات امنیتی نیست، بلکه به سطح مشروعیت و ارزشها نیز رسیده است. پاسخ تند ترامپ به این موضعگیری و ابراز نارضایتی از فاصله گرفتن ایتالیا از سیاستهای آمریکا، این شکاف را آشکارتر کرد؛ شکافی که نشان میدهد حتی متحدان نزدیک نیز دیگر حاضر نیستند هزینههای سیاسی و اخلاقی همسویی کامل با واشینگتن را بپذیرند. فراموش نکنیم که ایتالیای تحت رهبری ملونی، یکی از نزدیکترین متحدان دولت ترامپ بوده است؛ اتحادی که از همسویی سیاسی راستگرایانه این دو ناشی میشد.
برای آنکه بدانیم ریشه این «نه» متحدان به دولت ایالات متحده کجاست، نیازی به رجوع به گذشتههای دور نیست. دونالد ترامپ با بیانات تند، تصمیمگیریهای لحظهای و نمایش عریان تمایلات امپریالیستی آمریکا، نهتنها کشورهای مقابل، بلکه حتی متحدانش را نیز آزرده است.
کاهش تمایل به همراهی در ائتلافهای نظامی، فاصلهگذاریهای اروپا، و بازتعریف روابط از سوی کشورهایی مانند کانادا، همگی نشانههایی از این واقعیتاند که «مرکز» دیگر بدیهی تلقی نمیشود. ترامپ با «فرماندار» خواندن جاستین ترودو، نخستوزیر پیشین، و مارک کارنی، نخستوزیر فعلی کانادا، با هدف تصاحب همسایه شمالی، عملا حاکمیت کانادا را تهدید کرد. برپایی جنگهای تعرفهای با یکی از نزدیکترین متحدان ایالات متحده، کانادا را در دورترین موقعیت از همسایه جنوبیاش قرار داد. با درک این موضوع، سخنان مارک کارنی درباره پایان یک رابطه تاریخی با ایالات متحده، اگرچه هنوز در چارچوبی محتاطانه بیان میشود، اما حامل یک دلالت مهم است: حتی در قلب جهان غرب، وابستگی دیگر یک سرنوشت محتوم تلقی نمیشود. این نکات در سخنرانی او در مجمع جهانی اقتصاد داووس نیز بهوضوح دیده میشد.
اگر همه اتفاقهای پیرامون جزیره گرینلند، پاسخ دانمارک و اتحادیه اروپا به دولت آمریکا را در کنار جدال با کانادا بگذاریم، عمق بیان تمنای امپریالیستی ایالات متحده را بیشتر درک خواهیم کرد و به قول زندهیاد فریبرز رئیسدانا، روشنتر درمییابیم که «آمریکا نمیتواند به دیگر کشورها تجاوز نکند».
سیاستهای دونالد ترامپ، از تهدید نظامی تا جنگهای تعرفهای، ادامه همان سنت امپریالیستی همیشگی این کشور است که اینبار علنیتر شده است. آنچه پیشتر در قالب «رهبری جهانی» ارائه میشد، اکنون بیش از هر زمان دیگری بهصورت تحمیل منافع یکجانبه دیده میشود.
در این میان، تنشهای فزاینده در سایر سطوح، از مواضع اخلاقی علیه جنگ تا درگیریهای سیاسی و حقوقی میان بازیگران منطقهای، نشان میدهد که این واگرایی، صرفا تاکتیکی نیست، بلکه به سطحی ساختاری رسیده است. آنچه در حال رخ دادن است، نه فروپاشی ناگهانی یک قدرت، بلکه فرسایش تدریجی نظمی است که بر نابرابری، مداخله و برتریجویی بنا شده بود.
«نه» کشورهای متحد به ایالات متحده و ترامپ، در ماجرای بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران، ابعادی روشنتر به خود گرفت و تا آنجا پیش رفت که بریتانیا و فرانسه خود جداگانه دست به تحرکاتی زدند، اما به ائتلاف با آمریکا علیه ایران نپیوستند.
در این چارچوب، بازخوانی بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶، معنایی فراتر از یک روایت تاریخی پیدا میکند. این بازخوانی راهی برای فهم لحظات گسست در نظمهای امپریالیستی است. اقدام جمال عبدالناصر، تنها یک چالش منطقهای نبود؛ بلکه لحظهای بود که نشان داد یک قدرت استعماری دیگر قادر نیست بدون مقاومت، اراده خود را تحمیل کند. افول امپراتوریها، اغلب از جایی آغاز میشود که دیگران «نه» گفتن را ممکن میبینند. شباهتها اینبار به افول هژمونی ایالات متحده اشاره دارند و مهم نیست که تنگه هرمز به وضعیت پیش از جنگ چهلروزه بازگردد یا نه؛ اعتباری از دست رفته است.
امروز، در تنگه هرمز، مسئله نه صرفا کنترل یک گذرگاه حیاتی، بلکه تلاش برای بازتولید همان منطق سلطه است، آن هم در شرایطی که مشروعیت آن بهشدت تضعیف شده است.
در این معنا، تمثیل سوئز بار دیگر معنا پیدا میکند: اگر آنجا انسداد یک کانال پایان یک دوره را اعلام کرد، امروز این «امتناع از تبعیت» است که همان نقش را ایفا میکند. شاید دیگر مهم نباشد که ایالات متحده بتواند با محاصره بندرهای ایران و آبراههای منتهی به هرمز، سلطه خود را تحمیل کند؛ مهم این است که جرات «نه» گفتن به امپریالیسم آمریکا در حال بدل شدن به امری عادی است.
دیگر این پرسش مطرح نیست که آیا آمریکا همچنان قدرتمند است یا نه؛ بلکه این است که آیا جهان هنوز حاضر است این قدرت را بهعنوان یک هژمونی مشروع بپذیرد یا نه؟ این میتواند آغاز یک گفتمان تازه در نظم جهانی باشد.







