در خلال مراسم هفتم خسرو علیکردی اتفاق مهمی رخ داد: سلطنتطلبان سخنرانی خانم نرگس محمدی را بر هم زدند، علیه او شعار دادند و حتی به سمت او سنگ پرتاب کردند.
فارغ از نقد به عملکرد و گفتار خانم محمدی در این برنامه آنچه را که رخ داد میتوان عینی شدن نتیجه این دیدگاه دانست که: شکل نظام سیاسی مهم نیست، مهم نیست که شما سلطنتطلب هستید یا جمهوریخواه، مهم این است که حامی حقوق بشر و دموکراسی باشید و بالطبع شکل نظام اهمیتی ندارد، مهم محتوای نظام سیاسی است.
نتیجه واضح تلقی فوق از فرم و محتوا را میتوان در این مراسم ختم مشاهده کرد. آنچه برای خانم محمدی رخ داد به ما نشان میدهد که فرم نظام سیاسی، محتوا را تعیین میکند. اینگونه نیست که محتوا بتواند فارغ از فرم ساخته شود. اساساً چیزی به نام استقلال محتوا وجود ندارد، هرچه هست فرم است. فرم پادشاهی یا سلطنتخواهی تولیدکننده چنین رفتارهایی است که دیدیم و در این سالها در مواجهه با افراد و ایدهها مشاهده کردهایم. اگر چنانچه شما فرم سلطنت را به رسمیت بشناسید و بگویید که ملاک قضاوتْ حقوق بشر بوده و فرمها مهم نیستند، نتیجهاش این خواهد شد که فرم، محتوای خود را در لحظهای ویژه نشان همگان خواهد داد.
فرمها خود را همواره در محتوای خاصی ظاهر میکنند. نمیتوان داخل هر فرمی، هر محتوایی ریخت؛ زیرا که فرمها تاریخیاند، یعنی تاریخی دارند که از گذشته به ما ارث میرسد؛ چیزی که میراث نامیده میشود. فرمها دستورالعملی دارند و محتواها را تولید میکنند. سرکوب و ستمگری میراث فرم سلطنت است.
فرمی که به نام سلطنت میشناسیم، با میراثی که دارد، محتوایی تولید میکند که راه فراری از آن نیست. یک پیوند درونی و جوهری بین سلطنتخواهی یا ولایت فقیهخواهی با حمله به دیگری، تجمعات و «فحش» وجود دارد. ما در واقع نمیتوانیم مدعی شویم که فرم اهمیت ندارد. این اشتباهی است که روزگاری سعید حجاریان آن را صورتبندی کرد. او در ابتدای دوره اصلاحات گفت که فرم ولایت فقیه مهم نیست؛ میتوان ولایت فقیه داشت، همین قانون یا همین فرم وجود داشته باشد اما محتوایش دموکراتیک باشد؛ چیزی که نام آن را مردمسالاری دینی گذاشته بودند. توجه نشد که هر فرمی محتوای خاص خود را دارد. محتواها در اختیار ما نیست بلکه تاریخی دارد که پدیدارها در آن محقَق میشوند. دقیقاً به همین خاطر است که در میان سلطنتطلبان یا ولایتخواهان کسانی که به دموکراسی یا آزادی بیان قائل هستند به سرعت به حاشیه رفته، اقلیت شده و کنار میروند.
افراد در قبال فشار اجتماعی گروههای سیاسی مجبور میشوند که سلطنتطلبی را به رسمیت بشناسند و مدام تکرار کنند که مهم محتوای دموکراتیک است، فرم اهمیتی ندارد. آنها به این دام میافتند تا اینکه از جانب پادشاهخواهان طرد نشوند و «محبوب» بمانند. چیزی شبیه فشار اجتماعی حامیان رهبری خمینی در حوالی انقلاب ۵۷ که باعث شد روشنفکران روحانیت و در واقع ولایت فقیه را بپذیرند؛ با این توهم که میتوان این فرم را با محتوایی دلخواه پر کرد. از سوی دیگر شاید به این گمان میافتند که باید اتحاد ساخت تا جبهه مقابل حکومت قویتر شود؛ اما شکست آنان قطعی است.
تصور میشود که میتوان بین سلطنت، دموکراسی، آزادی و عدالت اشتراکی پیدا کرد و اتحادی ساخت، اما آنان در بزنگاه تاریخی (آنگونه که در ۵۷ اتفاق افتاد) شکست را تجربه خواهند کرد. اگر چنانچه شما چیزی به نام سلطنتخواهی را امروز با سودای «براندازی» به عنوان یک فرم خنثی، به رسمیت بشناسید، با محتوایی پر خواهد شد که تمامی سادهدلان انگشت به دهان باقی خواهد ماند. به رسمیت شناختن فرم سلطنت، امکانی را برای شکست دوباره پروژه دموکراسیخواهی فراهم خواهد کرد. آنچه در مراسم ختم مرحوم علیکردی در خلال شعارها و فحشها و سنگها به زندانیان سیاسی دیدیم محصول به رسمیت شناختن و عادیسازی باور به سلطنت توسط انواع نیروهای سیاسی از جمله خود همین زندانیان است.






