یکشنبه، ۲ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاه

نجات یا بازتولید رنج؟ مداخله از سارایوو تا تهران

بابک دُربیکی

بابک دُربیکی

بابک دُربیکی مدرس ارتباطات و عضو پیشین هیات علمی دانشگاه آزاد است

در اغلب بحث‌ها، مداخله بشردوستانه برای «نجات انسان‌ها» یا «کاهش رنج» با یک فرض ساده آغاز می‌شودهرچه رنج بیشتر، ضرورت مداخله بیشتراما این فرض اخلاقی برای تصمیم‌گیری کافی نیستتجربه‌های چند دهه اخیر نشان می‌دهد شدت رنج، نه راهنمای قابل اتکایی برای مداخله است و نه پیش‌بینی‌کننده پیامد آن.

این بحث در خلأ شکل نمی‌گیردکشتار گسترده و کم‌سابقه معترضان در داخل ایران واقعیتی است که نقطه شروع هر ارزیابی است و نمی‌توان آن را نادیده گرفتبا این حال، همین واقعیت به‌تنهایی پاسخ این پرسش را نمی‌دهد که مداخله نظامی، در مجموع، به کاهش رنج منجر می‌شود یا نه.

مساله، صرفِ رنج یا شدت آن نیست که تعیین می‌کند مداخله نظامی چه می‌کند و به کجا می‌رسدبدون فهم رابطه میان شرایط، کنش و پیامد، مداخله از یک پاسخ اخلاقی به یک ریسک ساختاری تبدیل می‌شوداین به معنای نفی اخلاق نیست، بلکه تعیین شرط امکان تحقق آن است.

این متن نه در پی توجیه مداخله است و نه رد اخلاقی آن؛ مساله این است که در چه شرایطی اساسا کار می‌کند و در چه شرایطی نمی‌کند.

تجربه‌هایی مانند بوسنی، کوزوو، سومالی، لیبی و رواندا نشان می‌دهد میان سطح خشونت و نتیجه مداخله رابطه مستقیمی وجود ندارددر برخی موارد، مداخله به مهار نسبی خشونت انجامیده، در برخی دیگر به بی‌ثباتی گسترده‌تر و در مواردی نیز اساسا مداخله‌ای صورت نگرفته استآنچه نتیجه را تعیین می‌کند، نه شدت بحران، بلکه ساختار شرایطی است که مداخله در آن عمل می‌کند.

در بوسنی، مداخله زمانی اثرگذار شد که میدان به تعادل نسبی رسیده بود و هزینه ادامه جنگ را بالا برددر کوزوو، محدود بودن میدان و برتری نظامی، اثرگذاری نسبتا کنترل‌پذیر را ممکن کرددر مقابل، در سومالی، پراکندگی بازیگران مداخله را به درگیری مستقیم کشاند، بدون آن‌که به ثباتی پایدار برسددر لیبی، گسست میان هدف و مسیر، مداخله را از «حفاظت» به «فروپاشی» رساند، بدون آن‌که نظمی جایگزین شکل بگیرددر رواندا نیز با وجود خشونت حداکثری، اساسا مداخله‌ای صورت نگرفت.

این تجربه‌ها نشان می‌دهد مداخله بشردوستانه، بیش از آن‌که پاسخ به رنج باشد، تابع امکان استپرسش تعیین‌کننده این نیست که «رنج چقدر است»، بلکه این است که «آیا مداخله در این شرایط قادر به کاهش خالص رنج است؟».

برای پاسخ، چهار متغیر حداقلی قابل استخراج است:

نخست، قابلیت مداخلهامکان اثرگذاری هدفمند بر بازیگران اصلیدر میدان‌های پراکنده، این قابلیت محدود می‌شود و مداخله خود به بخشی از بی‌ثباتی بدل می‌شود.

دوم، پیوستگی اجراانسجام میان هدف، ابزار و وضعیت پسامداخلهگسست در این زنجیره، مداخله را در مرحله تثبیت فرو می‌ریزد.

سوم، مسیر سیاسیاتصال مداخله به یک وضعیت پایانی قابل تحققبدون آن، فشار به نظم پایدار ترجمه نمی‌شود.
چهارم، ظرفیت جذب داخلیتوان ساختارهای داخلی برای تبدیل پیامدهای مداخله به نظمدر غیاب آن، تضعیف ساختار موجود به خلأ قدرت می‌انجامد.

این متغیرها مستقل عمل نمی‌کنند؛ رابطه آنها بیشتر ضربی استضعف جدی در هر یک، به‌ویژه در قابلیت مداخله و پیوستگی اجرا، می‌تواند کل فرآیند را مختل کندبه همین دلیل، موارد موفق مداخله در عمل محدود و استثنایی‌اند.

در نتیجه، معیار ارزیابی نیز باید تغییر کندرنج تنها به وضعیت پیش از مداخله محدود نیست؛ باید کل فرآیند را دیدتلفات پیش و پس از مداخله، واکنش‌ها، گسترش درگیری و بی‌ثباتی پس از آنپرسش واقعی این استآیا مداخله، در مجموع و در یک افق زمانی معقول، رنج را کاهش می‌دهد یا بازتولید می‌کند؟

 

کاربردایران

اگر این چارچوب را ملاک بگیریم، مساله نه انتخاب میان «مداخله یا عدم مداخله»، بلکه سنجش امکان کارکرد آن است.

ساختار قدرت در ایران چندلایه، انعطاف‌پذیر و تا حدی توزیع‌شده است؛ این ویژگی، قابلیت مداخله را محدود می‌کند و اثرگذاری هدفمند را دشوار می‌سازد.

از سوی دیگر، نشانه روشنی از پیوستگی اجرا دیده نمی‌شودمداخله محدود می‌تواند به‌سادگی به تضعیف گسترده ساختار قدرت بینجامد، بدون آن‌که مسیر روشنی برای مرحله پس از آن وجود داشته باشداین گسست تا حدی به ناهم‌خوانی اهداف بازیگران خارجی بازمی‌گردداز تغییر رژیم تا مهار یا تغییر رفتارناپایداری در اهداف اعلامی نیز این گسست را تشدید می‌کند.

مسیر سیاسی مبهم است؛ نه چارچوبی برای انتقال قدرت در داخل به‌روشنی قابل شناسایی است، و نه اجماعی بین‌المللی بر سر وضعیت پایانی وجود دارد.

در نهایت، ظرفیت جذب داخلی محدود استنارضایتی گسترده است، اما به نیرویی سازمان‌یافته برای شکل‌دهی به نظم جایگزین تبدیل نشده استدر چنین شرایطی، تضعیف ساختار موجود با خطر خلأ قدرت و چندپارگی همراه است.

بر این اساس، سه مسیر قابل تصور است:  تضعیف بدون فروپاشی؛ فروپاشی کنترل‌نشده؛ و گذار کنترل‌شده، که مستلزم هم‌زمانی شروطی است که نشانه‌ای از آنها دیده نمی‌شود.

از میان این‌ها، تنها مسیر سوم امکان کاهش خالص رنج را دارد و در عین حال کم‌احتمال‌ترین است.

در چنین وضعیتی، مساله این نیست که مداخله «موجه» است یا نه، بلکه این است که آیا اساسا «ممکن» است به نتیجه‌ای قابل دفاع برسداین دو یکی نیستند.

مداخله نظامی «بشردوستانه» تنها زمانی معنا دارد که شرایط تحقق آن وجود داشته باشددر غیر این صورت، این عنوان بیش از آن‌که راهنما باشد، گمراه‌کننده است؛ و در شرایطی که این امکان وجود ندارد، مداخله، بیش از آن‌که راه‌حل باشد، خود به بخشی از مساله تبدیل می‌شود.

*یادداشت‌های منتشرشده در بخش دیدگاه‌ها، الزاما بازتاب‌دهنده نظرات رسانه نیماد نیست.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

جوراب نایلونیِ سیاست: پارادوکس مبارزه

تحلیل وضعیت در شرایط اندوه، ماتم و ناامیدی کاری بس دشوار است. لیکن تحلیلگر ناچار به تقسیم خود است: بخشی که سوگوار و خشمگین است و بخشی دیگر که لازم می‌داند بر تجربیات، نقصان‌ها، ناکامی‌ها، شکست‌ها و البته مخاطرات تأمل کند. چرا که بدون تامل بر تجربیات تا ابد ممکن است در حلقۀ باطل خشونتی بی‌فرجام گرفتار آییم. در متن پیش رو تلاش می‌کنم آن بخش سوگوار را در دل نگاه دارم و آن بخش تحلیلگر را بی‌پرده‌پوشی به زبان آورم.

فقر نظریه؛ فرانکشتاینِ سلطنت‌طلبیِ نو

خوابی که مری شرلی دید، انگار رویای صادقه‌ای است که باید جزء جزء برای ما اتفاق بیفتد. حتی تفسیرها و تحلیل‌های آن بخشی از زندگی روزمره ما شده است، رویای مردی که از تکه‌های بدن مردگان ساخته شده، مردی که تمثال شر و شرارت نیست، اما نمی‌تواند از آن جدا باشد. او حتی نمی‌تواند با آفریننده‌اش سر کند و دکتر ویکتور فرانکشتاین را تنها می‌گذارد تا تنهایی خودش را آغاز کند.

دیدگاه

نجات یا بازتولید رنج؟ مداخله از سارایوو تا تهران

در اغلب بحث‌ها، مداخله بشردوستانه برای «نجات انسان‌ها» یا «کاهش رنج» با یک فرض ساده آغاز می‌شود: هرچه رنج بیشتر، ضرورت مداخله بیشتر. اما این فرض اخلاقی برای تصمیم‌گیری کافی نیست. تجربه‌های چند دهه اخیر نشان می‌دهد شدت رنج، نه راهنمای قابل اتکایی برای مداخله است و نه پیش‌بینی‌کننده پیامد آن.