در توییتی خواندم که چرا برای کشتگان جنگ سوگواری نمیکنید؟ نویسنده در واقع از نکتهای مهم در زوال اخلاقی-سیاسی پرده برمیدارد: قاتل است که اجازه سوگواری میدهد.
جودیت باتلر، در کتاب قابهایی از جنگ (۲۰۰۹)، این پرسش را مطرح میکند که «چه زمانی یک زندگی قابل سوگواری است؟» باتلر توضیح میدهد که همه زندگیها بهنحو برابر «سوگواریپذیر» دیده نمیشوند؛ بلکه رسانهها و قدرت سیاسی تعیین میکنند چه مرگهایی دیده و چه مرگهایی نادیده شوند.
دیدگاهی که باتلر پیش میکشد، از پرسشی ساده لیکن تکاندهنده میآغازد: آیا تمام زندگیها به یک اندازه «قابل سوگواری»اند؟ او استدلال میکند که تجربه ما در عمل نشان میدهد که پاسخ منفی است. در جهان معاصر، برخی زندگیها از پیش در چارچوبهایی قرار میگیرند که آنها را ارزشمند، قابل دیدن و شایسته سوگواری میسازد، در حالیکه زندگیهای دیگر اساسا در این چارچوبها به رسمیت شناخته نمیشوند.
باتلر این موضوع را با مفهوم «قاببندی» (framing) توضیح میدهد. رسانهها، گفتمانهای سیاسی و ساختارهای قدرت تعیین میکنند که چه کسی بهعنوان «قربانی» دیده شود و چه کسی نه. وقتی مرگ یک فرد با نام، تصویر و روایت همراه میشود، امکان همدلی و سوگواری جمعی فراهم میشود. اما وقتی همان مرگها به شکل آمار، یا بدون چهره و داستان بازنمایی شوند، بهتدریج از حوزه احساس و اخلاق بیرون میافتند. به این ترتیب، نادیدهگرفتن، تنها نه یک «غفلت»، بلکه نتیجه یک نظم نمادین و سیاسی است. در این چارچوب، «سوگواری» نه فقط واکنشی عاطفی بلکه نیز عملی سیاسی است. اینکه چه مرگی سوگواری میشود، نشان میدهد چه زندگیای بهمنزله «زندگیِ کامل» یا «زندگیِ ارزشمند» در اکنونیت آن جامعه به رسمیت شناخته شده است. به بیان دیگر، سوگواری نوعی تأیید است: تأیید اینکه این زندگی اهمیت داشت؛ چیزی که فقدانش واقعی و دردناک است. وقتی این تأیید از برخی افراد، چهرهها و گروهها دریغ میشود، آنها به حاشیه رانده میشوند، حتی در مرگ.
لیکن نکته مهم اینکه به تعبیر باتلر ما همگی در موقعیت «آسیبپذیری مشترک» قرار داریم. جنگ مثال روشنی ازین اشتراک است. بمبها دیدگاه شما را پیش از اصابت ارزیابی نمیکنند. باتلر میگوید همه انسانها بهنحو بنیادی در معرض آسیب، فقدان و مرگند. اما نظامهای سیاسی-گفتمانی این آسیبپذیری را بهگونه نابرابر توزیع میکنند: برخی زندگیها محافظت میشوند، برخی دیگر در معرض خشونت دائمی قرار میگیرند و حتی مرگشان نیز عادیسازی میشود. این نابرابری در دیدهشدن و سوگواری بخشی از همان نابرابری در زیستن است.
باید از خود مدام بپرسیم چه زندگیهایی اکنون برای ما «قابل دیدن»اند و چرا؟ این پرسش، اگر جدی گرفته شود، میتواند مرزهای همدلی را گسترش دهد و ما را به سوی نوعی همبستگی انسانی سوق دهد که در آن هیچ زندگیای از پیش بیارزش فرض نشود.
اگر در پیش روی خود افرادی را میبینیم که برای کشتگان هواپیمای اکراینی، دیماه و جنبش ژینا سوگواری میکردند اما کشتگان حمله آمریکا و اسراییل را سوگواریناپذیر ساختهاند، بیش از هر چیز کیفیت یک گفتمان سیاسی و رسانههای متکی به آن را نشان میدهند که توانستهاند رابطه امر سیاسی را با خیر جمعی قطع کنند.








