جنگها تنها توان تخریب مهاجم یا میزان آسیبپذیری طرف مقابل را آشکار نمیکنند؛ گاه محدودیت قدرت مهاجمان و ظرفیت ایستادگی مدافعان را نیز عیان میسازند. برای ایران، پرسش اصلی پس از جنگ دوازدهروزه و رویارویی گستردهتر بعدی همین است: آنچه در میدان آشکار شده، آیا میتواند به امنیتی پایدار، گشایشی اقتصادی و سهمی مؤثر در آینده منطقه منجر شود؟
قدرت ژئوپلیتیک ایران زمانی اهمیت ملی پیدا میکند که از توصیف توان مقاومت فراتر رود و به بازیگری مؤثر در منطقه برسد.
ایران: از هزینه تقابل تا منفعت تفاهم
در ارزیابی قدرت ایران باید میان تحمل خسارتهای جنگ، توان ادامه پاسخ و دستاوردهای سیاسی آن تفکیک کرد. تحمل خسارت ( یا به تعبیرِ رایج : مقاومت) بهخودیخود نشانه پیروزی نیست؛ همانگونه که برخورداری مهاجم از برتری نظامی نیز الزاما به معنای تحقق اهداف سیاسی او نیست.
پرسش تعیینکننده این است که جنگ چه تغییری در محاسبات دو طرف و کشورهای دیگر منطقه و جهان ایجاد کرده است؟
برای کشورهای عربی پیرامون ایران، این محاسبه صریحتر و جدیتر است : حضور پایگاهها، تأسیسات و امکانات یک قدرت خارجی تا چه حد برای آنان بازدارندگی و امنیت ایجاد کرده، و در چه شرایطی خود به منشأ آسیبپذیری تبدیل شده است؟برای ایران نیز پرسش متقابل این است که چگونه میتوان از تبدیل خاک همسایگان به بستر تهدید جلوگیری کرد، بیآنکه مناسبات بلندمدت با همان همسایگان در چرخهای فرسایشی گرفتار شود؟
این اختلاف برداشت در مواضع اعلامشده طرفها آشکار است. مقامهای ایرانی هدف گرفتن تأسیسات و داراییهای آمریکا در کشورهای منطقه را بخشی از دفاع مشروع خود میدانند ؛در این میان، دولت بریتانیا حمایت از شرکای منطقهای در برابر حملات ایران را مبنای اقدامات خود دانسته است. این مواضع، پیش از آنکه داوری نهایی درباره مشروعیت هر اقدام باشند، نشان میدهند که امنیت ایران، همسایگان و نیروهای خارجی تا چه اندازه به یکدیگر گره خورده است.
ساختن نظم پایدار در خاورمیانه مستلزم در نظر گرفتن ظرفیتها و نگرانیهای ایران است. اما حضور اجتنابناپذیرِ ایران در محاسبات و معادلات منطقهای (خاورمیانه) با شراکت راهبردی ( با کشورهای همین منطقه) هنوز فاصلهای جدی دارد.
عبور از این فاصله نیازمند ابتکار سیاسی است؛ ابتکاری که توان تحمیل هزینه را با پیشنهاد ترتیباتی سودمند برای امنیت و همکاری همراه کند. برای فهم امکان چنین ابتکاری، باید موقعیت قدرتهای خارجی را نیز در امتداد تاریخ دید.
ساختن نظم پایدار در خاورمیانه مستلزم در نظر گرفتن ظرفیتها و نگرانیهای ایران است. اما حضور اجتنابناپذیرِ ایران در محاسبات و معادلات خاورمیانه با شراکت راهبردی با کشورهای همین منطقه هنوز فاصلهای جدی دارد. عبور از این فاصله نیازمند ابتکار سیاسی است.
بریتانیا؛ حمایت اولیه، نفوذ ناپایدار
بریتانیا برای حضور در خاورمیانه تنها به ناوگان دریایی، تصرف بنادر و استقرار نیرو تکیه نداشت. بخش مهمی از نفوذش از پیوند زدن منافع امپراتوری با نیروهای سیاسی، مذهبی و هویتی منطقه شکل میگرفت؛ نیروهایی که لندن میکوشید با حمایت از آنها برای حضور خود تکیهگاهی محلی بسازد.
دو نمونه از این دست را مرور میکنیم: نخست، حمایت از پروژه صهیونیستی در فلسطین؛ دوم، مناسبات با قدرت سیاسی خاندان سعودی در شبهجزیره عربستان، خاندانی که مشروعیت مذهبیاش با دعوت وهابی پیوند داشت. این دو، خاستگاه و ماهیت یکسانی نداشتند و نقش بریتانیا نیز در هر دو یکسان نبود:
- در موردِ فلسطین، بیانیه بالفور (۱۹۱۷) به پروژه «خانه ملی یهود» پشتوانه سیاسی و حقوقی داد. دولت بریتانیا این بیانیه را در خلال جنگ جهانی اول صادر کرد، در زمانی که فلسطین جزو قلمرو عثمانی بود و اقلیتی کوچک از یهودیان در آن میزیستند.
- و درباره عربستان، حمایت و مذاکره با ابنسعود بخشی از تلاش برای تنظیم موازنه قدرتهای محلی بود.
با این حال، حمایت از این دو بازیگر محلی به معنای در اختیار داشتن آینده او نبود.
با افول قدرت امپراتوری بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا بهتدریج وارد مناسباتی شد که لندن در شکلگیری آنها سهمی اساسی داشت. اسرائیل، که تأسیساش با حمایت بریتانیا از جنبش صهیونیسم و سیاستهای دوران قیمومت پیوند داشت، برای تثبیت موقعیت خود به پشتیبانی قدرتمندتری نیاز داشت که تسلیحات، حمایت اقتصادی و پوشش سیاسیاش را تأمین کند. آمریکا نیز در فضای جنگ سرد، بهویژه با گسترش مناسبات شوروی با برخی دولتهای عرب، ظرفیت نظامی و اطلاعاتی اسرائیل را بیش از پیش در محاسبات منطقهای خود لحاظ کرد. اسرائیل پشتوانهای برای حفظ برتری نظامی میخواست و واشینگتن متحدی برای مقابله با نفوذ رقیبانش در خاورمیانه. منافع دو طرف یکسان نبود، اما اشتراک آنها برای ایجاد رابطهای پایدار کفایت میکرد.
دیگر نوشتههای محمد طاهری در نیماد:
بند بازی بر لبه تاریخ؛ آیا حافظه تمدنی از پسِ منطقِ زمختِ ژئوپلیتیک برمیآید؟
بازی در زمینِ کاغذها؛ خوانش تاریخیـتمدنی از ساختار ناپایدارِ معاهدات ایران معاصر
غروب امپراتوری در مثلث گذرگاهها؛ از تحقیر سوئز تا بنبست هرمز
این پیوند در سیاست داخلی آمریکا نیز تجلی یافت. شبکهها و لابیهای حامی اسرائیل کوشیدند حمایت از اسرائیل را در هر دو حزب اصلی تثبیت کنند. پشتیبانی مالی و تبلیغاتی از نامزدهای همسو از ابزارهای آشکار این فعالیت بوده است؛ چنانکه آیپک از مهمترین نهادهای لابیگری حامی اسرائیل، صراحتا از کمک به پیروزی نامزدهای حامی اسرائیل در انتخابات کنگره سخن میگوید. در نتیجه، رابطه با اسرائیل افزون بر محاسبات سیاست خارجی، در رقابتهای انتخاباتی و مناسبات قدرت در واشینگتن نیز ریشه دواند.
در سوی دیگر، عربستان: حکومتی که اتحاد تاریخی خاندان سعودی با وهابیت یکی از پایههای قدرتش بود و بریتانیا نیز در دوره گسترش قدرت ابنسعود با او مناسبات حمایتی برقرار کرده بود. با افزایش اهمیت نفت و گسترش حضور آمریکا در خاورمیانه (از دیدار میان روزولت و ابنسعود در ۱۹۴۵ به بعد)، مرکز ثقل روابط خارجی این حکومت بهتدریج به واشینگتن منتقل شد. آمریکا به نفت و موقعیت راهبردی شبهجزیره نیاز داشت؛ خاندان سعودی نیز برای حفظ حکومت و تجهیز نیروهایش به حمایت امنیتی و تسلیحاتی آمریکا تکیه کرد. نفت و درآمدهای عربستان با بازار تسلیحات و چتر امنیتی واشینگتن گره خورد؛ چنانکه اسناد رسمی آمریکا نیز استمرار جریان نفت، دسترسیهای راهبردی و بقای یک حکومتِ هماهنگ با آمریکا را از منافع این رابطه برمیشمارند.
دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸، در روایتِ خاطرات سفر و گفتوگو با پادشاه عربستان، گفت: «به او گفتهام بدون حمایت آمریکا شاید دو هفته هم دوام نیاورد!» و بارها حمایت نظامی را به پرداخت هزینه از سوی ریاض مشروط کرد. این سخن، صریحترین صورتبندی از مناسباتی بود که واشینگتن میخواست بر ریاض تحمیل کند: حکومتی که داعیه رهبری جهان عرب و اسلام داشت، باید هزینه حمایت امنیتی و خرید تسلیحات را بپردازد و از زبان رئیسجمهور متحد خود بشنود که بقایش به حمایت آمریکا وابسته است.
برای بریتانیا، حاصل این تحولات کاهش ملموس جایگاه مستقلاش در مناسباتی بود که روزگاری در شکلگیری آنها نقش داشت. لندن روابط و ابزارهای نفوذ خود را حفظ کرد، اما اسرائیل و عربستان امنیت و آینده خود را هر چه بیشتر به واشینگتن پیوند زدند.
با این همه، انتقال اتکا از بریتانیا به آمریکا مسئله اعتبار و دوام تعهداتِ قدرتِ حامی(آمریکا) را حل نکرد. وقتی تعهدات واشینگتن با تغییر دولتها دگرگون میشوند و رئیسجمهورش صراحتا حمایت امنیتی را به پول گره میزند، این اتکا تا کجا میتواند پشتوانه آینده باشد؟
آمریکا ، قدرتی بزرگ با تعهدات متغیر!
کشورها برای معاهدات و پیمان های بلندمدت تنها اندازه قدرت شریک خود را نمیسنجند؛ دوام تصمیمها و قابلیت اتکای تعهدات او نیز برایشان اهمیت دارد. نوسان در سیاست آمریکا میان دولتهای مختلف (و نه صرفا رفتار یک رئیسجمهور) در این زمینه پرسشهایی ایجاد کرده که محدود به ایران نیست. نمونهها را میتوان در چهار عرصه دید.
۱-تعهداتی که با تغییر دولتها کنار گذاشته میشوند:
کشورها برای معاهدات و پیمان های بلندمدت تنها اندازه قدرت شریک خود را نمیسنجند؛ دوام تصمیمها و قابلیت اتکای تعهدات او نیز برایشان اهمیت دارد. نوسان در سیاست آمریکا میان دولتهای مختلف در این زمینه پرسشهایی ایجاد کرده که محدود به ایران نیست.
ترامپ در نخستین روزهای ریاستجمهوری اول خود فرمان خروج آمریکا از مشارکت ترانسپاسیفیک را صادر کرد؛ توافقی که آمریکا امضا کرده بود اما هنوز برایش لازمالاجرا نشده بود (۱۲ کشور ۷ سال بر سر اهداف و نحوه اجرای آن مذاکره کرده بودند!)
در حوزه محیط زیست، توافق پاریس، که حاصل حدود ۴ سال مذاکره اختصاصی و اجماع ۱۹۵ کشور و اتحادیه اروپا بود؛ اما عضویت آمریکا در آن، از پذیرش در دوره اوباما به خروج در دوره ترامپ، بازگشت در دوره بایدن و خروج دوباره با بازگشت ترامپ ختم شد !
خروج از پیمان موشکهای هستهای میانبرد ونیز خروج از پیمان آسمانهای باز توسط آمریکا (و در دوره ترامپ) برای دیگر کشورها مسئلهای مشترک پدید آورد : مناسبات و پیمانهایی که در کنار آمریکا مبنای برنامهریزی بلندمدتاند تا چه اندازه دوام خواهند داشت؟
۲-ایران: از خروج از توافق تا حمله در متن مذاکرات:
برای ایران، برجستهترین تجربه خروج بیدلیل و غیر قانونیِ آمریکا از برجام (مه ۲۰۱۸) و بازگرداندن تحریمها بود. از همین تاریخ بود که دیگر مسئله هر مذاکره تنها محتوای توافق نبود؛ «تضمین ماندگاری» آن نیز به بخشی از موضوع مذاکره تبدیل شد.
دو جنگ اخیر این تردید را عمیقتر و پررنگ ترکرد.
قرار بود دور ششم مذاکرات ایران و آمریکا در ۱۵ ژوئن ۲۰۲۵ در مسقط برگزار شود؛ اسرائیل در ۱۳ ژوئن حملات خود را آغاز کرد، نشست لغو شد و آمریکا نیز در ۲۲ ژوئن مستقیما تأسیسات هستهای ایران را هدف قرار داد. در فوریه ۲۰۲۶ نیز، پس از اعلام پیشرفت مذاکرات ژنو و برنامه ادامه گفتوگوهای فنی در وین، حملات آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه آغاز شد. تکرار حمله در جریان یک روند دیپلماتیک، پرسش از اعتبار مذاکره را از اختلاف بر سر بندهای توافق فراتر برد: طرف مذاکره (ایران) چگونه میتواند برای امنیت خود به این مسیر اتکا کند؟
۳-متحدان نزدیک اما بیمصونیت:
توقف و سپس ازسرگیری کمک نظامی و تبادل اطلاعات با اوکراین در مارس ۲۰۲۵ نشان داد حتی در میانه جنگ نیز استمرار حمایت آمریکا میتواند به تصمیم سیاسی واشینگتن وابسته باشد. تهدید به تعرفه دویستدرصدی علیه برخی محصولات فرانسوی در پی اختلاف سیاسی در ژانویه ۲۰۲۶، و تنشهای تجاری همراه با سخنان ترامپ درباره تبدیل کانادا به ایالتی از آمریکا، جلوههای دیگر فشار بر شرکای نزدیک بودند. این موارد یکسان نیستند، اما همگی نشان میدهند نزدیکی به واشینگتن مانع استفاده از اهرمهای اقتصادی و امنیتی علیه متحدان نشده است.
۴-فشار برای تعیین مسیر سیاسی و اقتصادی دیگر کشورها:
پس از عملیات ژانویه ۲۰۲۶ در ونزوئلا و انتقال مادورو به آمریکا، مقامهای آمریکایی با صراحت از کنترل فروش و درآمد نفت برای اثرگذاری بر مسیر آن کشور سخن گفتند. در عراق نیز تهدید به قطع حمایت آمریکا در صورت نخستوزیر شدن نوری مالکی تلاشی آشکار برای اثرگذاری بر انتخاب سیاسی نخست وزیر بعدیِ تحت حمایت آمریکا بود. در این موارد، واشینگتن اهرمهای نظامی، اقتصادی و حمایتی خود را برای جهت دادن به تصمیمهای داخلی دیگر کشورها به کار گرفت.
اینها و بیش از اینها ( که از حوصله متن خارج است) زمینه طرح مسئلهای اساسی است: قدرت آمریکا گرچه همچنان واقعیتی تعیینکننده است، اما قابلیت اتکا به امضاء و عمل به تعهدات از سوی او به مسئلهای جدی، هم برای شرکا و هم برای رقیبان، تبدیل شده است. برای دولتهایی که امنیت و آینده اقتصادی خود را نمیتوانند با هر انتخابات آمریکا از نو تعریف کنند، حفظ گزینههای دیگر و تنوعبخشیدن به روابط خارجی اهمیتی راهبردی پیدا میکند.
آمریکا در شماری از جنگهای چند دهه گذشته دولتهای اروپایی را نیز با خود همراه کرده است؛ اما این دولتها در برابر افکار عمومی، رسانهها، کمیسیونهای تحقیق و نهادهای نظارتی کشورهای خود تنها ماندند
متحدان اروپایی و هزینه پاسخگویی!
آمریکا در شماری از جنگهای چند دهه گذشته دولتهای اروپایی را نیز با خود همراه کرده است؛ اما این دولتها در برابر افکار عمومی، رسانهها، کمیسیونهای تحقیق و نهادهای نظارتی کشورهای خود تنها ماندند. این نمونهها از یک جنس نیستند (برخی ناظر بر یک حادثه مشخصاند و برخی ناظر بر اصل تصمیم به جنگ)، اما همگی هزینه داخلی همراهی با آمریکا را نشان میدهند:
۱-آلمان، ۲۰۰۹: پس از حمله هوایی به دستور فرمانده آلمانی و کشتهشدن غیرنظامیان در قندوز افغانستان، نحوه اطلاعرسانی درباره حادثه به رسوایی سیاسی تبدیل شد. فرانتسیوزف یونگ، که هنگام حمله وزیر دفاع بود، از سمت بعدی خود (وزارت کار) استعفا کرد و آنگلا مرکل نیز بهعنوان صدراعظم مجبور به پاسخگویی در «کمیته تحقیق» شد.
۲-هلند، ۲۰۱۰: کمیسیون داویدس، هیئتی مستقل، تصمیم دولت برای حمایت سیاسی از تهاجم ۲۰۰۳ به عراق را بررسی کرد. مهمترین یافته آن این بود که حمله از نظر حقوق بینالملل پشتوانه کافی نداشت و ارزیابیهای محتاطانهتر دستگاههای اطلاعاتی هلند در موضع دولت بهدرستی منعکس نشده بود. انتشار گزارش دولت را به پاسخگویی در پارلمان واداشت.
۳-دانمارک، ۲۰۱۲: کمیسیونی برای بررسی تصمیم مشارکت در جنگ عراق و مسائل مربوط به بازداشتشدگان در عراق و افغانستان تشکیل شد. دولت بعدی در ۲۰۱۵ آن را تعطیل کرد، اما همین تصمیم نیز موضوع درخواست پارلمان برای احیای کمیسیون شد و سالها محل منازعه داخلی بود.
۴-نروژ، ۲۰۱۷: پارلمان از دولت خواست مشارکت نظامی و غیرنظامی نروژ در مداخلات لیبی را ارزیابی کند.
۵- اسپانیا، ۲۰۰۴: همراهی خوزه ماریا آزنار با آمریکا در حمله به عراق، با مخالفت گسترده افکار عمومی اسپانیا روبهرو شد. پس از بمبگذاریهای مادرید و جنجال بر سر اطلاعرسانی دولت، حزب حاکم در انتخابات شکست خورد و دولت جدید به نخستوزیری زاپاترو نیروهای اسپانیایی را از عراق خارج کرد. آزنار نیز ناچار شد در کمیسیون تحقیق پارلمانی درباره حملات مادرید و عملکرد دولت خود پاسخگو باشد.چند روز پیش نیز، پدرو سانچز، نخستوزیر کنونی این کشور، با اشاره مستقیم به تجربه عراق اظهار داشت: «ما سادهلوحانه باور داشتیم که ایالات متحده، بهعنوان یک دموکراسی بزرگ و متحد ما، اشتباه بیست سال پیش خود را تکرار نخواهد کرد.» او تأکید کرد آمریکا بار دیگر قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته، با این تفاوت که این بار بهجای عراق در ایران مداخله میکند و اروپاییها هزینه آن را میپردازند. سانچز هزینه اضافی تحمیلشده به اروپا در کمتر از یک سال جنگ را ۱۰۰ میلیارد یورو اعلام کرد؛ رقمی که به گفته او بیش از دو برابر بودجه سیاست مشترک کشاورزی اتحادیه اروپاست.
حالا، در میانه جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، با نسخهای بهروزشده از بریتانیا مواجهیم. بریتانیای امروز بهجای همراهی بیقیدوشرط با آمریکا، تناسب تعهدات با توان، منافع و ظرفیت پاسخگویی داخلی را نیز میسنجد و تجربه عراق در این محاسبه حضوری آشکار دارد.
۶-بریتانیا، ۲۰۰۹: گوردون براون، نخستوزیر وقت، سر جان چیلکات را به ریاست هیئت تحقیق درباره سیاست و مشارکت بریتانیا در جنگ عراق (از۲۰۰۱ تا ۲۰۰۹) منصوب کرد. گزارش او در ژوئیه ۲۰۱۶ منتشر شد و یافتههای سنگینی داشت:
- جنگ آخرین گزینه باقیمانده نبود و بریتانیا پیش از پایانیافتن راههای مسالمتآمیز خلع سلاح وارد تهاجم شد.
- عراق در آن مقطع تهدید فوری علیه بریتانیا نبود و ضرورت اقدام نظامی اثبات نشده بود؛ امکان ادامه بازرسی و دیپلماسی هنوز وجود داشت.
- ارزیابیهای اطلاعاتی با قطعیتی بیش از پشتوانه واقعیشان عرضه شدند و تهدید سلاحهای کشتارجمعی عراق قطعیتر از آنچه این ارزیابیها اجازه میدادند به مردم و پارلمان معرفی شد.
- اطلاعات موجود ادامه تولید سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک یا استمرار تلاش برای ساخت سلاح هستهای را فراتر از تردید اثبات نمیکرد.
- خطرهای پس از سقوط صدام قابل پیشبینی بودند.
- به تعبیر گزارش، اتکا به آمریکا جای برنامهریزی مستقل بریتانیا را گرفته بود و دولت بیش از حد بر این فرضها تکیه داشت که آمریکاییها برنامه دارند، سازمان ملل نقشی مهم خواهد داشت، جامعه بینالمللی بار مسئولیت را تقسیم خواهد کرد و مأموریت بریتانیا چند ماه پس از جنگ خاتمه مییابد. همچنین بلر در مقاطع مهم تعهداتی به بوش داده بود که پیشتر در کابینه بررسی و توافق نشده بودند و لندن توان اثرگذاری خود بر واشینگتن را بیش از اندازه برآورد کرده بود.
لندن: خاطره تلخ عراق، محاسبه فردا !
حالا، در میانه جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، با نسخهای بهروزشده از بریتانیا مواجهیم. بریتانیای امروز بهجای همراهی بیقیدوشرط با آمریکا، تناسب تعهدات با توان، منافع و ظرفیت پاسخگویی داخلی را نیز میسنجد و تجربه عراق در این محاسبه حضوری آشکار دارد. کییر استارمر، نخستوزیر بریتانیا در آغاز این جنگ، در بیانیه اول مارس ۲۰۲۶ هنگام توضیح عدم مشارکت در حملات آغازین علیه ایران، صراحتا به اشتباهات عراق و درسهای آن اشاره کرد .
اما آیا بریتانیا، افزون بر پرهیز از هزینههای جنگی گستردهتر، میخواهد امکان انتخاب در فردای بحران و فرصت دوبارهی ایفای نقشی مؤثرتر در خاورمیانه را نیز برای خود حفظ کند؟
اگر لندن به این ارزیابی برسد که ظرفیتهای ایران ماندگارند و امنیت منطقه بدون مشارکت تهران دستیافتنی نیست، آیا حفظ مسیر تفاهم با ایران میتواند به بخشی از محاسباتش تبدیل شود؟
این فرضیه ادعای وجود توافقی پنهان یا تصمیمی قطعی برای شراکت نیست. اما باید به نشانههای بیرونی چنین محاسبهای با دقت نگریست: تغییر در مواضع رسمی، ابتکارهای دیپلماتیک، تعدیل فشارها، تعریف منافع مشترک و تعهداتی که هزینه عقبنشینی از آنها برای ایران و بریتانیا قابل محاسبه باشد.
بر اساس روایتهای غیررسمی به نقل از برخی مقامهای عالیرتبه ایران، روسیه و چین در جنگ دوازدهروزه و جنگ موسوم به «رمضان» از آزمون شراکت سربلند بیرون نیامدهاند. با وجود تداوم رایزنیهای مکرر مقامهای ایران با روسیه و چین و تأکید بر شراکت راهبردی، هنوز نشانه روشنی از گشایشی متناسب با انتظار ایران دیده نمیشود.
بر اساس روایتهای غیررسمی به نقل از برخی مقامهای عالیرتبه ایران، روسیه و چین در جنگ دوازدهروزه و جنگ موسوم به «رمضان» از آزمون شراکت سربلند بیرون نیامدهاند. با وجود تداوم رایزنیهای مکرر مقامهای ایران با روسیه و چین و تأکید بر شراکت راهبردی، هنوز نشانه روشنی از گشایشی متناسب با انتظار ایران دیده نمیشود و زبان تهدید آمریکا نیز همچنان پابرجاست. همچنین گزارشهایی مبنی بر مشروطشدن سفر نماینده جدید ایران در امور چین به پکن منتشر شد. با اینهمه، شاید از نگاه بریتانیا لازم نباشد ایران رابطه با شرق را پایانیافته تصور کند؛ بلکه محتمل است پس از پایان این نبرد با نگاهی بازنگریشده از سوی تهران مواجه باشد: حدود اتکا و همکاری با شرکای راهبردی باید بر اساس نقش عملی آنها در تقویت توان دفاعی، حفظ استقلال تصمیم و تحکیم قدرت منطقهای ایران تعیین شود؛ قدرتی که حاصل آن منافع ملموس ملی باشد، نه صرفا پیمانهای زودگذر و بیاعتبار، اعلام حمایت یا نفوذ ایدئولوژیک.
اهمیت این بحث برای ایران در ترجیح یک قدرت خارجی بر قدرتی دیگر نیست. مسئله این است که قدرت دفاعی ایران در منطقه، تأثیرش بر نرخ حاملهای انرژی و دیگر محصولات حیاتی جهان و برهمزدن محاسبات آمریکا، در شرایطی که نوسان تصمیمها و کماعتباری تعهدات واشینگتن آشکارتر شده است، این کارت را در دست ایران قرار داده که در انتخاب شرکای راهبردی، تعیین شروط همکاری و تبدیل موقعیت ژئوپلیتیک به دستاوردی ماندگار نقش تعیینکننده داشته باشد.
حالا که از یک سو ایران برای همپیمانان آمریکا در منطقه خطونشان عملی میکشد و از سوی دیگر متحدان اروپایی آمریکا هزینه نقض عهدها، خروج از پیمانهای بینالمللی و پاسخگویی درباره همراهی با آمریکا در نبردهای چند دهه گذشته را میپردازند، همکاری با ایران، (بهعنوان قدرتی که دیگر نمیتوان نادیدهاش گرفت) میتواند برای آنان اهمیت تازهای پیدا کند.
ظرفیتهای ایران در ترانزیت و تأمین امنیت شاهراههای دریایی، انرژی، معدن، محیط زیست، انرژیهای تجدیدپذیر، آب و کشاورزی، همراه با بازار گستردهاش، این احتمال را جدیتر میکند که در صورت رفع موانع تحریمی، قدرتهای اروپایی با محوریت قدرتی سنتی مانند بریتانیا، در همکاری با ایران راهی برای کاستن از وابستگی به واشینگتن بیابند.
تحقق این احتمالات را باید در توان تبدیل «مقاومت» به « ابتکار» و « ابتکار» به « دستاورد» جستوجو کرد. قدرت ژئوپلیتیک زمانی به سرمایه ملی تبدیل میشود که مردم ایران حاصل آن را در امنیت، رفاه و امکان ساخت آینده خود ببینند.








