سه‌شنبه، ۱۱ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاه

تاریخ تکرار نمی‌شود: خطای بزرگ در مقایسه ایران با آلمان و ژاپن

امیرمصدق کاتوزیان

امیرمصدق کاتوزیان

امیرمصدق کاتوزیان، روزنامه‌نگار و عصو تحریریه نیماد و از مدیران سابق رادیو فردا است

ویرانی درسدن آلمان در جنگ جهانی دوم

در حالی که برخی تحلیل‌ها می‌کوشند جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران را در چارچوب الگوهای آشنای تاریخی توضیح دهند، مقایسه آن با جنگ جهانی دوم بیش از آن که روشنگر باشد، می‌تواند گمراه‌کننده باشد.

درک تجربه آلمان و ژاپن در دهه ۱۹۴۰ بدون توجه به شرایط استثنایی آن دوره ممکن نیست؛ شرایطی که به‌سختی می‌توان برای وضعیت امروز ایران تکرارپذیر دانست. همین فاصله، نقطه آغاز تردید در این قیاس است.

در مقایسه‌های سیاسی و تاریخی، وسوسه‌ یافتن الگوهای آشنا اغلب به ساده‌سازی‌های گمراه‌کننده می‌انجامد. یکی از این قیاس‌ها، همسان‌انگاری جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران با جنگ متفقین علیه آلمان نازی و ژاپن در جنگ جهانی دوم است؛ قیاسی که در نگاه نخست شاید جذاب به نظر برسد، اما با اندکی دقت، تفاوت‌های بنیادین آن آشکار می‌شود. این تفاوت‌ها نه‌تنها در ماهیت بازیگران، بلکه در ساختار نظام بین‌الملل، اهداف جنگ، و پیامدهای احتمالی آن ریشه دارند.

باید به تفاوت در ماهیت نظام‌های سیاسی توجه کرد. آلمان نازی و ژاپن امپراتوری در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، به‌طور گسترده به‌عنوان قدرت‌های توسعه‌طلب و آغازگر جنگی جهانی شناخته می‌شدند که بخش بزرگی از جهان را درگیر کرد. در مقابل، جمهوری اسلامی ایران، هرچند درگیر تنش‌های منطقه‌ای و سیاست‌های مداخله‌گرانه است، اما در چارچوب یک جنگ جهانی کلاسیک یا اشغال نظام‌مند سرزمین‌های دیگر قرار نمی‌گیرد. همین تفاوت، مشروعیت‌سازی برای یک جنگ تمام‌عیار را به‌مراتب پیچیده‌تر می‌کند.

ساختار نظام بین‌الملل امروز با دهه‌ ۱۹۴۰ تفاوت اساسی دارد. در دوران جنگ جهانی دوم، نظامی در حال فروپاشی وجود داشت که در آن اجماع نسبی میان قدرت‌های بزرگ برای شکست محور شکل گرفت. امروز اما جهان با نوعی چندقطبی سیال مواجه است.

در چنین نظمی، قدرت‌هایی چون چین و روسیه هر یک محاسبات مستقل خود را دارند و همین امر شکل‌گیری یک ائتلاف جهانی مشابه متفقین را عملا ناممکن می‌سازد. نتیجه، افزایش پیچیدگی هر گونه درگیری و بالا رفتن سطح عدم قطعیت است.

 

وقتی دعوت به جنگ، خودِ مسئله است

 

اهداف جنگ نیز به‌طور بنیادین متفاوت است. در جنگ جهانی دوم، هدف اعلام‌شده متفقین، تسلیم بی‌قید و شرط و تغییر کامل رژیم‌های حاکم در آلمان و ژاپن بود. اما در مورد ایران، اهداف اعلامی و واقعی بازیگران خارجی مبهم‌تر و محدودتر به نظر می‌رسند؛ از مهار برنامه هسته‌ای گرفته تا تغییر رفتار منطقه‌ای یا حتی تضعیف ساختار قدرت. همین ابهام می‌تواند جنگ را فرسایشی‌تر و پرهزینه‌تر کند.

افزون بر این، این فرض که بمباران گسترده می‌تواند به‌طور خودکار به توسعه سیاسی، اقتصادی و گذار به دموکراسی بینجامد، بیش از آنکه بر شواهد تاریخی استوار باشد، بر نوعی روایت ساده‌انگارانه تکیه دارد.

در آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، تحول دموکراتیک نه صرفا محصول ویرانی نظامی، بلکه نتیجه‌ ترکیبی از عوامل کم‌نظیر بود: اشغال طولانی‌مدت و همه‌جانبه، سرمایه‌گذاری عظیم خارجی، اجماع داخلی برای بازسازی، و شکل‌گیری نهادهای جدید تحت نظارت مستقیم قدرت‌های پیروز.

در مورد ایران، نه نشانه‌ای از آمادگی برای چنین اشغال و بازسازی پرهزینه‌ای وجود دارد و نه تضمینی برای شکل‌گیری اجماع داخلی در شرایط پساجنگ. برعکس، تجربه‌های منطقه‌ای نشان می‌دهد که بمباران و فشار خارجی اغلب به تقویت گرایش‌های امنیتی، فرسایش سرمایه اجتماعی، و تعمیق بی‌ثباتی اقتصادی منجر می‌شود، عواملی که بیش از آن که زمینه‌ساز دموکراسی باشند، مسیر آن را دشوارتر و پرهزینه‌تر می‌کنند.

باید به تفاوت در ظرفیت‌های داخلی و اجتماعی نیز توجه کرد. پس از شکست آلمان و ژاپن، این کشورها با وجود ویرانی گسترده، از زیرساخت‌هایی برخوردار بودند که امکان بازسازی سریع را فراهم کرد.

در مقابل، وضعیت ایران از نظر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی پیچیده‌تر و شکننده‌تر است و هر گونه جنگ گسترده می‌تواند به فروپاشی‌های غیرقابل پیش‌بینی منجر شود، بدون آن که تضمینی برای ظهور یک نظم پایدار وجود داشته باشد.

تجربه‌ تاریخی در خاورمیانه نیز چندان امیدبخش نیست. از عراق تا افغانستان، تلاش برای تغییر رژیم یا بازسازی سیاسی نه‌تنها به ثبات پایدار منجر نشد، بلکه در مواردی به تشدید بی‌ثباتی انجامید.

عامل مهم دیگر، نقش افکار عمومی و رسانه‌هاست. در دهه‌ ۱۹۴۰ جریان اطلاعات محدودتر بود، اما امروز شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های جهانی می‌توانند به‌سرعت روایت‌ها را شکل دهند و مشروعیت جنگ را تحت تأثیر قرار دهند.

در نهایت، باید به خطر گسترش درگیری توجه کرد. در خاورمیانه امروز، هر گونه درگیری میان آمریکا، اسرائیل و ایران می‌تواند به‌سرعت به یک جنگ منطقه‌ای گسترده تبدیل شود؛ جنگی با بازیگران متعدد و مرزهای نامشخص.

قیاس جنگ کنونی با جنگ متفقین علیه آلمان و ژاپن، بیش از آن که به درک بهتر واقعیت کمک کند، خطر ایجاد انتظارات نادرست را در پی دارد. تصور یک پایان قاطع و بازسازی سریع، ممکن است نگاه‌ها را از پیچیدگی‌های واقعی منحرف کند. تاریخ تکرار نمی‌شود و در اینجا، تفاوت‌ها به‌مراتب پررنگ‌تر از شباهت‌هاست.

 

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

چرا در پساجنگ، بیش از پیش، به گفت‌وگو نیاز داریم؟

ما در نقطه‌ای از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که پرسشِ محوریِ «چرا در پساجنگ به گفت‌وگو، بیش از پیش، نیاز داریم؟» از سطح پرسشِ روشنفکرانه‌ فرا رفته و به مسأله‌ای موجودیتی برای ایران بدل شده. «پساجنگ» در اینجا لزوما به معنای پایان کاملِ نبردِ نظامیِ نیست، بلکه ناظر به وضعیتی است که در آن فرسایشِ سرمایه‌ اجتماعی، قطبی ‌شدنِ ویرانگرِ جامعه و انسدادِ مجاریِ مفاهمه میان لایه‌های مختلف اجتماع به‌سانِ جنگی خاموش بنیان‌های همبستگی ملی ما را هم‌چون موریانه‌ هدف گرفته.

از روایت‌های کالایی تا نهادینه‌سازی نقد؛ بازاندیشی در وضعیت سیاست و رسانه در سال‌های اخیر

اتفاقاتی که در چند سال اخیر رخ داد و حاکمیت رسانه‌هایی با جهت‌گیری‌های سیاسی که افکار عمومی را فریب می‌دادند، همگی موجب شد برخی وقایع آن‌گونه که بود بازگو نشود. این رسانه‌ها فضایی را ایجاد کردند که گویی همه به شکلی متحد و یکپارچه در حال مبارزه‌اند؛ اما در واقع به تخریب چهره‌های سیاسی و فعالان مدنی در خارج و داخل کشور می‌پرداختند.

روزی ده کودک در جنگ ایران کشته شده‌اند؛ خسارت جانبی یا آینده‌کشی؟

هر روز نزدیک به ده کودک در جنگ اخیر کشته شده‌اند. پزشکی قانونی می‌گوید ۳۹ روز جنگ، جان ۳۸۳ کودک را گرفته است. آماری تکان‌دهنده که نمی‌توان آن ‌را در میان انبوه اعداد و روایت‌های جنگ گم کرد. در میان جنگ‌های دهه‌های اخیر جهان، تنها جنگ غزه، از سال ۲۰۲۳ به این سو، است که آمار روزانه کشتار کودکان در آن، به شکل چشمگیری، از این رقم بیشتر است.

دیدگاه

تاریخ تکرار نمی‌شود: خطای بزرگ در مقایسه ایران با آلمان و ژاپن

در حالی که برخی تحلیل‌ها می‌کوشند جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران را در چارچوب الگوهای آشنای تاریخی توضیح دهند، مقایسه آن با جنگ جهانی دوم بیش از آن که روشنگر باشد، می‌تواند گمراه‌کننده باشد. درک تجربه آلمان و ژاپن در دهه ۱۹۴۰ بدون توجه به شرایط استثنایی آن دوره ممکن نیست؛ شرایطی که به‌سختی می‌توان برای وضعیت امروز ایران تکرارپذیر دانست. همین فاصله، نقطه آغاز تردید در این قیاس است.