جمعه، ۲۸ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاه

از میز مذاکره تا میدان جنگ، و برعکس

آرمین خامه

آرمین خامه

آرمین خامه روزنامه‌نگار و پژوهشگر فلسفه‌سیاسی ساکن لندن است

در اغلب تحلیل‌ها، گمانه‌زنی‌ها و پیش‌بینی‌ها درباره مذاکرات ایران و آمریکا، تمرکز اصلی بر موضوعات مورد اختلاف است. رسانه‌ها و گزارش‌ها، چه رسمی و چه غیررسمی، مدام از خواسته‌های طرفین، خطوط قرمز، راه‌حل‌های پیشنهادی و جزئیات چانه‌زنی سخن می‌گویند. مفاهیمی مانند «هنر معامله»، «اعتمادسازی»، «لجاجت» یا «خواست‌های حداکثری» به واژگان رایج این فضا تبدیل شده‌اند.

این نوع نگاه، هرچند ضروری، اما ناکافی است. چرا که فرض می‌گیرد رفتار بازیگران مستقیماً از محتوای اختلافات ناشی می‌شود. در حالی که آنچه بیش و پیش از هر چیز رفتار کشورها را شکل می‌دهد، برداشت آن‌ها از خود، از طرف مقابل و از میدان تقابل است. این ادراک از قدرت تاثیرگذاری خود چه پشت میز مذاکره و چه در میدان جنگ است که تعیین می‌کند چه خواسته‌ای مطرح شود، تا کجا بر آن پافشاری شود، و در چه نقطه‌ای عقب‌نشینی یا مصالحه قابل قبول تلقی شود. به بیان دقیق‌تر، مذاکره نه صرفاً میدان تبادل خواسته‌ها، بلکه بازتابی از فهم متقابل بازیگران از توازن قوا و امکان تحقق اهدافشان است.

در اینجا می‌توان به گزاره مشهور کارل فون کلاوزویتس، اندیشمند نظامی و از ارتشیان دولت پروس، رجوع کرد: «جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است.» اگر این گزاره را به‌صورت تحلیلی بخوانیم، به این معناست که کشورها زمانی به جنگ روی می‌آورند که برآوردشان این باشد که اهداف سیاسی‌شان از مسیر دیپلماسی قابل تحقق نیست و استفاده از زور می‌تواند این بن‌بست را بشکند.

اگر این چارچوب را بر وضعیت ایران و آمریکا اعمال کنیم، آغاز یا تداوم تقابل نظامی را می‌توان نشانه‌ای از یک برداشت اولیه مشترک دانست: اینکه هر دو طرف، در مقطعی، تصور کرده‌اند که می‌توانند از طریق اعمال قدرت—در قالب تهاجم یا دفاع—اهداف خود را پیش ببرند. این برداشت، صرف‌نظر از اینکه چقدر واقع‌بینانه بوده، مبنای تصمیم به استفاده از ابزار نظامی قرار گرفته است.

اما همین گزاره کلاوزویتس را می‌توان به‌صورت معکوس نیز خواند: سیاست، ادامه جنگ با ابزارهای دیگر است. بازگشت به مذاکره نه صرفاً نشانه تمایل به صلح، بلکه نتیجه یک بازنگری در همان ادراک اولیه است. به بیان دیگر، وقتی بازیگران به این جمع‌بندی می‌رسند که اهدافشان از مسیر جنگ قابل تحقق نیست، یا هزینه‌های آن از منافعش پیشی گرفته، به ابزار سیاست بازمی‌گردند.

این نقطه، یعنی لحظه تغییر ادراک، کلیدی‌ترین لحظه برای تحلیل است. در چنین شرایطی، آنچه باید در کانون توجه تحلیلگران قرار گیرد، نه صرفاً فهرست اختلافات یا مواضع اعلامی، بلکه نشانه‌های این «بازشناسی متقابل» است. آیا طرفین در حال تعدیل برآورد خود از قدرتشان هستند؟ آیا درکشان از توان و محدودیت‌های طرف مقابل تغییر کرده؟ آیا نشانه‌هایی از پذیرش ضمنی بن‌بست در مسیر نظامی دیده می‌شود؟

این نشانه‌ها می‌تواند در سطوح مختلف بروز کند: در لحن بیانیه‌ها، در تغییر تدریجی خواسته‌ها، در پذیرش ابهام به‌جای قطعیت، یا حتی در اولویت‌بندی موضوعات مذاکره. گاهی یک عقب‌نشینی کوچک در زبان، بازتاب یک تغییر بزرگ در ادراک است. از این منظر، تمرکز صرف بر «چه می‌خواهند» ما را از پرسش مهم‌تر دور می‌کند: «چرا فکر می‌کنند می‌توانند یا نمی‌توانند به آن برسند؟»

اما یک گام جلوتر از این هم می‌توان رفت. به جای تمرکز صرف بر نشانه‌های گفتاری و دیپلماتیک، می‌توان خود منطق جنگ و برآیند عینی آن را مبنای تحلیل قرار داد. جنگ در هفته‌های نخست، پس از فراز و فرودهای اولیه، به وضعیتی نزدیک شد که می‌توان آن را نوعی توازن فرسایشی یا بن‌بست عملیاتی دانست. در این وضعیت، طرفین تا حدی از توان خود برای ضربه‌زدن استفاده کرده‌اند، بی‌آنکه بتوانند برتری تعیین‌کننده‌ای ایجاد کنند.

در چنین نقطه‌ای، ادامه جنگ مستلزم عبور از یک آستانه است: ورود به مرحله‌ای جدید از تشدید. این یعنی بالارفتن بیشتر از «نردبان تصعید» که گام بعدی آن، هزینه‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر دارد. برای آمریکا، این می‌تواند به معنای درگیری‌های پرهزینه‌تر، از عملیات‌های پیچیده‌تر تا احتمال درگیری زمینی باشد، با پیامدهایی که هم هزینه‌های مادی را افزایش می‌دهد هم از نظر حمایت داخلی با محدودیت مواجه است. برای ایران نیز، عبور از این آستانه به معنای مواجهه با تخریب گسترده‌تر زیرساخت‌ها و آسیب‌های عمیق‌تر اجتماعی و اقتصادی است.

نکته تعیین‌کننده اینجاست: با وجود تهدیدها و نمایش آمادگی برای عبور از این مرحله، هیچ‌یک از طرفین عملاً این گام را برنداشتند. همین خود یک داده تحلیلی مهم است. این توقف را می‌توان نشانه‌ای از یک پذیرش ضمنی و متقابل دانست؛ پذیرشی مبنی بر اینکه اهداف حداکثری، در چارچوب جنگ و در این سطح از درگیری، قابل تحقق نیستند، یا دست‌کم هزینه تحقق آن‌ها از آستانه قابل تحمل فراتر می‌رود.

در این چارچوب، بازگشت به سیاست نه یک انتخاب صرفاً تاکتیکی، بلکه نتیجه بازتعریف از امکان‌هاست. وقتی هر دو طرف، ولو به‌طور ضمنی، به محدودیت‌های جنگ اذعان می‌کنند، مذاکره به گزینه‌ای معنادار تبدیل می‌شود. این به آن معنا نیست که اختلافات از میان رفته یا چانه‌زنی‌ها کم‌اهمیت شده‌اند؛ برعکس، هر طرف تلاش خواهد کرد تا حد ممکن از مواضع خود عقب‌نشینی نکند و امتیاز بیشتری بگیرد. اما این چانه‌زنی‌ها درون یک چارچوب جدید رخ می‌دهد: چارچوبی که در آن، منطق جنگ پیشاپیش سقف مطالبات را پایین آورده است.

از این منظر، چشم‌انداز مذاکرات را باید نه صرفاً در لحن بیانیه‌ها، بلکه در همین منطق درونی جنگ جستجو کرد. اگر این برداشت متقابل از بن‌بست و هزینه‌ها پایدار بماند، احتمال پیشروی در مذاکرات افزایش می‌یابد. این البته یک پیش‌بینی قطعی نیست، بلکه خوانشی است از برآیند جنگ و نحوه درک طرفین از آن. اما همین خوانش، نسبت به تمرکز صرف بر مواضع اعلامی، تصویر دقیق‌تری از مسیر پیش‌رو به دست می‌دهد.

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

میان تهدید و مذاکره؛ آیا توافق در راه است؟

با نزدیک شدن به پایان آتش‌بس میان ایران و آمریکا، تحرکات دیپلماتیک با محوریت میانجی‌گری پاکستان شدت گرفته، در حالی که فشارهای نظامی آمریکا نیز افزایش یافته است. هم‌زمان، اعلام آتش‌بس ۱۰روزه در لبنان و طرح آن به‌عنوان یکی از شروط ایران، چشم‌انداز مذاکرات را پیچیده‌تر کرده و احتمال حرکت به سمت یک توافق موقت را در کانون توجه قرار داده است.

مذاکرات سه‌ساعته در ژنو؛ چارچوب توافق در گروی تفکیک هسته‌ای و موشکی

مذاکرات فشرده ایران و آمریکا در ژنو وارد مرحله‌ای حساس شده و دستیابی به چارچوب توافق ممکن دانسته شده است، مشروط به آنکه واشنگتن مسائل هسته‌ای را از موضوعات موشکی و غیرهسته‌ای جدا کند. همزمان، تصمیم نهایی در کاخ سفید و ارزیابی ترامپ از نتایج این دور گفت‌وگوها می‌تواند مسیر دیپلماسی یا تشدید فشار را تعیین کند.

گمانه‌های ضدونقیض درباره جنگ یا توافق؛ معاریو: ترامپ به دنبال معامله‌ای چندمرحله‌ای با تهران است

روزنامه اسرائیلی معاریو گزارش داد که در نشست شامگاه یکشنبه کابینه امنیتی اسرائیل گفته شده که ترامپ به دنبال معامله‌ای چند مرحله‌ای با ایران است که برنامه اتمی ایران در مرحله نخست آن جای دارد و در مراحل بعدی به برنامه موشکی پرداخته خواهد شد.

دیدگاه

از میز مذاکره تا میدان جنگ، و برعکس

این یادداشت با فاصله گرفتن از تمرکز رایج بر جزئیات اختلافات در مذاکرات ایران و آمریکا، بر نقش تعیین‌کننده «ادراک» بازیگران از قدرت، محدودیت‌ها و توازن قوا تأکید می‌کند. با ارجاع به منطق کلاوزویتسی، استدلال می‌شود که بازگشت به مذاکره نه صرفاً نشانه تمایل به صلح، بلکه حاصل بازنگری در امکان‌پذیری اهداف از مسیر جنگ است. تحلیل نشان می‌دهد که بن‌بست عملیاتی و هزینه‌های فزاینده، چارچوبی جدید برای چانه‌زنی ایجاد کرده که در آن سقف مطالبات پیشاپیش تعدیل شده است.