شنبه، ۴ مهر ۱۴۰۵

دیدگاه

صداهایی از جهنم و مقاومت

فرد پطروسیان

فرد پطروسیان

روزنامه‌نگار و پژوهشگر

نمایی از زندان اوین

زنگ در، صدای فن خراب یک خودرو، کوبیدن بر دری فلزی، فریاد و گریه،یک سرود، آواز پرنده‌ای در سپیده‌دم، این صداها چه وجه مشترکی می‌توانند داشته باشند؟

همه آنها بخشی از جهان صوتی زندان هستند؛ صداهایی که در حافظه افرادی که در ایران بازداشت، زندانی یا شکنجه شده‌اند باقی مانده‌اند و گاه حتی سال‌ها پس از آزادی همچنان بر زندگی روزمره آنان تأثیر می‌گذارند.

اما همه این صداها معنای یکسانی ندارند. برخی یادآور بازجویی، خشونت و ترس‌اند. برخی به‌عنوان ابزاری برای فشار روانی بر زندانیان تحمیل شده‌اند. برخی دیگر را خود زندانیان ایجاد کرده‌اند؛ برای شکستن انزوا، ارتباط از پشت دیوارها، دلگرم‌کردن یکدیگر یا صرفا برای اینکه حضور خود را اعلام کنند.

این زندانیان تنها شاهدان آنچه در زندان‌های ایران رخ داده نیستند؛ آنها شاهدان شنیداری نیز هستند: کسانی که بخشی از شناختشان از زندان، از چیزهایی سرچشمه می‌گیرد که وقتی امکان دیدن نداشتند، شنیده‌اند.

 

استفاده ابزاری از قرآن

در زندان‌ها و محیط‌های بازجویی در نقاط دیگری از جهان نیز از سروصدا، موسیقی تکرارشونده و بلندگو به‌عنوان ابزار فشار استفاده شده است. اما شهادت‌های زندانیان ایرانی پرسش دیگری را مطرح می‌کند: چه اتفاقی می‌افتد وقتی صدایی که بر زندانی تحمیل می‌شود، برای بازجو و شکنجه‌گر مقدس است یا منشأ دینی دارد؟

از دهه‌های نخست جمهوری اسلامی، زندانیان علاوه بر شکنجه‌های شدید جسمی، از شکنجه و فشار روانی نیز سخن گفته‌اند؛ از جمله قرارگرفتن اجباری و مکرر در معرض صداهای مذهبی مانند تلاوت قرآن، اذان و نوحه‌.

کشیش ویکتور بت‌تمرز اخیرا چنین فضایی را توصیف کرده است. در دوران حبس انفرادی او در بند ۲۰۹، چراغ سلول کوچک او به‌طور دائم روشن بود. هم‌زمان، به گفته او، تلاوت قرآن و درس‌های مذهبی به‌طور مداوم و با صدای بلند از بلندگوها پخش می‌شد. نه نور در اختیار او بود و نه صدا.

آتنا دائمی، فعال حقوق مدنی، در کتاب شکنجه سفید: گفت‌وگو با زنان زندانی ایران، نوشته نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۲۳، روایت قابل‌توجه دیگری ارائه می‌کند. دائمی می‌گوید صدای اذان در زندان تأثیری به‌ویژه آزاردهنده بر او داشت. این صدا برایش با اذان‌هایی که بیرون از زندان شنیده بود متفاوت بود. او آن را به «شیپور مرگ» تشبیه می‌کند.

او همچنین به یاد می‌آورد که در ایام محرم، هر روز صدای بلند نوحه و عزاداری مذهبی در سراسر بند پخش می‌شد؛ چیزی که به گفته او عمیقا آزارش می‌داد. به نظر می‌رسد چنین شیوه‌هایی سابقه‌ای چند دهه‌ای داشته باشند.

رضا معینی استفاده از تلاوت قرآن و به‌ویژه نوحه‌های مذهبی هنگام شکنجه را به یاد می‌آورد. به گفته او، در شهادت‌های زندانیان آن دوره آمده است که هنگام شلاق‌زدن زندانیان، تلاوت قرآن یا نوحه‌هایی، از جمله آثار صادق آهنگران، مداح شناخته‌شده دوران جنگ و عضو سپاه پاسداران، با صدای بلند پخش می‌شد.

رضا معینی، روزنامه‌نگار و زندانی سیاسی سابق که بعدها مسئول بخش ایران و افغانستان سازمان گزارشگران بدون مرز شد، از تجربه‌هایی مشابه در سرکوب‌های دهه ۱۳۶۰ برای من گفت؛ دورانی که هزاران زندانی سیاسی، بسیاری از آنان وابسته به جریان‌های سیاسی چپ، زندانی شدند و شمار زیادی نیز اعدام شدند.

معینی که مطالب متعددی در مورد دادخواهی از زندانیان سیاسی و عقیدتی نوشته، استفاده از تلاوت قرآن و به‌ویژه نوحه‌های مذهبی هنگام شکنجه را به یاد می‌آورد. به گفته او، در شهادت‌های زندانیان آن دوره آمده است که هنگام شلاق‌زدن زندانیان، تلاوت قرآن یا نوحه‌هایی، از جمله آثار صادق آهنگران، مداح شناخته‌شده دوران جنگ و عضو سپاه پاسداران، با صدای بلند پخش می‌شد.

معینی می‌گوید خودش نیز در دو نوبت، هنگام شکنجه، پخش بلند نوحه‌های آهنگران را تجربه کرده است. بر اساس روایت او، ممکن بود دست‌ها و پاهای زندانی را ببندند و سپس کف پاهایش را شلاق بزنند. گاهی نیز چیزی در دهان زندانی قرار می‌دادند تا صدای فریادش را خفه کند یا حتی نفس‌کشیدن را برایش دشوارتر سازد و بر شدت درد بیفزاید.

در چنین فضایی، صدای تقویت‌شده می‌توانست هم‌زمان چند کارکرد داشته باشد: می‌توانست فریادهای زندانی را از دیگران پنهان کند، فضای صوتی اطراف او را تحت سلطه خود درآورد و لایه دیگری از فشار حسی و روانی ایجاد کند.

به این ترتیب، صدایی که در شرایط عادی با مراسم مذهبی، سوگواری جمعی یا حافظه فرهنگی پیوند دارد، هنگامی که در محیطی آمیخته با خشونت جسمی بر فرد تحمیل می‌شود، می‌تواند معنایی کاملا متفاوت پیدا کند.

 

چرا مقدسات به ابزار فشار تبدیل می‌شود؟

این موضوع پرسش دشواری را مطرح می‌کند: چرا یک حکومت دینی، تلاوت قرآن را که دست‌کم در ظاهر باید برای بازجویان و مسئولان زندان امری مقدس باشد، به ابزاری برای آزار و شکنجه زندانی تبدیل می‌کند؟

آیا هدف، به نمایش گذاشتن اقتدار ایدئولوژیک است؟ آیا مسئولان تصور می‌کنند برخی زندانیان سیاسی یا عقیدتی از شنیدن این صداها بیزارند؟ یا ممکن است پیوند مکرر صداهای مقدس با بازجویی، ترس و خشونت، در نهایت رابطه زندانی با این صداها را تغییر دهد، به‌گونه‌ای که شنیدن همان صداها پس از آزادی، خاطرات زندان را دوباره زنده کند؟

این پرسش‌ها را با رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس ساکن بروکسل که به‌طور گسترده درباره خشونت سیاسی، شکنجه و قربانیان آن در ایران نوشته است، در میان گذاشتم. اقای کاظم‌زاده در ابتدا بر یک تمایز مهم تأکید می‌کند: باید میان کارکرد، پیامد روان‌شناختی و قصد آگاهانه تفاوت قائل شویم.

او می‌گوید «برای پاسخ به این پرسش باید میان «کارکرد»، «پیامد روانی» و «قصد آگاهانه» تمایز گذاشت. بدون دسترسی به دستورالعمل‌ها یا شهادت‌های مستقیمِ طراحان این سیاست، نمی‌توان با قطعیت گفت که هدف مشخص حکومت از پخش قرآن یا اذان، ایجاد ترس شرطی در زندانیان برای تمام عمر بوده است. اما بر اساس تجربیات خود من، می‌توان چند کارکرد را تحلیل کرد.»

اما می‌توانیم بررسی کنیم که چنین شیوه‌هایی در عمل چه می‌کنند.

رضا کاظم‌زاده می‌گوید «این صداها می‌توانند حضور دائمی و اقتدار ایدئولوژیک حکومت را در تمام فضای زندان به نمایش بگذارند. در این حالت، حکومت تنها بدن و رفتار زندانی را کنترل نمی‌کند، بلکه می‌کوشد زمان، فضای ذهنی و حتی رابطه او با امر دینی را نیز تحت سلطه خود درآورد.

کاظم‌زاده می‌گوید «این صداها می‌توانند حضور دائمی و اقتدار ایدئولوژیک حکومت را در تمام فضای زندان به نمایش بگذارند. در این حالت، حکومت تنها بدن و رفتار زندانی را کنترل نمی‌کند، بلکه می‌کوشد زمان، فضای ذهنی و حتی رابطه او با امر دینی را نیز تحت سلطه خود درآورد. زندانی امکان خاموش کردن صدا، ترک محیط یا انتخاب زمان شنیدن آن را ندارد. بنابراین، مسئله فقط محتوای مذهبی نیست؛ »تحمیل« آن محتوا و سلب اختیار از شنونده نیز بخشی از سازوکار قدرت است. »

رضا کاظم‌زاده  که مدیر اگزیل (Exil) یک مرکز سلامت روان است که در زمینه توان‌بخشی پناهندگانی که قربانی شکنجه بوده‌اند تخصص دارد، می‌افزاید  «در بعضی از مقالاتم توضیح داده‌ام که در زندان‌های جمهوری اسلامی، هدف شکنجه همیشه صرفا گرفتن اطلاعات نبوده است؛ بلکه در دوره‌هایی، تغییر هویت فردی و اجتماعی زندانی و ساختن هویتی مطابق با الگوی ایدئولوژیک حاکم نیز دنبال شده است. اجبار فرد بی‌دین یا دگراندیش به نماز خواندن و انجام شعائر دینی، نمونه‌ای است که مستقیما در کتاب «روان‌شناسی خشونت سیاسی» به آن اشاره کرده‌ام. در اینجا دین از یک تجربه انتخابی و معنوی به ابزار وادارسازی، اطاعت و بازسازی ایدئولوژیک هویت تبدیل می‌شود.»

وی می‌گوید که صدا می‌تواند زمان زندان را سازمان دهد و حضور قدرت را حتی زمانی که هیچ بازجو یا نگهبانی از نظر فیزیکی در سلول حضور ندارد، امتداد دهد. بلندگو در این حالت می‌تواند به امتداد صوتی قدرت نهادی تبدیل شود.

 

گریه و گلوله

همه صداهای آزاردهنده و تحمیلی، عامدانه از بلندگو پخش نمی‌شوند اما نتیجه شرایط تحمیلی زندان به زندانیان است.

زندانیان در فضای صوتی تحمیل‌شده‌ای زندگی می‌کنند که خود زندان آن را ایجاد می‌کند: گریه دیگر بازداشت‌شدگان، فریادهای هنگام بازجویی، صدای شلاق، صدای گلوله‌های مرتبط با اعدام، باز و بسته‌شدن درهای فلزی، برخورد کلید با سطوح آهنی و صدای قدم‌هایی که به سلول نزدیک می‌شوند.

این صداها می‌توانند از چیزی خبر دهند که زندانی قادر به دیدنش نیست.

رضا معینی از نقش صداهای ناگهانی در داخل سلول‌ها یاد می‌کند. یکی از آزاردهنده‌ترین صداها زمانی شنیده می‌شد که زندانیان، به‌ویژه صبح‌ها، از خواب بیدار می‌شدند. نگهبان با کلید یا جسم سخت دیگری به در آهنی سلول ضربه می‌زد.

به گفته معینی، این صدای ناگهانی فلزی نوعی شوک ایجاد می‌کرد. بدن زندانی پیش از آنکه ذهنش حتی دریابد چه اتفاقی افتاده، واکنش نشان می‌داد. بنابراین کنترل تنها از طریق دستور و خشونت مستقیم جسمی اعمال نمی‌شد؛ ریتم بیدارشدن، انتظار، حرکت و ترس نیز می‌توانست از طریق صدا تنظیم شود.

تحلیل روان‌شناختی کاظم‌زاده راه دیگری برای درک این فرایند ارائه می‌دهد. او در پژوهش‌های خود درباره پیامدهای روانی خشونت سیاسی و شکنجه سفید، به اهمیت پیوندهایی اشاره می‌کند که میان زبان و بدن شکل می‌گیرند: کلمات بازجو، تهدیدها یا زبان ایدئولوژیک با درد جسمی و ترس پیوند می‌خورند.

همین تحلیل را می‌توان به صدا نیز تعمیم داد. در چنین شرایطی، صدا دیگر صرفاً یک محرک شنیداری نیست؛ بلکه می‌تواند به حامل تهدید، تحقیر، انتظار و درماندگی تبدیل شود.

کاظم‌زاده همچنین بر الگوی دیگری تأکید می‌کند: تداوم احساس زندانی‌بودن در درون فرد، حتی پس از آزادی.

قربانی ممکن است از نظر جسمی زندان را ترک کرده باشد، اما آثار شکنجه، سکوت تحمیلی و تجربه‌های ناگفته دوران بازداشت می‌توانند به شکل‌گیری چیزی منجر شوند که شاید بتوان آن را «زندان درونی» نامید.

فعال‌شدن ناگهانی خاطرات در اثر شنیدن صداهای مرتبط با دوران بازداشت، می‌تواند یکی از نمودهای ادامه همین تجربه باشد.

قربانی ممکن است از نظر جسمی زندان را ترک کرده باشد، اما آثار شکنجه، سکوت تحمیلی و تجربه‌های ناگفته دوران بازداشت می‌توانند به شکل‌گیری چیزی منجر شوند که شاید بتوان آن را «زندان درونی» نامید.

مجبور به شنیدن، مجبور به سکوت

اگر صدای بیش از حد یکی از اشکال کنترل صوتی باشد، سکوت نیز می‌تواند شکل دیگری از آن باشد.

برای صدیقه مرادی، زندانی سیاسی، سکوت طولانی در سلول انفرادی احساس عمیقی از انزوا ایجاد کرده بود. او در کتاب شکنجه سفید، سکوت سلول را «ویرانگر» توصیف می‌کند.

گاهی برایش چنین به نظر می‌رسید که گویی بیرون از سلول هیچ چیز وجود ندارد. در نتیجه، صداهای کاملاً معمولی اهمیتی خارق‌العاده پیدا می‌کردند: صدای موتورسیکلت، میوه‌فروش، ساعت زنگ‌دار یا آواز دیگر زندانیان. این صداها به نشانه‌هایی تبدیل می‌شدند از اینکه جایی آن سوی دیوارها، زندگی همچنان ادامه دارد.

خانم مرادی در مقطعی حتی با صدای بلند با خودش صحبت می‌کرد، فقط برای اینکه صدای خودش را بشنود؛ تجربه‌ای که تقریبا برایش مانند شنیدن صدای فرد دیگری بود.

آقای معینی شکل متفاوت و به‌ویژه آزاردهنده‌ای از ترکیب سکوت اجباری و شنیدن اجباری را توصیف می‌کند. زندانیانی که در راهرو منتظر بازجویی بودند، موظف بودند در سکوت بنشینند. ممکن بود سرانجام بازجویی نزدیک شود و در گوش زندانی زمزمه کند که وقت رفتن به اتاق بازجویی رسیده است. اما زندانی در مدت انتظار می‌توانست صدای شکنجه دیگران را در نزدیکی خود بشنود، از جمله صدای ضرباتی که به کف پای آنان وارد می‌شد.

به گفته رضا  معینی، گاهی پارچه‌ای در دهان زندانیِ تحت شکنجه قرار می‌دادند تا صدای فریادش را خفه کنند. به این ترتیب نوعی عدم تقارن صوتی هولناک شکل می‌گرفت: یک زندانی را وادار به سکوت می‌کردند، در حالی که زندانی دیگری مجبور بود بشنود.

زندانیِ منتظر نه می‌توانست حرف بزند، نه مداخله کند و نه از آنجا بگریزد. با این حال، صداها اطلاعات کافی در اختیارش می‌گذاشتند تا تصور کند پشت دیوار چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است ــ و شاید تا لحظاتی دیگر چه اتفاقی برای خودش خواهد افتاد.

در اینجا، شاهد شنیداری بودن خود به بخشی از فضای اجبار و فشار تبدیل می‌شود.

 

صداهای مقاومت

اما فضای صوتی زندان کاملا در اختیار مسئولان زندان نیست. زندانیان نیز صدا تولید می‌کنند.

اگر مسئولان تلاش کنند از طریق بلندگوها، فرمان‌ها، سکوت تحمیلی و صداهای مجازات بر فضای صوتی زندان مسلط شوند، زندانیان نیز می‌توانند بکوشند بخش‌های کوچکی از این قلمرو صوتی را پس بگیرند.

اینجاست که مفهوم عاملیت صوتی اهمیت پیدا می‌کند. برای زندانیانی که از آزادی جسمی و راه‌های معمول ارتباط محروم شده‌اند، صدا شاید یکی از معدود امکاناتی باشد که هنوز در اختیارشان باقی مانده است. آواز خواندن، زمزمه‌کردن، دعا کردن، صدا زدن از پشت دیوارها یا پاسخ‌دادن به آواز زندانی دیگری می‌تواند صدا را از ابزار سلطه به وسیله‌ای برای اعلام حضور و همبستگی تبدیل کند.

برای زندانیانی که از آزادی جسمی و راه‌های معمول ارتباط محروم شده‌اند، صدا شاید یکی از معدود امکاناتی باشد که هنوز در اختیارشان باقی مانده است. آواز خواندن، زمزمه‌کردن، دعا کردن، صدا زدن از پشت دیوارها یا پاسخ‌دادن به آواز زندانی دیگری می‌تواند صدا را از ابزار سلطه به وسیله‌ای برای اعلام حضور و همبستگی تبدیل کند.

صدا همچنین می‌تواند به شکلی از اعتراض سیاسی جمعی تبدیل شود. در جریان بازدید مقام‌های قضایی جمهوری اسلامی از بند زنان زندان اوین در سال ۲۰۲۳، گزارش شد که زنان زندانی سیاسی شعارهایی از جمله «زن، زندگی، آزادی»، «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» سر دادند.

شماری از زندانیان همچنین موفق شده‌اند پیام‌های صوتی خود را به بیرون از دیوارهای زندان برسانند. از جمله آنان فاطمه سپهری، زن مسلمان زندانی، فعال سیاسی و مدرس پیشین قرآن است که از چنین پیام‌های صوتی برای به چالش کشیدن آشکار مقام‌ها و انتقاد از سیاست‌های جمهوری اسلامی استفاده کرده است.

 

صداهایی برای همبستگی

مجتبی حسینی، نوکیش مسیحی، به یاد می‌آورد که صدای دعای فردی را از سلول مجاور شنید و وقتی با دقت بیشتری گوش داد، متوجه شد که او یکی از اعضای کلیسای خانگی خودش است. شنیدن صدای او برای حسینی بسیار دلگرم‌کننده بود، هرچند هم‌زمان از اینکه آن مرد نیز زندانی شده بود، احساس نگرانی و ناراحتی می‌کرد.

وحید هکانی، یکی دیگر از مسیحیان زندانی سابق، به یاد می‌آورد که صدای سرفه دوستش فریبا ــ زن مسیحی زندانی و از اعضای کلیسای خانگی او ــ را از جایی که تصور می‌کرد راهروی زنان در انتهای سالن آنهاست، می‌شنید. شنیدن این صدا او را عمیقا متأثر و نگران می‌کرد. برای دلگرم‌کردن فریبا، با صدای بلند جمله کوتاهی می‌گفت: «سلامت باشی.»

او امیدوار بود فریبا صدایش را بشنود و بداند که برایش دعا می‌کند.

فریبا پس از آزادی به او گفت که عمدا سرفه می‌کرده تا زندانیان اطراف صدایش را بشنوند. با یک سرفه و یک جمله که با صدای بلند گفته می‌شد، این زندانیان توانسته بودند از میان فضاهای جداشده زندان، پیوندی صوتی و شکننده برقرار کنند؛ راهی برای گفتن اینکه: «من اینجا هستم» و «تو تنها نیستی.»

نمونه‌ای مشابه از امکان ارتباط از طریق صدا را می‌توان در شهادت مهوش شهریاری، از اعضای جامعه بهایی ایران و یکی از بنیان‌گذاران مؤسسه آموزش عالی بهاییان، مشاهده کرد؛ مؤسسه‌ای که در واکنش به محرومیت دانشجویان و استادان بهایی از دانشگاه‌های ایران تأسیس شد.

شهریاری در گفت‌وگوی خود با نرگس محمدی در زندان به یاد می‌آورد که چگونه صدا، در مقطعی، او را با رنج زندانی دیگری روبه‌رو کرد. از سلول مجاور صدای «ناله و فریاد» می‌شنید. زنی گریه می‌کرد، ناسزا می‌گفت و مسکن یا سیگار می‌خواست.

اما شهریاری تنها در جایگاه یک شاهد شنیداری باقی نماند؛ او پاسخ داد. با آن زن صحبت کرد و کوشید آرامش کند. این ماجرا ماهیت دوگانه صدا در زندان را نشان می‌دهد: فریادهای آن زن، رنج او را از میان دیوارها منتقل می‌کرد، اما صدای شهریاری همان فضای صوتی را به وسیله‌ای برای ارتباط انسانی تبدیل کرد.

 

دیوار از نظر فیزیکی همچنان پابرجا بود؛ اما از نظر صوتی، انزوا شکسته شده بود

معینی شکل دیگری از همبستگی جمعی از طریق صدا را به یاد می‌آورد. شب‌ها زندانیان گاهی «مرغ سحر» می‌خواندند؛ ترانه‌ای که جایگاهی عمیق در تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران دارد. به گفته معینی، این ترانه نسل به نسل میان زندانیان منتقل شده و حامل نوعی حافظه سیاسی بوده است؛ حافظه‌ای که قدمتش از هر سلول یا دوره مشخصی از زندان بیشتر بود.

مرادی نیز از شنیدن آواز دیگر زندانیان و نیرویی که از صدای آنان می‌گرفت سخن می‌گوید. در انزوای زندان، چنین صداهایی نه‌تنها می‌توانستند نشانه‌ای از حضور انسان‌های دیگر در نزدیکی باشند، بلکه به زندانی یادآوری می‌کردند که هنوز به جامعه‌ای انسانی در آن سوی سلول تعلق دارد. به این ترتیب، صدای انسان می‌توانست در برابر یکی از ویرانگرترین پیام‌های حبس انفرادی مقاومت کند:

«تو تنها هستی.»

برای شهریاری، یکی از به‌یادماندنی‌ترین صداهای دوران زندان از جهان انسان‌ها نمی‌آمد. در سلولی تاریک و ناخوشایند، صدای آواز پرنده‌ای را در سپیده‌دم شنید. او به یاد می‌آورد که از شنیدن آن لذت می‌برد، زیرا به گفته خودش: «برای من نشانه زندگی بود.»

صدای زندگی

مقاومت همیشه به حضور زندانی دیگری نیاز ندارد.

برای شهریاری، یکی از به‌یادماندنی‌ترین صداهای دوران زندان از جهان انسان‌ها نمی‌آمد. در سلولی تاریک و ناخوشایند، صدای آواز پرنده‌ای را در سپیده‌دم شنید. او به یاد می‌آورد که از شنیدن آن لذت می‌برد، زیرا به گفته خودش: «برای من نشانه زندگی بود.»

در شرایط عادی شاید صدای آواز یک پرنده حتی توجه کسی را جلب نکند.

اما در محیطی که فرد از محرک‌های حسی معمول محروم شده است، همان صدا می‌تواند نشانه‌ای از جهانی کامل در آن سوی زندان باشد: صبح، طبیعت، حرکت، آزادی و خودِ زندگی. مسئولان زندان این صدا را تولید نکرده بودند. آنها معنای آن را نیز انتخاب نکرده بودند. و شاید دقیقا به همین دلیل بود که اهمیت داشت.

 

محرک‌های صوتی: وقتی زندان از طریق صدا بازمی‌گردد

برای برخی زندانیان سابق، ترک زندان لزوما به معنای پشت سر گذاشتن صداهای آن نیست. یک صدای کاملاً معمولی ممکن است سال‌ها بعد ناگهان حافظه صوتی دوران بازداشت را دوباره فعال کند.

کشیش ویکتور بت‌تمرز که ۶۵ روز را در سلول انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین تهران گذراند، توضیح داده است که چگونه یک صدای خاص پس از آزادی نیز او را تا خانه دنبال کرد: صدای زنگ در.

زنگ خانه‌اش خراب شده بود و وقتی آن را تعمیر کردند، صدایش تقریبا شبیه زنگی بود که در بند ۲۰۹ شنیده بود. هر بار که زنگ به صدا درمی‌آمد، بی‌قرار می‌شد. او می‌گوید حتی سال‌ها بعد نیز صدای زنگ در همچنان آزارش می‌دهد.

دلیل آن، معنایی بود که آن زنگ برایش پیدا کرده بود. نیمه‌شب‌ها در بند ۲۰۹ صدای زنگ را می‌شنید و سپس صدای مأمورانی را که وارد سلول مجاور می‌شدند و زندانی داخل آن را به‌شدت کتک می‌زدند. او به یاد می‌آورد که مأموران بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند که به سر زندانی بزنند. بعدتر، صدای گفت‌وگوی آنها را می‌شنید که پس از بیهوش‌شدن زندانی درباره اینکه چه باید بکنند صحبت می‌کردند.

علیرضا آقاجری، نوکیش مسیحی، صدای خاص خودروی سمندِ بازجوی ارشد را به یاد می‌آورد؛ خودرویی که فن خرابش صدایی داشت که بلافاصله قابل تشخیص بود. هر بار که آقاجری صدای نزدیک‌شدن آن خودرو به بازداشتگاه را می‌شنید، می‌دانست بازجویش در راه است.

علیرضا آقاجری، نوکیش مسیحی، صدای خاص خودروی سمندِ بازجوی ارشد را به یاد می‌آورد؛ خودرویی که فن خرابش صدایی داشت که بلافاصله قابل تشخیص بود. هر بار که آقاجری صدای نزدیک‌شدن آن خودرو به بازداشتگاه را می‌شنید، می‌دانست بازجویش در راه است.

این ارتباط ذهنی مدت‌ها پس از آزادی او نیز ادامه داشت. او می‌گوید سال‌ها هرگاه صدای خودروی دیگری با فن خراب را می‌شنید، دچار ترس می‌شد و احساس می‌کرد ممکن است هر لحظه دوباره برای بازجویی برده شود. یک صدای مکانیکی کاملا معمولی به هشداری صوتی تبدیل شده بود؛ هشداری که مدت‌ها پس از پایان دوران زندان همچنان ترس بازجویی را با خود حمل می‌کرد.

این تجربه‌ها را می‌توان نوعی محرک صوتی یا، در معنایی گسترده‌تر، شکلی از حافظه و شرطی‌شدن شنیداری دانست.

اهمیت این صداها دقیقا در عادی‌بودن آنهاست. زنگ در ذاتا ترسناک نیست؛ صدای فن خودرو هم همین‌طور. اما تجربه زندان می‌تواند معنای یک صدا را تغییر دهد، زیرا آن را بارها با ترس، عدم اطمینان یا خشونت پیوند می‌زند.

بنابراین زندان می‌تواند از نظر صوتی فراتر از دیوارهای خود به حیاتش ادامه دهد. فرد ممکن است سلول را ترک کند، به خانه بازگردد و زندگی روزمره‌اش را از سر بگیرد، اما برخی صداها همچنان قدرت آن را داشته باشند که گذرگاهی شنیداری را دوباره به سوی دوران بازداشت باز کنند.

 

سکوت به‌مثابه مقاومت

با این حال، عاملیت صوتی را نباید صرفا به تولید صدا محدود کرد. زندانی می‌تواند با سکوت نیز مقاومت کند. زندانی‌ای که از پاسخ‌دادن به بازجو خودداری می‌کند، حاضر نمی‌شود درباره فرد دیگری اطلاعات بدهد، یا از بیان لفظیِ توبه‌ای که مسئولان از او می‌خواهند سر باز می‌زند، می‌تواند آگاهانه از سکوت استفاده کند. این تمایز مهم است، زیرا خود مسئولان زندان نیز سکوت را تحمیل می‌کنند.

اما مقاومت همیشه مستلزم تولید صدا نیست؛ پاسخ‌ ندادن به بازجو یا خودداری از تکرار کلماتی که مقام‌ها از زندانی مطالبه می‌کنند نیز می‌تواند شکلی از مقاومت باشد.

هزاران زندانی سیاسی چپ‌گرا که در سال ۱۳۶۷ حاضر به اعلام توبه خود نشدند، اعدام شدند. در کنار فعالان سیاسی، شماری از بهاییان و نیز رهبران مسیحی، مانند کشیش حسین سودمند که حاضر نشد ایمان خود را انکار کند، با مجازات اعدام روبه‌رو شدند.

در زندان‌های ایران، کشمکش بر سر فضای صوتی میان حکومتی جریان دارد که از بلندگوها، فرمان‌ها، سکوت تحمیلی، صدای کلیدها و درها، تهدیدها و صداهایی که خشونت را می‌پوشانند برای ایجاد ترس استفاده می‌کند، و زندانیانی که بخش‌هایی از این جهان صوتی را از طریق دعا، آواز، شعار، سرفه، پاسخ‌دادن از پشت دیوارها، حافظه جمعی و گاه خودداری آگاهانه از سخن‌گفتن پس می‌گیرند.

 

*اصل این متن به زبان انگلیسی در وبسایت Religion Unplugged منتشر شده که نویسنده، خود ترجمه فارسی  آن را در اختیار نیماد گذاشته است.

 

دیگر نوشته‌های فرد پطروسیان در نیماد:

اقلیت‌های سرکوب‌شده می‌توانند به سرکوبگر تبدیل شوند

آمریکای مسیحی؛ واقعیت تاریخی یا افسانه سیاسی؟

قاضی درِد؛ دنیای اورول، هاکسلی و هراری در یک قاب

به اشتراک بگذارید:

مطالب مرتبط

اقلیت‌های سرکوب‌شده می‌توانند به سرکوبگر تبدیل شوند

اقلیت‌های تحت ستم ممکن است خود، آگاهانه یا ناآگاهانه، در قبال دیگر اقلیت‌ها به نقش سرکوبگر ظاهر شوند؛ همان گفتمان و سازوکارهایی را که علیه خود به کار رفته است، در رابطه با دیگران و جامعه بازتولید کنند و به این ترتیب چرخه تبعیض را استمرار بخشند.

ایران و جامعه‌ای که دیگر در دوقطبی «امت» و «ملت» قابل فهم نیست

برای نسلی که بخش قابل توجهی از آن به‌واسطه‌ فشارهای ساختاری، سرکوب یا محدودیت‌های شدید، به مهاجرت یا تبعید رانده شده، «نهاد» نه یک امکان، بلکه دقیقا همان عاملی است که زندگی‌اش را مختل کرده است. این نسل، نه در کلاس‌های نظریه‌ انتقادی، بلکه در بسترهای دیجیتال، در تجربه‌ سرکوب، و در مواجهه با اشکال جدید کنش جمعی، امر سیاسی را بازتعریف کرده است.

دیدگاه

صداهایی از جهنم و مقاومت

در زندان‌های ایران، کشمکش بر سر فضای صوتی میان حکومتی جریان دارد که از بلندگوها، فرمان‌ها، سکوت تحمیلی، صدای کلیدها و درها، تهدیدها و صداهایی که خشونت را می‌پوشانند برای ایجاد ترس استفاده می‌کند، و زندانیانی که بخش‌هایی از این جهان صوتی را از طریق دعا، آواز، شعار، سرفه، پاسخ‌دادن از پشت دیوارها، حافظه جمعی و گاه خودداری آگاهانه از سخن‌گفتن پس می‌گیرند.