سخنان مارک روبیو درباره خشایارشا و حمله به یونان و اصولا این نوع استفاده یا سوءاستفاده از تاریخ، نه جدید است و نه عجیب. برای جنگطلبان غربی، تمدن ایران باستان همواره به عنوان رقیب تمدنی «غرب» معرفی شده است. بسیاری میکوشند با یادآوری این سخنان، به اپوزیسیون جنگطلب ایرانی گوشزد کنند که این جنگ، جنگی علیه موجودیت ایران است. کسان دیگری نیز در طول این ماهها، جنایت آمریکا در میناب را همچون شاهدی محکم پیش روی هواداران جنگ قرار میدادند تا آنان را شرمنده کنند. این اقدامات بیهوده به نظر میرسند؛ چراکه از عدم درک ماهیت موضع جنگطلبان ناشی میشوند و همچنان بر این فرض استوارند که بستری مشترک به نام «دولت ـ ملت ایران» مبنای عمل آنان است. نوشته حاضر درباره هسته سخت جنگطلبان است، نه درباره افراد گیج و سادهلوحی که بیشتر دنبالهرو هیجانات و لفاظیهای ظاهری هستند.
اپوزیسیون جنگطلب به افراطیترین شکل ممکن به نظریهای پارتیزانی در سیاست رسیده است؛ نظریهای که زمانی در تملک تروریستهای کمونیست بود. کارل اشمیت در کتاب «نظریه پارتیزان» نشان میدهد که با ظهور کسانی چون لنین و مائوتسهتونگ، تعریف یکسره نویی از امر سیاسی متولد شد. در نظر اینان، دولت دیگر انحصار تعریف امر سیاسی و، در واقع، تعیین دشمن را در اختیار ندارد؛ «دشمن» ممکن است بخشی از خود جامعه باشد. به بیان معمول مارکسیستی، دشمن، طبقه بورژوای غربی است. به این ترتیب، نوع جدیدی از دشمن سیاسی وارد سیاست میشود: دشمن طبقاتی. دشمن، ضرورتا دولتی نیست که به مرزهای شما حمله میکند، بلکه ممکن است طبقهای اجتماعی باشد که درون مرزهای یک سرزمین زندگی میکند. به این ترتیب، تعریف کلاسیک ماکس وبر از دولت ـ که کل اندیشه اشمیت وامدار آن است ـ بهکلی تغییر میکند. دولت دیگر انحصار خشونت مشروع را در دست ندارد، بلکه گروهی پارتیزان تعیین میکنند که چه خشونتی مشروع است و چه خشونتی مشروع نیست. اشمیت با تیزبینی خاصش در اندیشه لنین و دیگر رهبران کمونیست، تحولی اساسی را تشخیص میدهد: تحولی در معنای سیاست و جنگ.
اپوزیسیون جنگطلب ایرانی، پس از شکست جنبش اصلاحات و همچنین شکستهای پیدرپی جنبشهای مردمی در داخل کشور، به نظریهای پارتیزان در سیاست رسیده است: تعریف دوست و دشمن سیاسی به کلی از انحصار دولت موجود خارج میشود و در اختیار خود ما قرار میگیرد.
برای یک لیبرال یا محافظهکار متعارف، نظریه پارتیزان بسیار نگرانکننده است. این نظریه، در واقع، خط بطلانی است بر مبنای دولت ـ ملت و ملیگرایی مدنی مرسوم. کل تلاش نظم بینالمللی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم این بوده است که این نوع نگاه پارتیزانمحور را به حاشیه براند و مبنای دولت ـ ملت را تقویت کند. از همینجا وسواس در محکوم کردن «تروریسم» ناشی میشود. تروریسم صرفا کشتن شهروندان غیرنظامی نیست؛ بلکه بیانگر معنایی یکسره جدید از سیاست و خشونت است و نگرانی اصلی نیز از همینجا ناشی میشود. وگرنه، خشونت دولتهای مستقر نه کمتر است و نه لزوما مهربانانهتر؛ اما «مشروع» تلقی میشود و در عرف بینالمللی مبنا و جایگاهی دارد. «تروریسم» اساس ساختار نظم جهانی را به چالش میکشد و هرجومرجی را وعده میدهد که در مقایسه با وضع نه چندان رضایتبخش موجود، هراسآورتر است.
در دوران برتری تفکر چپ، دوست و دشمن سیاسی عمدتا با مفهوم طبقه اجتماعی مرتبط بود. کمونیستها، مستقیم یا غیرمستقیم، مبارزه خود را بر مبنایی طبقاتی استوار میکردند. اما این تنها معیار تعیین دوست و دشمن نبود و به تدریج معیارهای دیگری نیز وارد میدان شدند که مبنایی هویتی داشتند. این تغییر، سیاست پارتیزانی را خطرناکتر نیز کرد؛ چراکه مفهوم طبقه، دستکم تا حدی، به میانجی معیارهایی عینی قابل تشخیص است. اما اگر مرز میان دوست و دشمن صرفا بر هویتی فرهنگی یا دینی استوار باشد، چه اتفاقی میافتد؟ به این ترتیب، مرز دوست و دشمن بسیار تفسیرپذیر میشود.
در مارکسیسم، آنچه اهمیت دارد «موضع طبقاتی» است، نه ضرورتا خاستگاه طبقاتی. شما میتوانید از طبقه سرمایهدار باشید، اما موضع خود را به نفع طبقه کارگر تغییر دهید. یک کمونیست معمولی، دستکم در نظریه، چنین تغییری را میپذیرد. اما اگر معیار تمایز دوست و دشمن، نژاد، زبان، دین یا هویتی خاص باشد، مساله پیچیدهتر میشود و مبنای فاصله گرفتن از اردوگاه دشمن نیز مبهمتر خواهد شد.
اپوزیسیون جنگطلب ایرانی، پس از شکست جنبش اصلاحات و همچنین شکستهای پیدرپی جنبشهای مردمی در داخل کشور، به نظریهای پارتیزان در سیاست رسیده است: تعریف دوست و دشمن سیاسی به کلی از انحصار دولت موجود خارج میشود و در اختیار خود ما قرار میگیرد. بر این اساس، مدافع حمله و بمباران ایران، هرقدر هم که این حملات ویرانگر باشند، در اردوگاه دوست قرار میگیرد؛ در مقابل، هر گونه عدم همراهی با این کارزار و مقابله با آن، شما را در اردوگاه دشمن قرار میدهد.
دیگر نوشتههای بابک مینا در نیماد:
در نقد تخیل انقلابی: درسی از جامعهشناسی
«ایرانگرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملیگراییِ بیجا
ایران و لحظه درک دوسویگی؛ حاشیهای بر یک تأمل
آنچه در اپوزیسیون جنگطلب بسیار نگرانکننده است، درک اساسا پارتیزانمحور و ضد دولت ـ ملت از سیاست و خشونت است. آنان معنایی یکسره نوین از دوست و دشمن را وارد چشمانداز سیاسی ایران کردهاند و بر این اساس، ذهنیت تودههای ایرانی را شکل دادهاند: «کسی که بر سر شما بمب میریزد، حتی اگر کاملا دوست نباشد، دشمن نیست؛ اما کسی که در حال دفاع از کشور است، قطعا دشمن است.» به بیان دیگر، بر مبنای نظریه جنگطلبان ایرانی، حمله نظامی به سرزمین ایران ـ که در چارچوب عقل سلیم سیاسی در جهان، دشمنی تلقی میشود ـ در واقع دشمنی نیست.
بنابراین، آنچه اپوزیسیون جنگطلب انجام میدهد، چیزی فراتر از خیانت است. خیانت معمولا عملی فردی یا جمعی است که در راستای منافعی مشخص صورت میگیرد. جنگطلبان ایرانی کاری فراتر از خیانت انجام میدهند؛ کاری به مراتب خطرناکتر و نگرانکنندهتر: آنان معنای سیاست و مفهوم دوست و دشمن را از اساس دگرگون کردهاند. این دقیقا همان کاری است که لنین با سیاست متعارف کرد: دشمن کسی نیست که به شما حمله میکند؛ دشمن در خانه است، دشمن یک طبقه اجتماعی است. تمام هراسی که کمونیسم در قرن بیستم به وجود آورد نتیجه این ابداع خطرناک بود، و تمام کوشش آزادیخواهان خردمند در قرن بیستم در جهت به حاشیه راندن این کابوس آشفته در سیاست و بازگشت به عرف ملیگرا و مدنی در سیاست بود.
آنچه در اپوزیسیون جنگطلب بسیار نگرانکننده است، درک اساسا پارتیزانمحور و ضد دولت ـ ملت از سیاست و خشونت است. آنان معنایی یکسره نوین از دوست و دشمن را وارد چشمانداز سیاسی ایران کردهاند و بر این اساس، ذهنیت تودههای ایرانی را شکل دادهاند
میتوان گفت جنگطلبان امروزی ایرانی شاگردان نه چندان ناخلف لنین هستند. تنها اردوگاه «غرب» جایگزین اردوگاه شرق شده است. برای یک کمونیست ایرانی، در حالت کلی، شوروی دوست بود و بورژوازی ضدکمونیست ایرانی دشمن. برای اپوزیسیون جنگطلب، آمریکا و اسرائیل دوستاند و کل نیروی نظامی ایران و حتی بخش عمده مخالفان جنگ، دشمن یا همکار دشمن به شمار میآیند. ما با پارتیزانهایی سروکار داریم که چارچوب دولت ـ ملت را دستوپاگیر میدانند و آن را به کلی کنار گذاشتهاند. نتیجه طبیعی نظریه پارتیزانی، چنانکه اشمیت نیز درباره لنین و مائوتسهتونگ اشاره میکند، جنگ داخلی است. مائو جنگ داخلی را مهمترین ابزار انقلاب میدانست و این دقیقا چیزی است که اپوزیسیون جنگطلب ما دنبال میکند: نوعی جنگ انقلابی که در نهایت به سرنگونی منجر شود.
بنابراین، اساسا هرگونه مرثیه ملیگرایانه برای آنان آهنگی ناخوش و اشعاری مضحک است. ما با پارتیزانهایی سروکار داریم که درکی یکسره متفاوت از دوست و دشمن دارند و عقل سلیم تودههای ایرانی را به شکلی بسیار نگرانکننده و در گسترهای وسیع دستکاری کردهاند. صدها مدرسه شجره طیبه هم با خاک یکسان شود، پارتیزان نوظهور ایرانی حداکثر میگوید مسئولش جمهوری اسلامی است و در دل لبخندی نثار مخاطب میکند. ما با سیاستی یکسره نو طرفیم. تلاش برای گفتوگو با اینان یا اقناع یا شرمنده کردنشان کاری عبث است.
بدون شک، مهمترین گروهی که با فراتر رفتن از چارچوب دولت ـ ملت به نظریهای پارتیزانی در سیاست رسید و آن را تا نهایت پیش برد، مجاهدین خلق بودند. اما جنگطلبان فعلی چند قدم از آنان جلوتر هستند. آنان توانستهاند تا حدی به ایده جنگ انقلابی مائوتسهتونگ نزدیک شوند و جنگ را تودهای کنند. اما این جنگ انقلابی چه هدفی دارد؟ در اینجا با ناسازهای درونی مواجه میشویم که دستکم لنین و مائوتسهتونگ با آن روبهرو نبودند. جنگطلبان ایرانی، پارتیزانهای ضد دولت ـ ملتگرایی هستند که میکوشند وعده برپایی دولت ـ ملتی متعارف را در آینده بدهند، اما آنان در وضعیت فعلی، پارتیزانهایی محض هستند که در مقام بازوی تبلیغاتی ارتشهای مهاجم عمل میکنند.
مهمترین گروهی که با فراتر رفتن از چارچوب دولت ـ ملت به نظریهای پارتیزانی در سیاست رسید و آن را تا نهایت پیش برد، مجاهدین خلق بودند. اما جنگطلبان فعلی چند قدم از آنان جلوتر هستند. آنان توانستهاند تا حدی به ایده جنگ انقلابی مائوتسهتونگ نزدیک شوند و جنگ را تودهای کنند.
بسیار سادهلوحانه خواهد بود اگر تصور کنیم نیروی پارتیزان، در صورت رسیدن به قدرت، میتواند به سرعت به یک دولت ـ ملت متعارف بدل شود. این نیرو، حتی اگر بخواهد، نمیتواند به سیاست متعارف دولت ـ ملتمحور بازگردد. شکافی که نیروی پارتیزان به وجود میآورد، فراتر از اراده خود آن نیرو، همچون واقعیتی مؤثر به حیات خود ادامه خواهد داد.
پس از انقلاب ۵۷، نیروی میهندوست و آزادیخواه ایرانی برای چند دهه صرفا در پی آن بود که سیاست پارتیزانی را به حاشیه براند و سیاست را بر مبنای دولت ـ ملت احیا کند. میتوان گفت این کوشش بیاثر نبود و دستکم در دهههای اخیر، اجماعی ضدپارتیزانی شکل گرفته بود. جنگطلبان ایرانی بار دیگر سیاست پارتیزانی را به صحنه آوردند و بستر دولت ـ ملت را به کلی کنار زدند.
اما خطرناکترین بخش ماجرا این نیست. این تحول صرفا بازگشتی ساده به سیاست پارتیزانی سابق نیست؛ این بار، سیاست پارتیزانی در ذهن و قلب بخشی از مردم نیز اثر گذاشته است و از حمایت تودهای برخوردار است. از این منظر، گفتمان جنگطلبی گسستی از سیاست مبتنی بر دولت ـ ملت متعارف است، نه تلاشی در جهت احیای دولت ـ ملت ایرانی.
نتیجه این سلسله جنگها هرچه باشد، یک چیز روشن است: دستکاری خطرناکی که جنگطلبان در عقل سلیم ایرانی به وجود آوردهاند، به مسألهای بغرنج در تاریخ معاصر ایران بدل خواهد شد.








