یکی از انگیزههایی که سرچشمه تولد جامعهشناسی مدرن بود، پاسخ به توهماتی بود که انقلاب کبیر فرانسه با خود به همراه داشت، انقلابی که آرمانهایش چکیده نظریات آزادیخواهی مدرن بود. اگوست کنت و پس از او امیل دورکیم کوشیدند در برابر ذهنیت انقلابی، علمی را بنا نهند که بر دلبخواهی نبودن نظم اجتماعی تاکید میکرد. در آلمان سنت جامعهشناسی اگر چه تا حدی در مبانی فلسفی متفاوتی ریشه داشت اما از جهاتی و خصوصا از نظر اهداف سیاسی ضمنی به سنت فرانسوی نزدیک بود. این نکته جالب است که هم دورکیم و هم وبر در زمانهای میزیستند که انقلابیگری و عرفانزدگی سکه رایج سیاست روز بود. هم جمهوری سوم فرانسه و هم امپراتوری آلمان شاهد دورانی پرآشوب بودند که در آن جامعه دو کشور به صحنه تعارضهای بزرگ اجتماعی و سیاسی بدل شده بود. چیزی که هم در آثار دورکیم و هم در آثار وبر میتوانیم ببینیم، فاصلهگیری نسبت به ایدئولوژیهای انقلابی و وعدههای منجیباورانه است.
برای دورکیم تغییر اجتماعی نه حاصل تصمیم افراد بزرگ و نه صرفا نتیجهٔ انقلابهای سیاسی است، بلکه فرآیندی ساختاری است که از افزایش تراکم اجتماعی، گسترش تقسیم کار و گذار از همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیک ناشی میشود. دورکیم تا آنجا پیش میرود که امر اجتماعی را شیء (chose) میخواند، امر اجتماعی امری واقعی است که بیرون از ما وجود دارد و بر ما چیره است. بنابراین بدونِ شناختِ منطقِ درونیِ این واقعیتِ اجتماعی تغییر آن غیرممکن است. تنها با کشفِ منطقِ واقعیتِ اجتماعی است که میتوانیم دگرگونیهایی در آن به وجود آوریم. این دگرگونیها باید با منطقِ ساختاریِ واقعیتِ اجتماعی هماهنگ باشد و اگر نه تخیلاتی ذهنی بیش نیست. برای دورکیم تلاش برای توضیح عقلانی پدیدههای اجتماعی و استخراج قانونهای جامعهشناسانه راهنمایی برای عمل در آینده است. از همین رو او در مقدمه «قاعدههای روش جامعهشناسی» مینویسد: «هدف اصلی ما، در واقع، آن است که عقلگرایی علمی را به قلمرو رفتار انسانی گسترش دهیم؛ بدین سان که نشان دهیم رفتار انسانی، هنگامی که از منظر گذشته نگریسته شود، به روابط علت و معلولی فروکاستنی است، و سپس همین روابط را میتوان از طریق عملیاتی که به همان اندازه عقلانی است، به قواعدی برای عمل در آینده تبدیل کرد.» در واقع جامعهشناسی برای دورکیم متحدِ اصلاحاتِ سیاسی است، دورکیم از این طریق در حال بنیان گذاشتن علم سیاست جدیدی است که به جای اینکه از آموزههای کلی و انتزاعی آغاز کند، از شناختِ عینیِ جامعه آغاز میکند و آموزههای سیاسی برای دگرگونی اجتماعی را بر تحلیل عینی امر واقع استوار میکند. به این ترتیب است که علوم اجتماعی در واقع میتواند مبنایی برای سیاستِ عقلگرا فراهم آورد.
در زمانه بحرانهای بزرگ، گفتارهای منجیباورانه و ارادهگرایانه بسیار محبوب میشوند. تولد جامعهشناسی کلاسیک اما پاسخ نظری نیرومندی علیه تمام گفتارهایی است که جامعه را فضایی میانتهی در نظر میگیرند و تنها منتظر رویدادی بزرگ برای دگرگونی نهایی و گسست مطلق هستند.
ماکس وبر اگرچه هرگز تن به این شیءسازی از امر اجتماعی ندارد، اما مفهوم گروههای سازمانی (verband) او اگر به درستی فهمیده شود، گواهیْ جامعهشناسانه است بر فرافردی بودن امر اجتماعی؛ از این رهگذر میتوانیم دریابیم تمایز جامعهشناسی ماکس وبر با جامعهشناسی دورکیم کمتر از چیزی است که شاید در نگاه اول به نظر آید. ماکس وبر اگر چه همیشه بر این نکته مهم تأکید میکند که عنصر اصلی ساختارهای اجتماعی در نهایت کنش فردی است و ساختارها جوهری مستقل از فرد ندارند، اما همزمان بر گرایش خودبنیادشونده گروههای سازمانی در جامعه مدرن نیز تأکید میکرد. نهادها در نهایت شبکهای از روابط اجتماعی هستند نه جوهری مستقل، اما این شبکهٔ روابط، خارج از اراده تک تک افراد است. وبر راه را برای کنش سیاسی باز میگذارد اما همزمان محدودیتهای آن را نیز نشان میدهد. ماکس وبر همچنان اهمیت کنشِ رهبرانِ بزرگ را در جامعهشناسی سیاسی خود حفظ میکند. او بر اصالتِ کنشِ رهبرانِ سیاسی تأکید میکند و در این تأکید تا اندازهای به اندیشه سیاسی هگل نزدیک میشود، با این تفاوت مهم که از نظر هگل کنشهای بزرگ پیشایش در تاریخ تمام شدهاند و آنچه باقی مانده است تمام کردن تاریخی است که بانگ پایانش در انقلاب کبیر فرانسه نواخته شده است. وبر از فلسفه تاریخ هگلی فاصله میگیرد، برای او تاریخ گشوده است و هنوز کنش رهبران میتواند آیندهای متفاوت را رقم زند. با این همه برای وبر نیز کنش رهبران در بستری اجتماعی انجام میگیرد: جامعه برای وبر فضایی خالی نیست که کنشگران هر طور که دوست داشته باشند بتوانند در آن دست به عمل سیاسی بزنند. تحلیلگرِ برجسته دیوانسالاریِ مدرن به نیکی میداند که از قضا جامعه مدرن از بسیاری جهات رهبران را محدود میکند و به عمل آنها چهارچوب مشخصی میدهد. گسترش عقلانیت معطوف به هدف فضا را برای ارادهگرایی بیحدوحصر و تخیلاتِ سیاسیِ بیمرز میبندد. برای وبر جامعه در واقع شبکهای از روابط اجتماعی معنادار است که مستقل از نیتها و خواستهای ایدئولوژیهای سیاسی، باید فهمیده و تفسیر شوند. هر پروژه سیاسیای را به راحتی نمیتوان بر این شبکه روابط اجتماعی درهمپیچیده تحمیل کرد.
علم سیاستی که در طرح فکری دورکیم و وبر نهفته است، از نظریهپردازان قراردادگرا و همچنین ایدئولوژیهای منجیباورانه انقلابی متمایز است. میتوان گفت علوم اجتماعی استدلالی بسیار غنی و نیرومند علیه ارادهگرایی انقلابی فراهم میآورد. این نکته شاید تا حدی بدیهی به نظر برسد که در زمانه بحرانهای بزرگ، گفتارهای منجیباورانه و ارادهگرایانه بسیار محبوب میشوند. اگر بخواهیم تولد جامعهشناسی کلاسیک را از نظر فلسفه سیاسی تفسیر کنیم، میتوانیم بگوییم تولد این علم، پاسخ نظری نیرومندی علیه تمام گفتارهایی است که جامعه را فضایی میانتهی در نظر میگیرند و تنها منتظر رویدادی بزرگ برای دگرگونی نهایی و گسست مطلق هستند. هم دورکیم و هم وبر با «عارفان انقلابی» در عصر خود مواجه بودند و هر دو استادانه نسل جوان را از توهمات انقلابی برحذر میداشتند. در وضعیت فعلی ایران و در زمانه تعارضات بزرگ اجتماعی طبیعی است که ما نیز با همین عارفان انقلابی مواجه باشیم. بافتار سیاسی و اجتماعی ما از جهاتی قابل مقایسه با وضعیتی است که در آن جامعهشناسی کلاسیک متولد شد.
امروز هر فعال سیاسی یک دوجین آرمان و آرزوی سیاسی با خود حمل میکند. در چشمانداز آرمانشهرگرای فعالان سیاسی، چشماندازی که جامعه را فضایی میانتهی میبیند که هیچ گونه ساختار و نهاد و نظام هنجاری و ارزشی مستقل از اهداف غایی سیاسی ما در آن وجود ندارد، تنها مساله ایجاد یک انقلاب و یا برانداختن نظم سیاسی مستقر است و این اغلب از طریق پولپاشی، تبلیغات رسانهای، بمبارانهای آمریکایی و اسرائیلی و یا صرفا فداکاری فردی و جمعی امکانپذیر است. گویی فعالان سیاسی برانداز ما ایدهای تاچری از جامعه دارند، آن هنگام که گفت: «جامعه وجود ندارد!»، برای فعال سیاسی، جامعه فضایِ سیّالِ کاملا روانی است که به راحتی به شکل هر قالبی در خواهد آمد. جالب اینجا است که گاهی هواداران نظم مستقر نیز توهماتی مشابه میپرورانند. مثلا این تصور که بخشی از جامعه ایران صرفا با تبلیغات چند رسانه تلویزیونی مخالف نظم موجود شدهاند همانقدر مضحک است که گفته یکی از فعالان سیاسی برانداز در دیماه که در اوج ذوقزدگی گفت: «ایران در حال خروج از جهان اسلام» است. در هر دو مورد نه جامعه وجود دارد نه تاریخ و ساختار اجتماعی و نظام ارزشی و هنجاری، تنها بازنمایی و اراده برای بازنمایی وجود دارد، مهم این است که چه کسی تصمیم میگیرد که جامعه چیست، و الا چیزی «در خود» به عنوان جامعه، مستقل از آرمانها و ارزشهای «ما» وجود ندارد یا وجودش چندان جدی نیست.
در فضای امروز سیاست ایران بیش اینکه تحلیل دقیق واقعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایرانِ موجود مساله باشد، نبرد ایدهها و آرمانها به شکلی منتزع از واقعیت به موضوع مجادله بدل شده است. هر کس آرمان خود را رهاییبخش و اکسیری میداند که سرانجام تن بیمار جامعه را درمان خواهد کرد.
اگر این حقیقت ساده را به خاطر بیاوریم که در هر جامعهای سلسلهمراتبی از قدرت و سلطه نمادین وجود دارد و حذفشدگان این سلسلهمراتب بیشتر و بیشتر به سوی موضعی مخالفِ نظمِ مسلطِ سیاسی کشیده میشوند، دیگر «برانداز» شدن بخشی از جامعه را – صرف نظر از قضاوتی که درباره درستی یا نادرستی مواضعشان داریم – پدیدهای صرفا رسانهساخته نمیخوانیم. همچنین اگر با تاریخ تمدنها آشنا باشیم، میفهمیم که موقعیت فرهنگی و تمدنی یک کشور چیزی نیست که صرفا با یک جنبش سیاسی یکشبه تغییر کند. در هر دو مورد امرِ واقعِ اجتماعی وجود ندارد، تنها بازنمایی وجود دارد و نبرد بر سر بازنمایی. تبلیغات سیاسی رسانهها بدون شک اثر گسترده و مهمی دارد اما این اثر همواره بر بستری اجتماعی مینشیند و فهمیده میشود. بدون شناخت آن بستر اجتماعی، صرف تکیه بر تأثیر رسانهها نمیتواند توضیح کاملی از تحول ارزشهای سیاسی بخشی از جامعه ایران باشد. تبلیغات سیاسی در فضایی خالی رخ نمیدهد. همچنین سخنان کلی درباره «بیدین شدن» جامعه ایران در میان فعالان سیاسی کمتر به تحقیقات تجربی و تحلیلهای واقعبینانه و دینشناسانه از تحولات ارزشهای دینی در جامعه ایران متکی است و بیشتر حاصل تفسیرهای ایدئولوژیک و تخیلات انقلابیمآب است. تحلیل جامعهشناسانه با «عکاسی فوری» از جامعه تفاوت دارد. از قضا جامعهشناسان معمولا در پی جنبههایی از جامعه هستند که کمتر رؤیتپذیر است، جامعه مساوی با آن چیزی نیست که در صحنههای اصلیاش خود را نشان میدهد. جامعهشناس تیزبین به جستجوی لایههای پنهانتر و پیچیدگیهایی میرود که تنها نگاهی تربیتشده میتواند آنها را تشخیص دهد. فعالان سیاسی برعکس مبنای قضاوتشان معمولا لایههای سطحی جامعه و رویه رؤیتپذیر جامعه است، آنان در جستجوی عکسِ فوریِ جامعه هستند تا به سرعت مهر تأییدی بر تغیبر مورد نظر خود بزنند.
در میانه چنین فضایی است که میتوانیم به درسهای جامعهشناسی کلاسیک بازگردیم. جامعهشناسی میتواند به ما بیاموزد که برای تغییرِ جامعه ابتدا باید آن را شناخت، به جای عزیمت از آرمانهای بلند و آرزوهای دور و دراز، خوب است از زمین سخت امرِ واقعِ اجتماعی آغاز کنیم. درک علمی از واقعیت جامعه همانقدر مهم است که باور به یک آرمان. بدون شک بدون داشتن آرمانی بلند هیچ فعال سیاسی نخواهد توانست عملی باشکوه انجام دهد، اما داشتن آرمانهای شریف کافی نیست، شناخت واقعیت نیز شرط مهمی برای سیاستورزی است. در فضای امروز سیاست ایران بیش اینکه تحلیل دقیق واقعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایرانِ موجود مساله باشد، نبرد ایدهها و آرمانها به شکلی منتزع از واقعیت به موضوع مجادله بدل شده است. هر کس آرمان خود را رهاییبخش و اکسیری میداند که سرانجام تن بیمار جامعه را درمان خواهد کرد. شاید جامعهشناسی کلاسیک بزرگترین خصم منجیباوریِ منتزع از واقعیت است. جامعهشناسی به ما یاد میدهد اول از واقعیت بیآغازیم و سپس آرمانهایمان را در نسبت با آن تنظیم کنیم. جامعهشناسی به ما امکان میدهد لختی از بازاره مکاره آرمانها فاصله بگیریم و شناخت عینی جامعه را نقطه آغاز فعالیت سیاسی خود قرار دهیم.








