دوست گرامی مهرک کمالی در نوشتهای با عنوان «وقتی شباهت جای تاریخ را میگیرد؛ نقدی بر تبارشناسی جنگطلبی در مقاله بابک مینا» به نقد یادداشت من با عنوان «فراتر از دولت ـ ملت: چرا جنگطلبی ایرانی گسستی خطرناک است؟» پرداخت و نکات مهمی را مطرح کرد. این مباحثات قلمی و این تأملات دوسویه تنها چراغ روشن این روزهای محنتبار است و باید آنها را به فال نیک گرفت. در خوانش نخست یادداشت مهرک، به نظرم رسید پاسخ لازم نیست چون تقریبا با درونمایه کلی نوشتهاش موافق بودم. اما پس از کمی درنگ مناسب دیدم توضیحی بدهم تا موضعم روشنتر شود. این یادداشت را به دو بخش تقسیم میکنم، نخست نکته محوری بحث مهرک را شرح میدهم، نکتهای که با آن موافقم اگر چه شاید آن را اندکی متفاوت صورتبندی کنم. بخش دوم نکات مربوط به کمونیسم و ماهیت مارکسیسم است. بحث در این باره به طور مستقیم به موضوع مورد مناقشه ما مربوط نمیشود اما اشارهای مختصر به محل نزاع میکنم.
پرسش اصلی این است: اگر بپذیریم که در حالت عادی این دولت است که دوست و دشمن را مشخص میکند، در حالت استثنایی چه کسی و با چه معیاری میتواند دوست و دشمن سیاسی را تعیین کند؟ نخست به جزء اول این جمله بپردازیم: در حالت عادی دولت، اجتماع برتر است و حق تعیین دوست و دشمن را به شکل انحصاری در اختیار دارد. بدون چنین معیاری ما وارد هرجومرجی بیپایان میشویم تا جایی که خود ایده جامعه و همزیستی به شکل خطرناکی در معرض نابودی قرار میگیرد. پیامد منطقی ایده جامعه وجود جمعی است که با یکدیگر از نظر سیاسی دوست باشند. من از این مبنای کلاسیک حرکت میکنم که هدف نهایی سیاست تأمین خیر مشترک جامعه است و در این راه متولی امر سیاسی دستکم دو وظیفه اساسی دارد: اول تأمین امنیت، که مهمترین هدفش باید تضمین تداوم حیات جامعه به عنوان یک هستی سیاسی مستقل باشد. دوم، انسجام داخلی و رفاه عمومی، که هدفش صلح درونی و تضمین شرایط اولیه زندگیای شایسته برای اعضای جامعه است. چیزی که از ارسطو تا هگل تقریبا ثابت است همین مفهوم خیر مشترک، خیر عمومی، خیر مردم، منافع عمومی، سعادت جمعی و تعابیر شبیه به آن به عنوان هدف نهایی سیاست است. از آنجا که تأمین امنیت وظیفه بنیادین دولت است، تصمیم برای تعیین دوست و دشمن در حالت عادی منحصرا باید در اختیار دولت باشد چرا که در غیر این صورت از هدف اصلی سیاست عدول کردهایم.
تا زمانی که دولت از دولت بودن ساقط نشده است و همچنان کارکرد عمومی خود را حفظ کرده است باید تابع تصمیم او بود. تابع تصمیم دولت بودن به معنی عدم حق انتقاد از تصمیم حاکم نیست، ولی حاکم تصمیمگیرنده نهایی درباره دوست و دشمن است و این مرکزیت نباید به بخش دیگری از جامعه منتقل شود.
دو پرسش میتوان طرح کرد: آیا همیشه باید تابع نظر دولت درباره تعیین دوست و دشمن بود؟ واینکه اگر دولت نتواند یا نخواهد این وظایف را به عمل آورد چه معیاری برای داوری درباره دوست و دشمن داریم؟ پاسخ من به پرسش اول این است: بله تا زمانی که دولت از دولت بودن ساقط نشده است و همچنان کارکرد عمومی خود را حفظ کرده است باید تابع تصمیم او بود. تابع تصمیم دولت بودن به معنی عدم حق انتقاد از تصمیم حاکم نیست، ولی حاکم تصمیمگیرنده نهایی درباره دوست و دشمن است و این مرکزیت نباید به بخش دیگری از جامعه منتقل شود. شاید این نکته محل اختلاف باشد: استبداد به خودی خود بهانهای برای انتقال مرکز تصمیمگیری برای دوست و دشمن به سوی گروهی پارتیزان نیست، وقتی میتوانیم دولت را به کلی از جایگاه خویش عزل کنیم که کارکرد عمومی خود را از دست داده باشد و همچون نهادی خصوصی عمل کند، و به طور نظاممند و دائمی علیه ایده جامعه عمل کند. این به این معنی نیست که ما نمیتوانیم استبداد را نقد کنیم یا حتی با آن مبارزه کنیم، اما دشمن اعلام کردن یک دولت به صرف اینکه استبدادی است مشروع نیست. مبارزه با استبداد باید تا حد ممکن همراه با امکان نوعی مصالحه با دولت باشد. بنابراین هر گونه تعارض با دولت الزاما به معنای این نیست که دولت دشمن است.
اما میدانیم که حالاتی افراطی در سیاست وجود دارد، حالتی که دولت حقیقتا به دشمن بدل میشود و هیچ راهی برای مهار آن نیست. در اینجا مرکز تصمیمگیری درباره دوست و دشمن به جامعه منتقل میشود، اما با چه معیاری؟ چگونه میتوانیم در شرایطی که دولت در دسترس نیست یا به وظایف بنیادین خود عمل نمیکند دوست و دشمن را از یکدیگر تمیز دهیم؟ در اینجا به همان اصل اساسی سیاست برمیگردیم: هدف سیاست خیر مشترک است، بنابراین نیرویی که میخواهد به جای یک دولت برای دوست و دشمن تصمیم بگیرد باید همچون دولتی ملی عمل کند یا به تعبیری دیگر جای خالی دولت ملی را موقتا پُر کند و بر مبنای اراده عمومی تصمیم بگیرد. در اینجا تمایز «دولت» و «دولت – ملت» مهم است. در انقلابهای ملی نیروی انقلابی، دولت حاکم را سرنگون میکند به امید استقرار دولتی ملی، اینجا همچنان خیرِ مشترکِ اعضایِ یک ملت، معیارِ داوریِ نهایی برای دوست و دشمن است نه طبقه، هویت، قوم یا گروهی خاص. در شرایطی که حاکم را نمیپذیریم، بستری مشترک به عنوان دولت – ملت باقی میماند و مبنای تعیین دوست/دشمن میشود. دولتها همیشه خود را نماینده ملت میدانند ولی همیشه شکافی میان این دو وجود دارد حتی در دموکراسیهای نمایندگی. دقیقا در همین شکاف است که میتوان علیه استبداد مقاومت کرد. به این ترتیب شما با عزل دولت به هرجومرج یا به پارتیزانمحوری ضدملی سقوط نمیکنید، شما همچنان در بستر دولت – ملت باقی میمانید. به بیان اندکی فلسفیتر شما بدون دولت هم میتوانید در چشمانداز امر عمومی باقی بمانید و در خشونتِ امرِ خاص سقوط نکنید. اینجاست تفاوت میان مبارزه با چارچوبی ملیگرا و مدنی و انواع مبارزات ضدملی یا غیرملی.
وقتی شباهت جای تاریخ را میگیرد؛ نقدی بر تبارشناسی جنگطلبی در مقاله بابک مینا
بنابراین انتقال تصمیم برای تشخیص دوست و دشمن تنها و تنها وقتی مشروع است که چارچوب ملی همچنان افق نهایی گروه تصمیمگیرنده باشد، در غیر این صورت ما با شکلی از نظریه جنگ داخلی مواجه خواهیم شد. در مبارزه علیه استعمار یا آپارتاید نیز همین حکم جاری است. همچنین مبارزه مردم فلسطین علی الاصول مشروع است تا جایی که هدفش برقراری دولت ملی باشد و علیه اسرائیل مبارزه کند، یعنی علیه دولتی که برای ملت فلسطین تهدید وجودی ایجاد کرده است.
با این همه مشکل درباره انقلابهای ملی نیز باقی میماند: صرف ادعای نمایندگی ملت، ثابت نمیکند که انقلابیون واقعا نماینده یک ملت هستند. اینکه چه کسی نماینده اراده عمومی است و قدرت مؤسس دارد خود بحثی پیچیده است و در فلسفه سیاسی هنوز گشوده. در چارچوب این یادداشت تنها میتوانم به این نکته بسنده کنم که ایجاد اجماعی نسبی یکی از نشانههای نمایندگی مردم است، همان چیزی که در انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد، از این رو آن انقلاب در روش و نه در اهداف نهاییاش ملی بود. بدون ایجاد اجماع نسبی میان نیروهای مؤثر جامعه، کسی که ادعای نمایندگی مردم را دارد عوامفریبی بیش نیست.
دیگر نوشتههای بابک مینا در نیماد:
فراتر از دولت ـ ملت: چرا جنگطلبی ایرانی گسستی خطرناک است؟
در نقد تخیل انقلابی: درسی از جامعهشناسی
«ایرانگرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملیگراییِ بیجا
ایران و لحظه درک دوسویگی؛ حاشیهای بر یک تأمل
از اینجا میتوانم به بخش دوم این نوشته گذر کنم. مشکل من با مفهوم نبرد طبقاتی این است که در حالت عادی و نه استثنایی، مرکز تصمیمگیری برای تمایز دوست و دشمن را به جایی بیرون از دولت منتقل میکند و این در نظریه و در عمل قابلیت بدل شدن به جنگ داخلی را دارد و پس از استقرار دولت کمونیستی این سیاست پارتیزانی – انقلابی به سیاست رسمی دولت بدل میشود. بدین ترتیب است که ما با دولتهایی انقلابی طرف میشویم که حتی در حالت استقرار نیز همچون نیرویی پارتیزانی عمل میکنند و میکوشند با همدستی بخشی از جامعه علیه بخش دیگری از جامعه بشورند (بخوانید آنها را سرکوب کنند!) در واقع پدیده استالین نتیجه منطقی و طبیعی این روند است نه انحرافی از آن. همچنان که مائوتسهتونگ زمانی که به قدرت رسید تخاصم انقلابی تمام نشد، بلکه ابعادی جدید یافت. تفاوت اساسی ملیگرایی مدنی حتی آن زمان که دست به خشونت میزند با نیرویی کمونیست درست همینجا است. تفاوت ژنرال دوگل به عنوان رهبر مقاومت ملی فرانسویان در برابر اشغال نازی با لنین یا مائوتسهتونگ همین است: هدف اولی بازگشت به صلح درونی و انسجام ملی است، هدف دومی ادامه انقلاب و شکست نهایی دشمن داخلی است، هدفی که نتیجهاش معمولا تصفیههایی است که تمامی ندارد. فراموش نکنیم که برای مارکس طبقه کارگر از این رو مشروع است که نماینده اکثریت و جوهر اصلی جامعه است. به زبان روسویی میتوانیم بگوییم تجلیِ اراده عمومی در مارکس در واقع همان طبقه کارگر است. بنابراین مارکس هنوز وارث سنت فلسفه سیاسی است و نگهبان امر عمومی. اما در ادامه تاریخ نشان داد طبقه کارگر هرگز نماینده امر عمومی نیست بلکه تنها جزئی از کل است و درست به همین دلیل است که کمونیسم به دام پارتیزانمحوری افتاد. مارکسیسم قرار بود دانش تحقق نهایی امر عام باشد نه ایدئولوژی شورش امر جزئی.
در اینجا باید تذکر دهم که مفهوم نبرد طبقاتی نمونهای کلی است، نسخههای مختلفی از آن در طول تاریخ ساخته شده است. شکل عامتر را میتوان نبرد «فرودستان» و «فرادستان» خواند: کارگر در مقابل سرمایهدار، پیرامون در مقابل مرکز، ملت ستمدیده در مقابل ملتهای ظالم و غیره. یونانیان برای اشاره به تعارض داخلی که به جنگ داخلی منجر میشود از کلمه stasis استفاده میکردند در مقابل polemos که نبرد با دشمنی خارجی بود. فلسفه سیاسی کلاسیک یونانی بر پایه پرهیز از stasis بنا شده است. آنچه در سنت چپ انقلابی میبینیم نوعی نظریه stasis دائمی است که به نظر من نتیجه رادیکال کردن بخشهایی از فلسفه سیاسی مدرن است. بحث در این باره را همینجا متوقف میکنم چرا که این مناقشهای پردامنه است و تا حدی خارج از موضوع اصلی ما.
اما درباره نسبت تاریخی جنگطلبان ایرانی و کمونیسم. مدعای من به هیچ رو این نبود که میان کمونیسم و جنگطلبان فعلی ایرانی نسبتی تاریخی برقرار است. جنگطلبان ایرانی از لحاظ نظری فقیرتر و رقتانگیزتر از آنی هستند که اساسا بتوان تباری تاریخی برای آنها قائل شد. بیشتر از محصولات زیر بوته هستند. همچنین موافقم که هدفهای اعلامشده کمونیستها و نیروی اجتماعی هوادار آنان با جنگطلبان فعلی متفاوت است. شباهت، صرفا سیاسی است و در فراروی از چارچوب دولت – ملت و معیار جهانوطنی داشتن برای تمایز دوست و دشمن. صحبت از شباهت دو منطق است نه اشتراک ریشه تاریخی. همچنان که برای بسیاری از احزاب کمونیست یا گروههای پارتیزان، شوروی یا مابقی قطبهای کمونیست دوست بودند و«بورژوازی داخلی» دشمن، برای جنگطلبان ایرانی هم نیروهای نظامی ایران و بورژوازی رانتی و غیررانتی، غیرانقلابی و سایر مخالفان جنگ همگی دشمن محسوب میشوند؛ در مقابل دولتهای آمریکا و اسرائیل دوست هستند، حتی اگر زیرساختهای ایران را هدف قرار دهند و از نابودی تمدن ایرانی بگویند. بسیاری از گروههای کمونیست در کشورهای مختلف جهان عملا به درجات مختلف نیروی نیابتی شوروی بودند، چنانکه اپوزیسیون جنگطلب ایرانی نیروی نیابتی اسرائیل و آمریکا است.
رباره نسبت تاریخی جنگطلبان ایرانی و کمونیسم. مدعای من به هیچ رو این نبود که میان کمونیسم و جنگطلبان فعلی ایرانی نسبتی تاریخی برقرار است. جنگطلبان ایرانی از لحاظ نظری فقیرتر و رقتانگیزتر از آنی هستند که اساسا بتوان تباری تاریخی برای آنها قائل شد. بیشتر از محصولات زیر بوته هستند.
همچنین در آن نوشته مدعای من این بود که جنگطلبان با انتقال کامل مرکزیت تصمیمگیری درباره دوست و دشمن از دولت به خودشان همچون گروهی پارتیزانی عمل میکنند و این شباهتی انکارناپذیر با پارتیزانمحوری گروههای کمونیست و خصوصا ایده جنگ انقلابی مائوتسهتونگ دارد. هدف مائوتسهتونگ ملی و «خیر مشترک ملت چین» نبود، که اگر بود میبایست علیه ژاپنیها متحد دولت ملی چین باقی میماند؛ اما بعد از شکست ژاپن مائو به جنگ ادامه داد و این بار با هدف سرنگونی دولت ملی چین. بنابراین جنگ انقلابی مائو صرفا علیه ژاپن نبود، راهبردی انقلابی بود برای تسخیر قدرت. مائوتسهتونگ چارچوب دولت – ملت را برای مبارزه نمیپذیرفت، جنگطلبان ایرانی نیز چارچوب دولت – ملت را دستوپاگیر میدانند و در جستجوی جنگی انقلابی برای سرنگونی هستند. البته چنانکه اشاره کردم فرقی میان آنها نیز هست. معیار تمایز دوست و دشمن در میان جنگطلبان ایرانی بسیار مبهم و عمدتا هویتی است. نظریهپردازی در میان جنگطلبان نیست تا با مراجعه به نوشتههای وی بتوانیم تا حدی تصویری منسجم از عمل آنها به دست بیاوریم. مبنای عمل جنگطلبان بیشتر تصمیمات لحظهای، فرصتطلبیهای شخصی و پیروی از زنجیره رویدادها است تا آموزهای روشن و منسجم. اما اگر بخواهیم از دل زبان آشفته و تناقضات شگفتانگیزشان چیزی نسبتا معنادار بیرون بکشیم میتوانیم بگوییم دوگانه اصلی آنها غربگرا/اسلامگرا-چپگرا است. بنابراین صورت مساله در حالت کلی این است: غرب، که اسرائیل هم بخشی از آن است در حال کمک به غربگرایان ایرانی است برای اینکه دولت مطلوب خود و آنها را در ایران سر کار بیاورند و این دقیقا همان نسبتی است که پارتیزانهای طرفدار شوروی با برادر بزرگ داشتند. اگر آنجا با بین الملل کمونیستی طرفیم، اینجا با بین الملل راست افراطی جهانی طرفیم.
جنگطلبان ایرانی مدعی هستند که پس از براندازی ناگهان از حالت پارتیزانی به یک دولت توسعهگرای ملیگرا و عادی بدل میشوند. غافل از اینکه شکافی که شما در پیکر ملت به وجود میآورید، در غیاب دولت فعلی به تعارضی خونینتر بدل خواهد شد
اما مائو و لنین تکلیف خود را میدانستند: هدفشان تسخیر دولت و استقرار سوسیالیسم بود و طبقه و فرهنگ بورژوایی تا ابد دشمن باقی میماند. جنگطلبان ایرانی مدعی هستند که پس از براندازی ناگهان از حالت پارتیزانی به یک دولت توسعهگرای ملیگرا و عادی بدل میشوند. غافل از اینکه شکافی که شما در پیکر ملت به وجود میآورید، در غیاب دولت فعلی به تعارضی خونینتر بدل خواهد شد و تنها با سرکوبی وسیع خواهید توانست اوضاع را مهار کنید، تازه اگر بپذیریم لجستیک این سرکوب را در اختیار دارید. نیرویی میتواند دولتی ملی و وضعی مدنی مستقر کند که از ابتدا راهبردی ملی داشته باشد؛ شما با راهبردی ضدملی که جنگ داخلی نهایت آن است نمیتوانید به دولتی ملی برسید. شکافی که شما آن را میسازید و اخیرا میخواهید با مبارزه مسلحانه آن را بیشتر کنید به دستور شما و هر وقت اراده کردید پُر نمیشود، این شکاف فراسوی اراده و نظر شما به حرکت خود ادامه خواهد داد. این تذکر پایانی البته خطابش به هسته سخت جنگطلبان نیست چرا که گفتوگو با آنان کاری عبث است، خطاب به مردمی است که از روی خشم یا استیصال هنوز به جنگ امید بستهاند: در سیاست غولی را که از چراغ جادو خارج میکنید دوباره به فرمان شما به درون چراغ برنمیگردد. به راه انداختن نبرد مسلحانه و یا وابستگی نظامی و امنیتی به عموهای اسرائیلی و آمریکاییتان رویدادهایی برخلاف تصمیم، امید و تخیل شما به وجود خواهد آورد.







