در سال ۱۹۳۸، کرین برینتون، مورخ دانشگاه هاروارد، کتابی نوشت به نام «آناتومی انقلاب». او انقلابهای انگلیس، آمریکا، فرانسه و روسیه را کنار هم گذاشت و به نتیجهای رسید که هنوز هم آزاردهنده است: انقلابها شبیه تباند. نشانههای اولیه دارند، اوج میگیرند، بیمار را به هذیان میکشانند و سرانجام فروکش میکنند. بیماری که از تب جان سالم به در میبرد، معمولا همان آدم قبلی نیست؛ اما آن آدمی هم نیست که در روزهای اوج تب خیالش را داشت.
مدل برینتون هفت مرحله دارد: نظم «عادی»، نقد روشنفکران، نارضایتی فراگیر، انتقال قدرت، جنگ داخلی، دوران ترور، و سرانجام واکنش ترمیدوری؛ یعنی بازگشت خسته و محتاطانه به نوعی عادی بودن.
این نوشته قصد ندارد برینتون را از نو تعریف کند. میخواهد این نقشه قدیمی را روی میز بگذارد و بپرسد: جمهوری اسلامی امروز کجای این نقشه ایستاده است؟ و مهمتر از آن، ما کجا ایستادهایم؟
طنز تاریخ: رژیمی که همه مراحل را یک بار طی کرده است
پیش از هر چیز باید به یک کنایه تلخ اشاره کرد. جمهوری اسلامی خودش زاده یک تب برینتونی است و هر هفت مرحله را با دقتی تقریبا کتابی پشت سر گذاشته است.
نظم سلطنتی پهلوی «عادی» بود. روشنفکران از شریعتی تا آلاحمد آن را به نقد کشیدند. نارضایتی در سال ۵۷ از دانشگاه به بازار و از بازار به خیابان رسید. قدرت منتقل شد و چنانکه مدل برینتون پیشبینی میکند، اول به میانهروها رسید که در ایران دولت موقت بازرگان بود. بعد تندروها میدان را گرفتند. درگیریهای کردستان و ترکمنصحرا و سپس جنگ با عراق، همان فضای اضطراری را ساخت که هر دوران ترور به آن نیاز دارد. دهه شصت آمد، با اعدامهای دستهجمعی و تابستان ۶۷. و بعد ترمیدور از راه رسید: رفسنجانی، «سازندگی»، و پایان شور انقلابی به سود مدیریت و تجارت.
حالا این چرخه کامل شده و بحث درباره چرخه بعدی است. پرسش این است که آیا جمهوری اسلامی امروز در جایگاه همان «رژیم قدیمی» ایستاده که روزی سرنگونش کرد؟
مرحله اول: «عادی»ای که دیگر عادی نیست
برینتون نکتهای دارد که خلاف شهود است: انقلابها معمولا در جوامع گرسنه و درمانده رخ نمیدهند. رژیمهای پیش از انقلاب اغلب در کشورهایی حکومت میکنند که از نظر اقتصادی در حال رشدند، اما خود دولت ورشکسته است. بحران مالی دولت، ناتوانی در جمع کردن مالیات، و دستگاهی که دیگر نمیتواند وعدههایش را عملی کند؛ اینها نشانههای اول بیماریاند.
ایران امروز این تشخیص را به شکلی اغراقآمیز تایید میکند. جامعهای تحصیلکرده، جوان، شهری و متصل به جهان، زیر دست دولتی زندگی میکند که نه برق تابستان را تامین میکند، نه آب تهران را، نه ارزش پول ملی را. ریالی که هر چند ماه یک بار رکورد تازهای از سقوط ثبت میکند، دیگر فقط یک شاخص اقتصادی نیست؛ دماسنج مشروعیت است. همان سقوط ارزش پول بود که در دی ۱۴۰۴ بازاریان تهران را، یعنی همان طبقهای که در ۵۷ ستون مالی انقلاب بود، به خیابان آورد.
«عادی» در جمهوری اسلامی سالها است معنای خود را از دست داده است. حکومتی که چهل و هفت سال است از «شرایط ویژه» حرف میزند، در واقع اعتراف میکند که هرگز به حالت عادی نرسیده است.
مرحله دوم: کوچ روشنفکران، و این بار کوچ خودیها
مهمترین نشانه در مدل برینتون، چیزی است که او «جدا شدن روشنفکران» از رژیم مینامد. وقتی نویسندگان، استادان، هنرمندان و حتی بخشی از خود طبقه حاکم دیگر به افسانههای رسمی باور ندارند، رژیم پیش از آنکه در خیابان شکست بخورد، در ذهنها شکست خورده است.
در ایران این جدا شدن سالها است رخ داده و دیگر خبر تازهای نیست. آنچه تازه است، عمق آن است. منتقدان امروز فقط روشنفکران بیرونی نیستند؛ فرزندان خود انقلاباند. میرحسین موسوی، نخستوزیر دهه شصت، در سال ۱۴۰۱ از ضرورت همهپرسی و مجلس موسسان سخن گفت. اصلاحطلبانی که روزی نوید «اصلاح از درون» میدادند، امروز یا خاموشاند یا از پایان آن پروژه حرف میزنند. ورزشکاران، بازیگران و حتی بخشی از روحانیت دیگر حاضر نیستند چهره نظام باشند.
برینتون میگوید طبقه حاکمی که به خودش ایمان ندارد، نمیتواند با قاطعیت از خودش دفاع کند. جمهوری اسلامی امروز هنوز سرکوب میکند، اما سرکوبی که دیگر از باور برنمیخیزد؛ از ترس برمیخیزد. این دو با هم فرق دارند. سرباز باورمند تا آخر میایستد؛ سرباز ترسیده منتظر لحظه مناسب برای رفتن است.
مرحله سوم: نارضایتیای که هر بار گستردهتر میشود
مهمترین نشانه در مدل برینتون، چیزی است که او «جدا شدن روشنفکران» از رژیم مینامد. وقتی نویسندگان، استادان، هنرمندان و حتی بخشی از خود طبقه حاکم دیگر به افسانههای رسمی باور ندارند، رژیم پیش از آنکه در خیابان شکست بخورد، در ذهنها شکست خورده است.
اگر موجهای اعتراضی دو دهه اخیر را پشت سر هم بگذاریم، الگویی آشکار میشود. هر موج پایگاه اجتماعی گستردهتری از قبلی داشت.
سال ۸۸ عمدتا طبقه متوسط شهری بود که میپرسید «رای من کو؟». دی ۹۶ و آبان ۹۸ پای حاشیهنشینان و شهرهای کوچک را به میدان آورد؛ همانهایی که نظام همیشه آنان را پایگاه خود میدانست. سال ۱۴۰۱ با «زن، زندگی، آزادی» نسلی را به خیابان آورد که اصلا زبان نظام را نمیفهمید و نمیخواست بفهمد. و دی ۱۴۰۴، بازار و شهرستان و دانشگاه و محله را یکجا به هم دوخت.
پاسخ حکومت هم هر بار خونینتر شد. کشتار دی ماه، زیر پوشش قطع کامل اینترنت، نشان داد که نظام هنوز اراده کشتن دارد. اما برینتون اینجا هشداری دارد که هم برای حکومت معنا دارد و هم برای ما: نارضایتی فراگیر به تنهایی انقلاب نمیسازد. رژیمها میتوانند سالها با جامعهای ناراضی دوام بیاورند، تا روزی که ابزار زور در دستشان کند شود.
مرحله چهارم: لحظهای که سرنیزه کند میشود
از نگاه برینتون، شکست نهایی رژیم قدیم معمولا شکست در به کار بردن زور است. نه لزوما چون سلاح ندارد، بلکه چون یا نیروهایش دیگر اطاعت نمیکنند، یا زور را آنقدر ناشیانه و دیر به کار میبرد که نتیجه معکوس میدهد.
جنگ اسفند ۱۴۰۴ ضربهای به ساختار جمهوری اسلامی زد که هیچ جنبش داخلی نتوانسته بود بزند. در همان روزهای نخست جنگ، علی خامنهای کشته شد و چند روز بعد، مجلس خبرگان پسرش مجتبی را به رهبری برگزید. اینجا طنز تاریخ به اوج میرسد: نظامی که با شعار نابودی سلطنت موروثی به قدرت رسید، قدرت را از پدر به پسر سپرد. «جمهوری» اسلامی، در لحظه بحران، چهره واقعی خود را نشان داد.
این جانشینی شاید در کوتاهمدت ساختار را حفظ کرده باشد، اما سرمایه نمادین نظام را به شدت فرسوده است. رهبری که نه کاریزمای خمینی را دارد، نه سابقه چند دههای پدرش را، تکیهگاهی جز سپاه ندارد. و رژیمی که فقط به یک نهاد مسلح تکیه دارد، به همان اندازه شکننده است که آن نهاد شکننده باشد.
پرسش کلیدی امروز همین است: بدنه نیروهای مسلح، از سرباز وظیفه گرفته تا درجهدار میانی، تا کجا حاضرند برای خانوادهای که حکومت را به ارث برده بجنگند؟
برخی از دیگر نوشتههای کوروش ضیغمی در نیماد:
بازگشت مککارتیسم به کاخ سفید ترامپ؛ عمق بحران در قلب سرمایهداری جهانی
ایران و جامعهای که دیگر در دوقطبی «امت» و «ملت» قابل فهم نیست
سقوط یک متحد، تضعیف یک روایت؛ شکست اوربان و عقبنشینی سایه پوتین
عناصر کمیاب معدنی در مهندسی قدرت و صنایع حساس؛ چگونه چین بر جهان غلبه کرد
ژئوپولتیک سرمایه و بازآرایی نظم جهانی در عصر رمزارزها
مرحله پنجم و ششم؛ مراحلی که نباید تکرار شوند
تا اینجا، نقشه برینتون برای مخالفان جمهوری اسلامی خبرهای امیدوارکنندهای دارد. اما هر کس این کتاب را تا آخر بخواند، میداند که مهمترین بخش آن درباره روز بعد از سقوط است. و آنجا خبرها چندان خوب نیستند.
برینتون نشان میدهد که پس از انتقال قدرت، اغلب اول میانهروها حکومت را به دست میگیرند. اما میانهروها معمولا در وضعیتی که خودش «حاکمیت دوگانه» است، یعنی وقتی چند مرکز قدرت با هم رقابت میکنند، شکست میخورند. تندروها، که سازمانیافتهتر، بیرحمتر و مصممترند، میدان را میگیرند. جنگ داخلی یا خارجی بهانه میدهد. و دوران ترور آغاز میشود.
ما این داستان را یک بار زیستهایم. بازرگان آمد و رفت. حالا اگر صادق باشیم، باید بپذیریم که خطرهای مراحل چهارم تا ششم در ایران امروز واقعیاند.
خطر جنگ داخلی: سپاه فقط یک نیروی نظامی نیست؛ امپراتوری اقتصادی است با هزاران نفر که سرنوشت شخصیشان به بقای نظام گره خورده است. اگر راه خروجی برای بدنه آن تعریف نشود، دلیلی برای کنار رفتن نمیبیند.
خطر پراکندگی: اپوزیسیون امروز ایران، از هواداران سلطنت تا مجاهدین، از جمهوریخواهان سکولار تا احزاب قومی، بیش از آنکه با هم گفتوگو کنند، علیه یکدیگر میجنگند. برینتون به ما میگوید که این همان خاکی است که تندروها در آن ریشه میدوانند.
خطر انتقام: جامعهای که کشتار دی ۱۴۰۴ و تابستان ۶۷ و آبان ۹۸ را دیده، حق دارد عدالت بخواهد. اما مرز میان عدالت و انتقام، همان مرزی است که دوران ترور را از دوران قانون جدا میکند.
خطر مداخله خارجی: کشوری که در آن قدرتهای خارجی بازیگر اصلیاند، ممکن است گذارش نه به دست مردم، بلکه بر سر میز دیگران رقم بخورد.
مرحله هفتم: ترمیدور
سرانجام تب فروکش میکند. برینتون این مرحله را «ترمیدور» مینامد، به نام ماه یازدهم از ماههای تقویم انقلاب فرانسه، ماهی که روبسپیر سقوط کرد. ترمیدور نه پایان انقلاب است و نه آغاز دموکراسی؛ دوران نقاهت است. با سقوط مردان ترور آغاز میشود، و جامعه خسته از شعار و خون، ثبات و نان میخواهد. اما دو چهره دارد: میتواند بازگشت به قانون باشد، و میتواند راه را برای مرد قدرتمندی باز کند که وعده نظم میدهد. فرانسه پس از ترمیدور به ناپلیون رسید.
جمهوری اسلامی ترمیدور خودش را در کمتر از دو سال تجربه کرد. ابراهیم رییسی، عضو هیات مرگ تابستان ۶۷ و جانشین احتمالی رهبر، در اردیبهشت ۱۴۰۳ در سقوط بالگردی کشته شد که روایت رسمی آن را «حادثه» نامید و بسیاری هرگز باورش نکردند. کمتر از دو سال بعد، خود خامنهای در جنگ کشته شد. روبسپیر را به گیوتین سپردند؛ نظام ولایی مردان ترورش را یکی در آسمان و دیگری زیر بمب از دست داد. آنچه ماند، نه انقلاب است و نه ایدئولوژی؛ فقط قدرت است، و سپاهی که آن را در دست دارد.
خطر همین جا است. سپاه، که حالا ستون اصلی قدرت است، ممکن است به این نتیجه برسد که برای بقا باید عبا را کنار بگذارد: ایدئولوژی را کمرنگ کند، با آمریکا معامله کند، چند آزادی اجتماعی بدهد و در عوض قدرت را نگه دارد. ناپلئونی با یونیفرم سبز، که به جامعهای خسته بگوید: «نظم و نان در برابر سکوت.» چنین ترمیدوری انقلاب را نه کامل میکند و نه شکست میدهد؛ آن را میدزدد.
چهره دیگر ترمیدور در خود جامعه دیده میشود. ملتی که چهل و هفت سال در «شرایط ویژه» زندگی کرده، خستهتر از آن است که تب دیگری را تا انتها طی کند. این خستگی میتواند به گذاری کوتاه برسد، یا همه چیز را به پای یک «منجی» تازه بریزد.
درس آمریکایی: چرا آنجا ترور در کار نبود؟
برینتون یک استثنای مهم در نمونههایش داشت. انقلاب آمریکا تقریبا دوران ترور به معنای فرانسوی آن را تجربه نکرد. نه گیوتینی در کار بود، نه روبسپیری. چرا؟
یکی از پاسخهای برینتون این است که مستعمرهنشینان آمریکایی پیش از انقلاب، نهادهای خودگردان داشتند. مجالس محلی داشتند، تجربه رایگیری و مذاکره و قانوننویسی داشتند. و مهمتر از همه، کنگره قارهای داشتند: نهادی که پیش از اعلام استقلال شکل گرفت و در عمل همان «حاکمیت دوگانه» را در دست گرفت. وقتی قدرت منتقل شد، خلا قدرتی نبود که تندروها آن را پر کنند. نهادی وجود داشت که از قبل یاد گرفته بود چگونه اختلاف را با رای حل کند، نه با تفنگ.
این همان جایی است که این تئوری برینتون به ما مربوط میشود.
اپوزسیون دموکراتیک و متشکل ایران و پرسش روز بعد
اگر مدل برینتون درست باشد، سرنوشت هر انقلابی نه در روز سقوط، بلکه در سالهای پیش از آن رقم میخورد. تب انقلاب را نمیشود متوقف کرد، اما میشود بدن را برای عبور از آن آماده کرد.
ایران چهل و هفت سال است در تب زندگی میکند. تب ۵۷ هرگز به طور کامل فروکش نکرد؛ فقط به بیماری مزمن تبدیل شد. حالا تب دیگری در راه است، و نشانههایش، از کوچ روشنفکران تا سقوط ریال و جانشینی موروثی، روی بدن جامعه پیدا است.
جنبشی که پیش از سقوط رژیم یاد نگیرد چگونه درون خودش اختلاف را مدیریت کند، پس از سقوط هم یاد نخواهد گرفت. جنبشی که امروز نتواند با رقیبش پشت یک میز بنشیند، فردا آن رقیب را پشت دیوار خواهد برد. و جنبشی که امروز برای بدنه نیروهای مسلح پیام روشنی نداشته باشد، فردا با آنان در خیابان روبهرو خواهد شد.
از این منظر، کار اپوزسیون دموکراتیک و متشکل ایران فقط سخنرانی و بیانیه نیست. تمرین چیزی است که ما در ۵۷ نداشتیم: تمرین حکمرانی پیش از رسیدن به حکومت. چند پرسش مشخص، که پاسخ به آنها میتواند فاصله میان مرحله چهارم و مرحله هفتم را کوتاه کند:
اول، آیا ما سازوکاری برای تصمیمگیری جمعی داریم که حتی وقتی اقلیت میبازد، آن را بپذیرد؟ دموکراسی پیش از آنکه نظام سیاسی باشد، عادت است.
دوم، آیا تصوری روشن از عدالت انتقالی داریم؟ چه کسی محاکمه میشود، در کدام دادگاه، با کدام قانون؟ و چه کسی با کنار گذاشتن سلاح میتواند به زندگی عادی برگردد؟ بدون پاسخ روشن به این پرسش، هر سپاهی تا آخرین گلوله خواهد جنگید.
سوم، آیا پیوندی واقعی با نیروهای داخل کشور داریم؟ با کارگران نفت، رانندگان کامیون، معلمان و بازاریانی که اعتصابشان در ۵۷ کمر رژیم را شکست؟ برینتون یادآوری میکند که انقلابها در پایتختها و میدانها پیروز میشوند، نه در سالنهای تبعید.
چهارم، آیا میتوانیم با کسانی که با ما مخالفاند، اما هدف مشترک داریم، روی حداقلی توافق کنیم؟ کنگره قارهای آمریکا هم پر از اختلاف بود؛ آنچه آن را نگه داشت، توافق بر سر قواعد بازی بود، نه توافق بر سر همه چیز.
پایان تب
برینتون کتابش را با نگاهی نسبتا محافظهکارانه به پایان میبرد. میگوید پس از همه آن خون و شور، جامعهها اغلب به جایی برمیگردند که چندان دور از نقطه شروع نیست. برخی این را بدبینی میدانند. اما میشود جور دیگری هم خواندش: اگر بازگشت به «عادی» در پایان هر انقلابی ناگزیر است، پس مساله اصلی این است که آن «عادی» تازه را چه کسی و با چه قواعدی تعریف میکند.
ایران چهل و هفت سال است در تب زندگی میکند. تب ۵۷ هرگز به طور کامل فروکش نکرد؛ فقط به بیماری مزمن تبدیل شد. حالا تب دیگری در راه است، و نشانههایش، از کوچ روشنفکران تا سقوط ریال و جانشینی موروثی، روی بدن جامعه پیدا است.
پرسش این نیست که آیا این تب خواهد آمد. پرسش این است که وقتی آمد، ما با چه چیزی از آن عبور خواهیم کرد: با گیوتین، یا با کنگره و اپوزسیون دموکراتیک و متشکل؟








