ضدِ جنگ بودن، اگر بهدرستی فهمیده شود، موضعی است که باید در زمان صلح اتخاذ گردد، نه در لحظهای که آسمان شهرها از غرش جنگندهها لبریز شده است. در زمان صلح، وظیفه نیروهای آگاه آن است که علیه سیاستهای جنگافروزانه، علیه منطق توسعهطلبی و علیه آن سازوکارهای جهانی که جهان را به سوی منازعه سوق میدهند، به روشنی سخن بگویند. زیرا جنگ پیش از آنکه در میدانهای نبرد آغاز شود، در عرصه سیاست، اقتصاد و تبلیغات ساخته میشود.
آنجا که قدرتهای بزرگ برای حفظ برتری خویش جهان را به میدان رقابتهای ویرانگر بدل میکنند، آنجا که مفهوم «امنیت» بهانهای برای سلطه میشود، بذرهای جنگ کاشته میشوند. مخالفت با جنگ در چنین زمانی، مبارزهای است برای جلوگیری از فاجعه پیش از وقوع آن.
اما هنگامی که جنگ آغاز شده و آسمان یک کشور زیر سایه بمباران قرار گرفته است، مسئله دیگر در سطح انتزاعی باقی نمیماند. در چنین لحظهای، واقعیت به سادهترین و در عین حال بنیادیترین شکل خود ظاهر میشود: مردمی که میخواهند زنده بمانند و سرزمینی که میخواهد از نابودی رهایی یابد. در اینجا دفاع از میهن نه یک شعار ایدئولوژیک، بلکه ضرورتی تاریخی و اجتماعی است، زیرا جامعه تنها مجموعهای از افراد نیست؛ حاصل قرنها انباشت تجربه، کار، فرهنگ و امید است. هر شهر، هر کارخانه، هر مدرسه و هر پل، بخشی از این میراث تاریخی است که در طول نسلها ساخته شده است. جنگ دقیقا همین میراث را هدف میگیرد.
در چنین شرایطی گاه منطق عجیبی مطرح میشود: از مردمی که زیر بمباراناند خواسته میشود پیش از آنکه از ویرانی سرزمینشان سخن بگویند، ابتدا نسبت خود را با حکومت روشن کنند و از آن اعلام برائت نمایند. گویی دفاع از خانه و شهر نیازمند نوعی عذرخواهی مقدماتی است. این منطق، اگرچه در ظاهر با زبان اخلاق سخن میگوید، در واقع نتیجهای جز خلع سلاح روانی جامعهای که مورد هجوم قرار گرفته ندارد. زیرا اگر انسان برای دفاع از خانه خویش نیز نیازمند گذر از آزمونهای ایدئولوژیک باشد، آنگاه اصلِ دفاع به امری مشروط و متزلزل تبدیل میشود.
تجربه تاریخی نشان داده است که در لحظههای تجاوز خارجی، نخستین هدف مهاجم نه فقط زیرساختهای مادی بلکه انسجام روانی جامعه است. جامعهای که دچار تردید و چندپارگی شود، پیش از آنکه در میدان نظامی شکست بخورد، در درون خود فرو میپاشد. از این رو دفاع از میهن در چنین شرایطی تنها به معنای دفاع از مرزهای جغرافیایی نیست؛ دفاع از پیوندهای اجتماعی و اعتماد جمعی نیز هست. جامعه با این دفاع اعلام میکند که هنوز یک «ما» وجود دارد—یک اراده مشترک برای بقا
.میهن صرفا مرز جغرافیایی نیست؛ میهن شبکهای از روابط انسانی است که در طول تاریخ شکل گرفته است. این شبکه در نهادهای اجتماعی، در اقتصاد، در فرهنگ و در حافظه جمعی تجسم یافته است. جنگ وقتی آغاز میشود، این شبکه را میگسلد: کارخانهها خاموش میشوند، مدارس فرو میریزند، و میلیونها انسان از زندگی عادی خود جدا میشوند. اما در کنار این ویرانی مادی، لایهای دیگر نیز آسیب میبیند: روان جمعی جامعه. ترس، نااطمینانی و احساس بیپناهی در میان مردم گسترش مییابد و اگر نیرویی برای مقابله با آن شکل نگیرد، جامعه به تدریج دچار نوعی فلج روانی میشود.
دفاع از میهن در چنین لحظهای تنها یک اقدام نظامی نیست؛ واکنشی برای حفظ توازن روانی جامعه نیز هست. وقتی مردمی در برابر تجاوز خارجی میایستند، در واقع از امکان کنشگری خویش دفاع میکنند. آنها نمیخواهند به تماشاگران منفعل تاریخ تبدیل شوند. این ایستادگی—حتی اگر دشوار و پرهزینه باشد—به جامعه امکان میدهد که احساس کند هنوز قادر است سرنوشت خویش را تحت تأثیر قرار دهد.
در اینجا باید تمایزی مهم را به روشنی دید: ضدیت با جنگ به معنای تسلیم در برابر تجاوز نیست. جنگطلبی و تسلیمطلبی دو روی یک سکهاند، زیرا هر دو حق ملتها را برای تعیین سرنوشت خویش نادیده میگیرند. موضع انسانی و تاریخی آن است که در زمان صلح با تمام توان علیه جنگ ایستاد، اما هنگامی که جنگ تحمیل شده است، از میهن و مردم دفاع کرد. زیرا آزادی و دموکراسی مفاهیمی نیستند که در خلأ تحقق یابند؛ آنها نیازمند جامعهای زنده و سرزمینی پایدارند.
واقعیت بسیار ساده است: پیش از آنکه انسان بتواند از آزادی سخن بگوید، باید زنده بماند. پیش از آنکه ملتی بتواند درباره حق تعیین سرنوشت خود تصمیم بگیرد، باید وطنی داشته باشد که این حق در آن اعمال شود. از این رو دفاع از میهن در برابر تجاوز خارجی دفاع از یک اصل ابتدایی است—اصل بقا. بدون این بقا، همه آرمانهای بزرگ سیاسی و اجتماعی به واژههایی بیجسم تبدیل میشوند.







