در تاریخ معاصر ایران، کمتر مفهومی به اندازه «میانهروی» فراز و فرود را تجربه کرده است. این جریان گاه در متن تحولات سیاسی و اجتماعی قرار گرفته و توانسته بخش بزرگی از جامعه را با خود همراه کند و گاه چنان به حاشیه رانده شده که صدایش در میان هیاهوی نیروهای تندرو شنیده نشده است. با این حال، تجربه یک قرن گذشته نشان میدهد که میانهروی نه پدیدهای گذرا، بلکه یکی از جریانهای ماندگار سیاست ایران بوده است؛ جریانی که هر چند در دورههای بحران و تنش تضعیف میشود، اما معمولا در دوران بازسازی و خستگی از افراطگرایی دوباره مجال ظهور پیدا میکند.
امروز هم، در شرایطی که ایران با مجموعهای از چالشهای داخلی و خارجی، بحرانهای اقتصادی، کاهش سرمایه اجتماعی و پیامدهای جنگ و تنشهای منطقهای روبهروست، بار دیگر این پرسش مطرح شده است که چرا جریان میانهرو در ایران ضعیف شده است؟ و آیا امکان احیای طیف میانه وجود دارد یا نه؟
منطق جنگ و عقبنشینی اعتدال
یکی از مهمترین دلایل تضعیف میانهروی را باید در منطق حاکم بر دورههای بحرانی جستوجو کرد. در شرایط جنگی یا هنگامی که جامعه با احساس تهدید وجودی روبهرو میشود، «منطق بقا» جای «منطق گفتوگو» را میگیرد. در چنین فضایی، جامعه به طور طبیعی به سمت قطبیشدن حرکت میکند و پیامهای مبتنی بر سازش، مدارا و پیچیدگی کمتر شنیده میشوند.
روانشناسان سیاسی سالهاست به این پدیده اشاره میکنند که ترس و ناامنی، گرایش به راهحلهای ساده و قاطع را افزایش میدهد. هنگامی که مردم احساس میکنند موجودیت کشور یا امنیت شخصی آنان در خطر است، شعارهایی مانند «باید دشمن را شکست داد» یا «تنها راه، حذف کامل طرف مقابل است» جذابتر از پیامهایی میشود که بر گفتوگو، اصلاح تدریجی یا مصالحه تأکید دارند.
به همین دلیل است که تقریبا همه انقلابها و جنگها، فضای فعالیت نیروهای میانهرو را محدود میکنند. تاریخ ایران هم از این قاعده مستثنا نبوده است.
در شرایط جنگی یا هنگامی که جامعه با احساس تهدید وجودی روبهرو میشود، «منطق بقا» جای «منطق گفتوگو» را میگیرد. در چنین فضایی، جامعه به طور طبیعی به سمت قطبیشدن حرکت میکند و پیامهای مبتنی بر سازش، مدارا و پیچیدگی کمتر شنیده میشوند.
از شکست اصلاحات پیش از انقلاب تا پیروزی افراطیگری
اگر به دهههای پایانی حکومت پهلوی بازگردیم، میتوان نشانههای این روند را مشاهده کرد. در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، هنوز بخش مهمی از جامعه به امکان اصلاحات تدریجی امیدوار بود. بسیاری تصور میکردند میتوان میان توسعه اقتصادی، ثبات سیاسی و اصلاحات اجتماعی تعادل برقرار کرد.
اما با گذشت زمان، شکاف میان حکومت و بخشهایی از جامعه عمیقتر شد، فضای رقابت سیاسی محدودتر گردید و بخشی از مخالفان نیز به این نتیجه رسیدند که اصلاحات دیگر پاسخگوی مطالبات جامعه نیست.
وقتی امید به اصلاح کاهش مییابد، زمینه برای رشد تندروی فراهم میشود. انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را میتوان تا حدی محصول شکست همزمان حکومت در گسترش اصلاحات سیاسی و ناکامی نیروهای میانهرو در متقاعد کردن جامعه به امکان تغییر تدریجی دانست.
در چنین شرایطی، روایتهای انقلابی و افراطی توانستند جایگزین دیدگاههای میانه شوند؛ زیرا وعده تغییر سریع و قاطع میدادند.
انقلاب، جنگ و کوچک شدن فضای میانه
پس از انقلاب نیز روند مشابهی ادامه یافت. انقلابها معمولا بر پایه دوگانههای روشن شکل میگیرند: انقلابی و ضدانقلابی، خودی و غیرخودی، دوست و دشمن. چنین فضایی مجال چندانی برای نیروهای میانه باقی نمیگذارد.
با آغاز جنگ ایران و عراق، این وضعیت تشدید شد. در دوران جنگ، اولویت اصلی هر جامعهای بقا، امنیت و انسجام ملی است. مطالباتی مانند اصلاحات سیاسی یا توسعه جامعه مدنی ناگزیر به حاشیه رانده میشوند.
اما درست زمانی که جنگ پایان یافت، شرایط اجتماعی تغییر کرد. جامعهای که هشت سال جنگ، کمبود و بسیج دائمی را تجربه کرده بود، بیش از هر چیز خواهان بازسازی، توسعه و رفاه بود. همین خستگی از هزینههای افراط و بحران، نخستین زمینه جدی بازگشت عملگرایی و میانهروی پس از انقلاب را فراهم کرد.
دوم خرداد؛ نقطه اوج میانهروی
بسیاری از تحلیلگران سال ۱۳۷۶ را نقطه اوج تاریخی میانهروی در جمهوری اسلامی میدانند. در آن مقطع، بخش بزرگی از جامعه به دنبال افزایش آزادیهای مدنی، قانونگرایی، کاهش تنش و اصلاحات تدریجی بود.
انبوه تاثیرگذار و قابل توجهی از مردم نه خواهان انقلابی تازه بودند و نه بازگشت به گذشته. آنچه مطالبه میشد، اصلاح ساختارها در چارچوبی مسالمتآمیز بود. گرچه همزمان بخشهای دیگری از مردم هم حامی ولایتفقیه یا برعکس متمایل به طیفهای برانداز حکومت بودند.
از سال ۱۳۷۶ تا اوایل دهه ۱۳۸۰ برای نخستین بار، میانهروی صرفا یک پروژه سیاسی نبود، بلکه به یک خواست اجتماعی گسترده تبدیل شد. اما همین موفقیت، انتظارات عمومی را هم به شدت افزایش داد. هنگامی که مطالبات بزرگ با نتایج محدود روبهرو میشوند، سرمایه اجتماعی به تدریج فرسوده میشود و ناامیدی جای امید را میگیرد.
این تجربه بعدها در مقاطع دیگر نیز تکرار شد.
از سال ۱۳۷۶ تا اوایل دهه ۱۳۸۰ برای نخستین بار، میانهروی صرفا یک پروژه سیاسی نبود، بلکه به یک خواست اجتماعی گسترده تبدیل شد. اما همین موفقیت، انتظارات عمومی را هم به شدت افزایش داد. هنگامی که مطالبات بزرگ با نتایج محدود روبهرو میشوند، سرمایه اجتماعی به تدریج فرسوده میشود
بازگشت اعتدال و فرسایش دوباره اعتماد
در دهه ۱۳۸۰، فضای سیاسی ایران بار دیگر قطبیتر شد. تنشهای داخلی و خارجی افزایش یافت و شکافهای سیاسی عمیقتر شد. اما جامعه پس از مدتی دوباره به سوی اعتدال گرایش پیدا کرد.
انتخابات ۱۳۹۲ را میتوان نمونه روشنی از این روند دانست. پیام بخش مهمی از رأیدهندگان روشن بود: کاهش تنش، بهبود وضعیت اقتصادی و تعامل بیشتر با جهان.
اما این موج نیز به تدریج فروکش کرد. یکی از دلایل اصلی، مسائل اقتصادی بود. مردم زمانی به گفتمان اعتدال اعتماد میکنند که آثار آن را در زندگی روزمره خود ببینند. اگر بهبود ملموسی در معیشت و کیفیت زندگی ایجاد نشود، حمایت اجتماعی کاهش مییابد.
عامل دیگر، تحولات بینالمللی و بیثباتی توافقهای سیاسی بود. هرگاه توافقها و دستاوردهای دیپلماتیک پایدار نمانند، اعتماد عمومی به کارآمدی رویکردهای میانهرو نیز آسیب میبیند.
شبکههای اجتماعی و برتری صدای خشم
عامل مهم دیگری که در سالهای اخیر به تضعیف میانهروی کمک کرده، تحول فضای رسانهای است. شبکههای اجتماعی ساختار رقابت سیاسی را تغییر دادهاند.
در این فضا، پیامهای کوتاه، احساسی و قاطع بیش از تحلیلهای پیچیده دیده میشوند. خشم، هیجان و قطبیسازی معمولا مخاطب بیشتری جذب میکنند تا گفتوگو، مصالحه و توضیح جزئیات.
به همین دلیل، نیروهای رادیکال اغلب مزیت رسانهای پیدا میکنند. آنها روایتهای سادهای ارائه میدهند: «همه مشکلات از یک دشمن مشخص ناشی میشود» یا «فقط یک راهحل وجود دارد.»
در مقابل، میانهروها معمولا پیامهایی پیچیدهتر مطرح میکنند؛ پیامهایی مانند «هم امنیت و هم آزادی»، «هم اصلاح و هم ثبات» یا «نه جنگ و نه تسلیم». چنین پیامهایی هرچند واقعبینانهتر به نظر میرسند، اما در فضای هیجانی شبکههای اجتماعی کمتر مورد توجه قرار میگیرند.
بحران اعتماد؛ بزرگترین چالش میانهروها
شاید مهمترین مشکل امروز جریان میانهرو، بحران اعتماد باشد. بخشی از جامعه این طیف را یا بیش از حد نزدیک به ساختار قدرت میداند یا آن را فاقد توانایی لازم برای ایجاد تغییرات مؤثر تلقی میکند.
در سالهای اخیر، اعتراضات اجتماعی، مشکلات اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان و کاهش امید به آینده، این نگاه انتقادی را تقویت کردهاند. مشخصترین سرفصلهای اخیر برای نحیف شدن طیف میانه جنگ ۱۲روزه ۱۴۰۳، کشتار دیماه ۱۴۰۴ و جنگ ۳۹روزه ۱۴۰۵ بود.
در واقع، میانهروی بر دو پایه اساسی استوار است: اعتماد و امید. اگر مردم باور نداشته باشند که تغییر تدریجی ممکن است، یا تصور کنند که وعدههای اصلاحطلبانه نتیجهای در پی ندارد، طبیعی است که جذابیت راهحلهای تدریجی کاهش یابد.
جنگ، کشتار، جنگ و فشار از دو سو
در دورههای جنگ، کشتار، سرکوبی، خشونت واکنشی و تنش نظامی، وضعیت برای میانهروها دشوارتر هم میشود. در چنین شرایطی، آنها معمولا از دو طرف تحت فشار قرار میگیرند.
تندروهای یک سو آنان را به سازشکاری متهم میکنند و تندروهای سوی دیگر، محافظهکاری و ناکارآمدی را به آنان نسبت میدهند. نتیجه آن است که فضای میانه بیش از پیش کوچک میشود.
این وضعیت در بسیاری از جوامع تجربه شده است. با این حال، تاریخ نشان میدهد که پس از پایان بحرانها، جامعه بار دیگر به ارزیابی هزینهها و پیامدهای افراطگرایی میپردازد و زمینه برای بازگشت دیدگاههای عملگرایانه فراهم میشود.
جامعه ایران امروز با سه نیاز اساسی روبهروست: امنیت، آزادی و رفاه. تجربه دهههای گذشته نشان داده است که هیچ جریان افراطی نتوانسته هر سه نیاز را به طور همزمان تأمین کند. از این رو، دیر یا زود بخش بزرگی از جامعه بار دیگر به دنبال راهحلهایی خواهد رفت
آیا میانهروی آیندهای دارد؟
پاسخ به این پرسش احتمالا مثبت است، اما نه به همان شکلی که در گذشته وجود داشت.
جامعه ایران امروز با سه نیاز اساسی روبهروست: امنیت، آزادی و رفاه. تجربه دهههای گذشته نشان داده است که هیچ جریان افراطی نتوانسته هر سه نیاز را به طور همزمان تأمین کند.
از این رو، دیر یا زود بخش بزرگی از جامعه بار دیگر به دنبال راهحلهایی خواهد رفت که بتوانند میان این سه مطالبه تعادل برقرار کنند. اما تحقق چنین امری مستلزم بازسازی جدی جریان میانهرو است.
مسیر بازسازی
نخستین گام، بازتعریف روایت است. میانهروها باید بتوانند پیام خود را ساده، روشن و ملموس بیان کنند. صرف هشدار درباره خطرات افراطگرایی کافی نیست. آنها باید نشان دهند که سیاستهای مبتنی بر گفتوگو، کاهش خشونت و اصلاح تدریجی چگونه میتواند امنیت، ثبات اقتصادی و کیفیت زندگی را بهبود بخشد.
گام دوم، بازسازی سرمایه اجتماعی است. اعتماد عمومی نه با شعار، بلکه با عملکرد شفاف، پاسخگویی و ارتباط مستقیم با جامعه شکل میگیرد. به ویژه نسل جوان انتظار دارد صداقت و کارآمدی را در عمل مشاهده کند.
گام سوم، استفاده هوشمندانه از رسانههای نوین است. اگرچه شبکههای اجتماعی محیطی مستعد قطبیسازی هستند، اما میتوان از همان ابزارها برای انتقال پیامهای عقلانی و اقناعکننده نیز بهره برد؛ مشروط بر آنکه زبان و شیوه ارائه متناسب با مخاطبان جدید باشد.
گام چهارم، ائتلافسازی میان نیروهای خشونتپرهیز و عملگراست. تجربه نشان داده است که میانهروها اگر به صورت جزیرهای عمل کنند، توان اثرگذاری محدودی خواهند داشت. ایجاد همکاری میان تکنوکراتها، کارشناسان، متخصصان، فعالان مدنی، کارمندی و کارگری و نیروهای اصلاحطلب، اعتدالگرا، محافظهکاران عملگرا و ولایتمداران تجدیدنظرطلب میتواند ظرفیت اجتماعی این جریان را افزایش دهد.
گام پنجم، ارائه برنامههای مشخص و اجرایی است. جامعه در شرایط بحران به دنبال پاسخ عملی است، نه صرفا موضعگیری اخلاقی. هر اندازه راهحلها ملموستر، مرحلهبندیشدهتر و قابل اجرا باشند، امکان جلب اعتماد عمومی بیشتر خواهد بود.
در نهایت، تربیت نسل جدیدی از رهبران، کارشناسان و سخنگویان ضروری است؛ نسلی که هم از تخصص کافی برخوردار باشد و هم بتواند با زبان نسلهای جدید ارتباط برقرار کند.
جمعبندی
تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که میانهروی معمولا در دوران هیجان، انقلاب، جنگ، سرکوبیهای خونین، کشتار و بحران عقب مینشیند، اما در دورههای بازسازی و آیندهنگری دوباره به صحنه بازمیگردد. این الگو بارها در یک قرن گذشته تکرار شده است.
از این منظر، پرسش اصلی شاید این نباشد که آیا میانهروی بازخواهد گشت یا نه. پرسش مهمتر آن است که آیا نیروهای میانهرو میتوانند خود را بازسازی کنند و از یک جریان انتخاباتی یا واکنشی، به یک نیروی پایدار برای حل مسائل کشور تبدیل شوند.
اگر چنین بازسازیای رخ دهد، احتمالا همچنان مخاطبان فراوانی در جامعه ایران خواهد داشت؛ زیرا بخش بزرگی از ایرانیان، فارغ از اختلافهای سیاسی، در نهایت خواهان چهار چیز هستند: امنیت، آزادی، کرامت انسانی و زندگی بهتر. این همان نقطهای است که میانهروی، اگر بتواند خود را با واقعیتهای جدید تطبیق دهد، میتواند دوباره در آن معنا و جایگاه پیدا کند.








