مدافعان جنگ منطق سرراستی دارند. این که نظام ایران شرور است. هر عملی که به زوال این شرارت ختم شود نیکو است. روشهای کمهزینه برای تضعیف نظام کارایی نداشته. چارهای جز جنگ نمانده. و اگرچه تلفات جنگ نامطلوب است، اما اتفاقی به بزرگی سرنگونی حکومت ایران لاجرم هزینه خواهد داشت.
آنچه در این دستگاه مغفول میماند، تفاوت بنیادینی است که میان سرنگونی به عنوان مقصد و سرنگونی به مثابه مسیری برای نیل به مجموعه از ارزشها وجود دارد. وقتی براندازی دیگر وسیلهای نباشد برای تامین هدفهای متعالیتر (نظیر آبادی و آزادی و استقلال و دموکراسی و سازندگی و پویایی اقتصادی و تمامیت ارضی و حق تعیین سرنوشت)، صرفنظر کردن از آنها برای نیل به هدف غایی براندازی هم راحتتر است. وقتی ارزشهایمان را گم کنیم، بردهای کوچک در عرصههای سیاسی، مدنی، فرهنگی، اقتصادی و یا اجتماعی، نه تنها بیاهمیت تلقی میشوند، بلکه بعضا به عنوان سوپاپ اطمینانی در تقویت نظام حاکم به شمار میآیند. متر و عیار سنجش موفقیت محدود میشود به دوقطبی سرپایی یا سرنگونی نظام.
منطق جنگطلبی به همین سستی توجیه میشود: روشی برای تسهیل دستیابی به هدف کاذب سرنگونی، حتی اگر روشن باشد که بین این دو رابطهای عللی وجود ندارد و جنگ ضرورتا به سرنگونی منجر نمیشود. مخصوصا جنگ فعلی، که به تایید مکرر و موکد طراحان آن، هدفش تغییر رژیم نیست، در پی دموکراسی نیامده، و برای کشور و مردم تبعاتی وخیم به دنبال دارد.
ولی اگر سرنگونی را به معنای تغییر کارگزاران نظام حکمرانی تعبیر نکنیم، آنچه پیش چشممان رخ میدهد (و جز این هم انتظار نمیرفت)، سرنگونی است به معنای واقعی آن: فلاکت فلات ایران، کلنگی شدن کشور، از هم پاشیدن شیرازه نهادها، ورشکستگی مملکت، ناتوانی دولت مرکزی از نظارت و اداره نواحی حیطه حکمرانیاش، و به تعویق افتادن پروژه زمانبر آزادی، دموکراسی، و پیشرفت ایران. در چنین حالتی دیگر سقوط یا ماندگاری یک دولت تزئینی ضعیف موضوعیتی هم نخواهد داشت. شکلک میانه پرچم هیچ دردی را دوا نخواهد کرد، و دوگانه مصنوعی تاج-عمامه اینهمانی خود را بیش از پیش عیان میکند.
در میانه این زخمهای پیدرپی، آنومی حاکم بر فضای گفتمانی دیاسپورای ایرانی بعضا از بمبهای خوشهای دردناکتر به نظر میرسد. این خودویرانگری بیرون از توان تحمل است؛ این وارونگی ارزشها باورپذیر نیست: قالب کردن نقطهزنی به جای جنگ. ترجمه کردن تهاجم به دفاع پیشگیرانه. جنایت جنگی را مداخله بشردوستانه جا زدن. افتادن به پای جنایتکاران جنگی برای رهایی. هلهله کردن برای جنگ. گدایی مرگ!
با این همه، عمق فاجعه متاسفانه چنان هولناک است که نوبت به گلایه از ذوقزدگان خودی نمیرسد. کوچه به کوچه این کشور نود میلیونی، محل انباشت هزاران سال فرهنگ و ادب و تاریخ، جلو چشمانمان تخریب میشود. چنان غبار آوار و دود جنگنده همه جای این خانه ویران را فراگرفته که این پستیها به چشم نمیآید. چنان انعکاس بمبافکنهای چندصد تنی مهیب است که صدای سوت و کف و هلهلهها گم شده در این شلوغی.
درست است که گروههای مخالف جنگ این مدت طعنه شنیدند، تمسخر شدند و متهم به هراسافکنی و حساسیتنمایی و خونشویی و مزدوری و وسطبازی و اخلاقگرایی نمایشی. ولی نباید در دام ادبیات مچگیرانه افتاد. وضعیت فلاکتبارتر از آن است که بشود به این خردهحسابها رسید. در مقابل ابعاد مخوف این ویرانی، نشانه گرفتن انگشت توبیخ به سمت همدیگر حقیرانه است و بیفایده. چه ثمر از انتقامگیری از عواملی فرعی و فاقد عاملیت؟
ما مخالفان جنگ که از ابتدا در معرض اتهامات نیتخوانانه بودیم، انگیزه دیگران را خیر فرض کنیم. کسانی که طرفدار جنگ بودند، به هر دلیلی تصورشان این بود که دامنه جنگ محدود خواهد بود و به تحولی بنیادین میانجامد. کسانی که شادی میکردند هم از حذف نشانههای یک دیکتاتوری نامنعطف به وجد آمده بودند، نه از نابودی ایران. گیر دادن به سادهانگاریها و ملامت توهمات دردی را دوا نخواهد کرد. مخصوصا وقتی تصمیمگیریهای کلان در حوزه جنگ مستقل و منتزع از اراده جنگطلبانه یا صلحدوستانه ما انجام میگیرد.
فراموشی را نمیدانم اما چاره٬ای نداریم جز بخشندگی. استراتژیمان باید مهربانی باشد و شمولگرایی. این مبارزه به همه ما نیاز دارد. سکولار و مذهبی، وسط٬باز و برانداز، مصلح و انقلابی، مشروطهطلب و جمهوریخواه همه پشت یک خاکریزیم. به موقعش برمیگردیم سراغ اختلافات کهنه. فضای گفتمانی را از اینفلوئنسرها پس میگیریم. مرجعیت حقیقت را به رسانههای مستقل برمیگردانیم. با آموزش وسیع، اخبار جعلی را بیاثر میکنیم. سر فرصت، جدیت تفکر انتقادی را جا میاندازیم؛ اهمیت نگاه تاریخی را تبیین میکنیم؛ بیشعوری و بیسوادی و لودگی را از مد میاندازیم.
در این مقطع اما دست و بالمان تنگتر از آن است که در اختلافات متوفق شویم. تیممان نمیتواند معطل گلبهخودی نیمه اول بماند. به همه یارانمان نیاز داریم. چه بخواهیم چه نخواهیم سرنوشتمان به هم گره خورده است. سلاحهای متعارف و نامتعارف نژادپرستتر از آن هستند که فرقی در چهرههای تفتیده ما شناسایی کنند. تاماهاکها سخاوتمندتر از آن هستند که هیچکداممان را بینصیب بگذارند. فرصت قهر و دلخوری و گلایه نیست. حرف بزنیم با هم. از حرف زدن خسته نشویم. اشتراکاتمان کم نیست. وطندوستی را دوباره عادی کنیم. مرکز مختصات عادی بودن را برگردانیم به ضدیت با جنگ و ویرانی، به استقلالطلبی، به تمامیت ارضی، به دموکراسی، به ایران.
مهاجمان که بروند، ماییم که میمانیم و این مخروبه عزیز و خاک متبرکش. این خاک، سوختهاش هم مال ماست؛ مال همه این اقوام آزاده است؛ پسش میگیریم. دست به دست هم، با استقامت و امید دوباره وطنمان را میسازیم.







